کشوهای تودرتوی ذهن اسانیب

 

در مجموعه مقالات "دفترچهٔ خاطرات و فراموشی" که نیمهٔ‌ دههٔ 70 آمادهٔ چاپ ‌می‌کردم طولانی‌ترین آنها، با بیش از شصت صفحه حجم، عنوانی داشت ناآشنا تقریباً برای هرکس که می‌شنید: "اسنوبیسم چیست؟" خوشبختانه تصمیم آغازینم را تغییر دادم و آن عنوان را روی کل اثر نگذاشتم.  کتاب در بازار نشر از فراموشی جان به در بُرد و ماندگار شد.

در نوشته‌های یک انگلیسی که کارشناس زبان مادری‌اش است خواندم در آلمان ترکیب steady-seller جعل کرده‌اند به معنی ملایم و مداوم ‌فروش (به سیاق best-seller به معنی پرفروش در ‌انگلیسی). صفت جعلی را وام گرفته و گفته توانم که این نیز.

پس از 25 سال، مقاله (فشرده‌شدهٔ پیش‌نویس یک کتاب کامل) خوانندگان بیشتری می‌یابد که آن را ایثارگرانه تا آخر تحمل می‌کنند. در مصاحبه‌ای درباره‌اش توضیحاتی داده‌ام.
 

فرمت پی‌دی‌اف

 

 

 

بهنام ناصری (مجلهٔ کرگدن): اسنوبیسم با پیچیدگی‌ها و تناقض ‌ایش، به قول شما مفهوم تودرتویی است حاوی صفاتی متناقض. شاید بتوان به این سخن ویلیام فالکنر برگشت که انسان یعنی تظاهر خاموش به برتری. با این حساب آیا می‌توان گفت که هر انسانی در هر مقام و با هر کیفیتی از دانش و آگاهی و زهد و تقوا به حدی از اسنوبیسم دچار است؟ آیا نسبت جوامع انسانی با پدیده اسنوبیسم این بیت حافظ نیست که چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند؟


در جامعهٔ ابتدایی باستانی با اقتصاد معیشتی، انسان حقوق و وظایفی مشخص در کنار و در برابر افرادی محدود و معین و ثابت دارد و در تمام عمرش ترتیبات ازلی و تنظیمات ابدی به هم نمی‌خورد. حرف و عمل مرد (و زن) یکی است، یکی بوده و یکی خواهد بود.


در جامعهٔ پیچیده و چندلایهٔ در حال دگرگونی که فرد نقشهایی متفاوت بر عهده دارد ذهن انسان همانند بساط خرت‌وپرت‌فروشی نیست با اقلام مختلفی درهم‌ و برهم. هرچه جامعه لایه‌بندی‌شده‌تر باشد رده‌بندی هم شاخه‌شاخه‌تر است. در خورجین پیله‌ور جامعهٔ کشاورزی ابتدایی تقریباً هر چیز منقولی خانوار کشتکار نیاز داشته باشد پیدا می‌شود: پارچه، قوری، گیوه، قند، فلفل زردچوبه، میخ، تعویذ و طلسم محبت.
 

در ده کوچک چنان اقلامی در چند دکان تمرکز می‌یابد و در شهر تقریباً هر یک مغازه‌هایی برای خود دارد که هر قدر هم بزرگ باشد رده‌بندی شده است: جایی که استکان نعلبکی می‌فروشند یک وجب پارچه هم پیدا نمی‌کنی.
 

همین طور است ذهن آدم. انسان ناچار است افکار و عقایدش را رده‌بندی کند و هر دسته را در کشویی مجزا بگذارد. ارزشهای معنوی در کشوهای مخصوص: چندتا برای ارزشهای خودی، چندتا برای ارزشهای بیگانه؛ تعدادی برای قیمت اقلام: یکی برای کالاهای یکبارمصرف ارزان، یکی برای کالاهای بادوام نسبتاً گران.
 

از این مقدمه برسیم به اصل مطلب: جابه‌جا کردن اقلام در کشوهای مختلف ذهن و زبان. انسجام فکر و احساس و عمل به جای خود اما آنچه برای فرد دیگری که قبولش نداریم مقدس است با آنچه برای فرد خودی که قبولش داریم مقدس است نباید قاطی شود. اگر بپرسی چرا، جواب خواهی شنید: چون شما به اندازهٔ کافی رشد نکرده‌ای و خیلی مانده تا بفهمی.
اسنوب را در السنهٔ فرنگی به مثابهٔ صفتی برای آدمهای به‌اصطلاح برمامگوزید، افاده‌ای،‌ پر ادا و اصول و متکبر به کار می‌برند. اما در وجه تحلیلی، اسنوبیسم نهایتاً مخلوط‌‌ شدن ارزشهای نامتجانسی است که منطقاً باید مجزا بمانند.
 

