طعم خوش گوشت سفید:

رؤیای پرحسرت طبقهٔ‌ جدید

 

 

اینان که تند می‌گذرند از کنار ما
شبها درون بستر آرام کیستند؟
لبهای پر ز بوسه کجا می‌شود تهی؟
اینان که می‌رمند ز ما رام کیستند؟

اینان که ره به خانهٔ همسایه می‌برند
یک شب نشد که حلقه بکوبند بر درم
ماندم در این هوس که شبی راه گم کنند
بی‌انتظار و سرزده آیند در برم

حسن هنرمندی*

 

جک استرا (یا استراو) سیاستمدار بریتانیایی که به سبب پادرمیانی به سود جمهوری اسلامی ایران به او لقب طعنه‌آمیز آیت‌الله دادند‌ زمانی حرف از گوشت آسان زد.

 

ماجرا از این قرار بود: دو مرد 27 و 28 سالهٔ پاکستانی‌تبار که از دخترانی انگلیسی در برابر مخدّر بهره‌برداری جنسی می‌کردند سال 2011 محکوم به حبسهای طولانی شدند.

 

در مجلس عوام به استرا خرده گرفتند کل جامعه‌ای قومی را زیر ضرب برده است.  قاضی پرونده گفته بود به اصل جرم نظر دارد، نژاد مطرح نیست و ملیّت قربانیان و تبار مجرمان فرع بر قضیه است و تأثیری در حکم ندارد.

 

آیت‌الله استرا در پاسخ به انتقادها توضیح داد: مرد پاکستانی تنها کسی نیست که مرتکب جرایم جنسی می‌شود؛ بند مجرمان جنسی زندانها پر است از چه بسیار محکوم سفیدپوست که می‌دانست بد می‌کند و بد خواهد دید.

 

و افزود جامعهٔ پاکستانی‌تبار باید صریح و بی‌رودربایستی در این موضوع تأمل کند که مردان جوانش مانند همسالان خویش سرشارند از تستوسترون و دنبال مفرّی برای ارضا و آرامش (صائب تبریزی خودمان سرود میخانه است کاسهٔ سر پیل [یا فیل] مست را/ صائب ز خود شراب بر آرد سبوی دل) اما متوجه نیستند یا ترجیح می‌دهند بی‌خیال باشند کارشان تا چه حد نادرست است که دختری را در برابر مواد مخدّر به بردگی جنسی بگیرند.

 

حتی یک قدم جلوتر رفت و موضوعی بسیار حساس را شکافت: برای چنین مرد جوانی دختر پاکستانی‌تبار آن سوی خط قرمز است و خود او نوعاً قرار است با دختری پاکستانی که از پاکستان آمده باشد ازدواج کند.  بنابراین به فکر می‌افتد فعلاً از دختر سفید دم ِ دست که گوشت آسان و ارزان است استفاده کند.  و چه بهتر که بی‌پناه و آسیب‌دیده و بی‌سرپرست.

 

(مارگرت تاچر در دههٔ 1980 که نخست‌وزیر بود دستور داد هر زنی را که مرد پاکستانی مقیم به‌عنوان همسر خویش وارد بریتانیا می‌کند در فرودگاه معاینه کنند تا معلوم شود واقعاً ازدواج کرده‌اند یا کلکی است غیابی و وکالتی پس از مستقرشدن شوهر در کشور میزبان.  آزمایش بکارت‌سنجی فرودگاه سروصدا به پا کرد و حمله و اهانت بر بانوی آهنین باریدن گرفت.  متهمش کردند به‌عنوان رئیس دولت چنان کله‌خر است که به‌عنوان زن نمی‌فهمد چه زخمی به روح همنوعش می‌زند که در کشوری دیگر تا از هواپیما پیاده شوی آدمهای مطلقاً غریبه دستور بدهند دراز بکش و پاهایت را باز کن.  نکتهٔ مستتر در فرمان این بود: دختر مسلمان پاکستانی تا زمان ازدواج حتماً و لزوماً و قطعاً باکره است.)  

 

 

 

راه‌انداختن خانهٔ طرب به شکل سنتی که مشتری بپذیرد و ژتون بفروشد در کشورهای غرب، جز در معدود محله‌هایی توریستی و شدیداً تحت نظر، جرم است (سال 1912 در کپنهاگ پیکر مردی خوشپوش با ساعت طلا یافتند؛ معلوم شد پادشاه دانمارک است که در عشرتکده‌ مُرده و جسدش را کنار پیاده‌رو گذاشته‌اند). مراکز یواشکی تهیه‌‌وتوزیع بانو در انگلستان را جاکشهای محلی راه می‌اندازند با جنده‌جاتی عمدتاً از شرق اروپا.  چند ده نفر را در آپارتمانهای یک ساختمان اسکان می‌دهند و تک‌تک برای مشتریها می‌فرستند، بدون اجازهٔ خروج دسته‌جمعی و حتی دیده‌شدن در تراس یا پشت پنجره؛ گذرنامه‌هایشان را می‌گیرند و به جای دستمزد، غذا و لباس و مواد مخدّر می‌دهند، به زنان مرغوب پولساز سهمیهٔ کوکائین و به زنهای متوسط، آشغال صنعتی.

 

برخی عشرتخانه‌ها به مردانی مهم سرویس می‌دهند که تا دیر وقت شب و حتی روزهای تعطیل به امور امپراتوری و جهان رسیدگی می‌کنند و رئیس کلانتری محل برای بستن آنها شواهد کافی در دست ندارد.  هنگامی که از پرده برون افتد راز، به باد رسوایی و فنا می‌روند و لابد یکی دیگر.

