فکر روشنگری مقدّم بر روشنفکری

 

در جدلهای اجتماعی و ‌تبلیغات سیاسی منفی، شبه‌روشنفکر، مدّعی روشنفکری، روشنفکر کاذب، روشنفکرنما، خودروشنفکرپندار، ادا(و)اصول روشنفکری، روشنفکربازی، متوهّمان روشنفکری، روشنفکر خودباخته و/یا خودفروخته و غیره فراوان به کار می‌رود.

 

حتی درسی که برخی افراد متهم به روشنفکربودن خوانده‌اند ممکن است نقطه ضعف قلمداد شود.۱

 

در گزارش اختلاف خانوادگی و طلاقهای پر سر و صدا به سن و گاه به موقعیت مالی اشاره می‌کنند اما بر شغل افراد معمولاً زمانی تأکید می‌شود که حرفهٔ یک سوی مشاجره، خصوصاً طرف ِ مذکّر، تداعی روشنفکربودن کند.

 

ماجرایی مربوط به صاحب مرغداری، کارگاه ظروف آلومینیومی یا تاجر چای زیاد جلب توجه نمی‌کند اما عنوان موسیقیدان، نویسنده، پزشک، آرشیتکت، اگر هم مال‌ومنالی قابل مقایسه با ارباب کسب‌وکار نداشته باشد، طلاق را به سطح خبر قابل‌توجه ارتقا می‌دهد.

 

وسواس نامتعارف جنسی و/یا تبعیض جنسیتی، حتی در حد چغلی و شایعه و شائبه، چنانچه به کسانی وارد شود که از راه قلم و هنر ارتزاق می‌کنند حتما خبر است.  حتی در گرماگرم کارزار #من‌ــ‌هم، افشاگری دربارهٔ نظر ناپاک کارفرمای تریکوبافی خوانندهٔ به‌مراتب کمتری داشت از به‌میان‌آمدن پای نقاش و کارگردان و اهل نظر، همراه با حیرتی مانند ژول سزار در لحظات آخر: بی‌‌ناموس، تو هم بعله؟      

 

و البته شهرت، ویتامین ِ جلابخش روح که در روزگار ما دارنده‌اش سلبریتی خوانده می‌شود، کالایی است بسیار مهم و  قابل تبدیل به پول.

 

تاریخ ادبیات یعنی شرح زندگی و آثار مشاهیر، و در ادبیات قدیم فارسی بدنامی و رسوایی صفاتی مثبت بود.  در بازار اشتهار، سلبریتی (با تلفظ خودمانی سِلِب در انگلیسی، به معنی کسی که مشهور است به شهرت‌داشتن) نوعی روشنفکر افتخاری قلمداد می‌شود حتی اگر رندان اهل بخیه خبر داشته باشند که هِر را از بِر تشخیص نمی‌دهد.

 

حرفی در اصل گفتهٔ ادواردو گالیانو نویسندهٔ فقید اهل اروگوئه، یک مرد طی زندگی ممکن است همسرها، حزبهای سیاسی یا اعتقادات دینی‌اش را چندین بار عوض کند اما تیم فوتبال محبوب را نه، جملهٔ قصاری به‌یادماندنی تلقی می‌شود.  ممکن است این گونه هم تفسیر کرد که تیمها با هم فرقی ندارند، همه مشهورند؛ به یکی بچسب تا آخر عمر تشویقش کن.

 

واژهٔ روشنفکر حتی برای توصیف عهدشکنی و خیانت کاربرد دارد. اظهار تأسف و ملامت می‌شنویم دربارهٔ بازیگر سریالهای ارزشی که نقشهایی از قبیل سردار و مأمور امنیتی بازی می‌کرد و با سوء‌استفاده از غفلت مسئولان به آن طرف آب جیم شد و حالا نقش روشنفکر بازی می‌کند یعنی روشنفکربازی درمی‌آورد.

 

فرض عجیب پشت این حرف: فردی را که نقش بازجو، کمیته‌چی، پاسدار، مأمور امنیتی و مَحرم نظام بازی می‌کند باید به اندازهٔ مأمور واقعی تحت نظر داشت و مانع زیرآبی رفتن او شد.  با این حساب، بازیگری که در سریال تلویزیونی نقش اکبر رفسنجانی بازی می‌کند طبیعی است در دنیای واقعی در استخر غرق شود.           

 

در ایران متلاطم کنونی، کارت طلایی سلبریتی چنان مهم است که راه‌بند‌های پلیسی و امنیتی و مالیاتی و محضری ایجاد می‌کنند تا شهرت‌یافتگان از برکت سفرهٔ انقلاب نتوانند پولها را بردارند در بروند و شهرتشان را علیه رژیم ولایی به کار اندازند.

 

 

از نیمهٔ قرن بیستم پرداختن خیرخواهانه به موضوعهایی که شخص سود و زیان شخصی و فوری در آنها ندارد، مانند تعلیم‌وتربیت کودکان جوامع توسعه‌نیافته و از همه مهمتر، محکوم‌کردن دیکتاتورهای جهان سوم، در جناح چپ غرب جزو نشانه‌های روشنفکری شد.  پیش‌تر، جنگهای داخلی اسپانیا در ۱۹۳۷ و داوطلب‌شدن مردان جوان ملتهای دیگر غرب برای جنگیدن با فاشیسمْ فداکاری ِ بی‌چشمداشت بود. 

 

در تبلیغات ضدروشنفکری امروز جامعهٔ ما دلسوزی برای محیط زیست چه بسا بوالفضولی، ادا، کاسبی، کلک و حتی جاسوسی تلقی شود.  چند ایرانی به ظنّ بهانه‌کردن حیات وحش برای ثبت تصویر آزمایش موشکهای اسلام سالهاست آب خنک می‌خورند.

 

گاه صفت روشنفکر را اگر هم در معرفی کسی در وجه تأیید به کار ببر‌ند فوراً پس می‌گیرند: کسانی وی را روشنفکر می‌دانستند اما خودش آدم افتادهٔ بی‌ادعایی بود.