وقتی کسی در فیسبوک به این کیبورد ایراد می‌گیرد که جرئت ورزیده‌ام نظر بدهم ادوارد سعید مبحث فتوا و اجتهاد را، خصوصاً در خاورمیانهٔ اسلامی امروزی، خوب نفهمیده است، پیش‌فرضش این است که نویسنده‌ای در دانشگاه نیویورک حتماً از قلمزنی در گوشهٔ تهران بیشتر می‌داند. پس گفته توانم که چنان ایرادگیرنده‌ای اسنوب است. من هم احتمال دارد به چشم آن فرد آدمی خیره‌سر و اسنوب برسم که خدا را بنده نیست.

 
در آن مطلب چند دوجین مثال عینی و مشهود و مشهور آورده‌ام. نکته‌ای را در انتزاع فلسفی رها نکرده‌ام.

 

 

در مقالهٔ شما در ارتباط با مفهوم اسنوبيسم و شخص اسنوب، چند جا تقابل‌هايي وجود داردكه به طور عام در يك طرف آنها كيفيت و معنا و در سوي ديگر آن كمّيت و ماده ديده مي‌شود. مثل آنجا كه در ارتباط با جوامعي كه سلسله‌مراتب طبقاتي دارند، نوشته‌ايد امتيازها در اين جوامع خود به خود به دو دسته كيفي، يعني مربوط به ظرافت و دانايي، و كمّي، يعني مربوط به موقعيت مالي- اجتماعي تقسيم مي‌شوند. يا در اشاره به مقاله آرتور كوستلر در مقاله تجزيه و تحليلي از اسنوبيسم، نسخه اصل نقاشي پيكاسو و نسخهٔ كپيه بدل را تقابلِ مختصات زيبايي‌شناختي بصري و ماديت مقوا و رنگ آن در نظر مي‌آوريد و صاحب تابلو را عاجز از تفكيك معيارهاي سنجش آن دو از هم توصيف مي‌كنيد. آيا بايد گفت شخص اسنوب در اين تقابل در سويه مقابل كيفيت و معنا و در رديف كميت و امور مادي قرار مي‌گيرد يا اينكه نداشتن متر و معياري براي سنجش جداگانه اين دو وضعيت، وجهي از اسنوبيسم است؟


معیارهایی وجود دارد اما جداگانه و همان طور که اشاره کردم در کشوهای جداگانهٔ ارزشهای متفاوت.  قاطی که بشوند کار را هم پیچیده می‌کنند و هم شاید خنده‌دار.


فرض کنید کسی کتابی به شما هدیه بدهد که ظاهراً خودش برای دریافت درجهٔ دکترا تألیف کرده اما از دور داد می‌زند سفارش داده جلو دانشگاه برایش تهیه کرده‌اند.  متنی خریده شده از آدمهایی که کارشان پایان‌نامه فروشی است، با چاپ و صحافی تمیز و جلد زرکوب و یک کیلو کاغذ اعلا، اما ناپختگی و عوامانگی کارراه‌اندازها هویداست.  گرچه در صفحهٔ اول، هم چاپی و هم با دستنوشتهٔ خوش‌خط، خیلی محترمانه به شما تقدیم شده، از آن برای جلوگیری از به‌هم‌خوردن در و پنجره استفاده می‌کنید، بدون خواندن یک سطرش.
 

ناگهان خبر می‌رسد بزرگترین جایزهٔ علمی مملکت را به آن اعطا کرده‌اند و در تلویزیون و جراید وطنی با کسی که اسمش روی جلد ذکر شده مصاحبه می‌کنند و در مقام دانشمند سال ستایش می‌شود.
 

احتمال دارد شما با بی‌اعتنایی به آنچه می‌شنوید و می‌خوانید به استفادهٔ ابزاری از شیء کذایی ادامه دهید.  یا احتمال دارد آن را با دلخوری دور بیندازید تا جلو چشمتان نباشد. این احتمال هم وجود دارد که آن را به جایی چشمگیر در قفسهٔ کتابهایتان ارتقای مکان و درجه دهید و حتی با خرسندی به دیگران بگویید کتاب ممتاز علمی سال به شما اهدا شده.


