|
غزل ناب بهعنوان محصول مشترك
اين امكان منتفى نيست كه در آينده نسخهاى اوليه از
ديوان حافظ، مثلاً در گوشهكنار هند، كشف شود، جدال بر سر "ساقى
بيا" يا "صوفى بيا" بار ديگر بالا بگيرد و كسانى
ــــ
صرف نظر از اينكه شاعر چه سروده باشد ــــ باز به "تصحيح" غزلهاي او
طبق زبان متداول و طرز فكر عصر خويش بپردازند.
1.
در ايران باب شده است كه به حرف نهايى بگويند حرف اول. اما
آنچه به نظرى اهميت مىدهد، چه پيش از همۀ
نظرها بيان شود و چه پس از آنها، درجۀ تأثيرى است كه بر نتيجۀ بحث مىگذارد. نظر تعيينكننده، همانند
راي
قاضى يا درس استاد، چه بسا پس از تمام بگومگوها رو شود.
به همين سان، در حيطۀ متون قدمايى به قديمىترين نسخۀ موجود
از اثرى اَقدَم
ِ نسخ مىگويند. مثلاً در بحث پيرامون ديوان حافظ، يك نظر
اين است كه قديمىترين نسخۀ موجود مىتواند از جمله معتبرترين منابع باشد و
اصحّ نسخ، يعنى صحيحترين شكل آن غزلها به حساب آيد. اما گاه حرف
اولبودن بر پايۀ قدمت بدجورى توزرد از آب در آمده است.
در سال 1374، كريم امامى از كشف پنجاه غزل حافظ به خط خود
او خبر داد كه ادعا مىشد شاعر بر الواحى پوستى نوشت و به رسم امانت به
رفيقى شفيق سپرد. اين الواح ظاهراً ابتدا به هند رفت، چندين بار
دستبهدست گشت، بقاياى آنها قرنها بعد سر از انگلستان در آورد و در سال
1995 ميلادى محتويات لوحها در همان جا به چاپ رسيد. امامى يك نمونه از اين
بهاصطلاح اقدم نسخ را با روايت متداول مقايسه كرد. سه بيت از غزلى را كه
تماماً نقل كرده است در اين جا مىآوريم:
زلفآشفته
و خوىپرده و خندانلب و مست
پيرهن
چاك و غزلخوان و صراحى در دست
نرگسش
عربدهجوى و به كش آورده كمان
نيمه
شب يار به بالين من آمد بنشست
سر
فراگوش من آورد و همآواز ِ اذين
گفت
اى عاشق و شوريدۀ من جامت هست
و
روايت قزوينى-غنى:
زلفآشفته
و خوىكرده و خندانلب و مست
پيرهن
چاك و غزلخوان و صراحى در دست
نرگسش
عربدهجوى و لبش افسوسكنان
نيمه
شب دوش به بالين من آمد بنشست
سر
فراگوش من آورد به آواز حزين
گفت
اى عاشق ديرينۀ من خوابت هست
امامى توضيح شارح غزلهاى مكشوفه را هم اضافه مىكند، از
جمله اينكه "بهكشآورده كمان" يعنى كمان ابرو را كشيده بود، و "آواز
اَذين" يعنى به حالت اذانگفتن. اما جان كلام او در بند پايانى مقاله
است. مىپرسد در حالى كه عكس نسخۀ مورد بحث و نمونۀ خط شاعر از خواننده
دريغ شده، آيا چاپشگران حاضرند آن الواح پوستى را "براى تعيين قدمتشان از
راه معاينههاى دقيق شيميايىميكروسكپى به دست دانشمندان دباغ بسپارند؟"
سالها گذشته است و حرفى از معاينۀ جنس چرم و مركب غزلهاى
مكشوفه نشنيدهايم. اما اگر صاحبان نسخۀ ظاهراً اقدم چنين مىكردند و ثابت
مىشد كه آن غزلها در قرن هفتم هجرى نگاشته شده است، اهلنظر چه واكنشى
نشان مىدادند؟
بحث در تعيين قدمت غزلهاى حافظ كه چندين دهه با حرارت تمام
ادامه داشت تقريباً در همۀ موارد روى ذوق سليم فرود مىآمد. فرض بر اين
بود (و هست) كه ذوق سليم، يعنى ذوق خود شاعر، نه تنها بىتغيير مانده بلكه
ازلى و ابدى است. احمد شاملو و مسعود فرزاد سالها سرگرم نقد و نقد بر نقد
يكديگر بودند. تازه اين دو تن جزو جنتـلمنها بودند و مؤدبانه با هم كلنجار
مىرفتند. در مواردى بحث حافظبازها به حملات تند شخصى مىكشيد.
