يادداشت مترجم بر كتاب

ايدئولوژيهاى سياسى

چاپ دوم، 1385

اين امريّه را در مشاجرات سياسى بارها شنيده‏ايم و احتمالاً خطاب به ديگران به كار برده‏ايم: ''موضعتان را مشخص كنيد.``  هركس، يا دست كم كسى كه وارد بحث سياسى‏اجتماعى مى‏شود، قرار است صاحب موضعى مشخص باشد وگرنه اساساً جدلى در نمى‏گيرد.  اما منظور اين است كه علامتى، برچسبى، نشانه‏اى، سرنخى به‏دست بدهيد تا روشن شود ما تا چه اندازه با هم مخالفيم.  يعنى مجموعه نظرات، استدلالها، الگوها و مثالهايى كه در سخنان يا نوشته يك فرد ديده مى‏شود براى تشخيص هويت سياسى او كافى نيست. مثلاً، 'گذار مسالمت‏آميز به راه رشد غيرسرمايه‏دارى‏` يا 'آزاديهاى تام تمام و متضمن رشد استعدادهاى فردى و اجتماعى‏` چيز زيادى را روشن نمى‏كند.  شخص را بايد از برچسبِ پرُرنگش شناخت ('من كمونيستم‏`؛ 'من محافظه‏كارم‏`؛ 'من ماركسيست‏لنينيست انقلابى‏ام‏`؛ 'من ناسيوناليستم‏`؛ 'من ليبرالم‏`)، نه از فلسفه پر پيچ‏وخم و استدلالها و مثالهاى قابل تعبير و تفسيرش.  در اين عنوانها و برچسب‏ها چه كشف‏الاسرارى نهفته است كه ما را از سردرگمى مى‏رهاند و به محلِ مورد نظر رهبرى مى‏كند؟

 گاه برچسب مورد نظر به دست داده شده اما مواضع همچنان مبهم مانده است. در ايران، در سالهاى پيش از جنگ جهانى دوم چه بسيار آدمهاى دموكراتى كه به مرام ناسيونال سوسياليسم اعتقاد پيدا كردند، اما بعداً با شكست فاشيسم و افشاى فجايع نازيسم، در كمال شرمندگى دريافتند كه نشانى را عوضى گرفته‏اند و اين همان جايى نبوده كه مى‏خواسته‏اند به آن برسند (گرچه شمار بسيار بزرگترى از مريدان نازيسم همچنان بر سر ايمان خويش مانده‏اند). بنابراين ظاهراً برچسبِ مشخص هم ممكن است براى سر درآوردن از نيت مبلّغِ ايدئولوژى كفايت نكند. توضيحاتِ كلى و توصيفى هم در مواردى ممكن است به استحاله بنيادى و قلب ماهيت بينجامد. بنيتو موسولينى، پايه‏گذار حزب فاشيست ايتاليا و رهبر آن كشور (1922-1945)، در ابتداى فعاليت سياسى‏اش تمايلات سوسياليستى داشت اما به مرور و پيش از فاشيستِ تمام عيارشدن، به نظراتى گرايش پيدا كرد كه مى‏توان آنها را مشخصه چپ افراطى يا حتى آنارشيسم ناميد.

 اما خود ايدئولوژيها كه قرار است علايم راهنما و نقشه اساسى باشند از كجا مى‏آيند؟ آيا مى‏توان دست به ايجاد ايدئولوژى جامع و مانعى زد كه همه مشكلات بشر را يكجا حل كند تا ديگر معضل جدل‏انگيزى باقى نماند؟