حالت سوم را که مخلوط شدن دو ارزش متفاوت است می‌توان اسنوبیسم نامید: برخی حواشی که نزد شما ارزشی ندارد بر داوری شما دربارهٔ ارزش یک متن اثر می‌گذارد.  شهرت و منزلت حاصل از پول بر قضاوت‌تان از استعداد آفریننده، اصالت متن و برحق بودن اعطای جایزه به فردی که اطمینان دارید پولی پرداخته و یک کارتن کتاب بدون خریدار و خواننده با پیک موتوری برایش فرستاده‌اند سایه انداخته است.
 

معیار نهایی و غایی و فصل‌الخطاب البته پول است و نتایج و متفرعات آن. اما ملغمه گاه در چنان لایه‌هایی پیچیده می‌شود و چیزهایی متفاوت چنان با هم ترکیب می‌شوند که نمی‌توان با قاطعیت گفت چی‌به‌چی و کی‌به‌کی است.
 

مثلاً در محیطی که تقریباً همه در همه جا چای می‌خورند نوشیدن قهوه ممکن است فاصله گرفتن از دیگران و میل به برتری‌جویی تعبیر شود (زمان بحث در عدم کفایت سیاسی ابوالحسن بنی‌‌صدر به‌عنوان رئیس جمهور، یکی از نمایندگان مجلس گفت فقط یک حرف دارد: ایشان در دفترش شیرقهوه می‌خورَد).  و در جایی که قهوه بسیار رایج است نوشیدن چای ممکن است همان اندازه حالت تمایزطلبی داشته باشد.  در جزیره‌ای تفریحی نزدیک ونکوور در سرسرای هتلی قدیمی دیدم فنجانی چای همراه با چند قاچ خیار به بهایی نسبتاً گزاف به گردشگران قالب می‌کنند.  البته دکوراسیون و اسباب و اثاثیهٔ‌ لابی و فنجانها قدیمی یا شبه‌قدیمی است و باب عکس یادگاری گرفتن‌.  گردشگران یاد و خاطرهٔ اعیان قرن نوزدهم را که با کشتی بخار از هند و سیلان برایشان چای می‌آوردند با دادن مقداری نامعقول اسکناس زنده می‌کنند. چای و خیار شصت هفتاد دلاری البته در برابر پولهای عظیمی که در حراج آثار هنری دست به دست می‌شود هیچ است.

 

 

اینکه به درستی هنر را مستعد درآمیختن با اسنوبیسم و خودمتمایزپنداری دانسته اید، این پرسش را به وجود می آورد که آیا مطلوبیت هنری فی نفسه در گرو متفاوت بودن نیست؟ و آیا تفاوتی که در زیبایی شناسی هنری مراد می کنیم در معرض رفتارهای اسنوبیستی نیست؟ تفاوتِ میان تمایزطلبی اسنوبیستی با هنر به مثابه جست و جوی امر متفاوت آیا در همان تقابل ماده و معناست؟ آیا ماده خام برسازنده تفاوت هنری با آنچه فرد اسنوب دنبال آن است فرق می‌کند؟
 

بحثی است پیچیده و بی‌پایان.  در "اسنوبیسم چیست؟" (و همین طور در "فرزانگان و بقالها") از آدمهایی در حد مدیران گالریها و موزه‌های بزرگ غرب نقل کرده‌ام که در روزگار قدیم سطح کارهای هنری و قیمت و ارزش آنها مشخص بود اما در قرن بیستم مشکل بتوان گفت چرا فلان تابلو مدرن باارزش تلقی می‌شود.  فقط می‌توان گفت قیمتش در این حدود است، حالا بیننده مختار است حدس بزند ارزش ارتکاب در چیست.

در حالی که آدمهای اهل بخیه که کارشناس هنر و بازار آثار هنری در سطح جهان شناخته می‌شوند با آن درجه از احتیاط حرف می‌زنند، کوشیده‌ام از صدور فتوا وسط بحث خودداری کنم.  چهار صد سال پس از مرگ کاراواجّو تابلوهای شگفت‌انگیزش همچنان از جمله قلـّه‌های هنر تصویرگری‌اند. حالا می‌گویند بوم سراسر قرمز یا آبی یکدست هم اثری است مهم چون در حراجی سادبی یا کریستیز دهها میلیون دلار یا لیره یا یورو قیمت خورده. چرا و با چه حسابی؟ وقتی عالیجنابان صاحب عِلـّه می‌گویند دقیقاً نمی‌دانند، تکلیف از مای عوام ساقط است.

