جرقـّه در الدورادو

و اهمیت فزایندهٔ ماهیچه

 

در شاهنامه کلمهٔ تابستان وجود ندارد زیرا از نظر هجایی در بحر عروضی‌اش نمی‌گنجد و حماسه‌سرای پارسی‌گو ناچار کلمهٔ سُریانی  تموز به کار می‌برد: بهار و تموز و زمستان و تیر.

 

در شاهنامه هر یک از دو کلمهٔ ماهیچه یا عضله هم که می‌تواند وزن شعر را به هم بریزد با توصیف بیان می‌شود: همان بازوی زورمند تو را.

 

جایی که برای خداوندان سخن در تنگنای قافیه خورشید خر شود، حساب اهل پولیتیک و پشتک و وارو در روزگار ما با کرام‌الکاتبین است.  رئیس‌الوزرای جمهوری اسلامی در اشاره به جرقهٔ انفجار ماهیچه و عضله و بازوان زورمند در صد شهر ایران در دی 96، بعداً گفت اعتراضات در شهری آغاز شد و سرایت کرد به شهرهای دیگر.  گرچه این‌جا خوشبختانه مضیقهٔ وزن و تنگنای قافیه نداریم،‌ با توجه به ایهام در بیان پرزیدنت‌الاسلام و با الهام از فردوسی طوسی، آن شهر را ال دورادو می‌نامیم.

 

الدورادو (نام بستنی، مدلی از کادیلاک و نیز یک فیلم وسترن مشهور، که در ایران سرِ هم نوشته می‌شود) در اسپانیولی به معنی زرّین، ابتدا نام یک مرد،‌ سپس یک شهر، بعد یک قلمرو شاهی، و سرانجام سرزمینی پهناور ابتدا در آمریکای مرکزی و سپس آمریکای جنوبی بود که زمانی فاتحان اسپانیایی باور داشتند طلا از در و دیوارش می‌بارد و کف رودخانه‌های امپراتوری ِ افسانه‌ای نه با شن که با قطعات طلا پوشیده شده است.

 

 

الدورادوی ایران ‌اسلامی افسانه نیست، واقعاً شهر طلاست، طلا،‌ طلا و باز هم طلا.  علاوه بر گنبدهای طلا،‌ قبرهای پولسازش هم معدن طلاست و رندان حق‌پرست از یک وجب خاک خدا پولهای عظیم استخراج می‌کنند.  سال 96 با دلار سه‌هزاری، طالبان ِ رستگاری ابدی برای یک دهنه یا یک حفره یا یک باب قبر یک میلیارد تومان می‌پرداختند،‌ حتی بیش از متر مربع زمین در گلوبندک که شاید گرانترین در مملکت باشد.  البته کاملا هم ابدی نیست، اجارهٔ مدت‌دار است (بین سه و حداکثر سی سال) و اگر متوفیٰ تا انقضای رهن موفق به کسب رستگاری نشود مسئلهٔ خودش است.  پیش از بلوای اخیر دلار، تکاندن خاک فرشهای معابد روی جنازهٔ شکلات‌پیچ یک میلیون هزینه داشت.

 

دههٔ 80 سیل پول نفت صدوبیست دلاری در رندان حق‌پرست و پاچه‌ورمالیده‌های خداجو این احساس را ایجاد کرد که چنین موقعیتی شاید دیگر هرگز تکرار نشود و الان وقت جمع‌کردن است.  دریاب که بردند.

 
ترفندشان برای پول پارو کردن تازگی نداشت، حتی کاملاً‌ ایرانی و اسلامی نبود.  تکنیک وارداتی از غرب با مضمون جوابی که ملانصرالدین به وام‌دهندگان دیگ و دیگ‌بر داد: دیگ می‌تواند بچه بزاید اما نمی‌تواند سر زا برود؟

ترفند را یک ایتالیایی در آمریکای اوایل قرن بیستم به کار بست و هم‌اکنون یک یهودی در نیویورک به جرم کلاهبرداری با آن شیوه محکوم به صدوپنجاه سال زندان است.