 در اعلاميه استقلال آمريكا ذكرى از آن گونه برابرىِ بى قيد و شرط كه بتواند حمل بر الغاى بردگى شود به ميان نيامده است. برخى بنيانگذاران آن جمهورى، از جمله شخص جرج واشنگتن، برده داشتند و از اين بابت شرمنده به نظر نمى‏رسيدند. بدون نيروى كار بردگانى كه از آفريقا حمل مى‏شدند، كشاورزى و اقتصاد آمريكاى نواستقلال، با چهار ميليون جمعيت در سرزمينى پهناور، قادر به تكان‏خوردن نبود. حتى قانون ضد تبعيض نژادىِ قرن نوزدهم ايالات متحده تا صد سال بعد، يعنى در دهه 1960، در حدى كه بتوان آن را اجراى واقعى ناميد به عمل در نيامد. در واقع امر، دويست سال طول كشيد تا روح آن اعلاميه از حد مطالبى روى كاغذ فراتر رود و تبديل به عمل شود. در موردى مشابه، نخستين مبارزان راه حقوق و آزادى زنان، حتى تا نخستين دهه‏هاى قرن حاضر، فرض را بر اين مى‏گذاشتند كه همه مخاطبان آنها كارگرانى خانگى تحت امر دارند: يعنى نزد زنانى از طبقه متوسط كه براى زنان ديگرى از همان طبقه مطلب مى‏نوشتند و نطق مى‏كردند اين سؤال كه 'پس حقوق زنان خدمتكار چه مى‏شود؟` مطرح نبود؛ و نمى‏توانست مطرح باشد، زيرا هنوز چنين فكر برابرى‏خواهانه‏اى مجال بروز نداشت.

 پس آيا در نسبيتى گرفتاريم كه، بنا به آن، همه چيز بايد همان گونه باشد كه هست؟ به بيان ديگر، آيا طرز فكر انسان تابع مقتضيات و متناسب با عوامل و شرايطى خاص است و از اين چهارچوب نمى‏تواند پا بيرون بگذارد؟ و آيا هر جا كه بايستيم باز در محدوده ايدئولوژى قرار داريم و شناخت و قضاوت ما، چه بخواهيم و چه نخواهيم، ته‏مايه‏اى ايدئولوژيك دارد؟

 ماركس و انگلس، دو تن از نخستين كسانى كه به تبيين اين موضوع پرداختند كه ايدئولوژى چيست و جهان‏بينى (جهان‏بينىِ آينده‏نگر، يعنى تصويرى از موقعيتى كه قرار است جانشين وضع حاضر شود) از كجا و چگونه پيدا مى‏شود، در ايدئولوژى آلمانى مى‏نويسند: ''انسانهايى كه توليد مادى خويش و مراوده مادى‏شان را تكامل مى‏دهند همراه با اين تغيير، هستى واقعى خويش، انديشه و فرآورده‏هاى انديشه شان را نيز تغيير مى‏دهند``؛ و نتيجه مى‏گيرند ''زندگى با آگاهى تعيين نمى‏شود،  بلكه زندگى است كه آگاهى را تعيين مى‏كند``.  ماركس چندين سال بعد در هجدهم برومر لويى بناپارت نوشت: ''انسانها سازندگان تاريخ خويشند، اما نه به دلخواه خود و در شرايطى كه خود انتخاب كرده‏اند، بلكه در اوضاع و احوالى كه رو در رو به آن برمى‏خورند و از گذشته به جا مانده و منتقل شده است.`` به اين ترتيب، امكان حركت فرد به سوى آنچه مى‏تواند شرايط آينده باشد به آگاهى او از شرايط موجود و تأثير عوامل تعيين‏كننده فعلى بستگى دارد.  به عبارت ديگر، شرايطى براى ايجاد فكرى درباره آينده در ذهن كسانى پديد مى‏آيد؛ بيان آن فكر (و اجراى آن، اگر ميسر شود) بر شرايط واقعى يا فضاى فكرىِ جامعه تأثير مى‏گذارد؛ شرايط جديد فكرهاى تازه‏اى مى‏پروراند، و همين طور تا آخر.