در جای دیگر ("به مردگان نمرهٔ انضباط بدهید و بگذارید استراحت کنند") نیمچه نظری روانشناختی‌ــ‌ماتریالیستی داده‌ام: احساس مدیون بودن و گناه در آدمهای امروزی.

همان مثال را در نظر بگیرید: کاراواجّو، قاتل متواری تحت تعقیب و تهیدست و نومید و پابرهنه، از گرسنگی و بیماری عفونی مـُرد. حتی در "بل اپوک" (روزگار خوش) جوامع اروپای غربی در ابتدای قرن بیستم هنرمندهای بعداً مشهور امپرسیونیست و مدرنیست غذای حسابی گیرشان نمی‌آمد. امروزه قاطبهٔ جماعت مرفـّه خرم و خندان به موزه می‌روند و متأسفند که حیوونکی‌ها در اتاق نمور سرد با پالتو کهنه به تن می‌نشستند اینها را می‌کشیدند و کسانی پوزخند می‌زدند که برو پی کار و کاسبی ِ حسابی عمو،‌ نقاشی با رامبراند و داوید تمام شد رفت.  پس امروز برای شادی روح آن محرومان چند دلار یا یورو پول بلیت دادن مستحب مؤکد است.

در ایران هم چنین احساسی وجود دارد.  وقتی می‌خوانیم میرزاده عشقی جز ارثیه‌ای مختصر ممرّ درآمدی نداشت و کارهای بلندپروازانه‌اش یکسره ضرر یود، قمرالملوک وزیری در تنگدستی مـُرد، دهخدا یک عمر چهارزانو ‌نشست روی کاغذ باطله فیش لغت ‌نوشت و صادق هدایت اگر ماهی دویست سیصد تومان مستمری داشت تا در گوشه‌کنار پاریس تلپ شود خودکشی نمی‌کرد، احساس عمومی این است که به ناداری و حرمان اهل هنر و معرفت نباید بی‌اعتنا بود.

در دنیای هنر در سراسر جهان آن خاطرات تلخ و این تلقی مشفقانه تا حدی سبب برخورد بهل‌انگارانه به آثار جدید شده: بگذار بکنند، بگذار بشود. چه کسی دلش می‌خواهد در پیشگاه خدا یا تاریخ یا وجدان یا جامعه اخلاقاً مسئول فروش نرفتن کارهای فلان فرد آرزو به دل و، در نتیجه، گرسنه و بیمار ماندنش باشد؟

می‌شنوی بازدیدکنندهٔ‌ گالری که مجسمهٔ کار فلان خانم یا آقای هموطن را خریده بعداً تعریف کرده است شب در خانه هرچه نشست به تکهٔ چوب یا فلز از جهات مختلف نور تاباند و خیره شد نتوانست بفهمد چه فکری پشتش است و با چه منظوری چرا درست شده.  ناظر ممکن است یواشکی به این روحیه بگوید اسنوبگری، اسنوبیسم و ادای مدرن‌بازی درآوردن، اما نمی‌تواند حرف دلش را بنویسد.  به فرض محال اگر هم چاپ شود به او خواهند تاخت که شما فهمت در حد تابلو بنجل کاهو ترشی و سفرهٔ هفت سین است.

و به گالری‌رو ساده محدود نیست. بانک ژاپنی آثار مشهور نقاشی در حراجهای صد میلیونی می‌خرد در گاو صندوق می‌گذارد لابد با این حساب که چند خروار اوراق قرضه در همان خزانه دارد و هرگاه لازم باشد همه را با سه سوت تبدیل به پول می‌کند.

احمد شاملو که از مدرنیسم فقط شعر مدرن می‌پسندید دورخیز کرد دخل پیکاسو را بیاورد. دوستان اهل نقاشی قانعش کردند دعوای نیمه‌کاره در داخل زیاد دارد و بهتر است عجالتاً یقهٔ آن شهیر فقید را نچسبد.