به خلایق وعدهٔ سودی دادند بسیار بالاتر از بهرهٔ بانکها.  در کرمانشاه در شرکتی به نام گبّه حرف از هفتاد درصد بود.  گرچه ‌باورکردنش دشوار است، نشان از گلوهای گشاد و جیبهای عمیق معرکه‌گردان‌ها و طمع قربانیان دارد.

بهره‌های رؤیایی را تا مدتی پرداختند و ماهیان بیشتری به دام انداختند.  مقداری از پول تازه‌واردها را به سابقون دادند و مقداری را صرف خرید املاک و ساخت‌وساز کردند، با این برنامه که خدا کریم است و عایدات حاصل از سوداگری برای ‌گرداندن چرخ تشکیلات کفایت می‌کند.


اما کار به خنس خورد.  حلقهٔ تحریم مدام تنگ‌تر شد و برنامهٔ‌ نفت در برابر غذا نفس اقتصاد را گرفت.  دلار و یوروهای خزانهٔ بانک مرکزی را در هواپیمای خصوصی زدند و از فرودگاههای اختصاصی از کشور بیرون بردند.  آپارتمانها یا ساخته نشد یا فروش نرفت و صدای اعتراض جماعت به آسمان برخاست.

مؤسسان چنان بنگاههایی قاعدتاً باید شرکت تضامنی ثبت کرده باشند و تک‌تک آنها تا ذرهٔ آخر دارایی‌اش پاسخگوی طلبکارها باشد.  اما بی توجه به قوانینی که دایرهٔ ‌تصفیهٔ ورشکستگی دادگستری را مأمور خلع ید و حراج اموال ورشکستگان می‌کند و با سکوت مطلق دربارهٔ املاکی که با آن پولها صاحب شده بودند، کسانی که گفته می‌شد با هفت‌تیر وارد بانک مرکزی می‌شوند تا کارشان را پیش ببرند به دولت فشار آوردند طلب مردم را از بیت‌المال بپردازد.  و پرداخت.  سر نخ تقریباً هر ماجرایی از این گونه به الدورادو و توابع می‌رسد.

 

 

فیلمی که یقیناً تلویزیون وطنی از ماجرای صبح پنجشنبه 7 دی 96 در آن ولایت گرفت بسیار احتمال دارد سندی باارزش باشد برای درک آنچه اتفاق افتاد.

 

ماجرا ظاهراً از این قرار بود که معاون رئیس جمهور به الدورادو رفت تا حکمرانان خودمختار را راضی‌ کند دست‌کم بخشی از پولهای هنگفتی که اتحاد مقدس صاحبمنصبان قشون و ارباب منابر و متولیان موقوفات به جیب زده است جبران کنند.

 

معاون در خاستگاه قضایا بود تا مگر چپوچی‌ها را راضی کند قدری رحم و انصاف داشته باشند و سر کیسه را شل کنند.  همزمان با حضور او در شهر گنبدهای طلای ناب و گنجهای افسانه‌ای، رندان حق‌پرست عده‌ای از کارمندان همان دم‌ودستگاه‌ها و زنان محجّبه را به خیابان ‌‌آوردند تا در اعتراض به غفلت دولت آمریکازده از فقر مردم فریاد سر دهند.

کمی آن‌سوتر، جماعت جوان بی‌گذشته، بی‌آینده، نگران، حیران و پلاس در پیاده‌روهای سراسر مملکت، فرصت را از دست ندادند، به تظاهرات فرمایشی پیوستند اما یک‌ضرب در اعظم و عظما ورود کردند و تا فیهاخالدون رژیم مقدس پیش رفتند.

آنچه جماعت غیرخودی را تشویق کرد صدایشان را بلند کنند و حرف دلشان را بزنند اول حضور دوربین تلویزیون بود و، دوم، فقدان باطوم و چماق و آلات سرکوبی.