 اما برداشت روزمره‏اى نيز از ايدئولوژى وجود دارد: برخورد به افكار و عقايد ديگران با عنوان، يا اتهامِ، ايدئولوژيك‏بودن.  همچنان كه در هر قومى مى‏توان تمايلى به اصل گرفتن فرهنگ خويش و ترديد در درستىِ فرهنگهاى ديگر ديد، ايدئولوژى نيز از مقولاتى است كه افراد معمولاً وجودِ آن را در نظرات ديگران تشخيص مى‏دهند، در همان حال كه فكر و عقيده خويش را مبتنى بر اصولى بديهى فرض مى‏كنند عارى از شائبه ايدئولوژى: آنچه من مى‏گويم واقعيّتهاى مسلّمى است كه همه مى‏دانند و خودتان مى‏توانيد به چشم ببينيد؛ آنچه شما مى‏گوييد يك مشت ايدئولوژى است كه چشم بر واقعيتها مى‏بندد.  مدافعان نظام سرمايه‏دارى ترديد ندارند كه مخالفان مكتب فكرى آنها حامل اغراض ايدئولوژيك‏اند و قصد دارند نظم مرسوم و عقلانى دنيا را به هم بريزند.  هواداران سوسياليسمْ مخالفتِ اصحابِ سرمايه‏دارى با اصول اعتقادىِ خويش را به‏عنوان دفاعى غيرعلمى از ايدئولوژىِ مالكيت خصوصى رد مى‏كنند.  و طرفداران ليبراليسم معمولاً بر اين عقيده‏اند كه مخالفت با مكتب فكرى آنها از ناحيه ايدئولوژيهاى بخصوصى است در راست يا چپ طيف سياسى كه ذاتاً با آزادى و حقوق طبيعىِ فرد سر جنگ دارند.  اين گونه تمايل به دشمن‏يابى گاه چنان بارز مى‏شود كه انگار مكتب فرد را با توجه به نظر مخالفانش تعريف مى‏كنند: بگو دشمنت كيست تا بدانم كيستى.

 امروز تقريباً همه ترجيح مى‏دهند از 'ايدئولوژىِ آنها`، و نه 'ايدئولوژىِ من‏`، حرف بزنند.  برخى خواننده‏ها به نوشته‏اى كه در برابر دارند با بدگمانى نگاه مى‏كنند زيرا به نظر آنها، ''خط مى‏دهد``، يعنى جانبدار ايدئولوژىِ معينى است، حال آنكه نوشته مورد پسند فرد از چنين صفاتى عارى است و فقط به واقعيتها توجه مى‏كند. گاه نيز به نويسنده‏اى ايراد مى‏گيرند كه ''خط ندارد``، يعنى گرايشهاى ناسازگار را مخلوط مى‏كند و به تضادهاى درونىِ مفاهيم توجه ندارد.

 بدين قرار، ما نظر افراد را برحسب تصويرى كه از مرام آنها در ذهن داريم معنى مى‏كنيم.  اما چگونه به اين نقشه كلى از موقعيت ايدئولوژيها نسبت به يكديگر دست مى‏يابيم؟  واقعيت اين است كه نه پديده‏ها ثابت و بى‏تغيير مى‏مانند و نه ايدئولوژيها. ما قادريم موقعيت خويش را نسبت به محور مختصات معينى تعريف كنيم، اما امكان ندارد كه نقطه صفرصفرِ محور مختصات باشيم- يعنى در موقعيتى بيرون، و با فاصله‏اى مساوى، از همه ايدئولوژيها قرار بگيريم و درباره تمام آنها با عينيّتى يكسان قضاوت كنيم-مگر در خلئى سراسر معرفت و عارى از تلقين به گونه‏اى پرورش يافته باشيم كه همه چيز را بدانيم اما هيچ‏يك از دانسته‏هايمان روى ما اثر نگذاشته باشد:  دانشنامه‏اى غنى در ذهن آدمى ماشينى كه در او نه حبّى است و نه بغضى، نه پيشداورى و نه منافعى، نه دوستى دارد و نه دشمنى، آدمى كه از دگرگونى در سياستهاى اجتماعى و اقتصادى نه سودى مى‏برد و نه متحمّل زيانى مى‏شود.