 

کاشیکار، خیاط، مکانیک اتومبیل و البته اهل منبر (که معیار محکمی برای سنجش مهارتش در دست نیست) معمولاً از طاقچه‌بالا گذاشتن و خودستایی پرهیز نمی‌کند تا بتواند دستمزد (در مورد آخری، پاکت) حداکثری بخواهد.  روشنفکر قرار است خاکسارانه در طریق پوریای ولی قدم بردارد و از توانایی‌ خویش حرفی نزند.۲

 

 

حتی سحرخیزی را جزو فضایلی می‌دانندکه روش‌عن‌فکر از آن بی‌بهره است زیر عادتاً تا لِنگ ظهر می‌خوابد.   

 

جلال آل‌احمد در فهرست خصوصیات غربزدگی/روشنفکری‌اش اعیان‌زاده و بچه‌پولدار متجدد درس‌خواندهٔ فرنگ‌رفته یا آشنا با فرنگ بودن، افراط در مصرف کالاهای کیچ، دویدن پی مُدهای جینگولی و زن‌صفت بودن را ردیف می‌کرد بدون حتی یک اشاره به سنّت روشنگری که شاید اسم آن به گوشش نخورده بود.۳

 

در همان روزگار، دخترمدرسه‌ای‌‌پسند بودن شعر را برخی پرچمداران شلوغ ادبیات متعهد نشانهٔ انحطاط سبک سُرایش و عقب‌ماندگی فکری سراینده می‌دانستند.۴

      

وقتی فکری در جامعه‌ای همه‌گیر باشد گرفتن یقهٔ یک، دو و ده روشنفکر یا ضدروشنفکر ممکن است برای مقاله یا کتاب هیجان‌انگیز ملاط فراهم کند اما برای توضیح قانع‌کنندهٔ روند آن فکر کافی نیست.

 

حداکثر رشد فرد بی‌بهره از میراث روشنگری و فرهنگ پشت آن، چه از روشنفکری دفاع کند و چه علیه روشنفکران بستیهد، در حد و حدود آل‌احمد است که دههٔ ۴۰ غولی به حساب می‌آمد.

 

 

فردی مذکـّر که عادتاً با کت‌وشلوار و کلاه ماهوت مشکی در مکانهای عمومی سرپوشیده حضور یابد احتمال دارد مجذوب کلاه‌مخملی‌های فیلمفارسی یا الهام‌گرفته از بازیگران سینمای نئولاتی تلقی شود.  در غیر این صورت، روشنفکر است، از نوعی که بخاطر دک‌وپز و تصویر خویش در مطبوعات حتی در هوای عرفاً گرم برای جالب‌تر ‌افتادن در عکس ممکن است از شال‌گردن قرمز دراز کمک بگیرد.

 

وارد بحث قدیمی تفاوت در تعریف روسی‌ــ فرانسوی روشنفکر (انقلابی در وجه سیاسی و اجتماعی) در برابر تعریف انگلیسی‌ـــ‌‌آمریکایی (اهل تدقیق و تفکر در معقولات) نشویم.  هر کدام را دوست دارید، یا حتی مخلوط هر دو را توأمان، در نظر بیاورید.

 

در جامعهٔ ما، چه در داخل و چه در میان اقامت‌گزیدگان خارج، کسی که در خواندن کتاب علایقی گسترده داشته باشد شامل تاریخ باستان و سده‌های میانه و جنگهای بزرگ، اقتصاد سیاسی و قدری هم فلسفه، اما به ماوراء طبیعت اعتقاد نداشته باشد بسیار احتمال دارد خودبه‌خود روشنفکر از نوع چپگرا دسته‌بندی ‌شود.

 

روشنفکر را منحصر به گرایش چپ مارکسیست می‌گیرند اما چه بسیار اهل نظر و حتی نظریه‌پرداز که خود را چپ نمی‌دانند.   پیش‌تر مفهوم یا برچسب پست‌مدرن را تعبیر به دست‌راستی بود‌ن می‌‌کردند اما حالا دیگر نه لزوماً.  انواع و اقسام افراد دوگانه‌سوز و کالای فکری هایبرید با برندها و در رنگها و سایزهای مختلف و بسته‌بندی چشمگیر فرانسوی و آلمانی، و حتی آمریکایی، پشت ویترین موجود می‌باشد.  از غرفهٔ ما در میزگرد تلویزیونی دیدن فرمایید. 

 

روشنفکر اصطلاحی است عام و قابل تعمیم به درس‌خوانده‌ها.  هرچه داریم از برکت دنیای جدیدی است که آنها بخشی از محصول و، به نوبهٔ خود، به‌حرکت‌ درآورندهٔ آنند.

 

بحث در تفاوت تعاریف کتابی ِ چنان مفاهیمی به منظور قانع‌کردن کسی که عکسهای ایران ماقبل تجدد را ندیده باشد و نتواند یا نخواهد تصور کند ایران پیش از اصلاحات ارضی و درآمد سرشار نفت چگونه جایی بود اتلاف وقت و نیروست.

 

در اقتفای مَطلع رسالهٔ تقریر آیت‌الله خمینی، ولایت فقیه از موضوعاتی است که تصور آنها موجب تصدیق می‌شود و چندان به برهان احتیاج ندارد، می‌توان افزود همین طور ارزشها و الهام و میراث و تأثیرهای روشنگری،‌ البته  نزد جماعتی صدوهشتاد درجه متفاوت.

 

 

در زمینهٔ‌‌بحث سیر فکر اجتماعی در ایران، نگارنده چندی پیش جویای نمونه شد از آنچه به نظر کسانی افکار متعالی اهل حوزه و منبر بود در نهضت مشروطیت برای ارتقای نظام حقوقی مملکت که روشنفکرها نفهمیدند و درک نکردند و به جایی نرسید.

 

پیشنهاد کردم یک مثال برای ایدهٔ دینی ِ مترقیانه‌ای که پس از ۵۷ تحقق یافت ارائه دهند.  با یکی‌دو مورد نافهمی منوّرالفکرهای عصر مشروطیت ممکن است بتوان خطی نقطه‌چین رسم کرد برای سیر فکر، ‌یا بی‌فکری و کوته‌فکری، در ایران قرن بیستم.