از جمله اختلافهاى شاملو و فرزاد بر سر ترتيب ابيات غزلها
بود، مثلاً اينكه در "سحر بلبل حكايت با صبا كرد"، بيت "نقاب گل كشيد و زلف
سنبل/ گرهبند قباى غنچه وا كرد" بايد در كجاى غزل قرار بگيرد تا دقيقاً
حافظانه باشد. شاملو، با روحيۀ زير بار نرو هميشگى، مىنوشت: "من نمىدانم
استاد فرزاد يا حافظشناسان ديگر چه فكر مىكنند. اما به هيچ قيمتى حاضر
نيستم بپذيرم كه [قراردادن آن بيت بعد از "گر از سلطان طمع كردم خطا بود"]
يا نظاير آن از چيزى بجز محافظهكارى آب مىخورد" و ادامه مىداد: "من
دقيقاً نمىدانم اين آشفتگى از كجا به غزلهاى حافظ راه يافته است. در
غزلهايى كه لحن تندتر و
'خطرناكترى' دارد مىتوان پذيرفت كه پارهاى
پسوپيشىها به وسيله خود شاعر صورت گرفته باشد . . . اما در غزلى چون غزل
بالا چرا؟" اين فقط گوشهاى كوچك از مجادلات دو نفر بود. در دهۀ
1350 كار به اختلاف
بر سر "طلب جام جم از ما" و "به تأييد نظر حل معما" و غيره
كه مىكشيد رشتۀ دعواها سرى دراز پيدا مىكرد.
حرف
شاملو يعنى شاعر غزلهايى سروده و بعد، براى فرار از عقوبت، بعضى از آنها را
(همانند لِگوهاى امروزى) به هم ريخته است تا اهل معنى سر فرصت بنشنند به
شكل اصلى و اصيل مرتبشان كنند. محتملتر اين است كه تجديدنظر در غزلها و
بازنويسى چندبارۀ آنها را خود شاعر شروع كرد و به دستكارىكنندگان بعدى راه
نشان داد. كار تدوين نقادانۀ آن غزلها احتمالاً در همان زمان حيات شاعر ازدست
در رفته
بود.
يكى
ديگر از علل اغتشاش را بايد درجۀ الهامبخش بودن اثر و درآميختن اصل با بدل
ديد. نگاه كنيم به اين پديده حتى در عصر چاپ. مسمّط پرشور "ياد آر ز
شمع مرده ياد آر" كه علىاكبر دهخدا (احتمالاً با الهام از سرودۀ يك شاعر
ترك) در سوگ صوراسرافيل سرود انگيزۀ ساختن قطعات ديگرى در همان وزن و مايه
شد كه دستكم هفت مورد آنها (سرودۀ پروين اعتصامى، بهار و ديگران) شهرت
يافت. چنانچه صنعت چاپ پيشتر از راه نرسيده بود، برخى از اين
پشتبندها وارد سرودۀ دهخدا مىشد و چنان خوش مىنشست كه بعدها تفكيك اصل
از عقبه را دشوار مىكرد.
حتى
در عصر چاپ هم چنين اغتشاشى روى مىدهد. در "به نام عشق وطن"، شعرى سرودۀ
ميرزاده عشقى عليه قرارداد 1919، كوبندهترين بند آن ("اى وثوقالدوله
ايران ملك بابايت نبود") در آنچه شاعر در زمان حيات خويش منتشر كرد ديده
نمىشود. سر و كلۀ اين بند چند ده سال پس از مرگ او پيدا شد. تلاش
نقــّادان براى حذف اين بند بسيار مشهور به جايى نخواهد رسيد زيرا قاطبۀ
خوانندگان طبيعى مىدانند و انتظار دارند كه شاعرِ انقلابى چنين چيزى سروده
باشد.
آرتور آربرى، يكى از مترجمان غزلهاى حافظ به انگليسى،
پيرامون اين همه روايت متفاوت و گيجكننده از غزلهاى حافظ، از جمله، نظر
مىدهد كه يحتمل كسان ديگرى هم در همان زمان با نام حافظ شعر مىگفتهاند.
آربرى شاهد مشخصى ارائه نمىكند اما اطمينان مىدهد كه تحليلش گمانزنى ِ
صرف نيست و مبتنى بر سالها غور در كتابهاى خطى و نتيجۀ ممارست در ويراستارى
متون شرقى است.
مىتوان پنداشت غزلهاى حافظ چنان اهل سخن را از همان زمان
به شوق آورد كه به پديدهاى همگانى تبديل شد. و نتيجۀ كار، محصولاتى بود
اشتراكى (در يكى از ابياتى كه در ابتداى اين نوشته آمد كسان
بسياري افزودن حرف ربط واو در
"سر
فراگوش من آورد و
به آواز حزين" را به روايت بدون واو ترجيح مىدهند و مشكل بتوان اين پسند را
دربست رد كرد
ــــ
ويراستارى و ذوقورزى ادامه دارد). مشابه همين پديده را
مىتوان در رباعىهاى خيام هم ديد كه در آنها تشخيص اصل از مشابهها دشوار
است. از همين رو، كسانى تا آنجا پيش رفتهاند كه گفتهاند خيام
ِ شاعر
فقط يك نفر نبود.