 

معرکه‌گردان‌ها به این احتمال فکر نکرده بودند که در تظاهرات تحت کنترل هم ممکن است نیاز به سرکوبی باشد.  و تا بجنبند و تصمیم بگیرند خودیها را از صحنه بیرون ببرند و گارد ضدشورش بیاورند تا متجاسران را خرد کند، بدجوری کار از کار گذشت.  ظاهراً به آسانی قابل تشخیص نبود چه کسی خودی است و چه کسی متجاسر و آیا طلب آمرزش برای رضا شاه درست در برابر مسجد گوهرشاد سناریویی برای خراب‌کردن دولت است که به چپوچی‌ها می‌گوید دست‌کم قسمتی از پول مردم را پس بدهید.

 

سردرگمی و حیرت کسانی که مواجب می‌گیرند تا نگذارند کسی چنان حرفهایی در برابر دوربین تلویزیون بزنند به روز بعد، ‌از قضا جمعه، کشید و تاریخ تحولات ایران معاصر را به دو بخش قبل و بعد تقسیم کرد.

پدیدهٔ‌ لحظات زمان حال و اکنون ِ واقعی در دنیای امروز بسیاری را دستپاچه و غافلگیر می‌کند: آنچه می‌بینید فروریختن برجهایی در نیویورک یا ساختمانی در تهران است، این یکی تیرخوردن یک معترض در فلان جاست.  در سیستمهایی از قبیل تلویزیون وطنی که پس از سلام و صلوات و درود به رفتگان و ماندگان، چیزهایی پخش می‌شود در همان حال که یک نفر انشای هزاران بار تکرارشده قرائت می‌کند، جلوگیری از وقوع زمان واقعاً اکنون با فشار یک دکمه میسر است.

 

نه تطاهرات گسترده علیه رژیم سابق بدون تلفن راه‌دور و وفور ضبط‌ صوت کاست میسر بود و نه گـُر گرفتن همزمان صد شهر بدون ابزاری در دست همه و همه‌جا که خود‌به‌خود به وقایع سراسر مملکت حالت ارکستر بدهد امکان داشت.  فناوری همرسانی تصاویر وقایع لحظهٔ اکنون همان ضربه‌ای به حکومت اسلامی زد که انتقال صوت و کلمات به رژیم سابق زده بود.        

تظاهراتی در امن‌وامان ِ وسط الدورادو علیه کل رژیم مقدس در زمان واقعی و بدون ثانیه‌ای تأخیر‌ مانند حریق در جنگل خشک در سراسر مملکت پخش شد.  ظاهراً چهل‌وهشت ساعت، تا صبح شنبه 9 دی، طول کشید تا در همه جا متوجه شوند گشادگشاد راه نرین و گشادگشاد شعار نیس.  سوء‌تفاهم‌ها هنوز کاملاً برطرف نشده بود.  گفتند پیشنماز الدورادو را به تهران احضار کرده‌اند؛ گفت اصلا آن روز در شهر نبود.  روزهای بعد خبر رسید چه در شهر بود و چه نبود برای راه‌انداختن معرکهٔ دردسرزا توبیخ شد.

 

فیلم آن جرقه زمانی که بیرون بیاید و با دقت مطالعه شود به احتمال زیاد کمک خواهد کرد مدلی روشن‌تر از حرکت جماعات و جمعیتها بپرورانیم، مثلا صبح تا نیمروز 28 مرداد 32.  آیا افرادی صرفاً از روی هوس یا به طمع سود از زنده‌باد به مرده‌باد می‌گرایند، یا طرفداران دو شعار دسته‌هایی جداگانه‌اند بدون ارتباط قبلی و، در جهشی آنی در موازنهٔ قوا، یکی بر دیگری چیره می‌شود؟  ضربه‌فنی یا فتیله‌‌پیچ‌شدن به دست حریفی همسن و هموزن چند ثانیه طول می‌کشد؟ چرا برگشتن ورق در خیابان نتواند به همان اندازه فوری باشد؟

 

درهرحال، ماجرای دی ماه شاخ‌وبرگ‌هایی یافت که شاید در فیلمی حادثه‌ای هم به‌راحتی باورپذیر نباشد.  چند ده درویش برای آزاد کردن اعضای محفل که در تظاهرات بازداشت شده بودند در برابر زندان اوین چادر زدند.  رهایی هموندان بازداشتی سبب خشم دشمنان قدیمی شد و یورش به محفل آنها، اعدام رانندهٔ اتوبوس بر پایهٔ اعتراف خودش و حبسهای طولانی برای چندین مرد و زن از محفل درویشها در پی داشت.