 

حمله‌های شدید تا حد اهانت به اینجانب جای شک نمی‌گذاشت برای آدمهایی غالباً خیالباف و رؤیازده ـــــــ بعضی دور از وطن به انتخاب خود و متوسل به میهن‌پرستی ِ هیستریک، برخی به خیال خودشان جامانده از ترفیع و شهرت و در تقلا برای رسیدن از درجهٔ سه به دو ــــــ بینهایت دشوار و بل ناممکن است اذعان کنند ‌مثالی وجود ندارد زیرا کل آن ایده باد هواست.  تلاش خامدستانه برای مثال‌تراشی می‌تواند با مخالفت سایر هواداران روبه‌رو شود و کافه را به هم بریزد.

 

چنانچه بتوانند نمونه بیاورند، واقعه‌ای است ستُرگ در تاریخ روشنگری از قرن هجدهم تا امروز برای پیشگامی اهل حوزه و صومعه و منبر و مسجد و کلیسا و امامزاده نسبت به روشن‌اندیشان.

 

در آن جار و جنجال و طوفان در فنجان چای، از جمله اتهامات وارده به نگارنده این بود که به هر بهانه‌ای سنگ روشنفکرها به سینه می‌زند.  اما حرفم نه دفاع از کسی یا چیزی، که توسل به حداقلی از وجدان قضایی و رعایت آداب داوری بود: اتهام دقیقاً چیست، متهم کیست، مدرک اثبات جرم کجاست؟

 

بعید می‌دانم تمام مدافعان ِ شدیداً مهاجم نفهمیده باشند بحثم بر سر روشنگری است نه دفاع از روشنفکرهایی با یک گرایش ایدئولوژیک معیّن.  از آنجا که ایرانشهربازی با حکم محکومیت روشنفکرها مخلوط شده، متهم شدم ایران را دست‌کم گرفته‌ام، مجد و عظمتش برایم اهمیتی ندارد و حتی با آن دشمنم.

 

 

در مملکت عثمانی تا اصلاحات اواخر قرن نوزدهم و کاهش نفوذ مفتیان، چاپ کتاب به یونانی و مجارستانی و ایتالیایی و فرانسه و ارمنی مجاز اما به ترکی، زبان تودهٔ مردم، و نیز فارسی و عربی ‌قدغن بود.  به سه زبان اخیر فقط کتاب خطی ِ البته کمیاب و گرانقیمت.  انحصار طبقهٔ ممتاز و توانگر بر متون مربوط به  اسلام و مسلمانها و نهایتاً مرتبط به سیاست مملکت و وضع موجود.

 

در ایران، دههٔ ۱۳۱۰ شیخ عبدالکریم حائری زعیم حوزهٔ علمیهٔ قم در صدد بود قدری ریاضیات و فیزیک و زیست‌شناسی و علوم جدید چاشنی دروس دینی کند.  اهل آن صنف و تأمین‌‌کنندگان وجوهات شرعی محکم مخالفت کردند.

 

نمی‌خواستند طلبه هم چیزی شود مانند محصل و دانشجو.  دبیر ریاضیات ما که طرز فکرش همانند محمدعلی رجائی بود با تمسخر می‌گفت اگر صد سال خوانی انگلیسی/ ز دیگ عِلم انگشتی نلیسی.  پلو و حلوا به مثابهٔ نمادهای تعالی انسان ـــــ و طلیعهٔ سفرهٔ انقلاب.  

 

هرگز در هیچ جا چنین نبوده که فقهای مسیحی، یهودی یا مسلمان، موبدان زردشتی و کاهنان بودایی بخواهند مملکت پیشرفت کند و چشم و گوش مردم باز شود اما روشنفکرهای نفهم نگذارند.

 

در فیلمی دربارهٔ کتابخانهٔ آیت‌الله شهاب‌الدین مرعشی نجفی در قم که اوایل رژیم اسلامی، و شاید بعداً نیز، چندین بار از تلویزیون وطنی پخش شد کسی کتابی با قطع بزرگ در برابر دوربین می‌گیرد و می‌گوید این کتاب به اسپانیایی است اما نمی‌دانیم چه کسی در چه زمانی نوشته و دربارهٔ چیست.

 

ملتی که آن مجلـّد را نوشت قرنها اقیانوسها را برای سر درآوردن از کار جهان و تسلط بر منابع آن می‌نوردید.  مسلمانها را از سرزمین خویش بیرون راند اما کتابهای خطی‌شان را ترجمه و چاپ ‌کرد و نمی‌دانیم را اگر با قدری تلاش قابل تبدیل به دانستن بود عیب می‌دانست. 

 

 

مشکل بتوان باور کرد ایرانشهریونی که انحطاط جوامع این صحاری را به گردن اهل نظر قدیم و روشنفکران جدید می‌اندارند کلّهم اجمعین از پیشینه و جهات و جوانب قضایا بی‌خبر باشند.

 

تاریخ به کنار.  نظر تخته‌پوست‌انداز همان نِحله دربارهٔ وقایع پیامد قتل مهسا امینی:

 

گذار از دنیای قدیم به دوران جدید نیازمند انقلابی در انقلاب بود که می‌توان گفت اینک افتاده است، یعنی سوژهٔ جدید سیاست در ایران پدیدار شده است.  هر تحول آتی در مناسبات سیاسی ایران نیازمند فهم پدیدار شدن سوژۀ سیاست است.  تاکنون، هیچ‌یک از نیروها و سازمان‌های سیاسی توان فهم این پدیدار شدن سوژه را نداشته‌اند و به همین دلیل نیز نتوانسته‌اند هیچ نقشی در دگرگونی‌های سیاسی کشور داشته باشند.

 

در ادامهٔ روشنفکرستیزی ِ مزمن، فیلسوف سیاست در آستانهٔ ابدیت هم با نثر نیم‌پز، نادرست (هیچ‌یک ... نداشته‌اند به جای نداشته است) و نارسا (چه چیزی اینک افتاده است، اتفاق؟) از مهمل‌بافی، تحمیل پیشداوری به واقعیت پیش رو و خودستایی ِخنده‌دار دست برنمی‌دارد: احدی قادر نیست بفهمد چه اتفاقی در حال افتادن و چه سوژه‌ای در حال پدیدار شدن است جز خود خودم.

 

پاسپورت آن یک نفر شدیداً چیزفهم هم ویزا شد و ما گلـّهٔ بی‌چوپان رها به امان خدا.