 

 

شما در گزاره‌اي قابل تامل از شرطهاي لازم و كافي براي داخل آدم بودن در چشم فرد اسنوب نوشته‌ايد. گفته‌ايد براي او دنيا محل امتحان نيست، محل كنكور و مسابقه‌اي است كه در آن، مدام بايد كساني را حذف كرد تا معلوم شود چه كسي واقعا سرش به تنش مي‌ارزد.  اين نظام ارزش‌هاي اسنوبيسم براي من در اين بخش از مقاله شما وجهي فلسفي-سياسي پيدا مي‌كند.  انگار داريد در مورد راست‌گراهاي افراطي جديد و به اصطلاح نئوليبراليست‌ها حرف مي‌زنيد.
 

نقل است از اسکار وایلد که گفت "اسنوب قیمت همه چیز را می‌داند و ارزش هیچ چیز را نمی‌داند." در آن مطلب مثال زده‌ام وقتی بدل ساعتی گرانبها به کسی هدیه بدهند خشنود است، تا وقتی بفهمد بدلی است. در نگاه بسیاری ناظران نیز تشخیص اصل شیء از نمونهٔ بدل ممکن است بینهایت دشوار و حتی ناممکن باشد. اما مارک مشهور تا وقتی باارزش است که قیمتش واقعی باشد ــــ ده، بیست یا صد برابر نمونهٔ بدلی.

به این ترتیب، می‌بینیم ارزش ساعت را نهایتاً قیمت آن تعیین می‌کند.  در واقع ارزش ساعت به دقیق نشان دادن وقت است و کاربردی جز این ندارد.  اما اینکه ساعت مچی مارک مشهور با قاب طلا دست‌ساز سویس است و مونتاژ آن هفته‌ها طول کشیده یک داستان است و اینکه بدل آن را در کارگاهی بدون مجوز و نام و نشان در جنوب شرقی آسیا سرهم کرده‌اند داستانی متفاوت.

مثال آورده‌ام از آگهی بازرگانی در مجلات سطح بالای نیویورک که زمانی زیر عکس بطری خالی می‌نوشتند "اگر خیال می‌کنید نوشیدنی ما را برای مارک روی بطری‌اش می‌خرند سعی کنید این را بفروشید." سیاه‌بازی کلامی و خلط کردن دو منطق متفاوت: 1) بطری خالی با هر مارکی اگر هم خریدار داشته باشد فقط چند سنت می‌ارزد؛ 2) بطری چند ده دلاری را با اتکا و به خاطر بِرَند مشهورش می‌خرند.

اما بالاخره چطور بفهمیم چه چیزی واقعاً مرغوب است؟ جواب: به برچسب قیمتش نگاه کن قضیه دستت می‌آید؛ حتی اگر قادر به تشخیص طعم کوکا از پپسی نباشی می‌توانی ژست کارشناس مایعات و آبیاری بگیری.

و مشابه وارونهٔ مثال شیواز ریگال در فرهنگ بومی خودمان: می‌گفتند آفتابه‌دار مسجد شاه به مراجعان امر و نهی می‌کرده این یکی را برندارد آن یکی را بردارد.  بندهٔ خدا با زیر و بالا و نوچ‌نوچ کردن می کوشیده شغل خویش را از حد فعلگی به مرتبهٔ کارشناس ارشد آبیاری ارتقا دهد.

طاعنان و جوّاکان مضمون کوک کرده‌اند در آبادان که عینک آفتابی رایج است پسر جوان پز عالی جیب خالی مارک گوشهٔ شیشهٔ ری‌بَن را (که به عینک خلبانها و آرتیست‌های سینما شهرت دارد) نمی‌کـَند تا همه ببینند و بدانند ایشان چه شی‌ء گرانقیمتی بر چشم دارد.  نکته این است که وقتی عینک بدلی باشد، یعنی در جایی غیر از کارخانهٔ شناخته‌شده ساخته باشند، برچسب مارک هم بدلی است و نمی‌تواند برای کالای بدلی اعتبار کسب کند.  درهرحال متهم‌کردن بروبچهٔ در حال رشد به اسنوب بودن در واقع اعتبار زیادی دادن به طفلک نوجوان‌ است، و موضوع البته در حد شوخی کم‌ضرری با خلایق باقی می‌ماند.

عینک آفتابی دو تا شیشهٔ رنگی است برای کاستن از شدت نور خورشید و شاید بدون آزمایش دقیق با دستگاه نتوان گفت نمونهٔ گران تا چه حد کارآتر از نمونهٔ ارزان است و آیا عینک چند صد دلاری پرتوهای مضرّ خورشید را واقعاً چندین برابر عینک چند دلاری می‌گیرد؟ قیمت جنس در خیابان و فروشگاه تعیین می‌کند کدام اصل است و کدام بدل.