 

اما تفاوتی اساسی هست بین آنچه آنها می‌کنند و آنچه مرد پاکستانی مرتکب می‌شود.  اولی قضاوتی اخلاقی‌ـفرهنگی‌ـ دینی ندارد و کارش را بیزنس تلقی می‌کند: سرویسی است مانند سایر خدمات در برابر پول.  مردانی آرزومند و کم‌نصیب را خشنود می‌کند، خرج زندگی زنانی را راه می‌اندازد.  ثواب و گناه را به کشیشها بسپار.  در کسب‌وکار ارگاسم، رستگاری بندگان جایزالخطا به ما ربطی ندارد.   

 

پاکستانی مانند هر مسلمان دیگری می‌داند مجازات زنا در هر دو جهان سنگین است ــــ اما نه با زن کافر.  کوبیدن میخ اسلام در سرزمین (و واژن) کفر می‌تواند ثواب باشد: مواد مخدّر منع شرعی ندارد و خریدنش چنانچه در جهت تسخیر و تحقیر کافرون باشد حتی ممکن است آدم را به بهشت ببرد.

 

 

آیت‌الله جک در اظهارنظرش به جای flesh برای بدن انسان کلمهٔ meat به‌ کار می‌برد. اولی معمولاً کنایه است از جاذبهٔ جسم و خواهشهای تن.  دومی گوشت سینه و گردن و ران است در وجه غذایی و در ویترین قصابی (یا به بیان رایج در ایران: سوپر پروتئین).  صفت آسان تأکید گوینده است بر تصویر زن کافر در چشم مرد مسلمان که، به نظر مرد انگلیسی، کیلویی و سیخی حساب می‌کند: با توجه به بهای هر گرم مواد در برابر دستمزد یا پامزد هر شیفت خدمات جنسی، عمده‌خری و نشاندن طرف توجیه اقتصادی دارد.

 

(زمانی پولی را که گفته می‌شد داماد برای ازدواج با دختر سرمایه‌دار مشهور تهرانی داده است بر وزن تخمینی عروس تقسیم کردند و به رقمی برای هر کیلو رسیدند.  در کارتون روزنامهٔ  توفیق، خواستگار به پدر دختر می‌گفت دانشجوست و استطاعت فقط دو سیر دارد.)

 

و بر بزرگترین ضعف مسلمانها انگشت می‌گذارد: پایبندی جدی به اصول اخلاقی بدون فتوا و ‌ماستمالی.  البته بسیار بد است که مرد مسلمان رابطهٔ غیرشرعی داشته باشد و، بدتر از آن، در برابر افیونْ کام بگیرد ولاکن چنانچه زن از طایفهٔ کافر حربی باشد به شرط رعایت احتیاط اشکالی ندارد. من‌الله توفیق، یعنی یاد خدا در حکم ویاگرای مؤمن است. اینگیلیس هم البته کافر حربی است و دشمن اسلام و مسلمین.  و زن پیرو مذهب منسوخ به محض تسلیم‌شدن در برابر مرد مؤمن، خودبه‌خود به دین برحق گرویده است.

 

حتی حکم خدا و دین رنگ‌وبوی طبقاتی به خود می‌گیرد.  زمانی در پاکستان زنی که مجری یا بازیگر تلویزیون بود به مراتب بیشتر احترام داشت تا هنرپیشهٔ سینما.  تلویزیون کمیاب و گران بود و دور از دسترس تودهٔ مردمی که خبر نداشتند این خانم برای درس‌خوانده‌ها و ثروتمندها برنامه اجرا می‌کند.  آن زن ِ دیگر رقاص بی‌مقداری بود در فیلمهایی کیلویی که برای عوام پاپتی پـُر می‌کردند.

 

امروز در عصر ماهواره تلقی هرچه باشد، تخطی از اصول شرف و ناموس همچنان مجازات سخت در پی دارد. مردان غیور خانواده پس از شور و مشورت، دختر خطاکار را می‌خوابانند و سرش را گوش‌‌‌تاگوش می‌بـُرند حتی اگر پس از گریختن از خانه شرعاً ازدواج کرده و مدرک قانونی در دست داشته باشد.  در چنین مواردی، نه در پاکستان و افغانستان از پلیس و دستگاه قضا کار چندانی برمی‌آید و نه در خوزستان.  افسر پلیس و قاضی هم می‌گویند البته خیلی بد است اما بدتر این است که شرافت خانواده لکه‌دار شود.

 

شرافت خانواده یعنی به تاراج‌رفتن جنس خودی.  شکارکردن گوشت آسان و ارزان از گلهٔ دیگران، خصوصاً فرنگی سست‌عفت، قابل چشم‌پوشی است.  جوان، یعنی مردهای جوان ما، بالاخره احتیاجاتی دارد.  اما شکار از گلـّهٔ خودی مطلقاً ممنوع.

 

 

بزرگترین مسئلهٔ حل‌نشدهٔ انسان مذکر طبقهٔ جدید ایران این است که از نظر گوشت آسان و ارزان در مضیقه است در همان حال که مرغزارهای جامعه مملوّ از آهوان رمنده‌ای است که، به گفتهٔ شاعر، تند می‌گذرند از کنارشان.

 

غیرطبیعی و نامعقول است. حکمرانی با برتری فرهنگی کامل می‌شود و معنی واقعی می‌یابد.  طبقهٔ حاکم مثلاً در چین همان اندازه نیروی مسلح و بانک مرکزی و زندان را در دست دارد که طبقهٔ حاکم فرانسه، مکزیک یا هر جای دیگر.  اما زندان کافی نیست؛ آنچه هیئت حاکمه را واقعاً حاکم می‌کند الگو بودن از نظر فرهنگی است.  مهمانی آن هیئتهای حاکمه و جشن سال نو البته در کاخهایی زیر چلچراغ برگزار می‌شود.  شهروند عادی استطاعت چنان تجملاتی ندارد اما جشن و سرورش، به مصداق هر که بامش کمتر برفش کمتر، کپی ارزان‌تری است از الگوی حاکمان: همان غذا و نوشیدنی از نوع کمتر گران، و موسیقی و ترقـّصی که خرج چندانی ندارد و بیشتر ذوق می‌خواهد تا پول.