 

تاکنون (با یک ویرگول زاید پس از آن) یعنی تا هوا شدن مطلب در ۲۴ مهر ۱۴۰۱، کمتر از یک ماه پس از انفجار اعتراضهای گستردهٔ پیامد قتل تاریخ‌ساز.

 

اما مطمئن باشید این قید ِ زمانی ابدی است و اهل نظر ایران که توان فهم این پدیدار شدن سوژه را نداشته‌اند همواره در پیشگاه قوچ فقید فلسفهٔ ‌سیاسی و مریدان بزصفت ایشان شرمنده خواهند ماند.

 

 

نقش و کارکرد و وظیفهٔ هر دینی پاسداری از سنّتها،‌ حفظ ارزشهای مطلوب مردگان جهان باقی در زمان حیات و تداوم ارتباط با عالم غیب است، نه تغییر جامعه با بدعت، به معنی دستکاری در راه و رسم پیشینیان.

 

خدا نهایتاً یعنی مرگ و تصور وجود داشتنش می‌تواند به ایجاد نوعی تعادل روانی در افرادی کمک کند.

 

به همین سان، ‌در شرایط کاملا برابر، جامعهٔ بدون الکل ممکن است بهتر از جامعهٔ نوشانوش باشد اما الکل به افرادی کمک می‌کند بهتر زندگی کنند.  آن افراد مایعات مورد نظرشان را با هر فلاکتی شده به دست می‌آورند.

 

در هر دو مورد نقش فرد را باید در نظر داشت.  بدون جا بازکردن برای فردیّت، روشنگری بی‌معنی است.

 

 

جهان‌بینی روشنگری: دانش مبتنی بر تجربه (نه صرفاً آنچه اصطلاحاً معرفت خوانده می‌شود)، خرد، مردمسالاری، احترام به فردیّت و مجال‌دادن به فردگرایی و سایر ارزشهای مشتق از روشنگری قرن هجدهم.

 

دو مفهوم تقدّم صلح بر جنگ، و برابری زن و مرد در نیمهٔ دوم قرن بیستم وارد مباحث اجتماعی شد، اما نه فقط به برکت آگاهی روشنفکران، بلکه در پی تغییرهای اساسی در اوضاع و احوال و ساز و کار جهان و واقعیات مادی و پولی و مالی عصر جدید. 

 

خوب که نگاه کنیم ضدیّت با روشنفکران در واقع ته‌نشین تلقینات عرفانی و امتداد ادعای صوفیه در پوشش نِیل به معرفت‌ است: علم فقط نشان حقیقت را می‌دهد، در صورتی که عرفان حقیقت را به معاینه می‌بیند و درک می‌کند.۵  به جای علم بگذارید حاملان بینش روشنگری؛ به جای عرفون بنویسید اهل حوزه و محراب و منبر و تخته‌پوست‌اندازها.

 

حتی امروز که پیشنماز از دانشگاه آزاد اسلامی حقوق و مزایای مرتبهٔ استاد تمام دریافت می‌کند بینهایت بعید است بتواند نظری دهد، حتی دربارهٔ عالم غیب، که عامهٔ مردم میانحال ملتفت معنی آن و منظور گوینده نشوند.  چه بسیار کانال‌ساز کولر، کاشیکار، بنـّا، نجّار، خیاط، کاسب، فروشندهٔ مینی‌سوپر و رانندهٔ تاکسی که در چند جملهٔ صریح حرف دامت افاضاته را می‌شکافد و ته ‌‌و توی آن را درمی‌آورد.

 

در کنار و همراه تخطئهٔ روشنفکرها، که در تبلیغات سیاسی تازگی ندارد، موجود دیگری موسوم به رانندهٔ تاکسی در فولکلور ‌اینترنتی ایران شکل گرفته است.  اولی حامل فکرهای غلط و مظهر به گمراهی ‌کشاندن خلایق؛ دومی مثال کم‌اطلاعی، تفاسیر ساده‌لوحانه، و نهایتاً کنایه‌ای برای تحقیر و از میدان‌ به‌درکردن اولی.

 

حرف رانندهٔ وسیلهٔ نقلیهٔ عمومی با میانگین درک و احساس دارندگان دیگر مشاغل در همان زمان دربارهٔ یک موضوع تفاوت چشمگیر ندارد. عجیب‌ترین ادعاها و نامعقول‌ترین استدلالها را در تلویزیون وطنی و جراید مشهور به ارزشی می‌یابیم از سوی اقلیتی که استخدام شده تا نظر اکثریت را بی‌اعتبار و ابطال کند.

 

نظریه‌های آزمایش‌شدهٔ رفتاری نشان می‌دهد بسیاری مصحّحان ورقه‌های امتحانی که سؤالها بارِم‌بندی دقیق از نوع تست چندجوابی نداشته باشد تمایل دارند با دوری از نمره‌های حداکثری و حداقلی در میانه بمانند ـــــــ مثلا بین ۱۴ تا ۱۸.  احتمالاً به خاطر دارید نمرات انشا، نقاشی، خوشنویسی، کاردستی، هنر، حتی تعلیمات دینی (گرچه ادعا می‌شود با فکت مسلـّم سر و کار دارد) و البته انضباط تمام کلاس در همین بازه بود.

 

به همین سان، هم احساس شادی و خشم و اندوه و بیزاری مسری است و هم مردم به اتفاق فکر می‌کنند و تمایل به تجمع حول میانگینی برخوردار از حمایت اکثریت یا بیشترین تعداد نفرات دارند.

 

نه درس‌خوانده‌ها قادرند تمام فکرها را دلبخواهی به سلیقهٔ خود بسازند،‌ یا به اصطلاح عربی جعل کنند، و به قاطبهٔ مردم بخورانند و نه تمام رانندگان تاکسی صبح تا شب نظراتی بسیار دور از میانگین افکار عمومی بروز می‌دهند.

 

 

کسانی که اصرار دارند ۵۷ را روشنفکران چپ در پاچهٔ آنها کردند چه بسیار شواهد متفاوت در متون و مطبوعات آن زمان توانند یافت از نوع اظهارنظر آیت‌الله خمینی که پس از قتل شهید مظلوم در تیر ۶۰ با تأسف و ملامت گفت تو تاکسی می‌نشستی می‌بینی دو نفر آدم به هم می‌رسند یک حرفشان فحش به اوست.  تاکسی به شما فحش بدهد.  منظور البته رانندهٔ تاکسی بود.

