●
نون بيار پته ببر
در
عربستان، مجرمانی كه قرآن از بـَر كنند از زندان آزاد میشوند ــــ
و كسانی ادعا كردهاند آنها را در سازمان امر به معروف و نهی از
منكر استخدام میكنند. كشورهای اسلامی از اين نظر هم يگانهاند كه
استخدام افراد سابقهدار در دستگاههای نظامی و انتظامی خلاف قانون
نيست. كار وقتی برای خدا باشد هر چيزی مجاز است
در ايران نه تنها استخدام میكنند بلكه
پته هم میدهند. چند
سال پيش با خط درشت اعلام شد توزيع درﺟﮤ ليسانس يخزده با تحفيف
كلی بدون پيشقسط و ديپلم
دبيرستان
آمادﮤ تحويل فوری. تازگی گفتهاند دكترای دمقيچی ِ ضايعاتی ِ
فلـّه موجود میباشد.
بد نبود اگر میدانستيم (به بيان عموزادههای افغان) در دو صد كشور
جهان جايی هست كه هم مجری برناﻣﮤ تلويزيون مجهز به درﺟﮤ دكترا
باشد و هم برادرهايی كه آن طرف ميز افاضات میفرمايند اما سرتاته
حرفهايی كه يك ساعت مثل طوطی دربارﮤ جهان و مافيها و مافيا تكرار
میشود بخشنامهای دوسه صفحهای است كه با از بـَر كردنش مثلاً
درﺟﮥ علوم سياسی گرفتهاند.
3 شهريور 89
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
●
احتياط: خطر حملۀ پرستوها
رفيق شفيق
ِ
درستپيمان، مسعود مهرابی،
پوستر
فيلمی را كه در
مطلبی به آن اشاره شد لطف كرده است.
ظاهراً در دﻫﮥ 60
برای اكران مجدد فيلم، زلف ِ برباددهندﮤ بازيگر مؤنث در بخش فوقانی
را با مقداری خط و خطوط پوشاندهاند و موجود ِ روی دستهای پرسوناژ
مذكر ِ پابرهنه غيرقابل شناسايی شده است.
در بخش تحتانی
پوستر اوضاع بهخودیخود وخيم است. ﮔﻠﮥ پرستوها مثل
هواپيماهای جنگی در سياهی شب به خانهها هجوم
میبرد. اما
انگار اين دو عامل برای ايجاد خوف كافی نبوده، زيرا درختها هم
خشكيده ترسيم شدهاند. تعجبی ندارد كه هر دو پرسوناژ نگران و
ناراحت به نظر برسند. جز سيمای بازيگر مؤنث، به واقع چيزی كه
احتمالاً بتواند كسی را به دهكدﮤ كموبيش مخوف بكشاند به چشم
نمیخورد.
همين بازيگر در
اعتراض به ورشكستگی سينمای ايران در مياﻧﮥ دﻫﮥ 50 در برابر دانشگاه
تهران دﻛﮥ آدامسفروشی بر پا كرد.
اول شهريور 89
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
●
بعد پنجاهی و اندی سال
در حكايتی قديمی، و يقيناً غربی، وقتي يكی از حاضران محفلی
علمايی پيشنهاد میكند به جای بحث در تعداد دندانهای اسب حسب
نوشتههای ارسطو، به كوچه بروند و دندانهای يك اسب را بشمارند،
بيدرنگ از جمع فضلا طرد میشود.
گفتيم يقيناً غربی، زيرا در بخشی از ﻣﻨﻄﻘﮥ مشهور به مشرقزمين
همچنان تعداد دندانهای اسب يا هر موضوع مهمی با مراجعه به كتاب
تعيين میشود. بايد بيدرنگ افزود در ﺣﻴﻄﮥ علوم انسانی، بخصوص
هنگام نگاه به گذشته، واقعاً چيزی جز متن و بازخوانی ِ اين متن و
آن متن وجود ندارد و نخواهد داشت.
شايد فقط
ماشين زمان اچ. جی. ولز بتواند انسان را به گذشته برگرداند
اما نوعی قياس، گرچه نهچنداندقيق، میتواند كمكمان كند حدس
بزنيم چه وجوه اشتراك يا تفاوتهايی بين امروز و گذشته وجود دارد.