 

به بیان دیگر، الگوی کم‌هزینه‌تر شهروند نوبادی را حاکمان ضرب در ده و صد می‌کنند و به او اطمینان می‌دهند کارش درست است.  عناصر آشنای اتاق نشیمن معمولی در تالار عریض و طویل کاخ.

 

‌آشناترین عنصر مشترک فرهنگ حکمران و عامه حضور زنان است.  همسر مرد قدرتمند برای جشن ملی باید لباسی جدید به مزون پاریس و رم سفارش دهد (خیاط سر خیابان نه).  زن معمولی در خانهٔ‌ کوچکش لباس پیرارسال را هم بپوشد مسئله‌ای نیست، عکسش را در مجله چاپ نمی‌کنند و در تلویزیون نشان نمی‌دهند.

 

فرهنگهایی حضور زنان را دیاثت و اشاعهٔ فحشا می‌دانند و حکمرانها برای حفظ تاج و تخت خویش ناچارند رعایت کنند.  شیخ عرب ممکن است طبق سنت نیاکان زیر چادری در صحرا با دست کله‌پاچه بخورد اما همچنان بدون اثری از زوجه‌های قانونی و نوامیس و محارم. باقیماندهٔ غذا را لابد برای اندرونی می‌برند.  مرد مقتدر آبرومند هرگز زن و دخترش را با خود جایی نمی‌برد و کنار دستش نمی‌نشاند.

 

حتی ناصرالدین شاه جسور همسر گرجی‌تبارش انیس‌الدوله را در سفر فرنگ تا مسکو برد اما ناچار شد به تهران برگرداند.  اگر اجازه می‌داد زن باسوادش در جمع اجانب اظهار وجود کند نزد اهل وطن به قرمساقی متهم می‌شد؛ اگر قایمش می‌کرد مضحکهٔ‌ اجانب بود.

 

در روزگار جدید، اسدالله علم از محمدرضا شاه نقل می‌کند که گفت پدرش هنگام کشف حجاب به مادرش گفته بود این سخت‌ترین روز زندگی‌اش است که زنش را با سر برهنه نزد اغیار ببرد.

 

از همسران محمدرضا انزلی هیچ گاه عکسی با لباس شنا منتشر نشد.  شاید گرفتن چنان عکسی مطلقاً ممنوع بود.  تا آخرین سال حکومتش ژاندارمری ابتدای تابستان به گردشگران دریا رو اخطار می‌کرد هرکس با مایو و حوله حتی سوار اتومبیل در خیابان شهرهای ساحلی بچرخد بازداشت می‌شود.  سختگیری یقیناً با تأیید رئیس بود. 

 

سال 56 حوالی نقش رستم دو پسر محلی به دختر توریست تنهای آمریکایی که شلوارک داغ به پا داشت تجاوز کردند.  یکی از آنها فوراً اعدام شد.  در خود آمریکا بعید است جز در شرایطی که قتلی اتفاق افتاده حکم مرگ بدهند و حتی در چنان حالتی در کمتر از بیست سال به اجرا بگذارند مگر در ایالات جنوبی در پرونده‌ای که خاطی سیاهپوست و قربانی سفید باشد.  کشتن پسر مرودشتی نامعقول بود.   شاهنشاه خوش‌رقصی می‌کرد.

 

امروز ایران اسلامی که به تجاوز جنسی با اشد مجازات برخورد می‌کند اگر پای فرنگی در میان باشد ممکن است خاطی افغانستانی را فقط اخراج کند.  تلقی گوشت سفید ارزان آسان: طرف تنش برای ماجرا می‌خارد و آن طرفها مرد پرانرژی کم دارند وگرنه بلند نمی‌شد تک و تنها از ناف خارجه به فرحزاد بیاید.

 

 

تا نیمهٔ دهه 60 وضع در شکل جدید تثبیت شد ـــ فقط تا حدی.  نیروهای اسلام و پسربچه‌های ازمکتب‌‌گریخته با شتابی غریب مشغول تهیهٔ‌ درجهٔ دکترا شدند و گفتند هرکس می‌خواهد دانشگاه برود باید از آنها اجازه بگیرد.

 

مغلوبانی اجازه یافتند اما یک نکته حل‌نشده ماند: غلبه بر خرده‌فرهنگی که صد سال سابقه داشت و نشستن به جای آن.  زن درس‌خواندهٔ شهری غضروف غیرقابل جویدن و هضم‌نشدنی برای طرف غالب است که نه می‌تواند نادیده بگیرد، نه می‌تواند تصرف کند و نه چنان از میدان به‌درش کند که گویی وجود ندارد.  برای طبقهٔ جدید ِ در موضع قدرت که به یک میلیون دلار می‌گوید یه تومن، عضو مؤنث خرده‌فرهنگ مغلوب بزرگترین مسئله بوده است.

 

از نوع هیچ موضوع، کالا و پدیدهٔ دیگری نیست ــــ نه تکثیر درجات دانشگاهی، نه تولید و نشر کتابهای فوق غامض، نه نظریه‌پردازی سیاسی، نه وزیروکیل شدن، نه تأسیس شرکت، نه گرفتن نمایندگی کمپانی خارجی، نه مالکیت ساختمان بلند با پـِنت‌هاوس مجلل بر فراز آن، نه واردکردن اتومبیل هشت‌سیلندر اختصاصی.  انسان مؤنث باید در خود محیط پرورش یابد تا انسان مذکر و فرهنگش را به طور کاملاً طبیعی بپذیرد.

 

در زمینهٔ فیلم و نمایش و سرگرمی، صنعت سینمای داخلی زیر تسلط پول و مجوز و امکانات طبقهٔ جدید است.  اما زنانی که برای ساختن فیلم به بازی آنها نیاز است پروردهٔ طبقهٔ جدید نیستند.  خرده‌فرهنگ غالب هنوز بازی در فیلم را برای دخترانش مشروع و آبرومندانه نمی‌داند.  و میان مردانی که سرمایه و امکانات در اختیار دارند و زنانی که از خرده‌فرهنگ غیرخودی به عاریت می‌گیرند دیواری شیشه‌ای وجود دارد.

