ژیگول مردا که تو بودی

یا

رؤیای اسلام با چهرهٔ انسانی

 

 

یک دهه پیش نگارنده اظهار امیدواری کرد صفاتی مثبت هم که لابد داشت دوستان نزدیکش خواهند نوشت.  شاید هم روزی قهرمان یک فیلم نئولاتی شود.  دربارهٔ صادق قطب‌زاده بود که یک گزارشگر فرانسوی نامش را به مسیو زاده تقلیل داد.

 

هنوز قهرمان فیلم نئولاتی ِ نوستالژیکی نشده، فیلم مستند چرا ــــ با زنده‌کردن یا در واقع ساختن خاطراتی جمعی که بسیاری زنان و مردان فعال در عرصهٔ فکر و خواندن و نوشتن و سیاست در ایران کنونی شخصاً تجربه نکرده‌اند.

 

آن فیلم مستند در پرداختن به اینکه پرسوناژ مورد بحث که بود و چه کرد این سؤال مهم را در ذهن بیننده مطرح می‌کند: اگر...، اگر و باز هم اگر.  به گفتهٔ وینستون چرچیل، اگرهای وحشتناک ـــــ و بی‌پاسخ.

 

 

یکم، شکل طبیعی امور یعنی چه و چگونه می‌توان نتیجه گرفت آنچه اتفاق افتاد روندی طبیعی بود یا نبود؟

 

در باب حملهٔ هوایی آلمان به انگلستان نوشته‌اند پسر جوان مدافع کانال مانش از زمان ثبت نام در نیروی هوایی بریتانیا حداکثر شش ماه زنده می‌ماند.  سه دهه بعد در ایران اعضای سازمانهای چریکی بنا به تجربه تخمین می‌زدند فقط شش ماه فرصت دارند.

 

پرسوناژ مورد بحث از صبح 23 بهمن که پا به ساختمان رادیوتلویزیون گذاشت و با سر و صدا اعلام حضور کرد دو سال مقام داشت و در قدرت بود.  دو سال دیگر را هم به هر ترتیبی گذراند، بخشی در محبس.  شاید بتوان گفت چهار سال خیلی هم کم نبود.

 

صدها هزار تن کشته، زجرکش یا آواره شدند.  چرا فقط به این یکی و آن دیگری توجه کنیم؟

 

زیرا در فهرست نفله‌شده‌ها نام پرسوناژ در لـُژ مشهورترها یا بدنام‌ترها بود.  گرچه سنگ گور ندارد این قدر نیکبخت هست که برایش فیلم مستند بسازند.  وودی آلن گفت ترجیح می‌دهد در آپارتمان خودش زنده باشد تا در دل مردم.  در این مورد هم می‌توان گفت پرسوناژ یقیناً زندگی در خانهٔ‌ مفصل خودش و خندیدن به ریش خلایق را به جاودانگی در فیلم مستند ترجیح می‌داد.

 

 

پرسش کلی‌تر این است: چرا کراواتی‌ها نه تنها به دشمنان کراوات باختند، که حتی سینهٔ دیوار رفتند؟

 

برخلاف نظر هگل و تاریخ‌مداران مارکسی، در سیر حوادثْ هدف ِ قطعی جایی ندارد.  از میلیونها اسپرم، تنها یکی پیروز می‌شود که مطلقاً نمی‌توان گفت قوی‌ترین، زیباترین، باهوش‌ـ ‌ترین و مستعدترین برای بقای اصلح است.  آدم قزمیت، مونگولوئید، کج‌و‌کوله یا شدیداً خنگ در دنیا کم نیست.

 

اوایل دههٔ 80 دوستی قدیمی از من خواست نوار سخنانم را (گمانم در پلی‌تکنیک یا شاید دانشکدهٔ علوم اجتماعی دانشگاه تهران) به او بدهم. گفتم چنان نواری را از میزبان بخواهد؛ من متنی همراه دارم و همان را به اهل مطبوعات یا هرکس بخواهد می‌دهم یا بعداً می‌فرستم. گفت صحبت مورد نظرش پس از سخنرانی بوده.  گفتم پرسش‌وپاسخ به یادم مانده و اگر بخواهد می‌توانم بنویسم.  نخواست.

 

نفهمیدم آن دوست که اهل چاپ و انتشارات هم هست چرا نوار را به متن ترجیح می‌داد.  در هر حال، مضمون مورد نظرش به احتمال زیاد این بود که دانشجویی نظرم را دربارهٔ نواندیشی ِ دینی پرسید. گفتم بهترین آدمها راه بدترین آدمها را هموار می‌کنند، خودشان هم قربانی می‌شوند.