 در چند دهه گذشته كسانى عصر ايدئولوژى را پايان‏يافته اعلام كرده‏اند، با اين استدلال كه دنياى امروز و شرايط جديد بشر به مراتب پيچيده‏تر از آن است كه ايدئولوژيها بتوانند آن را توضيح دهند، تا چه رسد كه بخواهند در پىِ تغيير آن برآيند.  شايد در عرصه ايدئولوژى وجود نظريه‏پردازانى كه يك‏تنه بتوانند طرحى عظيم براى كل بشريت درافكنند مربوط به گذشته باشد.  چشم‏اندازى كه نظريه پردازان قرن نوزدهم در برابر نهادند دنيا را به‏واقع تغيير داد، اما به موانعى بر خورد كه در مخيّله آنها نمى‏گنجيد و خود ايدئولوژى-در مفهوم دستورالعملى براى دگرگونى، نه صِرفاً حفظكننده شرايط موجود-در روند تغيير استحاله شد. ايدئولوژى فاشيسم، كه مبتنى بر اصالت خون و قدرت آهن بود، جز خونريزى بيشتر و ''جنگى كه به همه جنگها پايان دهد`` ثمرى نداشت؛ ايدئولوژىِ قائل به برترىِ طبيعىِ عده‏اى بر عده ديگر، يعنى مقدس‏دانستن سلسله‏مراتب طبقاتى، كشورى مانند بريتانيا را در سيصد سال گذشته از جنگ داخلى و انقلاب در امان نگه داشته است اما پيروى از آن ايدئولوژى در بسيارى جاهاى دنيا كه سخت نيازمند تحوّل و تجددند ناممكن مى‏نمايد؛ ايدئولوژى ماركسيستى، در اجراى روسى آن، دست‏كم در يك مورد بسيار مهم و شاخص بر سر دوراهىِ صدور انقلاب يا تنگناى خردكننده سوسياليسم در يك كشور و ايجاد امپراتورىِ پرخرج، كم‏بازده و نسبتاً فقيرى مجهز به زرّادخانه هسته‏اى گرفتار ماند؛ ايدئولوژى ليبرالىِ آزادىِ عمل اقتصادى رفاه و وفور به همراه داشت، اما با راه انداختنِ مسابقه ثروتمندشدن از هر راه قابل تصورى، ناكاميهاى عميق و تراژيكى به بار آورد و برخى جوامع غربى را در مسيرى انداخت كه هزينه انسانى و اجتماعىِ آن سنگين‏تر مى‏شود و سايه ترديد بر ايدئولوژى ليبرال به‏عنوان بديلى براى همه جوامع را پررنگ‏تر مى‏كند.

 اما بازار ايدئولوژيها، از روزگار افلاطون تا فرانسيس بيكن و از هگل تا امروز، چه پر رونق‏تر و چه كسادتر شده باشد، مسائل همچنان باقى‏اند و در مواردى بزرگتر هم شده‏اند:  تعريف فقر و ثروت؛ علل، اَشكال و پيامدهاى پيدايش شكاف بين دارا و ندار؛ مكانيسم توليد ثروت و روشهاى موجود و ممكن براى توزيع آن؛  رابطه قدرتِ سياسى‏اجتماعى و تموّل؛  معنى و كاركرد حكومت؛  حقوق حكومت‏شونده و وظايف حكومت‏كننده، و مضامينى از اين دست.

 سالهاى پايان قرن بيستم از جهاتى شبيه شرايط پايان قرن پيشين بود: پيچيدگى فزاينده شيوه‏هاى توليد و نقش مبهم نيروى كار انسان در اين روند جديد؛ وعده‏هاى تحقق نيافته سرمايه‏دارى درباره دنياى كارِ كم و فراغتِ بسيار، در برابر چشم‏انداز اين واقعيت هولناك كه جامعه صنعتىِ جديد به شمار بزرگى از اعضاى خويش اساساً نياز ندارد و شمار بزرگى از نوزادان جوامع غربى قرار است تا آخر عمر بيكار بمانند چون در نظامِ نوينِ توليد براى آنها جايى نيست؛ و روحيه تهاجمىِ فقراى عاصى و ناراضىِ بيگانه نسبت به مراكز ثروت و تنعم جهان غرب كه در برخوردهاى جنوب در برابر شمال، آفريقا در برابر اروپا، يا اسلام در برابر مسيحيت تجلى يافته است.