 

کارگردان سریال فاخر که احوالات مقدسین را به تصویر می‌کشد و پرسوناژها نستعلیق سخن می‌گویند دربارهٔ بازیگران مؤنث سینما حرفهایی ‌زد که خبرساز شد.  اما بیش از توصیف اشخاص مورد حمله، این سؤالها را پیش می‌آورد: شما چرا باید با چنان زنانی کار کنی؛ چرا هنرپیشه‌ٔ‌ مورد قبولت را جلو دوربین نمی‌بری؛ چرا اصلاً دنبال کسب‌وکاری که به نظرت آبرومندانه باشد نمی‌روی؟

 

پاسخها جز این نمی‌توانست باشد: مجبورم چون خوشگلند و طرفدار دارند؛ زن مورد احترام من حتی اگر شخصاً حاضر باشد در فیلم بازی ‌کند و حتی وقتی استعداد این کار داشته باشد خانواده‌ و طبقه‌اش چنین اجازه‌ای به او نمی‌دهند؛ در کمتر کار دیگری این همه پول همراه با تفریح ریخته و زنان زیبا حتی وقتی به اندازهٔ کافی به تو محل نگذارند حضورشان دلپذیر است.

 

پرسش ناگزیر بعدی: در حالی که صریحاً می‌گویی بازیگرمؤنث سینمای ایران گوشت آسان ِ ارزان ِ کرایه‌ای‌ است، آیا اگر در مراکز شرعی تهیه‌و‌توزیع بانو یا هر جای دیگر زنی عفیفه،‌ مؤمنه، ‌زیبا و دارای استعداد بازیگری یافت شود حاضری در سریال فاخر شرکت بدهی؟ (پاسخ این یکی را خوانندگانی که حوصله دارند با ایمیل شخصی برای نگارنده بفرستند.) 

 

حرف کارگردان پرخاشگر خالی از واقعیت نبود و جای تأمل داشت: با بازی چند سست‌‌ایمان در نقش پرسوناژهای مؤمن و مؤمنه، سینمای ایران اسلامی نمی‌شود.  به نظر او اهل حرفهٔ سینما باید پیام سناریوها را قلباً باور داشته باشند، اهل طاعات و عبادات باشند و ماهیت سینما باید درست شود و آن کافر باید شهادتینش را بگوید.  اما کافر اگر اشهدش را بخواند مسلمان می‌شود و اگر بتوان با فیلم و سریال سوبسیدی و متکی به پولهای بی‌حساب نابودش کرد این دیگر فیلم نیست، بمب هیدروژنی است.  ظاهراً تسلطش به زبان فارسی‌ در حد خبرگی‌اش در سینما بود و زیر تأثیر داروهای سنگین افسرده‌(تر؟) می‌شد. 

 

در تفسیر بین سطور گفته‌های موهن و عاری از نزاکت اجتماعی، شاید این سؤال پشت‌بند هم به ذهن خواننده‌هایی می‌رسید: چنانچه زنان ِ به‌زعم شما نامطلوب رفتارشان دوستانه‌تر باشد و شما را سرکارگر ِ دلگرم‌به‌‌پارتی ِ کارخانهٔ آشغال‌سازی تلقی نکنند گناه رفتارهایی که به آنها نسبت می‌دهی قابل بخشش خواهد بود؟

 

آن شخص با شدت‌گرفتن بیماری تا وقتی قادر به سخن‌گفتن بود چنان به حملات انفجاری و انتحاری ادامه داد که گویی سالها حقوق دریافت می‌کرده است تا زجر بکشد و به هیچ‌کس و هیچ‌چیز این مملکت و این رژیم اعتقاد نداشته.  همین نکته موضوع را، در عین وقاحت، قدری رقت‌انگیز و حتی رمانتیک می‌کرد: ای خانمهای هنرپیشه‌ای که محل نمی‌گذارید به این مفلوک دردمند، نتوانید مهربان‌تر باشید با انسانی در آستانهٔ ابدیت که پاسپورتش ویزا شده؟

    

مشکل امثال کارگردان فقید حتی اگر قابل حل باشد زمان می‌برَد، بیش از عمر ناپایدار او، تازه به این شرط که خرده‌فرهنگ مسلط مایل به حل آن باشد.  اوایل دههٔ 1300 وقتی قمرالملوک وزیری بدون حجاب در سالن گراند هتل لاله‌زار آواز خواند به کلانتری احضار شد و از او تعهد گرفتند هیچ یک از دو جرم را تکرار نکند. تا نیم قرن بعد در ایران معدود زنانی، غالباً ارمنی، با نام خانوادگی خویش آواز می‌خواندند و در فیلم بازی می‌کردند.

 

در دههٔ 50 رفته‌رفته زنان بیشتری با اسم واقعی‌شان در برابر نورافکن و دوربین ظاهر شدند و همزمان با رواج تلویزیون رنگی، مرد محترم تحمل می‌کرد زنی همنام خانوادهٔ او بازیگر و خواننده باشد.  مشابه آنچه در پاکستان جریان داشت.

 

 

گرفتاری نظامهای اسلامی و مرد پرورش‌یافته در آن، مانند کارگردان ناکام، همان است که آیت‌الله جک بر آن انگشت گذارد: دختران عفیفهٔ ما البته مال خودمان است،‌ زنهای آسان و ارزان‌تان را بیاورید امتحان کنیم ببینیم چند می‌ارزند.

 

در یورش مهاجران خاورمیانه و شمال آفریقا به اروپا در سالهای اخیر این نکته بیش از پیش به چشم می‌خورد: مردانی مسلمان‌تبار در همان حال که ممکن است سر خواهرهایشان را به اتهامات ناموسی ببُرند، در شب جشن در میدانهای شهرهای کفار زنان غریبه را به حد گوشت آسان و ارزان تنزل می‌دهند.