در اینترنت گاه وقتی می‌خواهند به صداقت کسی در نظرات سیاسی و اجتماعی و به موقعیت اقتصادی‌اش بتازند مثلاً دور ساعت ظاهراً طلای طرف دایرهٔ قرمز می‌کشند. منتقد از کجا اطمینان دارد رولکس روی مچ سوژهٔ مورد هجمه بدل نیست؟

هزار نکتهٔ باریک‌تر ز مو این‌جاست.  وقتی کسی را اسنوب معرفی می‌کنی بنا به تعریف یعنی این آدمی نیست که به کمتر از گرانترین برند رضایت دهد. بحث از نوع قیاس است نه استقرا. نمی‌گویی من اطمینان دارم اگر ساعت و عینکش را زیر ذره‌بین بررسی کنی خواهی دید اصل است، پس دارنده‌اش اسنوب است.  می‌گویی من تشخیص می‌دهم این میلیاردر نوظهور اسنوبی است فخر‌فروش پس متعلقاتش همان چیزی است که از اسنوب انتظار می‌رود: اصل گرانقیمت جنس.  مدعا عین برهان، و دلیل عین نتیجه.

کمی از خودم مایه بگذارم: در عهد شباب ساعتی مچی خریدم که در ردهٔ امگا جزو ارزان‌ترها بود ــــ کمی بیش از 900 تا تک تومنی، حدود 135 دلار آن روزگار.  سالهاست ساعت نمی‌بندم اما چند وقت پیش که برای خریدن ساعت شماطهٔ بدون تیک‌تاک رفته بودم بردم بند فلزی‌اش را میزان کنند.  چند فروشندهٔ مغازه در پیشنهاد خرید آن به رقابت پرداختند و توضیح دادند این ساعت مکانیکی با تکان‌خوردن دست کوک می‌شود، نو و سالم مانده و در خود سویس هم سالهاست نمی‌سازند.

حالا تصور بفرمایید دست بر قضا عکسی از این پرسوناژ منتشر شود با ساعت نسبتاً آنتیک، و کسی که خیلی مهربان نباشد بردارد دور ساعت کوکی دایره بکشد و بنویسد ایشون برای ژست گرفتن و اعلام مخالفت با پسامدرنیته ساعت کمیابش را به رخ می‌کشد درست مثل یک اسنوب ساکن برج عاج که مدام دنبال ایجاد تمایز برای خودش است.

 

 

از اين نظر در انديشه سياسي، آيا گرايش‌هاي راست‌گرايانه افراطي و اعتقاد به حذف فرودستان در نگاه نئوليبرال‌ها را نمي‌توان با حد بالايي از اسنوبيسم در شخصيت گروندگان اين گرايش سياسي همراه دانست؟
در گسترش بحث به مشی سیاسی‌ـ اقتصادی، باید توجه داشت در اسنوبگری، تداخل ارزش و قیمت از یک سو و سنجش یک موضوع یا کالا با بیش از یک معیار مطرح است. در آنچه دهه‌های آخر قرن بیستم نئولیبرالیسم نام گرفت چنان خطوط پیچیدهٔ هذلولی و منحنی و متقاطعی وجود ندارد.


در ادامهٔ مثال بالا، مکتب اقتصادی راست جدید به سرکردگی مارگرت تاچر خیلی صریح می‌گفت چیزی به نام جامعه وجود ندارد و دولت موظف نیست مملکت را تبدیل به بنگاه خیریه و اردوگاه گداپروری کند و داراها را تیغ بزند به همه نفری یک ساعت مچی نازل بدهد بدون توجه به اینکه فرد اساساً ساعت مچی لازم دارد یا نه؛ پس افراد را آزاد بگذاریم خودشان استطاعت تهیهٔ ساعت پیدا کنند و البته بدیهی و طبیعی است باعرضه‌ترها صاحب ساعت طلا ‌شوند و کسانی هیچ ساعتی نداشته باشند چون نه شایستگی‌ دارند و نه نیاز واقعی.  منتقدانش می‌گفتند فرض بانوی آٔهنین ِ مو پلاتینی این است که تمام مردم در بازرگانی و سوداگری سرگرم ثروت‌اندوزی‌اند.