 

در بسیاری مکانهای عمومی نوشته‌ای اخطار می‌کرد بحث ۳۰یا۳۰ ممنوع.  رواج بحث سیاسی تا حد فحش‌دادن تاکسی به معمّمی که کار‌گردان دسیسه‌ و نیرنگ و زورگویی تلقی می‌شد به معنی کوچک شدن و از میان رفتن لایهٔ اجتماعی یا منطقهٔ حائل بود.  خلایق با توجه به اعتماد‌به‌نفس تکبّرآمیز و لحن آمرانهٔ بهشتی که می‌گفت تقوای گریز تمام شد، از این به بعد تقوای ستیز، قیاس می‌کردند اگر شهدای صدر اسلام از این قماش بودند پس اشقیا در پیشگاه عدل الهی حق برخورداری از وکیل مدافع دارند.

 

 

مفهوم چپ ابداع روشنفکرها و رانندگان تاکسی در عصر جدید نیست.  در عصر روشنگری قرن هجدهم، اصطلاح و بعداً مفهوم چپ از ترتیب نشستن اعضای مجلس ملی فرانسه در سالن مجمع پدید آمد،‌ بیش از نیم‌قرن پیش از پیدایش مارکسیسم.

 

هر جمع و مجمعی خود‌به‌خود جناح به نسبت چپ خواهد داشت حتی اگر از دست‌راستی‌ترین عناصر طیف سیاسی تشکیل شده باشد.

 

در لطیفه‌ای پرمعنی، ملانصرالدین در پاسخ به این سؤال که چرا خیابان دو پیاده‌رو دارد نظر داد چون با یک پیاده‌رو تعادل نخواهد داشت و کج می‌شود.

 

پیدایش چپ در ایران به جمعیت اجتماعیون عامیون بر می‌گردد که عنوان آنها ترجمهٔ سوسیال دموکرات بود.

 

رفتار حزب توده در سالهای پس از ۵۷ موضوع بحثهای مفصل و کتابها خواهد بود.  تقلیل کل مفهوم و ایدهٔ چپ به حمایت حزب توده از خلخالی و توصیهٔ فدائیان اکثریت دربارهٔ تجهیز پاسدارها به سلاح سنگین و غیره در حکم تحریف و تقلیب ماجراست.  شماری قابل توجه از اهل گرایش چپ بیش از آنکه کمونیست در مفهوم روسوفیلی حزب‌ توده، و روشنفکر در معنای حقارت‌بار کلمه باشند اهل مسلک روشنگری بودند.

 

مهدی بازرگان وقتی می‌خواست به نخاله‌های مزاحم کار دولت موقت اشاره کند ترجیع چپیا به کار می‌برد.  ترجیح می‌داد از نیروهای خیابانی و پسربچه‌های از مکتب‌ گریختهٔ کمیته و حزب‌الله حرفی نزند و خالی‌‌کردن خانهٔ اشخاص و تصرف شرکتها و گروگان‌‌‌گرفتن مدیر آنها برای دستیابی به کلید و رمز گاوصندوق را به گردن دیگران بیندازد.  مصدق هم که از ترس فدائیان اسلام از تخت بیرون نمی‌آمد و در ِ آهنی ِ به خیال خودش ضدگلوله برای اتاق خوابش درست کرده بود ادعا می‌کرد اسید پاشیدن روی زنان بی‌حجاب کار حزب توده بود.۶

 

 

دههٔ ۴۰ نارضایی محافل روشنفکران غیرچپ به غرولند ‌کشید که بختک حزب توده روی ادبیات معاصر ایران افتاده و ول‌کن نیست.  همانها وقتی نجف دریابندری رمان قطور و نامتعارف شوهر آهوخانم را با مقاله‌ای جاندار و مفصل در صدر می‌نشانْد و به عرش می‌بُرد، صرفاً پارتی‌بازی برای عضو قدیمی حزب می‌دیدند.  با مطرح‌‌شدن هوشنگ گلشیری و سهراب سپهری روحیه گرفتند، گرچه اولی را ‌چپ مَلسّ ِ غیرتوده‌ای معرفی می‌کنند و به دهن‌کجی طرفداران ادبیات متعهد به فردگرایی ِ عارفانهٔ دومی از زاویهٔ راست جواب نمی‌دهند.

 

مهم است که بسیاری اهل نظر و سیاست در دنیا می‌گویند من ِ چپ، ما چپها.  اما کمتر کسی برچسب راست به خودش می‌زند.  در عمل،  سیاست چپ را این گونه رد می‌کنند: عوامفریب‌هایی می‌گویند از کاربلد و کارآفرین پول‌درآر مالیات گزاف بگیرید بدهید به ما تا برای نادارهای کم‌استعداد نقش بابا نوئل مهربان پولدار بازی کنیم.

 

رفتار مکانیستی خالی از احساس و درک و شفقت و ظرافت حزب توده بین ۵۷ تا سرکوبی‌اش یقیناً به حیثیت کل چپ، حتی برَند آزادمنش و ملایم آن، صدمهٔ جبران‌ناپذیر زد.

 

بدعاقبت‌تر از همه، حزب توده با تکیه به شعار که بر کهروی هر خواستی از جانب افراد و گروههای مترقی پا گذاشت و همه چیز و همه کس را فدای مبارزه با آمریکا و تقرّب به برادر بزرگ کرد.  اکنون سایهٔ برادر بزرگ بر تمام جوانب سیاست و اقتصاد حکومت اسلامی سنگینی می‌کند اما نه تنها افکار عمومی ایران مجذوب و مشتاق بازگشت آمریکاست، بلکه طبقهٔ جدید و حتی اعضای هیئت حاکمه فرزندانشان را روانهٔ ایالات متحده می‌کنند یا پشت مرز شمالی آن کشور با حالت انتظار برای گشایش در نگه می‌دارند.  ورژن جدید صبر و انتظار که سالها درباره‌اش نوشتند و مغز نوجوان‌های خداپرست را با تلقین آن فرسودند.