 

پس از جلسه، برای چند دانشجو نظرم را توضیح دادم: اعلام کنید دولت آینده باید ساعت شش صبح نان و پنیر و گردو به در هر خانه تحویل دهد، همچنان که ابوذر تحویل می‌داد.  اهل حوزه و منبر با تحقیر خواهند گفت حرفهای استعماری مادیّون است.  به تبلیغ نظرتان ادامه دهید و زمانی که شماری بزرگ پیرو شما شدند ‌تخطئه‌کننده‌های سابق خواهند گفت اولاً ساعت شش دیر است و روز مؤمنان ساعت پنج و حتی زودتر آغاز می‌شود.  دوماً به مصداق لا اکراه فی صبحانه، باید هم پنیر سِرو شود و هم کره‌ و مربا، و هم چای دیشلمه.  در سکانس بعد زمانی که به برکت تلاش شما دولت آینده از راه رسید و دینداران حقیقی گرفتند و سوار شدند غریو خواهند کشید در برههٔ حساس کنونی وقت این حرفها نیست، فوراً جمع کنید بساط مسخره‌بازی و دنیاپرستی را وگرنه سر و کارتان با محاکم شرع است.

 

مسیو زاده خیال می‌کرد طفلک پابرهنه‌ها به نان و پنیر و گردو و چای لاهیجان قانع‌اند؛ ما هم که برای انداختن شاه زحمت کشیده‌ایم ژامبون و بیضهٔ ماکیان و قهوهٔ اسپرسوی ساعت ده در تختخواب حقمان است.  و این یعنی اسلام با چهرهٔ انسانی.

 

اسدالله لاجوردی با چهرهٔ شدیداً رحمانی به نمایندگی از سوی دینداران حقیقی به او حالی کرد جوجه را آخر شاهنامه می‌شمارند.

 

 

دوم، آیا هر مطلبی صرفاً با تکرار قابل اعتنا می‌شود و به‌عنوان متنی تاریخی جا می‌افتد؟

 

روایتی از پرواز بازگشت آیت‌الله خمینی به ایران را روزنامه‌نگار فرانسوی که می‌گوید در آن هواپیما بود در کتابی آورد و هوشنگ نهاوندی در کتاب خمینی در فرانسه نقل کرد.  آن چند پاراگراف دست‌کم در ترجمهٔ‌ فارسی (چاپ لوس آنجلس، 1389) چنان مغشوش است که ترجیح می‌دهم وارد جزئیات گیج‌کننده نشوم.

 

در کلیات چشمگیر: پرسوناژ از ارفرانس طیّاره اجاره کرد و شخصاً  در باغ مجاور اقامتگاه آیت‌الله در نور چراغ قوه بلیتها را به حراج گذاشت و به هر مسافری بیشتر پول داد فروخت. اما چک شخصی‌اش بی‌محل بود و شرکت بیمه خسارت ارفرانس را جبران کرد.  دوبله به لـُری: ارفرانس در برابر چکی شخصی و چندصد هزار فرانکی هواپیمای دربست و یک دسته بلیت در اختیار بزن‌بهادر خارجی گذاشت بی‌آنکه حتی به بانک تلفن کند بپرسد این یارو گل کدام باغی است.

 

فراـ روایت ِ فراـمهمل ِ فراـ آرسن لوپنی را یک نفر در جایی نوشت، یکی دیگر نقل کرد، به فارسی هم برگرداندند و به این ترتیب جزو تاریخ شد.  به قطع و یقین در پروازی که با اجازهٔ مقامهای دولت و موافقت رئیس جمهور انجام می‌شد چندین مأمور مسلح حضور داشتند و آدمهای سازمان امنیت فرانسه هنگام فروش بلیت یک‌یک مسافران را با دقت برانداز می‌کردند.

 

در متنهای دیگری در ایران ادعا کردند هواپیما را مهدی عراقی با پول بازاریان تهران اجاره کرد.  چارتری در کار نبوداحمد خمینی پول دو بلیت پدرش و خودش را پرداخت.

 

چک بی‌محل دادن به ارفرانس برای اجارهٔ دربست چنان پروازی حتی جای خنده ندارد.  خنده را باید نگه داشت برای کسی که یک کلمه از حرفهای پرسوناژ را جدی بگیرد.  از جمله، مقامهای مستأصل آمریکایی که ظاهراً وارد داد و ستد با او شدند تا شاه را با گروگانهای آمریکایی تاخت بزنند.‌  گروگانها حتی در اختیار و تحت ارادهٔ آیت‌الله خمینی هم نبودند تا چه رسد پرسوناژ.  نفرات قشون تازه‌تأسیسْ کل سیستم را گروگان گرفته بودند، میخشان را محکم می‌کوبیدند و از راه نرسیده سهمشان را می‌خواستند.

 

 

از موارد باورپذیر تحقیق برای فیلم این روایت است که دوست پرسوناژ گفت روزهای آخر قبل از دستگیری دومش یک روز او را در حال خواندن کتاب‌هایی در مورد مزرعه‌داری در کِـبـِک [کانادا] دیدم.  منظور از کتابهایی باید بروشور گلاسهٔ بنگاههای فروش املاک باشد.  در جز این حالت مشکل بتوان باور کرد سر و کاری با کتاب داشت.

30 بهمن 98

 

 

صفحۀ‌‌ اول    مقاله / گفتگو/ گفتار         لوح   فهرست مطالب   سرمقاله‌ها

 

دعوت از نظر شما

 

نقل مطالب اين سايت با ذكر ماخذ يا با لينك آزاد است.