 اما دهه پايانىِ قرن بيستم از يك جنبه بسيار مهم با دنياى صد سال پيش تفاوت داشت: در پايان قرن نوزدهم متفكرانى درباره آينده به پيشگويى، پيش‏بينى، ارائه طريق‏هاى قاطعانه ايدئولوژيك، يا دست‏كم تهييج و تحريك در جهتى خاص مى‏پرداختند.  صد سال بعد، جمع‏بندى پيشينه تمدنها و ارائه راه‏حلى جامع براى كل بشريت از سوى يك يا چند مغز متفكر تقريباً محال به‏نظر مى‏رسيد. اما اگر مشتاقِ بازى با اصطلاحات نباشيم و به معنا و كاربرد كلمات توجه كنيم، هر راه‏حلى كه براى بيرون‏رفتن از اين تنگنا ارائه شود، چه واقعاً مؤثر باشد و چه به تعبير و تفسير پديده‏ها محدود بماند، ايدئولوژى است و ايدئولوژيك است.  مى‏توان گفت كه نظريه پايان ايدئولوژى، به نوبه خود، طرز فكرى است ايدئولوژيك و ماهيتاً جانبدار وضع موجود در تمدن نيمكره غربى، يعنى دموكراسى ليبرال.  در هر حال، هر ايدئولوژى‏اى نه منظومه‏اى سروده يك حماسه‏سراى كبير، كه دائرةالمعارفى است حاصل انديشه‏ورزىِ دسته‏جمعى و دربرگيرنده چيست‏هاى فلسفى و چه بايد كردهاى عملى.

 مؤلفان كتاب حاضر به كند و كاو در پيشنيه، زمينه‏هاى تاريخى و سياسى، و فراز و نشيب‏هاى ايدئولوژيهاى عمده سياسى مى‏پردازند.  هدف آنها نه تأييد يا رد ايدئولوژيهاى مورد بحث، كه نقّادى در نظام فكرى و عقيدتى و محك‏زدن به انسجام هر يك از آنهاست؛ و گرچه در بسيارى موارد به مقايسه آن ايدئولوژيها مى‏پردازند، به شناخت و معرفى نظر دارند، نه تبليغ يا تخطئه.  به مفهوم ايدئولوژى تنها به‏عنوان مقوله‏اى نظريه‏پردازانه برخورد نمى‏كنند، بلكه به ريشه‏يابىِ تك‏تك ايدئولوژيهاى موجود و مطرح در جهان دست مى‏زنند؛ و تمركز را نه بر جهات صِرفاً فلسفىِ مقوله ايدئولوژى، كه بر جنبه‏هاى سياسى‏اجتماعىِ هر يك از ايدئولوژيها مى‏گذارند. حركت آنها نه در جهت تشخيص حقيقت از كذب، و تبليغ يا رد، كه عمدتاً در مسير تطوّر هر يك از خطوط ايدئولوژيك و توجه نقادّانه به دفاعيّه مبلّغان آنهاست.  توجه به اين دو نكته هم لازم است كه كتاب عمدتاً براى دانشگاههاى بريتانيا نوشته شده و مؤلفان تأكيد را بر تاريخ و زمينه سياسىِ آن كشور گذاشته‏اند.  مؤلفان نه تنها ادعا ندارند شخصاً فارغ از ايدئولوژى‏اند، بلكه در قابل اثبات بودنِ چنين ادعايى ابراز ترديد مى‏كنند.

 نكته قابل بحث، دو فصل زيست‏بوم‏گرايى و فمينيسم است در كنار ايدئولوژيهاى قديمى‏تر و جاافتاده‏اى مانند سوسياليسم و ليبراليسم.  در حالى كه براى ماركسيسم فصل جداگانه‏اى در نظر گرفته نشده و در مبحث كلىِ سوسياليسم گنجانده شده است، تخصيص دو فصل جداگانه به چنين مكتبهايى ممكن است نامتعارف به نظر برسد.  آنچه به اين دو مكتب فكرى اهميت مى‏بخشد اين است كه هر دوى آنها جهان‏بينىِ برخى ايدئولوژيهاى ديگر را هم تا حد زيادى در خود دارند.