مثلاً: بين اوضاع امروز و دﻫﮥ
1290 كه جاﻣﻌﮥ ايران انگار بعد از يكیدو دهه تبوتاب و
تلاش
و تقلا از پا درآمد و در اغما فرو رفت. و بين اوضاع امروز و
مرداد
32:
در اين لحظه اگر امكانی برای دخالت مستقيم خارجی وجود میداشت، چه
از سوی اكثريت مردم در داخل و چه تقريباً در كل سطح بينالمللی
آيا همان كار تجويز میشد؟
نگارنده اميدوار است در آﻳﻨﺪﮤ نزديك به سؤال اخير نيز بپردازد و
برای تعيين شمار دندانهای اسب هم از متون ارسطو و هم از خيالبافی
ِ خويش كمك بگيرد. در اينجا فقط به برخی جنبههای يك رويداد
نسبتاً كوچك اما بسيار پرمعنی اشاره كنيم: جـَستن محمد مصطفائی،
وكيل دادگستری، از عقوبتی دردناك كه بیترديد حبس بیپايان و
زجركـُششدن میبود 1) به داستان فيلمهای پرماجرا میماند: تير از
بغل گوشش گذشته اما او جان به در برده است ــــ تباركالله؛ 2)
نشان میدهد سيستم در ﻧﺘﻴﺠﮥ چندين سال گازتختراندن به روغنسوزی
افتاده و بدجوری ريپ میزند: قرار است يك نفر ديگر را هم از سطح
شهر پاكسازی كنند اما عمـّال و اذناب وقتی میرسند كه جا تر است و
بچه خشك؛ و 3) برای جبران اين تعلل و فرصتدادن به محكوم،
ممكن است شماری
ديگر را
كه در نظر بوده بعداً دراز كنند فعلاً قربتةالیالله در محبس بريزند. چنين
افراطی بيشازپيش بر ياتاقانهای مستهلك نظام كه همين حالا هم وضع
خوبی ندارد فشار خواهد آورد.
پسگرفتن شناسايی امروزه در مراودات ديپلماتيك مرسوم نيست اما جهان
معاصر حق حاكميت دولتها، حتی دولتهای
غربی، را از هر زمان ديگری محدودتر میداند.
ايران از پايان دﻫﮥ 1290 هيچ گاه تا اين حد در بیتكليفی و سردرگمی
نبوده است، حتی در سالهای 31 و
32 .
28 مرداد 89
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
●
نام نيك رفتگان
سايت لغتناﻣﮥ
دهخدا
هم فيلتر شد. تا آنجا كه در اين مهدود غليظ میتوان حدس زد
مطلب از چه قرار است، مؤﺳﺴﮥ لغتنامه گرچه پول و قدرت و جلوه و
جلايی در آن نيست، يك بار ديگر فتح شد و عدهای را بيرون ريختند اما
به دليلی كه بر مورّخين مجهول است، سايتش خودمختار ماند،
يا اين طور به نظر میرسيد. در ستونی در سمت چپ آن، شعرهايی
ديده میشد، يا میشود، پراحساس و گاه هيجانانگيز در ذمّ روزگار
سفلهپرور و غيره.
بهانه كردهاند كه
در آن سايت، كلمات بیتربيتی يا بیتربيتانه به چشم حافظان اخلاق
خورده است. قياﻓﮥ علیاكبر دهخدا را مجسم كنيد كه روی
دشكچهاش دوزانو نشسته و فيش لغت درست میكند، و مأموران ﻛﻤﻴﺘﮥ
منكرات بالای سرش ايستادهاند و حكم دارند او را به انفرادی ببرند
و دخلش را بياورند تا زبان تيزش را غلاف كند.
پيشنهاد میكنيم
ستون شعرهای مناقشهانگيز سايت را جمع كنند و دست از سر كچل فرهنگ
لغت، حالا چه با تربيت يا بیتربيت، بردارند.
كاربران هم زياد
غصهدار نشوند. بدون شيلترفكن از راه فرهنگناﻣﮥ
معين میتوان از مدخلهای دهخدا استفاده كرد.
23 مرداد 89
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رضا (17 مرداد)
افزوده است:
”آن
عکس را من نگرفتم فقط آن را داشتم.
نام عکاس در خاطرم نیست. مربوط به
کتابی در زمان شاه بود. اما این چند
عکس (3
،
4
،
5)
را که خودم گرفتم برای شما میفرستم.
مکان مجسمه زیر سالن اصلی تاتر شهر و جنس مجسمه برنز باید
باشد. رنگش هم سیاه نبود،
همین رنگی است.“
P
در يادداشت ديشب، به جای نام بهمن محصص، اردشير آمده بود.
انگار آن مقدار جستجوی نگارنده برای رفع آن اندازه ترديد كافی
نبود. با پوزش.
رضا كه سهو را تذكر
داد اين
عكس را هم كه خود ايشان گرفته لطف كرده است، و حامد لينك اين
خبر را.