 

در یکی از خبرسازترین آن موارد، در پی توصیهٔ‌ شهردار کلن که زنها بهتر است در رفتار و پوشش قدری محتاط باشند، حتی ستون نظر خوانندگان روزنامهٔ لندن پر شد از تمسخر و طعنه.

 

رئیس بلدیهٔ شهر آلمان نظر مردان محتاط ایرانی را بازتاب می‌داد.  سال 1346 وقتی یورش چونان اسب فحل ِ عمله بر پیکر بلورین خانم مینی‌ژوپ‌پوش در خیابان شیخ هادی تهران جنجال آفرید، خبر (یا شایعه یا لطیفه یا هرچه که بود) از تأیید ضمنی حتی طبقه‌ای برخوردار شد که دخترانش از آن مـُد پیروی می‌کردند.  گویا هجمه‌کننده در دادگاه تبرئه شد لابد با این استدلال که زن نیمه‌برهنه دیوانه‌اش کرد (قیاس کنیم با اعدام فوری پسر روستایی که او هم فرصت چشیدن طعم گوشت سفید آسان و ارزان آمریکایی را از دست نداد).  روزنامۀ  توفیق اسمش را قوچعلی گذاشت، مرد سال لقب داد و سمبل افتخارآفرین ِ ضدضربه بودن در برابر تأثیر کرخت‌کنندۀ روغن نباتی معرفی کرد.

 

در تهران هم مانند کلن و بسیاری جاها کسانی می‌گویند کـِرم از خود درخت است، مالـَت را بپا همسایه را دزد نکن.

 

 

پیش از گذر از بحث شیرین،‌ نظر شهردار کلن، قوچعلی، کارگردان سریال فاخر وطنی و  روزنامهٔ  توفیق هرچه باشد، به نظر من مینی‌ژوپ لباس است اما ساپورت زیرپوش است.

 

نه قضاوت و وسط دعوا نرخ طی‌کردن است و نه داوری در زیبایی‌شناسی؛ فقط سابقهٔ فکری و عادت است.  شکل‌گیری جهان حوالی بیست‌سالگی به پایان می‌رسد و حبیب درد یادگار زمان ماضی که در خواب ببینم (به مصداق شاهد عهد شباب آمده بودش به ‌خواب) ممکن است مینی‌ژوپ به تن داشته باشد اما ساپورت هیچ‌گاه.

 

نمایندهٔ مجلس شورای اسلامی فیلم و اسلاید دختران ساپورت‌پوش خیابان را نشان همقطارانش می‌دهد و چنان ضجّهٔ و صیحه برمی‌خیزد که گویی: پس کجاست سهم فاتحان از این مواهب؟  چنانچه اینان که تند می‌گذرند از کنار ما مینی‌ژوپ به تن داشتی، آقایان آتش گرفتندی و خاکستر ‌شدندی خاکسترشدنی.

 

 

در نوشته‌های تاریخنگاران دنبال نظر اهل فن در این باره گشته‌ام که نیاکان ما با چه انگیزه‌ای تا دریای اژه لشکر می‌کشیدند.  جنگ، در نهایت، فعالیتی است اقتصادی.  در یونان جز زنان زیبا چه اندازه غنیمت وجود داشت که بردن و رفتن چندین ده هزار نفر تا آن سرزمین دور را توجیه کند؟  پارسیان اگر هم اصلاً متوجه می‌شدند چیزی به نام دموکراسی در یونان وجود دارد مسلماً پشیزی برای آن ارزش قائل نبودند و ترجیح می‌دادند نیست و نابود شود.  پشت آن نگاه به غرب چه جاذبه‌ای نهفته بود؟

 

حمله از آن سو توجیه اقتصادی داشت.  رومن گیرشمن فرانسوی که موزهٔ ایران باستان تهران را بنیاد نهاد می‌نویسد اسکندر مقدونی از عادت رعایای مشرق‌زمین‌ به دمر و چلیپا بر خاک‌ افتادن در برابر حکمران بسیار خوشش آمد،‌ و بیش از آن از سبک زندگی پرتجمل شاهان: پرده‌هایی با فیروزه و لعل و یاقوت و زمرد و دیگر سنگهای قیمتی در تار و پود طلا و نقره و جامها و ظرفهای زرین در بابل و تخت جمشید. در یونان و اسپارت و مقدونیه گرچه مالدارها برده داشتند، از این خبرها نبود.  اینها باضافهٔ پسران سبزهٔ مرغوب سبب شد کنگر بخورد و تا پایان زندگی کوتاهش لنگر بیندازد.

 

حملهٔ سلطان محمود غزنوی و نادرشاه به هندوستان هم توجیه اقتصادی داشت: قتل و غارت اموالی گرانبها که بخشی از آنها در ایران پشتوانهٔ اسکناس است.  اما چرا در تاریخ ایران نشانی از کنیز هندی و چینی نمی‌بینیم؟

 

سال 1829 وقتی اجرای عهدنامهٔ ترکمانچای به استرداد دو زن گرجی رسید که به دست قشون اسلام افتاده بودند و صدراعظم فتحعلیشاه آنها را برای خودش برداشته بود،‌ امام جمعهٔ‌ تهران به اشارهٔ او فتوای جهاد داد، در سفارت روسیه در محلهٔ پامنار خون راه افتاد و چند ده روس را اراذل و اوباش پایتخت‌ رجّاله‌خیز سر بریدند و تکه‌تکه کردند (صفحهٔ 34 این متن).