 

 

دو نوع واکنش به آتشی که جرقهٔ نیمروز پنجشنبه در الدورادو بر پا کرد قابل توجه بود.

 

در پاسخ به تخطئه و تحقیر معترضان، از جمله خطاب به جماعت ِ مشهور به اصلاح‌طلب،‌ اینان یک بار دیگر تمثال و تحلیل خودشان را تکثیر کردند همراه با اعلام آمادگی برای رتق‌وفتق امور در اسرع وقت ــــ به سبک قالیشویی شربت اوغلی بیست‌وچهارساعته هفت روز هفته.  بر پایهٔ تاکتیک فشار و چانه‌زنی و با الهام از بیتی منتسب به صادق هدایت، تغوّط ز پائین تهوّع ز بالا/ چنین است رسم شهنشاهی ما، می‌توان سرود: چپانش ز پائین چوانش ز بالا/ چنین است طرز سیابازی ما (چوانش: مصدر جعلی از ریشهٔ چانه‌زنی).

حرفشان این بود که اوضاع گرچه تق‌ولق شده و از کاسه و سفره و تنور انقلاب نباید بیش از این انتظار کرامات داشت، نوبت آنها سر جایش است.  در لطیفه‌ای، وقتی شاطر نانوایی اعلام کرد خمیر تمام است و پسربچه‌ها پراکنده می‌شدند، قاری ِ شهیر (یا یکی از هم‌مشربان او) که در میان آنها جا خوش کرده بود با دلخوری غـُر زد: نان تمام شد، صف را چرا به هم می‌زنید؟

 

در انتخاباتی عاری از رفع صلاحیت استصوابی،‌ حزب‌الله ممکن است صاحب فراکسیونی کوچک شود و حتی پاچه‌ورمالیده‌های خداجو به برکت وجوهات مسروقه چند درصدی رأی بیاورند.  نخستین اقدام اشخاصی که تاکنون خود را اصلاح‌طلب می‌دانسته‌اند باید برائت جستن از این عنوان پوچ بی‌مسمّا باشد.  اما حتی با تلاش برای اعادهٔ حیثیت هم بعید است شماری قابل توجه از رأی‌دهنده‌ها جدی‌شان بگیرند.      

 

پدیدهٔ دانشجویان گروگانگیر پیرو خط امام و، دو دهه بعد، جماعت مشهور به اصلاح‌طلب از ابتدا تا انتها سوءتفاهم بود.  امام راحل تقلای مؤتلفه برای شراکت در حکمرانی را هیچ نمی‌پسندید و اعتقاد داشت آن دار و دسته، شامل کسبه‌ای خرده‌پا غالباً با تحصیلاتی در حد سوم ابتدایی، سهمش را با اموال و املاک مصادره و اسکناس گرفته و نباید در آنچه به نظر ایشان ادامهٔ کار انبیا و در صلاحیت اولیاست دخالت کند (آیت‌الله آذری‌قمی سردبیر رسالت به ولیّ ِ امر مسلمین جهان حاج‌آقا روح‌الله می‌گفت و آیت‌الله خمینی متقابلاً روزنامه‌ را تحریم کرد).

 

برای مقاومت در برابر فشار مؤتلفه و برخی شرکای ناراضی پانزده خردادیون که حتی صلاحیت فقهی ایشان را قبول نداشتند، به همکاری گروهی دانشجو متکی شد که پیشتر اقلیتی بی‌مقدار در دانشگاهها بود، هفتهٔ آخر بهمن 57 شعبهٔ دانشجویی حزب جمهوری اسلامی تشکیل داد و با قلع‌وقلمع انقلاب فرهنگی، از پایگاه چماق و پاره‌آجر مشهور به چادر وحدت قدرت گرفت.