صرف نظر
از بحث اصل و بدل، و اينكه شاعر "گرهبند قباى غنچه" را دقيقاً در چه
مرحلهاى باز كند تا به دردسر نيفتد، به بيان شاملو، "لحن تندتر و
خطرناكتر" و غافلگيركنندۀ برخى شعرهاى حافظ روشنفكران عصر جديد را مجذوب
مىكند. فرزاد نيز مانند بسيارى ادبا ناچار بود محافظهكار باشد وگرنه به
دردسر مىافتاد، شغلى را كه با هزار بدبختى در دانشگاه به دست آورده بود از
دست مىداد و بيرون از دانشگاه كسى حاضر نبود آن حجم از تتبعات حافظپژوهانه
و بىخريدار را چاپ كند، گرچه وقتى هم چاپ شد چندان جدىاش نگرفتند.
از
سال 1317 تا 1347 روى
جامع نسخ حافظ
كار كرده بود و دربارۀ كار چاپ كتاب كه از 1350 تا 1352 به درازا كشيده بود
نوشت: "هفده ماه تمام تأخير بر آن سى سال افزوده شد. علت اين امر هرچه بود
دربارۀ اين تأخير اضافى هرچه كمتر گفته شود بهتر است." كنايۀ تلخش به
مجتبى مينوى بود
كه فرزاد قوياً اعتقاد داشت با هر ترفند قابلتصورى در راه
انتشار حافظنامۀ
او سنگ مىاندازد.
حرفش
احتمالاً فقط تا اين حد درست بود
كه مينوى
او را در اندازههاى
چنين كارى
نمىديد،
شايد هم پسوپيشكردن ابيات صدها غزل بسيار مشهور را كارى
عبث مىدانست
و اساساً جدى
نمىگرفت.
صاحب قدرت و نفوذ بود اما فرزاد انتظار داشت از جايگاه دو صاحبنظر برابر
با حافظنامۀ
او برخورد كند. از دهۀ
1320 كه هر دو در لندن بودند مينوى
به او گفته بود بهتر است برود كشكش را بسابد.
بعدها هم ور رفتن فرزاد با شعرهاى
حافظ را با بيانى
تند به باد استهزا ميگرفت.
خود مينوى
هم كم با آن شعرها ور نمىرفت.
طبق معمول با لحنى
آمرانه و بلكه پرخاشگرانه فرمان داد «معاشران گره از زلف يار باز كنيد/ شبى
خوش است بدين قصهاش دراز كنيد» بىمعنى
است زيرا قصه مىگويند
تا شب كوتاهتر به نظر برسد نه درازتر، و بايد «وُصله» (به ضمّ واو) باشد
كه به معنى
پوستيژ يا كلاهگيس امروزى
بوده. اما كمتر كسى
به اين قبيل حرفهاى
بهشدت فاضلانه
محل مىگذاشت.
خلايق كارشان را مىكردند
و فالشان را مىگرفتند
چون از «بدين قصه» بيشتر خوششان مىآمد
و به شنيدن آن عادت كرده بودند.
امروز نسلى كه به حروفچينى كامپيوترى و ابزار جديد تدوين
عادت كرده است دشوار بتواند حدس بزند فرزاد و شاملو و ديگران با چه مرارتى
كار كمحاصلِ دستكارى در غزلهايى را كه معلوم نيست دستپخت چند نفر در چند
دوره است پيش مىبردند. فرزاد يك بغل دستنوشته به دبيرخانۀ دانشگاه شيراز
مىداد، آنها را با پست به تهران مىفرستادند، حروفچينى مىكردند،
نمونههاى پر از غلط وغلوط را بر مىگرداندند، مؤلف نمونهها را غلطگيرى
مىكرد، دوباره به تهران مىفرستاد، و تكرار و تكرار.
شاملو، به نوشتۀ خودش، پس از پايان حروفچينى ِِ روايتى كه
از ديوان حافظ فراهم كرده بود دريافت ريختن آن همه ويرگول و علامت تعجب و
خط تيره و غيره در آن ابيات نه تنها نالازم، بلكه نابجاست. اما تجديدنظر در
آن همه نقطهگذارى يعنى تكرار حروفچينى بخش اعظم كتاب. و با دستگاههاى
كـُند و پرهزينۀ لاينوتايپ و لاينوترون آن روزگار، ناشر نمىتوانست زير چنين
بارى برود. طعنه اينجاست كه شاعر معاصر احساس مىكرد روح شاعر پيشين از
وضع انتشار شعرهايش ناراضى است، اما وقتى آن شعرها را با مرارت بسيار
بهاصطلاح تصحيح كرد، خودش هم ناراضى بود. سليقۀ شاعر معاصر
هم طى كار روى
غزلها تغيير كرد، همچنان كه سليقۀ سرايندۀ اصلى طى بازبينى آنها
تغيير كرده بود. |