گامی بلند در جریده‌نگاری

 

کتاب روزنامه‌نگاری در ایران: از رسالت تا حرفه (مرداد ١٣٥٦- تیر ١٣٨٤) نوشتهٔ حسین شهیدی، به گفتهٔ ادبا، سرانجام به حلیهٔ طبع آراسته گشت.

 

در هفت دههٔ گذشته اهل تحقیق در زمینهٔ تاریخ جراید ایران متونی معتبر و ارزشمند در برابر داشته‌اند.  این کتاب تازه‌ترین آنهاست و امید که آخرین نخواهد ماند.

 

امیدی در حد یقین.  شیوهٔ نگارش مدرس فقید الهام‌بخش متنهای دیگری خواهد شد، هم در این زمینه و هم در نگاه به وقایعی که مربوط به گذشته است اما هرآنچه ثبت شود بسیار محتمل است که فراموش‌ نشود.

 

ثبت‌کنندگان هرروزهٔ آن خاطرات جریده‌نگارانی‌اند که دفترچهٔ مشترک خاطرات یک ملت را تبدیل به پیشنویس کتابهای تاریخ می‌کنند.  روزنامهٔ دیروز گرچه در بازار کالا متاعی قابل فروختن نیست و کاغذ باطله به شمار می‌آید،‌ نزد کسانی که رویدادهای آن روز و آن ماه و آن سال را مرور می کنند خریدار بسیار دارد: یادت هست گفتم، گفتی،‌ گفتند، گفتیم؟

 

روزنامه‌ شاید تنها متنی باشد که به سبب آنچه هم ننوشته ممکن است سرزنش شود.  کسی تامس ادیسون را ملامت نکرد که در گرماگرم رقابتی شدید میان سازندگان ماشینهای پرنده با موتور درون‌سوز نظر داد تب پرواز برای ورزش فرونشسته است و باید به فکر موضوعهای جدی‌تر بود.  نابغهٔ صنعت و تجارت پانصد اختراع به نام خودش ثبت کرد و بعدها کسی اهمیت نداد که هواپیما جزو علایق او نبود.  بودند کسانی که آن کار را پیش ببرند.

 

برعکس، قلمزنانی را که سالها دربارهٔ ایران،‌ نفت و شاه مطلب نوشته بودند سال 1979 به صلاّبه کشیدند که چرا نفهمیدند کشتی آن کشور به گل می‌نشیند.  کسی به ادیسون نابغه خرده نگرفت چرا ده سال بعد را نمی‌دید اما روزنامه‌های بزرگ جهان را سخت سرزنش کردند که نه حال را درست فهمیدند، نه آینده را دیدند، بسیاری از حرفهای شاه را به خورد خواننده ‌دادند و بدتر از آن، انگار خودشان هم باور ‌کردند.

 

با این همه، به گفتهٔ رومن رولان در توصیف یکی از پرسوناژهایش، او همان روزنامه‌ای را می‌خوانـَد که پدرش می‌خواند.  عقاید روزنامه چندین بار عوض شده اما او تغییر نکرده؛

همچنان بر همان عقیدهٔ روزنامهٔ خویش است.

 

 

شهیدی که پیشتر جزوه و کتابهای آموزشی تألیف و تدریس کرده بود نیمهٔ دوم دههٔ 1370 در دانشگاههای بیروت، کابل، فلسطین، کویت و جاهای دیگر ارتباطات و رسانه و روزنامه‌نگاری درس می‌داد و در سفرهایش به ایران روی پایان‌نامه‌ٔ پی‌اچ‌دی دانشگاه آکسفورد کار می‌کرد.  می‌خواست، ‌از جمله، سرنخی بیابد که آیا در ایران کنونی خواننده همچنان، مانند پرسوناژ رمان جان شیفته، همعقیدهٔ روزنامهٔ خویش است حتی اگر آن عقیده تغییر کند؟

 