 

بسیاری از اطرافیان آیت‌الله خمینی این گروه را مجاهدین استتارشده،‌ روشنفکرهای نمازخوان اما بی‌اعتقاد به ولایت اهل حوزه و منبر، هووهای نـُنـُر و مزاحم، و زینب‌ زیادی می‌دانستند.  محمدرضا مهدوی کنی که به صراحت شهرت داشت تحقیرش نسبت به جوانکهای ارتقایافته به سطح میوه‌جات را علناً بر زبان می‌آورد و دست‌کم در یک مورد به نمایندگی از سوی مؤتلفه موفق شد فرمهای چاپ‌شدهٔ سخنرانیهای مرتضی مطهری علیه مالکیت فردی ِ ابزار تولید را از صحافی روانهٔ ساختن شانهٔ تخم‌مرغ کند.  پرُفسور ماتاهاری در میانهٔ دههٔ 50 کوشیده بود به مارکسیستها رو دست بزند و ثابت کند اسلام خیلی پیشتر مالکیت کارخانه را رد کرد.  اکنون بازاریان متعهد یکشبه مالک کارخانه‌ها شده بودند ـــــ گرچه از کار و کارگر بیزارند و گودبرداری کردند ساختمان بالا بردند.

 

درهرحال، اگر از سوءتفاهم مشهور به پیروان خط امام و اصلاح‌طلبی چیزی باقی مانده بود دی ماه 96 بر طرف شد.           

 

 

فوران اعتراضهای دی 96 در نزدیک به صد شهر که با انتشار همزمان و در لحظهٔ وقوع اوج گرفت در شبکه‌های اجتماعی بازتاب فوری یافت.

 

نگارنده بخشی کوچک از آن بازتاب‌ را در فیسبوک دید و خواند.  نظرهای متعلق به کاربران ِ بدون ارتباط دوستی در صفحهٔ عمومی‌اش ظاهر نشد.  در توئیتر و تلگرام و اینستاگرام و غیره هم حضور ندارد.

 

هم فیلم تغییر جهت تظاهرات پنجشنبه 7 دی 96 در الدورادو و هم مروری مستند بر آنچه در شبکه‌های اجتماعی ثبت شد شاید روزی منتشر شود.

 

آنچه در روزهای نخست اعتراضها در فیسبوک دیدم بیانگر تردید و حتی نگرانی بود.  درجهٔ تردید و شمار ناظرانی که حرف دلشان را سریع و صریح بیان کردند نیاز به بررسی واکنشها در چندین تریبون فضای مجازی و دسته‌بندی آماری دارد.  اما برای این کیبورد یک جنبه قابل توجه بود.  به نظر چندین نفر، تیپ معترضان جای تأمل داشت و حتی مشکوک می‌رسید: این اشخاص کیستند و ناگهان از کجا سبز شدند؟

 

چند پُست فیسبوکی حاوی توصیه به احتیاط بود و چند نفر زیر آنها نظر دادند که نمی‌توانند به چنین تحول خلق‌الساعه‌ای اعتماد کنند و حتی از آن هراس دارند.  متأسفانه سن نگارندگان آن پُست و نظرها را یادداشت نکردم.  اگر بخواهیم فرض کنیم پائیز و زمستان 57 را شخصاً تجربه کرده‌اند باید بالای دست‌کم 20+40 سال داشته باشند.  اما به نظرم بسیار کم‌سن‌تر بودند.

 

همچنان که احساسهای آنی همه‌گیر است و بسیاری با هم می‌خندند یا غمگین می‌شوند، افراد به اتفاق فکر می‌کنند و تجربه‌ها در حافظهٔ جمعی ثبت می‌شود.  رویدادهای 57 تجربه‌ای جمعی بود که حتی ناآمدگان آن روزها تا حدی از تصویر عاطفی و عقلی‌اش تأثیر می‌پذیرند ــــ یا به‌اصطلاح رایج امروزی به اشتراک گذاشته می‌شود.