 در زمينه فمينيسم شايد سوءتفاهم‏ها بيش از تعاريف باشد.  اين مكتب فكرى، با برخوردارى از حمايتِ زنانى فعال در جوامع غربى، بخصوص آمريكا، در دهه‏هاى 1960 و 70 شنوندگان بسيارى يافت.  جنبش فمينيسم در كل معتقد است كه مسئله حقوق زنان يكى از موضوعهايى نيست كه (به گفته جناح راست) كلاً حل شده باشد و نقايص را بتوان با قانونگذاران در ميان گذاشت تا راههايى بيابند؛ يا (به اعتقاد چپ) از مسائلى باشد كه در روند حل تضادهاى طبقاتى و با ايجاد جامعه سوسياليستىِ فارغ از استثمار و ستم در آينده خودبه‏خود حل شود و اكنون پرداختن به آن در حكم انحراف از مسائل عمده و اصلى به حساب آيد.  فمينيستها بر اين عقيده بوده‏اند كه مسئله زن در جامعه موضوعى است مستقل كه بايد صريح و بى‏واسطه به آن پرداخت.  همچنان كه از زبان مبلغّان اين مكتب فكرى خواهيم خواند، گرايشِ فمينيستى در بسيارى موارد ممكن است بيشتر تداعى‏كننده روحيه پرخاشگرى و مجادله باشد تا دفاع از يك رشته اصول و عقايد.  اما پيروان اين مكتب مى‏گويند درست به اين دليل كه صحبت از ايجاد حقوقى براى زنان است مخالفان آنها ادعا مى‏كنند واگذارى اين حقوق به زيانِ 'جامعه‏`-يعنى مردان- خواهد بود، چنان‏كه گويى مقدار معين و محدودى حق در جامعه وجود دارد و صاحب حق شدنِ زنان به بهاى كاهش حقوق و اختيارات مردان تمام خواهد شد؛ اما، به‏رغم اين تصور، در شرايطى متفاوت و پس از هر تحولى در اين زمينه، درك مردان هم از حق و آزادى دگرگون خواهد گشت.

 در مورد جنبش محيطزيست، منتقدان آن مدعى‏اند كه چپ شعارهاى قديمى‏اش در دفاع از حقوق زحمتكشان را اكنون در لفاف حمايتى عاطفى و خيالپرورانه از حقوق طبيعت تكرار مى‏كند.  در مقابل، سبزها مى‏گويند اين مبارزه نه ناشى از عواطف و گمانپردازى، كه بر پايه داده‏هاى موجود درباره واقعيات است: منابع تجديدنشدنىِ طبيعت به كالاهايى تبديل مى‏گردد غيراساسى و حتى نالازم، در حالى كه حاصل آن سوداگرى‏ها در دست اقليت كوچكى تمركز مى‏يابد و نه تنها از دسترس اكثريت جامعه، كه براى هميشه از چرخه طبيعت خارج مى‏شود.  در هر حال، جنبش سبزها، دست‏كم در منطق سياسى، هنوز از مرحله‏اى كه بتواند روشن كند الگوى جامعه قابل‏دوام و عارى از ويرانگرىِ آينده چگونه چيزى است و از چه راهى بايد به آن رسيد فاصله دارد.

 مقياس كتابى بدين فشردگى بناچار كوچك است و براى ترسيم جزئيات هر يك از ايدئولوژيهاى عمده بايد نقشه و نقشه‏هاى ديگرى در برابر داشت در مقياس بزرگ كه ريزه‏كارى‏ها را با وضوح بيشترى نشان دهد؛  و چنان كار جامعى به حجمى چندين برابر كتاب كنونى نياز خواهد داشت تا اطمينان يابيم هيچ نام مطرح و هيچ موضوع مهم و مربوطى از قلم نيفتاده است.  در اين مختصر تنها مى‏توان طرحى كلى در حد يك درس پايه ‏اى ِ دانشگاه به دست داد.

 

صفحة‌ اول   مقاله / گفتگو/ گفتار            فهرست مطالب  سرمقاله ها

 

دعوت از نظر شما

 

نقل مطالب اين سايت با ذكر ماخذ يا با لينك آزاد است.

 

X