 

نیمهٔ قرن بیستم در استانبول بایگانی کاخ سلاطین را به روی محققان باز کردند اما از پرده بیرون افتادن یکی دو موضوع ناخوشایند سبب شد درها را بار دیگر ببندند: شاهدبازی رایج در باب‌عالی، و اینکه برخی دختران اروپایی وقتی به اسارت نیروهای اسلام درمی‌آمدند اگر زیبا و ممتاز بودند سوگلی حرم سلطان و مادر ولیعهد می‌شدند.

 

و چرا مسلمانهایی مجذوب خاطرهٔ حسرت‌بار آندلس مانده‌اند؟ در اسپانیا چه چیزی هست که در کشورهای مسلمان‌نشین نیست؟ حتی بعضی در ایران روی منبر حرف از این می‌زنند که بار دیگر وقتی آن سرزمین را بگیرند اسیر افسون زنان سیاه‌چشم غرناطه نخواهند شد.  یعنی به خاطر طعم خوش گوشت سفید دست به جهاد خواهند زد اما حواسشان را ششدانگ جمع می‌کنند زن‌ذلیل و کنیز‌پرست نباشند.

 

 

در رژیم سابق هنگامی که می‌خواستند پرسنل نیروهای مسلح را کاملاً متقاعد کنند مبارزه با چپ فقط موضوعی ایدئولوژیک نیست، می‌گفتند ارتش اشغالگر لوازم تفریحش را از منابع محلی تأمین می‌کند.  یعنی امروز با نفوذ چپ نجنگید فردا نوامیس‌تان را مصادره می‌کنند.  یک بار افسر رکن دو در یکی از همین سخنرانیها اوضاع ویتنام را مثال زد.  شاید فی‌البداهه چیزی پراند، شاید هم جزو متن ارسالی از بالا بود.  درهرحال، خط استدلال این گونه می‌شد که اگر چپ قدرت بگیرد شوروی ایران را اشغال می‌کند و بعد ارتش آمریکا هم وارد عمل می‌شود و ما باید برای چندین باشگاه افسران و سربازخانه جنس جور کنیم.

 

در عالم واقع، ملتهای خوش‌ بر و روی غرب روسیه خودشان صادرکنندهٔ گوشت سفید و جنس مرغوب بوده‌اند.  و مردهای پنجاه‌وچند هزار آمریکایی که در همان زمان در ایران حضور داشتند بعید بود به زن و دختر ایرانی نظر خاصی داشته باشند.

 

برعکس، نظامی آمریکایی باید چهارچشمی مواظب گوشت سفید خودش باشد.  اسدالله علم در آخرین صفحات یادداشت‌هایش می‌نویسد دختر تازه‌سال مستشار نظامی آمریکایی در شیراز چشم شاهنشاه را گرفت.  رد طرف را یافتند اما حاضر نبود تنها به تهران بیاید.  سال 56 یک روز شاه گفت می‌خواهد سر راه کیش در شیراز فرود بیاید دختر را ببیند.  استدلالش لابد این بود: مریم عذرا که نیست، به بابایش هم یک عالم حقوق می‌دهیم.  مجسم کنیم قیافهٔ وحشت‌زدهٔ علم را از اینکه ناگهان در شهر بپیچد اعلیحضرت همایونی واله و شیدای دختر بلوند آمریکایی شده.  به احتمال زیاد، مانند چنین مواردی، با ترساندن شاه از اینکه مطبوعات خارجه چه خواهند نوشت توانست متقاعدش کند به اجناس ارسالی از پاریس و لندن قانع باشد و این فکر احمقانه را کنار بگذارد.

 

در شرق آسیا گاه مواردی از رفتار مجرمانهٔ سرباز پشت‌کوهی آمریکایی خبرساز شده اما در پروندهٔ هفتاد‌من‌کاغذ مشت آهنین ارتش اسرائیل بر سر ساکنان اراضی اشغالی اگر هم موردی از تعرض به زنان باشد بیشتر در حد کم‌‌حرمتی‌ است تا هجمهٔ فیزیکی.  فلسطینی بیشتر زمینش در خطر است تا زنش.  پرونده‌های جنسی ارتش اسرائیل مربوط به افسران و زمامداران ارشد است که توقع دارند زنان تحت امرشان با جنگجویانی که از کشور دفاع می‌کنند مهربان باشند.  اما اینها حرفهای عهد بوق است.  زن امروزی می‌گوید برو پی کارت عمو.

 

در گیر و دار مخاصمات نظامی، زن و دختر خاورمیانه بیشتر در خطر همسایه و هموطن و همکیش است تا مهاجم غیرمسلمان و/یا غربی.  در ارتشهای آمریکا و اسرائیل چیزهایی به نام دژبان و دادستان نظامی وجود دارد اما شکایت از سرباز عراقی به افسر عراقی شوخی بی‌مزه‌ای است.  صحبت دستمالی و تعرض نیست؛ برمی‌دارند می‌برند و ممکن است هرگز پیدایشان نکنی.  هرجا ارتش عراق پیشروی می‌کرد از مهلکه ‌‌دورکردن فوری زنها و دخترها اولویت نخست ایرانیها بود.  شاید تنها استثنا زنی سالخورده بود در باقیماندهٔ نفت شهر (اسلام شهر) که از خبرنگار آلمانی شنیدم با همسرش در کلبهٔ محقرشان ماندند و حتی یک کلمه حرف نمی‌زدند.

 

ملتهای دیگری هم در موارد مشابه ترجیح داده‌اند لال شوند.  در مسیر هجوم ارتش آلمان به شوروی و سپس در مسیر پیشروی ارتشهای شوروی و آمریکا در آلمان شماری بزرگ فرزند ناخواسته باقی ماند که در هر دو کشور از دردهای خاموش است و بسیار به‌ندرت کسی دربارهٔ آن آدمهای حی‌وحاضر و مطلقاً بی‌تقصیر حرفی می‌زند. برعکس، اعتراض به ماجرای گوشتهای آسان و ارزانی که ژاپنیها در جنوب شرقی آسیا به بردگی جنسی گرفتند تمامی ندارد.