 

سوالی است بجا که در روزگار چرخش حکومت اسلامی به سوی مسکو، چند نفر از بازماندگان و از شمشیر گریختگان حزب توده برای زندگی روسیه را انتخاب کرده است.

 

جوابی دقیق فراهم نیست اما شواهد موجود خبر از نتایجی هم خنده‌دار و هم غم‌انگیز می‌دهد.  هنگام گشایش سیاسی و اجتماعی شوروی در دورهٔ ریاست گورباچف، از حزب تودهٔ‌ ایران شنیده می‌شد سازمانهای اطلاعاتی غرب در حکومت شوروی نفوذ کرده‌اند.

 

عین طرز فکر مسلمانهای مؤمن که در جواب این است جامعه‌ای که خدا وعده داد؟ می‌گویند البته که نه، تازه در ابتدای راهیم؛ خیلی مانده تا اسلام ناب پیاده شود.  

 

روسوفیل بودن، مانند نواندیشی و روشنفکری و بنیادگرایی اسلامی، بیش از هر چیز جهان‌بینی مبتنی بر ملال و اعتیاد به نوستالژی است: غم ازدست‌رفتن چیزهایی که هیچ گاه وجود نداشته و امید به چیزهایی که بینهایت بعید است روزی به وجود آید.

 

 

با این همه، چپ به معنی گرایش به انصاف انسانی و عدالت اجتماعی (این را بگیر خرج کن، حق توست؛ در برابر اگر توانستی به دست بیاوری خرج کن، از سوی راست) به احتمال زیاد گـُلواژهٔ روشنگری، اعتبارنامهٔ روشنفکری و گذرواژهٔ گفتمان اجتماعی خواهد ماند.

 

حتی جمعیت مؤتلفه که چپ‌کُشی را مستحب مؤکد و بلکه واجب عینی می‌داند چنانچه روزی در رقابت سیاسی نتواند به چاقو و هفت‌تیر متوسل شود ممکن است ادعا کند همانند مولی‌الموحّدین از لحاظ میل به عدالت و تساوی، و نه مِن حیث انکار وجود خدا، ذاتاً و باطناً و، به‌اصطلاح خود آن آدمها، فطرتاً چپ است.

 

آزردگان از وقایع ۵۷ با چپ‌انگاری روشنفکرها با یک تیر دو نشان می‌زنند: هم کل درس‌خوانده‌هایی که زمانی قرار بود مملکت را مثل خارجه کنند، و هم کسانی که متهم به اعتقاد به مهندسی ِ اجتماعی‌اند.

 

مفاهیم ایدئولوژی و مهندسی اجتماعی را هم چپ اختراع نکرد. ناپلئون بناپارت با ایدئولوگها سخت مخالف بود و بعدها کارل مارکس ایدئولوژی را آگاهی کاذب ‌خواند.

 

ناخشنودی عمیق ایرانیان معاصر از وضع موجود مملکتشان به شکل بیزاری از روشنفکرامون و ایدئولوژی قائل به مهندسی اجتماعی درآمده اما خطاست تصور کنیم انسان می‌تواند مطلقاً فاقد ایدئولوژی باشد.  وقتی فردی را بی‌شخصیت توصیف می‌کنند منظور این نیست که منش و کاراکتر ندارد؛ این است که خلقیات و طرز فکر و رفتارش، از نگاه یک ناظر معین، مناسب معاشرت، اعتماد، رفاقت یا استخدام نیست.

 

مهندسی انتخابات را به جای تقلب سازمان‌یافته به کار می‌برند.  در زمینهٔ مهندسی اجتماعی، مارگرت تاچر (بانوی آهنین) چپ را متهم می‌کرد خیال می‌کند می‌تواند جامعه را چکش‌‌کاری کند و به میل خویش شکل دهد.  خود او با چیدن پر و بال اتحادیه‌های کارگری (تا حد زیادی به برکت کشف نفت در دریای شمال) بسیاری سیاستهای سوسیالیستی و کارگرمحور کشورش را، به‌اصطلاح رایج امروز، به تنظیمات کارخانه برگرداند.

 

در آسیا هم برنامهٔ مهندسی اجتماعی موفق کم نبوده.  حزب کمونیست چین طرحی نو درافکند و جزیرهٔ سنگاپور را درجه‌دارهای سابق ارتش مستعمراتی بریتانیا با سیاستهای آمرانه و توتالیتر تبدیل به الگوی موفقیتی کردند که سرمشق کشورهای جنوب خلیج فارس شد.

 

منظور از این اشارات و حواشی پرهیز از فرمول‌سازی و قاعده‌پردازی حول شکستهاست.  شاه که خودش را مهندس بی‌همتای جامعه‌سازی می‌دانست سالهای آخر در آرزوی تبدیل ایران به جایی مانند سنگاپور و کویت بود: مرفـّه و سرحال اما رام، حرف‌گوش‌کن و عاری از بگومگوی سیاسی و جنجال انتخابات.

 

ناکامی او را روشنفکرها رقم نزدند.  عمر سیاسی او حتی پیش از عمر طبیعی‌اش به پایان رسیده بود.

 

 

در بحث عرفان، نفت، شناخت فلسفی، ترقی، استقلال، گسترش زبان فارسی، دخالت خارجه خصوصاً انگریز دین‌سیز، مظالم استعمار یا هرچه و هرکه، پایان مقدمه‌ای را که با کلیشهٔ روشنفکر ایرانی شروع شود راحت می‌توان حدس زد: خاک تو سر روشنفکرامون.

 

سالهاست درخواست مصاحبه دربارهٔ روشنفکرامون را رد می‌کنم.  به تجربه می‌دانم پرسنده و/یا رسانهٔ او به احتمال بسیار زیاد تصمیمش را گرفته است چه مهملاتی به خورد خواننده بدهد و من فقط عروسک سخنگو خواهم بود.

 

آزردگی‌ها قابل درک است اما تماماً موجّه نیست.  حتی صادقانه هم نیست.  صدسال پیش با تصور کرامات قیام‌وقعود در یک سالن (توهّمی برآمده از آرزوهای غیرواقع‌بینانه که اینگیلیس و به‌اصطلاح استعمار در آن نقشی نداشتند) مشروطیت تأسیس شد.  علما میل داشتند مصوّبات برای تصویب نهایی و انطباق با شرع به نجف فرستاده شود ــــــ یعنی وِتو: شماها بنویسید، ماها خط می‌زنیم.