 

جنبه‌هایی بسیار مهم از آن تصویر، سرعت و ناشناختگی وقایع بود.  چشم‌اندازی که ابتدای آبان 57 به نظر می‌رسید روندی طولانی باشد در یکی دو ماه آمد و به همان سرعت رفت، یکی دو ماهی که همراه بود با اعتصاب مطبوعات.  نیمهٔ دی که مطبوعات انتشار را از سر گرفتند اوضاع بسیار دگرگون شده بود.  در ماه آذر، از جمله، پزشکان بیمارستان هزار تختخوابی تهران میتینگ می‌گذاشتند و خواستار کناره‌گیری شاه می‌شدند. در ماه  دی سالنی با هزار باشندهٔ‌ فرهیخته را چند پسربچهٔ‌ به اندازهٔ کافی خشن به آشوب می‌کشاندند و جلسه را تعطیل می‌کردند.

 

از جنبهٔ ناشناختگی،‌ طبقهٔ متوسط شهرهای بزرگ که در خانه تلویزیون داشتند، دانشگاهیان و دانشجوها، فعالان مستقل و گروههای سیاسی، حقوقدانان، پزشکان، جمعیتهای زنان، کانون نویسندگان و سندیکای مطبوعات دو ماه بعد بازیگرانی کاملاً ناآشنا که حتی نامشان را نشنیده بودند روی آنتن ‌دیدند.

 

تصور، تصویر و ادعای تا حد زیادی رایج امروزی که تمام آن نیروهای اجتماعی و سیاسی به وضع جدید خوشامد گفتند و فرمانبرانه با آن همراه شدند واقعیت نداشت و ندارد.  تغییر چنان سریع اتفاق افتاد، یا در واقع چنان بهمن‌وار تحمیل شد، که مجال چندوچون نماند.  مطلقاً این طور نبود که بتوانی بین الف و ب و جیم انتخاب کنی.  به بیان اهل کامپیوتر، بای دیفالت: وقتی آن نبود فوراً و قهراً این است، و چاره‌ای جز تمکین نداری.

 

ملال‌آورترین ادعای رایج بعدی این است که گویا فرصت حمایت از شاپور بختیار وجود داشت.  می‌شنویم و می‌خوانیم که باید، بایست، می‌بایست، چه خوب بود، ای کاش با او همراه می‌شدیم.  حسرتی بیجا معطوف به خیالات.  آدمهایی حافظهٔ نیرومند ندارند، کسانی اطلاع کافی ندارند، برخی هر دو. 

 

آبان 57 جناحی در حکومت که از ادامهٔ‌ ماهها ناآرامی، و بی‌تصمیمی و چای‌خوردن و مذاکرات بی‌نتیجهٔ‌ شاه با این و آن به تنگ آمده بود تصمیم گرفت به رخ او بکشد تا گوشی کاملاً دستش بیاید اگر ارتش قدری نرمش نشان دهد چه‌ خواهد شد.  چهارده آبان ساختمانهای دولتی در چندین خیابان اصلی تهران از 24 اسفند و مقابل دانشگاه گرفته تا سراسر شاهرضا و میدان فردوسی و تخت‌جمشید و کریمخان زند تا میدان 25 شهریور غرق در آتش و دود شد.

 

نخستین روز انقلاب بود در مفهوم آشوب و ویرانگری و کوه آتش و ستون دود تا آسمان، گرچه روز بعد که آخرین روز پیش از دو ماه تعطیل مطبوعات بود خبری از مجروح و مصدوم دیده نمی‌شود (صفحهٔ 23 این متن).  می‌توان نتیجه گرفت ارتش در آن روز اقدام به تیراندازی نکرد.  اینکه نیروهایی از درون رژیم به اغتشاش بی‌سابقه دامن زدند ممکن و بل محتمل بود (اردیبهشت همان سال اعلامیه‌هایی با امضای سازمان زیرزمینی انتقام انتشار یافته بود یحتمل کار گروهی در دستگاه امنیتی).