 

 

در بحث شیرین گوشت آسان و ارزان برای غلبه‌کنندگان به‌عنوان مقصد و مقصودی الهی، دامت‌افاضاته طی دو دقیقه و ده ثانیه جعل و هذیان می‌گوید خداوند ترتیبی داد ششصدهزار نفر هلاک شوند تا زنهایشان دوجینی به خداپرست‌ها برسد (اگر یهود چنین نصیبی دارد حساب کنید حق و سهم مسلمان را).  در ادامهٔ شطحیات، به سر مغلوبان رژیم سابق منـّت می‌گذارد: ما کاخ نیاوران‌های اینها را صاحب شدیم اما خدا شاهد است به زنهایشان طمع نکردیم.

 

البته نشانهٔ بزرگواری غلبه‌کننده است که به زنهای متعلق به مغلوبان طمع نورزد.  درهرحال، مشکل رژیم اسلامی با نوع زندگی نوه و نتیجهٔ آنها و توقعات عقبهٔ جوان غالبون است، نه مادربزرگ‌های شکست‌خوردگان.  وقتی در مجلس شورای اسلامی افزایش مهریه با نرخ تورّم مطرح شد، معمّمی اعتراض کرد زن استهلاک دارد و بی‌معنی است مهریه‌ای که برای دختر جوان تعیین شده سالها بعد برای بانوی سالمند افزایش یابد.

 

حتی اگر زنان متعلق به مغلوبان رژیم سابق را مصادره می‌کردند مشکلات امروزی به جای خود باقی بود.  چنانچه در برابر خرده‌فرهنگ طبقهٔ مسلط،‌ خرده‌فرهنگی به راه خود برود با او، یا آن، چه معامله‌ای باید کرد؟  چنانچه پشتیبانان نظام به همان سبک زندگی گرایش یابند چه باید کرد؟  در حالی که برای ساختن فیلم نیاز به بازیگرانی مؤنث از خرده‌فرهنگ ظاهراً مغلوب غیرخودی است، هنرپیشهٔ خودی که علاقه‌مند کافی داشته باشد چگونه پرورش یابد؟ 

 

طبقهٔ جدید بیش از آنکه جامعه را عوض کند به جامعه‌ای سریعاً درحال‌ تغییر شباهت می‌یابد. اشاره کردیم ظاهرشدن شهروند مؤنث با لباس زیر در ملاء عام ممکن است حتی برای نسلی که دامن‌ بسیار کوتاه را تجربه کرده عجیب باشد.

 

در دهه‌های پیش یک راه کندکردن تغییر هنجارهای جامعه کمک‌گرفتن از نیروهای غیرمحلی بود.  دههٔ 70 برای نظارت بر پوشش زنان و جلوگیری از معاشرت پسرها و دخترها در انظار، افرادی با کلاه کماندویی در اتومبیل شاسی‌بلند ‌سیاه‌رنگ به گشت‌زنی در خیابانهای تهران فرستادند.  فارسی را با قدری لهجه حرف می‌زدند و اوایل گمان می‌رفت آنها را از لژیون خارجی جمهوری اسلامی در لبنان و جاهای دیگر آورده‌اند.  در واقع، پسرهای ایرانی جوانی بودند اهل شهرهای سنی‌نشین حاشیهٔ خلیج فارس که سبک زندگی ساکنان تهران برای آنها غرابت دارد و قابل قبول نیست.

 

مردی فراری از حاکمیت داعش ‌‌گفت از کارهای حسابشدهٔ داعش این است افرادی را برای گشتزنی در شهر‌ها بگمارد که متعلق به خود کشور نباشند.  سال 84 رئیس پلیس وقت تهران تنها یک بار گفت عرف اجتماعی معیار پوشش در ملاء عام است. می‌توان حدس زد به او تشر زده باشند این حرف را هرگز تکرار نکند و عرف اجتماعی نام دیگری است برای اباحه‌گری.

 

زمستان سال پیش از آن، ساکنان اطراف میدان محسنی تهران کنار خیابان شمع شام غریبان روشن کردند. فردای آن شب جماعتی دیگر با سنج و طبل و بلندگو آمدند میدان را قرق کردند تا مانع تکرار چنان صحنه‌ای شوند. عکسهایی که از شب اول در اینترنت انتشار یافت جماعتی را نشان می‌داد متفاوت از عزاداران شب بعد.

 

فرمانده نیروهای انتظامی گفت در شب مورد بحث گزارش یا شکایتی از تخلف نرسیده است.  در پاسخی تند، معترضان شب دوم گفتند در چنان موقعیت حساسی هرکه را رو در روی خود ببینند دشمن فرض خواهند کرد.

 

دوبله به لـُری: تخلف را ما تعیین می‌کنیم، نخواهیم گذاشت افرادی طبق سلیقه و به‌اصطلاح عرف خودشان به اسم سوگواری قـِر بدهند، مأمور انتظامی هم جلو بیاید می‌زنیم.  پلیس طبق معمول چنین مواردی ماستها را کیسه کرد و در برابر شاخ‌وشانه کشیدنی که می‌توانست برای آدمهای معمولی پرونده شود حرفی نزد.

 

 

با وجود فرمانهای مکرر فتوامانند از سال 58 مبنی بر خودداری از ریختن مأموران حکومت  به خانهٔ افراد و علنی‌کردن آنچه پشت درهای بستهٔ حریم شخصی می‌گذرد، پارتی مختلط شبانه همچنان عنوانی کلی برای بازداشت و نقره‌داغ کردن است.  همین طور بازداشت افراد در خانهٔ ییلاقی با لباس زننده.  پیش از هجوم به داخل منزل، در مواردی از پشت پرچین و پنجره از ساکنان فیلم می‌گیرند.  ویدیوها، گذشته از نقض آشکار فتواهای حکومتی، چه می‌شود؟ برای مهاجمان کاربرد تفریحی و پورنوگرافیک پیدا می‌کند؟      

 

اما گربه از کیسه بیرون پریده و جن از بطری فرار کرده و به نظر روحانیّت و بازاریّت مبارز، شخص رضاشاه مسئول تمام این اوضاع است (مسئول است، نه بود؛ دیوی همیشه و همه‌جا حاضر).  بازگردان گربه و جن به جای صحیح خود در عمل یعنی انیس‌الدوله در میان گلـّهٔ زنان شاه تنها بانوی درس‌خواندهٔ صاحبقرانیه باشد و البته زیباترین.