 

نمایندگان بخش روشن‌بین جامعه که می‌دانستند هر دشکچه‌ در هر جا یعنی یک فتوای مخالف اصلاح و مخلّ ترقی، گفتند نجف جزو قلمرو کشور عثمانی است، هرکس خیال می‌کند نظری دارد بیاید در همین تالار حرفش را بزند.  نتیجهٔ دخول دین در قانون و دولت پیش چشم ماست.

 

 

در پایان فیلم کازابلانکا، رئیس پلیس به منظور جمع‌‌کردن پروندهٔ قتل در باند فرودگاه، دستور بازداشت مظنونهای همیشگی می‌دهد ــــــ اشخاصی از نوع خلافکارها و رقاصه‌های فیلمفارسی و روشنفکرهای سابق و کنونی ما.

 

در یکی از کمیک‌استریپ‌های پیناتس (در لغت به معنی بادام‌زمینی‌ها) اثر چارلز شولتز کارتونیست فقید آمریکایی (۱۹۶۲) پرسوناژ مذکر می‌گوید این‌جا نوشته جاذبهٔ زمین از  ۴/۵ میلیارد سال پیش تا حالا ۱۳ درصد کم شده. پرسوناژ مؤنث می‌پرسد تقصیر کیه؟ پسر جواب می‌دهد تقصیر هیشکی.  دختر با تشر می‌گوید ینی چی هیشکی؟ باید یکی گردن بگیره.  بدو برو یه مقصر پیدا کن.

 

کاسه‌کوزهٔ این را که مملکت ایران عیناً مثل خارجه نشده باید به گردن کی انداخت؟ توجیه شکل طبیعی و توان جامعه و اینکه جامعهٔ شهری ایران از صد سال پیش تا حالا زمین تا آسمان فرق کرده مشکل بتواند نزد همه به یک اندازه قانع‌کننده یا حتی قابل تأمل باشد.

 

زمینداران بزرگ، خرده‌مالک‌ها، صادرکننده‌های فرش، خواربارفروش‌ها، ایلات و عشایر ییلاق‌قشلاق کننده، کارمندان دولت و صاحبمنصبان قشون و اهل حوزه و منبر هم منفرداً یا متفقاً زیر بار مسئولیت مثل خارجه‌ نشدن مملکت نمی‌روند (آخری اصل سؤال را قبول ندارد: برای چه باید مثل کفرآباد خارجه شود که محکوم به فناست؟).

 

تنها توضیح ممکن انداختن تقصیر به گردن متهم همیشگی است: موجودی به نام روشنفکرا که ادعا و افاده‌ها طبق‌طبق، بخار و فهم و فایده هیچ.

 

داستان فیلمفارسی عمدتاً حول زندگی جاهل و لات‌ولوت و رقاصهٔ کابارهٔ شهر نو بود که در وزارت کار صنف شناخته نمی‌شدند و اتحادیه نداشتند.  امروز هم قابل تصور نیست کسی با مراجعه به مجتمع قضایی شکوائیه پُر کند که به اینجانب به‌عنوان روشنفکر اهانت شده.

 

بر عکس، شخص وقتی می‌خواهد به مخالفان عقیدتی‌اش بتازد خیلی راحت می‌تواند اذعان یا ادعا ‌کند ماها گند زدیم، و در معرفی مرجع ضمیر بگوید خب دیگه ینی روشنفکرامون.

 

تریبونهای هم‌الغالبون آماده‌اند به مخالف ایدئولوژیک رژیم مقدس میدان بدهند به این شرط که با پشتک و وارو و نوعی طلب عفو اعلام کند من هم جزو روشنفکرهای بد بودم.

 

گناه گندزدن، به‌ مثابهٔ قصوری ناگزیر و تقصیری مشترک با صدها هزار متهم، ممکن است رنگ ببازد و مشمول مرور زمان شود اما امتیاز روشنفکر بودن در کارنامهٔ فرد زِبِل می‌ماند.  یکی بخر دوتا ببر.

 

در فاصلهٔ ۱۳۲۰ تا ۵۰ نوازنده‌های سرآمد مملکت در رادیو می‌نواختند.  با توجه به شواهد و نوارهای موجود و داوری کارشناسان، بی‌معنی است ادعا کنیم ایران موسیقیدانهایی داشت به مراتب بهتر از آنها که تکنوازی می‌کردند و برای برنامهٔ ‌گلها آهنگ می‌ساختند.  اینکه کسی آن آثار را نپسندد و آن نوع موسیقی را دوست نداشته باشد بحث دیگری است.

 

به همین سان، اطبای عصر ترقی حاملان تازه‌ترین یافته‌های دانش پزشکی‌اند.  پنبهٔ آغشته به روغن بنفشه هم البته فراهم است و برای ترویج اسطوخدوس و سنبل‌الطّیب و گل گاوزبان به منظور بازگشت به خویشتن خویش بودجه‌های هنگفت می‌گیرند.

 

گناه بدقوارگی و آشفتگی بصری شهر تهران و بیریختی و درهم‌ریختگی ساختمانهایش را نباید فقط به گردن آرشیتکت‌ها و نهایتاً روشنفکرها انداخت.  شباهت آنها با ساختمانها و خیابانهای عراق و فلسطین و افغانستان در فیلمهای خبری بیش از تصادف صِرف است.  فساد گسترده و حتی سیستمیک در بلدیه‌ها و خودرایی دستگاههای دولتی به کنار، به بنیهٔ فکری، حدود خلاقیت و معیارهای زیبایی‌شناسی ملتهای همتراز هم توجه داشته باشیم ــــــ هرچند مردم ایران اهانت تلقی کنند که جز با اهالی خارجه مقایسه شوند.

 

 

این ادعا یاوهٔ محض است که اهل حوزه و منبر نظرهایی مترقی دربارهٔ ترتیبات ادارهٔ مملکت داشتند اما منوّرالفکرها ملتفت نشدند.  چنان به‌اصطلاح روشنفکرهایی را باید لای جرز می‌گذاشتند.  همین طور کسی که امروز چنین ادعایی می‌کند.