اسنوبیسم رویکردی است پیچیده و مه‌آلود و تودرتو.  اما در مکتب اقتصادی راست جدید پیچیدگی و تودرتویی و خطوط نقطه‌چین وجود ندارد. جهان‌بینی و رویکردش به امور بی‌مجامله و سیخکی است.

 

 

چطور شد که به صرافت کار روی این موضو ع افتادید و بعد چطور به فرم مقالهٔ‌حاضر رسیدید و نهایتاً چطور سر از مجموعهٔ‌"دفترچهٔ خاطرات و فراموشی" درآورد؟

 

زمانی تصمیم گرفتم متنی قلمی کنم دربارهٔ اسنوبیسم در روانشناسی اجتماعی و آثار ادبی، به‌عنوان شیوهٔ زندگی و جهان‌بینی، مضمون متلک و لنترانی و چیزهای دیگر.  در عهد پیشا‌اینترنت متن چاپی در این باره حتی به انگلیسی نادر بود و باید ملاط بحث دربارهٔ موضوع بسیار کم کاویده شده را از تک‌تک متون ادبی قدیمی و بحثهای اجتماعی استخراج می‌کردم.

نیمهٔ دههٔ 70 پیش‌نویس فشردهٔ کتاب و فصل‌بندی‌اش آماده بود اما متوجه شدم چنین متن خواص‌فهمی به درد کلاس سوپر‌لیسانس ادبیات انگلیسی و فرانسه و آدمهای رمان فرنگی قدیمی ‌خوان می‌خورَد. تصمیم گرفتم پیش‌نویس پنجاه و چند صفحه‌ای را سنباده بزنم و عجالتاً در مجموعهٔ مقالات بگذارم تا بعد.

با عنوان "اسنوبیسم چیست؟" می‌خواستم از هرگونه پیشداوری و جهت‌گیری عاری باشد تا بتوان بحث را در جهات مختلف پیش برد، و همین عنوان را روی کل کتاب گذاشتم. اما ناشر هشدار داد چنین تیتری کتاب را به قفسهٔ کتابهای پزشکی در کنار "راشیتیسم چیست؟" و "اوتیسم چیست؟" تبعید می‌کند و از چشم خریدار و خوانندهٔ بالقوه دور نگه می‌دارد. پذیرفتم و عنوان یک مقالهٔ دیگر را، "دفترچهٔ خاطرات و فراموشی" که اواخر دههٔ 60 نوشته شده بود، انتخاب کردم. هشداری بود عاقلانه. این عنوان آهنگین رساتر و روان‌تر است و کسی نمی‌پرسد یعنی چه؟

یکی از اهل نظر گفت در زبان انگلیسی هم متنی مفصل و جامع و تا این حد سرگرم‌کننده و آموزنده در این باب ندیده است. چند نفر مرا تشویق کرده‌اند متن را با برنامهٔ اولیه در حد کتاب گسترش دهم.  مجالی فراهم شود در سالهای آینده شاید این کار را هم انجام دهم.

 

 

امیدواریم.  ممنون از شما هم بابت وقتی که برای انجام این گفت‌وگو گذاشتید و هم به خاطر زبان متناسبی که برای تبیین موضوع پیچیدهٔ اسنوبیسم هم در کتاب و هم در این گفت‌وگو به کار بستید.

 

با تشکر از اینکه در سؤالهایتان ما را الکی گرفتار ور رفتن با لاکان و دلوز و فوکو و ژیژک و ژویسانس و این قبیل چیزهای هایپرشیک نکردید، این را برایتان تعریف کنم: یکی از اهل نظر پرسید پس از همهٔ این بحثها بالاخره اسنوبیسم یعنی چه و کی اسنوب است و کی نیست؟ جواب دادم: به نویسنده‌اش نگاه کنید.

شاید روزی بین اهل نظر بحث در بگیرد که این حرف یعنی 1) مرتکب متن کذایی اعتراف کرد خودش هم اسنوب است؛ یا 2) ادعا کرد که نیست. باری، سرِ کار گذاشتن خلایق انواع و اقسام دارد.

 

آبان 98

 

 

صفحۀ‌‌ اول    مقاله / گفتگو/ گفتار         لوح   فهرست مطالب   سرمقاله‌ها

 

دعوت از نظر شما

 

نقل مطالب اين سايت با ذكر ماخذ يا با لينك آزاد است.