 

این را که مردان خانواده‌های عصمت و طهارت میل ندارند زنانشان دیده شوند دیگران بدیهی می‌دانند و پای مصالح و احوال شخصیه می‌گذارند.  اما وقتی مادر دختری جوان از نوادگان آیت‌الله خمینی تصویر فرزندش در مراسم فارغ‌التحصیلی در دانشگاه کانادا را فتوشاپ کرد تا به موازین شرعی نزدیک شود، این کار بیش از اصل موضوع کم‌اهمیت جلب توجه کرد.  تصویر اصلی گرچه از میان نرفت خیلی زود فراموش شد.    

 

شتاب گسترش فرهنگهای جدید مصرف و رفتار چنان همه جا را شبیه هم می‌کند که از دهکده‌های ماهیگیری جنوب شاید به اندازهٔ دو دهه پیش نتوان نفراتی که دچار شوک فرهنگی شوند وارد پایتخت کرد.  گرچه در دوایر دولتی افغانستان فرهنگ منتسب به ایران هجمه محسوب می‌شود و بار منفی دارد، از آن بلاد خبر می‌رسد تقلید از پوشش و آرایش و گویش و لهجهٔ دختر تهرانی در بخش خصوصی کابل خریدار پیدا می‌کند، به انواع محلی و تاجیکی ترجیح دارد و اسباب اعتبار شرکت است.

 

 

کوشش برای پیش‌بینی آینده بختی اندک برای موفقیت دارد.  برخورد خرده‌فرهنگ‌های ایران دیر زمانی پیش از برقراری حکومت اسلامی آغاز شد و به احتمال بسیار زیاد پس از آن نیز ادامه خواهد یافت.

 

چندگانگی قومی، مخلوط‌شدن اما ادغام نشدن طوایف مهاجر و مهاجم و مسلمان‌بودن افراد بدون اینکه حق اظهارنظر در این باره داشته باشند موضوع امروز و دیروز و پارسال نیست.

 

مهمترین ناسازگاری خرده‌فرهنگ‌های ایران سبک زندگی از نظر جایگاه زنان درس‌خواندهٔ شهری است.  در جاهای دیگری بیرون از خاورمیانه هم ناسازگاری خرده‌فرهنگ‌ها وجود دارد.  معضل چندهمسری در میان مورمونهای آمریکا مشکلی است که کل جامعه دربارهٔ آن فقط می‌تواند سکوت کند.  

 

در حالی که زنان دنیا برای حقوق مدنی خویش مبارزه می‌کنند، تلقی گوشت سفید آسان و ارزان از آنها محدود به یک قاره و چند کشور نیست. 

 

انقلاب اسلامی نامی است از نوع بـِرند برای مجمع‌الدستجات قدرتهای خیابانی که تاج‌وتخت رها شده را قاپیدند و سالهاست بر سر شیوهٔ درست و نادرست زندگی با اکثریت عظیم جامعه بگومگو دارند.  بی‌ثباتی سیاسی از نوعی که در دههٔ 80 انگار رژیم عوض شده باشد، و سرکوبی ناراضیان، کمکی به کاهش ناسازگاری‌های فرهنگی نمی‌کند. گرفتاری ایران این است که یک خرده‌فرهنگ و تیره و طایفه چنان طولانی در قدرت نمی‌ماند که قوام یابد و به جامعه شکل دهد.

 

 

جز صبر و انتظار برای تجربهٔ تغییرهای اجتماعی و فکری و اقتصادی که ادامه دارد چاره‌ای نیست.

 

پیشنماز سودازده همچنان غریو خواهد کشید ز دست دیده و دل هر دو فریاد/ که هرچه دیده بیند دل کند یاد، پس ای عاملان رؤیاهای بارانی جوانان ما که خدا داند شبها درون بستر آرام کیستید، تا به حکم خدا مصادره‌تان نکرده‌ایم تند گذر نکنید از کنار آنها و خصوصاً خود ما که  بسی ملول گشته‌ایم از سالها مصاحبت حاجیه‌خانم.

 

و حرمان‌زده‌ای مانند سرایندهٔ شعر ابتدای مطلب ممکن است آگهی بدهد: یک دست جام باده و یک دست زلف یار خریدارم از دَم قسط.

دی و بهمن 95

 

 

  

 * حسن هنرمندی شاعر، مترجم و ادیب ‌ایرانی دههٔ چهل خورشیدی، سال 1381 در 74 سالگی در فرانسه خودکشی کرد.  زمان نوجوانی ما برنامه‌ای هفتگی داشت در رادیو ایران دربارهٔ ادبیات تطبیقی و تأثیر شاعران ایرانی بر همتایان اروپایی‌شان.  نام آندره ژید و کتاب  مائده‌های زمینی او را نخستین بار در آن برنامه از زبان هنرمندی شنیدم.

در اصل شعر (سرودهٔ 1334، کامل آن در دفتر هراس، تهران، 1348) مصرع نخست در اصل از کنار من است و در مصرع هشتم پس از در برم علامت تعجب گذاشته.  اِعمال سلیقهٔ این نگارنده است با پوزش از قارئین محترم.   

 

 

صفحۀ‌‌ اول    مقاله / گفتگو/ گفتار         لوح   فهرست مطالب   سرمقاله‌ها

 

دعوت از نظر شما

 

نقل مطالب اين سايت با ذكر ماخذ يا با لينك آزاد است.