 

ترقیخواهی و پیشرفت مفاهیمی است مربوط به روشنگری.  نزد اهل دشکچه و فتوا، رضای پروردگار و آمرزش و سعادت ابدی مطرح است.  می‌بینیم حتی از نظر صلاحیت اخلاقی قابل مقایسه با درس‌‌خوانده‌های غیردیندار نیستند، تا چه رسد سطح اطلاع و توان ادراک.

 

پس از همهٔ این حرفها، نباید انتظار داشت تکرار کلیشه‌های ضدیّت با روشنگری در پوشش انتقاد گدازنده از روشنفکرها کلاً متوقف شود.  همین قدر که طوطیانی بر حرفهای قالبی تأمل کنند غنیمت است.

۲۰ فروردین ۴۰۲

 

 

مرتبط با همین موضوع

مشاهداتی از فولکلور سیاسی ایران

 

همچنان دنبال مقصّر همیشگی

بازنویسی تاریخ معاصر ایران ادامه دارد.  اشخاصی حتی بدون مرور سرخط حبرهای ایران در پائیز و زمستان ۵۷ رأی قاطع صادر می‌کنند که چه کسانی در به قدرت رسیدن "اینا" مقصر و بلکه مجرم بودند.

 

من لیدر انقلابم: رقابت شدید محمدرضا پهلوی با چپ

شاه که سفت‌وسخت مدعی بود شخصاً یگانه روشنفکر واقعی و چپ‌تر از تمام چپگرایان ایران و بلکه جهان است منطقاً چگونه ممکن بود روشنفکرهای چپ زیرآبش را زده باشند؟

در کار فیلم و سینما حدود توانایی بازیگر اصلی و بدلکار او مشخص است.  در نیرنگستان آریایی‌ـــ‌اسلامی‌مان محمدرضا انزلی سوپراستار بود یا نقش بدلکار بازی می‌کرد؟

 

اکنون و بعد

انگار با الهام از گروه رولینگ استونز که خواند "دنیا رو نیگر داریم میخوام پیاده شم"، در ایران معاصر گربه‌هایی که از کیسه بیرون پریده‌اند رام‌شدنی به نظر نمی‌رسند و می‌خوانند: اسلامو از برق بکشین، میخوایم بی‌دین باشیم.

بحران دائمی و شاید خونینْ نام دیگر وضع موجود خواهد بود.

 

 

۱  خوانندهٔ‌ فقید سوسن با افتخار گفت ما واسه مردوم می‌خونیم.  روشنفکر نیسیم از سوسیولوژی و آناتومی هم هیچی نمی‌دونیم.

 ۲زمانی نخبگان انگیسی که ادعای تربیت خانوادگی خوب داشتند می‌گفتند آمریکایی‌جماعت می‌تواند بدون شرمندگی از خودش تعریف کند.  در روزگار ما که صورتحساب مشاوران تبلیغات و مؤسسات روابط عمومی هنگفت است انگار خود آنها هم در این کار، هرچند با قدری ظرافت و در لفاف بذله‌گویی، ماهر شده‌اند.

۳  آدم غرب‌زده قرتی است.  زن‌صفت (اِفـِمینه = effemin) است.  به خودش خیلی می‌رسد. به سر و پزش خیلی ور می‌رود.  حتی گاهی زیر ابرو برمی‌دارد.  اگر حالا زنده بود می‌دید کار از گاهی گذشته و به دائماً کشیده و ابروی آقایان هم، مانند سبیل و شارب آنها در محیطهای مذهبی و نظامی، آنکادره ‌می‌شود.  برای آخوندزادهٔ ضدتجدد و ندیدبدید قابل تصور نبود روزی معمّم مجهز به لقب حجت‌الاسلام ‌والمسلمین دکتر تحت حکومت اسلام ناب محمدی بدهد ابرویش را تریم کنند و برای جلای محاسن، نه حنای سنتی که رنگ موی بور و آبی فرنگی استعمال کند.

۴  رضا براهنی که زمانی از فرط تعهد (به قول خودش آنگاژه‌ بودن) روی پا بند نبود در تخطئهٔ سرایندگانی از قبیل نادر نادرپور و نصرت رحمانی به آثار آنها این برچسب را می‌زد.  با ورود شماری قابل توجه زن‌ درس‌خوانده به عرصهٔ اجتماع، در رژیم اسلامی انتساب روشنفکر و موضوعهای روشنفکرانه به زنان و زنانگی و زن‌صفت بودن محدود شد به نشریات به‌اصطلاح ارزشی و برآمده از خرده‌فرهنگ حزب‌الله.  با دستیابی زنان به قدرت خرید و اقتدار برآمده از تحصیلات و توان مالی آنها در محیط خانه که بر تیراژ کتاب و مجله شدیداً اثر می‌گذاشت و می‌توانست قلمزن مذکر لغزخوان را از دُور خارج کند، چنان برچسب‌هایی به سبد باطله رفت.

۵  دائرة‌المعارف فارسی، غلامحسین مصاحب، جلد دوم، ص ۱۷۲۹.

۶ در سالهای دبستان ما خاطرهٔ اسیدپاشی زنده بود و وقتی بچه‌ها از معلم می‌پرسیدند چرا و کار کی بود، با وجود محکومیت و اعدام سردسته‌های فدائیان اسلام، مرد بینوا می‌گفت وقت کلاس را نگیرید، در خانه سؤال کنید.  جایی که صدراعظم‌های سابق و لاحِق جرئت نکنند و نخواهند حرف معقول بزنند، چه انتظاری از آموزگار گنجشک‌روزی.  پس از انتشار خاطرات و تألمات مصدق در دههٔ ۷۰ هم گمان نمی‌کنم دوستدارانش قانع شدند که اعضای حزب توده روی زنان بی‌حجاب اسید پاشیده باشند.

 

 

صفحۀ‌‌ اول    مقاله / گفتگو/ گفتار         لوح   فهرست مطالب  سرمقاله‌ها

 

دعوت از نظر شما

 

نقل مطالب اين سايت با ذكر ماخذ يا با لينك آزاد است.