با سپاس بیقياس.
●
تنديسزدايی: پيشدرآمد
پوشانده و/يا ناپديدشدن مجسمهها تازگی ندارد. سال 58 در
تنديس مرد و زنی كنار خوشههای گندم در چمن وزارت كشاورزی (زمان
وزارت شخصی بهنام استاد رضا اصفهانی
كه ميز و صندلی را ممنوع كرد و در
محل كارش كف اتاق روی موكت مینشست)
ابتدا به سر هيكل مؤنث روسری كردند و سپس كل آن را به محوﻃﮤ موزﮤ
هنرهای معاصر در پشت همان ساختمان انتقال دادند.
و توضيح آقای پرويز
تناولی دربارﮤ كارهای بهمن محصص فقيد مرا به ياد
عكس و خبری در آيندگان 15 فروردين 58 انداخت:
نظرخواهى دربارﮤ
ترميم يا برداشتن مجسمه
ــــ
اين ﻣﺠﺴﻤﮤ مشهور و آشنای مقابل تئاتر شهر است كه چند روز است
تغيير كوچكی كرده و مقوانوشتهای بر ستون زيرين آن تا حدی گويای
تغيير است. تغيير در اين مجسمه در ميانﺗﻨﮤ آن رخ داده زيرا به
دستور سرپرست موقت تئاتر شهر بر قسمت ميانی مجسمه گچ ماليدهاند و
سطح گچ را همرنگ مجسمه كردهاند تا به تعبير خود از قبح اين اثر
هنري بكاهند. بر تكهمقوای زير مجسمه نوشته شده: "لطفاً نظر خود را
دربارﮤ برداشتن يا ترميم اين مجسمه كتباً به ﮔﻴﺸﮤ تئاتر اطلاع
دهيد. از 14/ 1/ 58 الی
20/ 1/ 58."
و 16 فروردين:
«ظهر ديروز در پى چاپ عكس و خبر گچگرفتن ﻣﺠﺴﻤﮤ سياه نیزن در
مقابل تئاتر شهر، در آيندگان، گچهاى مجسمه را تراشيده و آن را به
صورت اول برگرداندند."
مجسمه ظاهراً با الهام از
داستان آلمانی ِ نیزن شهر هاملين
ساخته شد، هرچند نیزن آن داستان لباس دلقكها به تن دارد.
اين عكس با اسكنر روميزی از دورﮤ روزناﻣههای زردشدﮤ 31 سال پيش
گرفته شده و البته تعريفی ندارد. كسانی كه عكس بهتر يا اطلاع
بيشتری از
خود مجسمه و سرنوشت آن دارند اصحاب عنترنت را بیخبر نگذارند.
(گچماليدن به
شرمگاه شيطان ِ دمدار و سمدار و شاخدار را ــــ كه گرچه مريد بسيار
دارد قرار نيست به طور فيزيكی توليدمثل كند ــــ نبايد با
مجسمه
ذوبكردنهای اخير كه بخشی از رقابت سياسی شديد و بلكه كاميكازﮤ
آخرالزمانی ِ
”يا ما
يا هيچكس
“است
يكی گرفت.
آن تازه آغاز سربرآوردن جُهّال بود. اما بايد توجه داشت نزد
مؤمنان اديان سامی،
شيطان فقط گرايش و كشش يا مفهومی فلسفی معادل شرّ نيست؛ واقعيتی است كه هر لحظه امكان دارد از كمد بيرون بپرد.
چندين سال است عرشاد به رمان كوچولوی
ﺑﭽﮤ رزمری، به ترﺟﻤﮤ
اين قلم، مَجوز نمیدهد. شخصيت اصلی داستان كه باردار است دچار
خيالات شده مبادا بچهاش تخم شيطان باشد ـــ و انگار هست: تحقق واﻫﻤﮤ مری شِلی كه وقتی حامله بود داستان
فرانكنشتاين
را نوشت. دست آقای فلامك بردائی را باز گذاشتهام مقدﻣﮤ
مترجم را دور بيندازد، اما صِرف اسم شيطان اشخاصی از قماش مَميزها
را چنان به وحشت میاندازد كه ممكن است برای ديگران باوركردنی
نباشد.)
به وزارت كشاورزي
اشاره شد؛ اضافه كنم سال 55
آقای محمدحسن شيددل
در نقاشی بسيار بزرگ ديواریاش در سرسرای وزارتخانه، در ميان چهرههای متنوع
خلايق، نيمرخ احمد شاملو را هم كشيده بود اما دستور دادند حذف شود.