برخی مشاهدات گشت‌وگذارهای دونفره‌مان را در کتابش آورد.  برخی را نه، مثلاً دستهٔ روزنامهٔ  کیهان را کیوسک‌دار بدون بازکردن نخ پلاستیک دور آن می‌گذاشت کنار جوی آب بماند تا صبح روز بعد وانت توزیع بردارد ببرد و یک دستهٔ دیگر جایش بگذارد (ترجمهٔ دقیق و تجسم اصطلاح gutter press ـــ روزنامهٔ دَم ِ جوب).  روزنامهٔ اطلاعات به مثابهٔ قرص خواب‌آور و داروی آرامبخش همچنان با پرهیز از درج نظر کنار خبرها به اطلاع خوانندهٔ سن‌وسال‌دار و بیزار از تحولات تند و شلوغ‌پلوغی می‌رساند که همه چیز در امن ‌و امان است و هیچ جا خبری نیست.  روزنامهٔ رسالت را حوالی گلوبندک و بازار دست کسی ندیدم.  اگر هم ندرتاً مطبوعات می‌خریدند آن سالها نشریه‌شان روزنامهٔ خوش آب‌ و رنگ همشهری بود.  موضوع مهم برای اهل بازار، نرخ طلا و ارز و تعرفهٔ واردات و سود بانکی است.  این را که کدام مقام دارد زیرآب کدام رقیب را می‌زند باید از زبان آدمهایی شنید که پریشب از زبان فلان پاسدار شنیده‌اند.

 

تلقی حیف پول و پرهیز از گرم‌کردن دکان یک مشت‌ روزنومه‌چی معلوم‌الحال مشکوک که با سیاه‌بازی از هیاهوهای الکی نان می‌خورند منحصر به اهل بازار نیست.  روزنامهٔ عامه‌پسند در همه جای دنیا معمولاً بیشتر دیدنی است تا خواندنی.  رهگذران خیابانهای ایران که کنار پیاده‌رو لحظه‌ای درنگ می‌کنند تا مجانی روزنامه بخوانند (چون به نظرشان کاپی‌رایت و حق نشر یعنی بیضهٔ ماکیان و سگ‌خور) فقط تیتر و سوتیتر و چند جملهٔ مقدمه را می‌بینند و آنچه را ممکن است نوشته هم نشده باشد حدس می‌زنند.  عادت کرده‌اند فکر کنند حقیقت (یعنی شرح سیاه‌بازی‌ و آدمکشی و سرقتهای عظیم تفنگدارها و قدرتمندان) اسراری است که نمی‌توان صریحاً برملا کرد و باید رندانه به حدس خواننده واگذاشت.

 

 

اما (اگر عاشق شهادت نباشی) هویداکردن اسرار تا چه حد خردمندانه است؟

 

اردیبهشت 58 فردی حالیا فراموش‌شده به نام اسلام کاظمیه که سالها پیشتر وردست علی امینی بود در هفته‌نامهٔ جنبش نوشت نتيجه تحقيق آيندگان را كه دربارهٔ گروه فرقان خواندم كه در انتها نتيجه گرفته بود عاملين و محركين اصلى ترور آيت‌الله مطهرى طرفداران دكتر شريعتى بوده‌اند پشتم لرزيد كه چه مايه بى‌مسئوليتى و ندانم‌كارى يا غرض مى‌خواهد قلم را بر كاغذ آوردن و چنين چيزى را نوشتن.  به قول اهالی ایتالیا، مامّا میا.  یعنی مامان‌ ایشان را صدا کنید پشتش را مالش بدهد به جهت تسکین آلام وارده از ناحیهٔ آن خطای نابخشودنی.

 

و نظر حسينعلى منتظرى: روزنامه آيندگان با آن سوابق معلومش تاكنون ضربه‌هايى به انقلاب اسلامى ملت ما زده و از اين رو مورد خشم و عصيان مردم اكثر شهرها قرار گرفته؛ حزب توده: كسانى مانند گردانندگان آيندگان كوشيدند كه سازمانى به نام فرقان را كه گويا هم مذهبى است و هم ضدآمريكايى، عامل ترور وانمود سازند، در حالى كه اگر سازمانى ايمان مذهبى راستين داشته باشد و ضدآمريكايى هم باشد مسلماً نمى‌تواند دست به ترورى بزند كه مستقيماً به سود امپرياليسم آمريكا و بازمانده‌هاى رژيم خائن و منفور پهلوى تمام خواهد شد.... حوادث مربوط به روزنامه‌هاى آيندگان و كيهان نگرانى‌هايى را در ميان مردم صديق كه علاقه‌مند به حفظ و تحكيم انقلاب هستند به وجود آورده است؛ نشريهٔ رنجبر ارگان مركزى سازمان انقلابى: آيندگان انتشار خود را در مقابل موج بزرگ و بحق توده‌ها متوقف كرد، اعلاميه‌اى در توجيه اعمال و سياستهايش منتشر كرده و به گوشه‌اى خزيد؛ و نامهٔ عضو مجمع كارگران و كشاورزان بوشهر: اى خودفروختگان، اى بى‌صفتان، اى نوكران اجنبى شرق و غرب، اى استعمارپرورها .... برويد در يك بيابان دور و خود را خفه كنيد.... اگر راست مى‌گوييد چرا خودفروختگان حزب توده را رسوا نمى‌كنيد؟ چرا گروه فرقان را رسوا نمى‌كنيد؟ ننگ بر شما توله‌سگ‌هاى كثيف.
 

جز بیانیه‌نویس پرولتاریای بوشهر که پیدا بود در باغ نیست، محفوظات پس می‌دهد و نمی‌داند لیلی زن بود یا مرد، حرف سایر منتقدان یکی از این دو نکته یا هر دو بود: 1) حقیقتی که اصحاب چماقدارمند پانزده خرداد را عصبانی ‌کند نباید نوشت؛ 2) مصلحت یعنی حقیقت.

 

اعضای فرقان را همان سال گرفتند، تیراندازهایشان را سینهٔ دیوار گذاشتند و جای بحث چندانی در آن باره نماند.

 

 

کیومرث صابری فقید در دههٔ 70 ‌کوشید پا جای ‌پای نشریات فکاهی ابتدای قرن بیستم و عهد مشروطیت که بیرون از ایران به فارسی منتشر می‌شد بگذارد و منادی حق و حقیقت و زبان گویای خلق در مبارزه با استبداد باشد.  این کیبورد در اشاره به لقب گل آقای ملت ایران که به خودش داده بود نوشت چنین لقبی را پس از کسی به او اعطا می‌کنند و گذشت آن زمانی که مردم در نور شمع روزنامهٔ فکاهی چاپ باکو و استانبول می‌خواندند و زارزار می‌گریستند.

 

برآشفت و با چاپ نامه‌های رسیده از لشت‌‌ نشا و ماسال شاندرمن نوشت لقب را مردم به او داده‌اند‌. بعدها شنیدم در خفا چغلی کرده بود که دستگاههای امنیتی باید حساب این قبیل اشخاص را برسند.  شبیه داد‌‌ و فریاد شمس آل‌احمد که در همان سالها می‌گفت جلو انتقاد از برادرش را بگیرند.

 

از رنجش شدیدش متأسف شدم و وقتی احمدرضا احمدی گفت مطلبی برای هفته‌نامه‌اش بدهم این کار را کردم.  یکی هم بعداً فرستادم اما ظاهراً از دلخوری درنیامد.  

 

دوست داشت خیال کند شخصیتی است ورای رقابت مدعیان قدرت: طنزپرداز مقتدر خیرخواه که صلاح خلق را می‌داند و جز حرف حق نمی‌زند.  نشریهٔ متوسط‌ عوام‌‌پسندی بیرون می‌داد مناسب ترمینال اتوبوس و مطب دندانپزشک.  بقایای کم‌رمق روزنامهٔ  توفیق منهای مینی‌ژوپ و رابطهٔ آقای خانه با کلفت سکسی و تخلیهٔ باد شکم حاج‌آقا که ماه رمضان آن را با توپ سحر اشتباه می‌گیرند.  بنا به قانون نانوشتهٔ مصونیت ارباب عمائم در ماده‌های مربوط به اهانت به مقدسات، کاریکاتور اکبر رفسنجانی را هم نمی‌توانست چاپ کند و به جای او شکلک معاون اولش را می‌کشید ــــ حسن حبیبی که پارکابی کم‌اهمیتِ بی بو و خاصیتی بود. 