گفتگوی خانم آزاده مهندسی با شيددل در اين باره سال 56 در ﺻﻔﺤﮤ فرهنگ
همان روزنامه چاپ شد.
15 مرداد 89
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
●
برای رفع تنوع
در رديابی قطعهای از لبيبی،
سرايندﮤ هزار سال پيش خراسان، به اين
دو بيت از او برخوردم.
هجاگوی گمنام فقط نمیگويد آن يكی حيف بود؛ میگويد كاش اين پدرسوخته ريق رحمت را سر بكشد. برای مصرف يواشكی ِ صادركنندگان
بخشنامههای ”وز شمار دو چشم يك تن كم“ كه ممكن است از فسنالههای
ضدمرگ خودشان خسته شده باشند بدك نيست (نونها در رفتنش و ماندنش
ساكن تلفط شوند):
گر فرخي بمُرد چرا عنصري نمُرد
پيري بماند دير و جواني برفت زود
فرزانهاي برفت و ز رفتنْش هر زيان
ديوانهاي بماند و ز ماندنْش هيچ سود
14 مرداد 89
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
●
هَجمه
ساختمانی كه سفارت ايران در
لندن خيال دارد در زمين تقريباً مجاورش كه از دههها پيش مالك
آن بوده بسازد اسباب حرف و حديث شده است. مالكان بناهای اطراف
به وليعهد بريتانيا
نامه نوشتهاند كه دخالت كند
و نگذارد.
حرف اهل محل و ايراد
هنرشناسان و معمارها اين است كه اين طرح ِ ظاهراً مدرن ِ
”كريه
و زشت و
چشمآزار هماهنگی ساختمانهای اطراف را به هم میريزد
“ و
”در
شأن محيطی جاافتاده و با دقت نگهداریشده نيست.
“
چنين طرحهايي را
بايد به مساﺑﻘﮤ بينالمللي يا داخلی با داوران معتبر ايرانی و
خارجی گذاشت. طرحی كه بيرون آمده انگار طبق سليقه و به سفارش يكی
از همين بنيادها در خود ايران تهيه شده باشد: جلف و پرزرق و برق و
خر در چمن. لندنيان نظر دادهاند
”اين
طرز معماری برای جلب توجه است.
“
اما سالهاست اسم ايران در ﺻﻔﺤﮤ اول روزنامهها و سرخط خبرهای
تلويزيونها جا خوش كرده. توجه از اين بيشتر؟
حال كه مدام از
غدر استيكبار جهانی خصوصاً استعمار بهاصطلاح پير اينگيليس مینالند و
كسانی هوار میكشند رابطه با آن دولت محدود شود، محل آبرومند فعلی
سفارت ايران چه كم و كسری دارد
و چه نيازی به ساختمان جديد؟ و در شرايطی كه سفارت بريتانيا در
تهران امور كنسولی را به دوبی منتقل كرده، ساختمان جديد قرار است
نماد توﺳﻌﮤ روابط باشد يا مكانی برای سيخفروكردن در چشم و گوش
مردم؟
در حالی كه عربها
و پاكستانيها با تقاضای مرگ و گردنزدن و نمازخواندن وسط خيابانهای
آن شهر به اندازﮤ كافی اسباب وحشت و انزجار میشوند، چنين طرح
بهاحتمالقريببهيقين بیﻧﺘﻴﺠهای يعنی تهاجم فرهنگی، يا
همان ﻫﺠﻤﮤ خودمان، از نوع كريه و سخيف.
13 مرداد 89
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
●
عين خارجه
نمايندﮤ مجلس شورای اسلامی با
اذعان اينكه باطومزدن در ﻛﻠﮤ زن و دخترهايی كه به ميل خودشان
لباس میپوشند
اقدام حسنهای نيست افزوده اين هم كه به كسی چيزی
نگويند يعنی مملكت بشود مثل اروپا.
شيرازی ِ كليمی پسر جوانش را ملامت میكرد: ”عرق كه تا
خرخره میخوری، قمار هم كه میكنی، خانمبازی هم كه بعله.
پس بگو مسلمان و فارغ.“
سعدی سرود:
يکی يهود و مسلمان نزاع ميکردند
چنانکه خنده گرفت از حديث ايشانم
به طِيره گفت مسلمان گر اين قباﻟﮤ من
درست نيست خدايا جهود ميرانم
يهود گفت به تورات میخورم سوگند
وگر خلاف کنم همچو تو مسلمانم
گر از بسيط زمين عقل منعدم گردد
به خود گمان نبرد هيچکس که نادانم
12 مرداد 89