 

ندا رسید که رندبازی کافی است، موضعش را مشخص کند.

 

سال 58 ناصر میناچی وزیر ارشاد (به‌ گفتهٔ منوچهر محجوبی در هفته‌نامهٔ  آهنگر، ارشادچی) مقرر کرد نشریات موضعشان را بالای صفحهٔ اول مشخص کنند.  حتی یک حاکم شرع دستور داد مشخصات و عکس اعضای تحریریهٔ نشریه چاپ شود.  ايرج پزشكزاد در مقالهٔ پردهٔ دوم نمايش در آیندگان نوشت در حالى كه شورا و دادگاههاى انقلاب پشت پرده‌هاى اسرار پنهان شده‌اند، چرا مطبوعات بايد عريان شوند؟

 

حالا نوبت گل آقای ملت ایران بود که عریان شود.  سه راه در برابر داشت: 1) نشنیده بگیرد؛ 2) اطاعت کند؛ 3) کرکره را پائین بکشد.

 

نتیجهٔ انتخاب اول این می‌بود که او را صدا بزنند و محترمانه خواهش کنند حالا که وضعش ماشاءالله خوب شده و حسابی فروش می‌کند حقاً و شرعاً جا دارد بهای زمینی که از بیت‌المال گرفته است بپردازد و کمکی مالی که از وزارت ارشاد برای تأسیس چاپخانه دریافت کرده پس بدهد.  یعنی نابود.

 

انتخاب دوم این ‌بود که از خوشمزگی و لوس‌کردن اصلاح‌طلبان دست بردارد و در خط تفسیر بعد از اخبار تلویزیون وطنی حرکت کند.  والحقُ لمن غلب.  حق با پیروزمند است.  در این حالت، خوانندگانش را از دست می‌داد و نابود.

 

راه سوم عاقلانه‌ترین بود.  مجله را بست رفت خانه خوابید منتظر مردن شد.

 

 

پایان کار غم‌انگیز (یا بنا به نثر در حال رواج، غمگین) صابری فکاهه‌پرداز در کتاب روزنامه‌نگاری در ایران نیامده و استنباط (یا بیشتر استمباد) من است از روایاتی پراکنده.  اما شهیدی بسیاری وقایع بیست‌‌وهشت سال مورد بحثش را مستند کرده است که می‌تواند منبعی موثق باشد برای پژوهندگان.

 

و نیز برای خوانندگان تحولات اجتماعی ایران طی آن سه دهه.  نثری شفاف، صریح، ساده و همراه با مطایبه از نوعی که در نثر ایرانی کمتر دیده می‌شود.  با اجازهٔ مدافعان فارسی عاری از گرته‌برداری، نمونهٔ درخشان گرده‌برداری از مطایبهٔ انگلیسی‌جماعت که به زبانشان، مانند عربی، مسلط بود و کتاب و جزوه و متن درسی می‌نوشت.

 

عنوان بخشی کوتاه از فصل "زن و روزنامه‌نگاری": سردار، شهبانو و زورگیر ـــ اشاره به توقیف روزنامهٔ  زن پس از شش ماه انتشار و تیراژی 60000 تائی از سوی دادگاه انقلاب به سه اتهام: اهانت به سردار بزن‌بهادر که دو وزیر را در کنار نماز جمعه مشت‌ومال داده بود؛ انتشار پیام نوروزی شهبانوی پیشین ایران؛ و چاپ کارتونی که مردی در برابر تهدید فرد مسلح به همسرش اشاره می‌کند و می‌گوید این رو بکش که دیه‌اش کمتره.

 

پس از انتشار کتابش به انگلیسی در لندن،‌ با من مشورت کرد که سخت گرفتار تدریس است و مطمئن نیست بتواند وقت کافی برای برگرداندنش به فارسی بگذارد.  به طور ضمنی پیشنهاد کرد ترتیب کار را بدهم.  به شوخی گفتم به این شرط که عیوب احتمالی متن را به او، و محسّنات آن را به من نسبت بدهند، نه برعکس.  و به طور جدی ادامه دادم مؤلف ایرانی فارسی‌‌زبان حتماً باید کتابش را برای هموطنانش بازنویسی کند تا مقبول طبع مردم صاحب هنر شود.  به خوانندهٔ خارجی لطف می‌کنی، به هموطنت بدهکاری.

 

بسیاری جهات و جنبه‌ها و ظرایف سیاست و اجتماع و ادبیات و تاریخ ایران را باید برای خوانندهٔ خارجی توضیح داد (عبید زاکانی، امیرکبیر، سوم اسفند، 28 مرداد، 15 خرداد). برای خوانندهٔ ایرانی چنان توضیحاتی ممکن است ملال‌آور باشد و به جایشان می‌توان اشاراتی افزود خودمانی و بدیع.

 

کتابهای عباس میلانی دربارهٔ شاه و هویدا را مثال زدم که مؤلف بسیار خردمندانه عمل کرد و وقت گذاشت خودش نشست به فارسی از نو نوشت.

 

کتاب بسیارخوب معمای هویدای آقای میلانی از این نظر اسباب تأسف شهیدی و من بود که مؤلف با صدای بلند گفت شخصاً آن را ترجمه (یعنی بازنویسی به فارسی) می‌کند اما درایران کسی اعلام کرد کشورش جزو قانون حق مؤلف نیست (به قول بچه‌ها در وقت بازی، هر کی هر چی دسّشه بسّشه).  حتی بزهکار نابکار نمی‌گوید حق دارد بچه بدزدد چون کشورش پیمان حمایت از کودکان امضا نکرده است.

 

دنیا را بیش از من دیده بود و عادت داشت بگوید همه جا همین طوره.  یک بار برآشفته دیدمش و توضیح داد کتابش را در تهران ترجمه و منتشر کرده‌اند اما اسم او را برداشته‌اند و وقتی از مترجم پرسیده یعنی چه، جواب شنیده که عنوان ناشر کفایت می‌کند.

 

 گفتم می‌بینی همه جا همین طور نیست و ما همه به طرز غم‌انگیزی ایرانی هستیم، بعضی کمتر، برخی بیشتر.

 

 

حسین شهیدی در دانشگاه بیروت مهندسی برق خواند اما همواره در مسیری دیگر کار کرد.  نام پدر عالمش جعفر بود و وقتی او را حسین بن جعفر و بن جفری صدا می‌زدم فرزندان لندن‌زاده‌اش که از همه چیز ایران تعجب می‌کردند خوششان می‌آمد اسم پاپا شبیه خواننده‌های پاپ و سیاستمداران بریتانیا باشد.

 

برای مداوا به بیمارستان رفت و یک سال‌ونیم آخر را در مشقت گذراند.

 

اصطلاح ملی‌کِش در زندان سیاسی رژیم سابق و کنونی ایران یعنی آدمی که محکومیتش تمام شده اما آزاد نمی‌شود.  یکسالونیم منتظر ندایی از او بودم که هرگز نرسید.

آذر 96

 

 

برای سفارش این کتاب می‌توانید با

www.nashredaneh.com

یا

www.iran-transportation.com

تماس بگیرید.

 

 

صفحۀ‌‌ اول    مقاله / گفتگو/ گفتار         لوح   فهرست مطالب   سرمقاله‌ها

 

دعوت از نظر شما

 

نقل مطالب اين سايت با ذكر ماخذ يا با لينك آزاد است.