 

روز پانزدهم ساعات منع رفت‌وآمد به 9 شب تا 5 افزایش یافت و مدرسه و دانشگاهها تا یک هفته تعطیل شد.  محمود طالقانی گفت امروز مردم بهتر است در خانه بمانند.

 

به روایت امیراصلان افشار رئیس دفتر محمدرضا پهلوی، ابتدا شاه از او خواست ارتشبد غلامعلی اویسی را احضار کند اما پس از ملاقات با سفرای آمریکا و بریتانیا گفت با او کاری ندارد.  می‌توان پنداشت ایلچی‌های فرنگ به شاه اندرز داده باشند نخستین نتایج باز گذاشتن دست اویسی و رفقایش کشتار در خیابانها و حصر خود اعلیحضرت خواهد بود در قفس طلایی کاخ با تلفنچی و قراولهایی که آدمهای کودتاچیانند، و ایشان هرگز اجازه نخواهد یافت خودش را به مهرآباد برساند و ایران را ترک کند.  شاید هم نظر دادند شهر‌سوزی گستردهٔ روز پیش بدون چراغ سبز اویسی و فرماندهان همفکرش امکان نداشت.   

 

نگرانی اصلی آمریکا و بریتانیا را نباید از نظر دور داشت.  چنانچه خونریزی و ویرانی در خیابان شدت می‌یافت عواقبش بی‌‌شک دامن منافع آن دو کشور را هم می‌گرفت و اتباعشان سلاخی و سفارتخانه‌هایشان ویران می‌شد.    

 

شاه عصر همان روز متن مشهور را برای پخش از تلویزیون خواند، سخنانی که به معنی پایان کار رژیم او بود و بلافاصله قدرت را خیابانی کرد.

 

و قدرت در ایران خیابانی ماند که ماند.  آنچه مجموعاً حکومت اسلامی خوانده می‌شود برآیند قدرت‌نمایی دستجات خیابانی است: انتخاباتْ خیابانی، سیاستْ خیابانی، شکست‌دادن آمریکا و اسرائیل و عربستانْ خیابانی، تشییع شهدا خیابانی، جنگْ خیابانی، صلحْ خیابانی.

 

حتی هزیمتْ در جنگْ خیابانی: پس از پذیرش قطعنامهٔ 598، خیال داشتند از جبهه‌های درهم ‌شکسته تا جماران با پای برهنه طی طریق کنند (لابد تا دخل اکبر را در همسایگی ویلای امام بیاورند بدون اینکه ایشان بتواند مانع شود) اما امدادهای غیبی به شکل عملیات فروغ جاویدان یا مرصاد رخ نمود.

 

خودسری و پراکنده‌کاری قدرتهای خیابانی یا به‌اصطلاح آتش‌به‌اختیار هم سبب ناکامی همه‌جانبه و هم رمز دوام جمهوری اسلامی بوده است.  مرکزیتی که با تعطیل و فروریختنش بتوان گفت انقلاب صورتی، آبی، گلبهی، نارنجی، بنفش اتفاق افتاده وجود ندارد.  

 

 

احتیاط و نگرانی امروزی در برابر انفجار دگربارهٔ قدرت خیابانی بی‌دلیل نیست: از تحولات سریع و پرش آدمهای ناشناخته به رأس امور نباید استقبال کرد.  شعار صدای مردم صدای خداست و ابراز نارضایی از وضع موجود در خیابان یک حرف است، خیابانی‌شدن قدرتْ موضوعی کاملا متفاوت و حتی متضاد با آن.

 

در اخبار ساعت پربینندهٔ‌ شامگاه کسی که نامش را نشنیده‌ای بر صفحهٔ تلویزیون ظاهر می‌شود و شروع فصلی کاملا جدید را با بیانیهٔ شمارهٔ یک اعلام می‌کند.  برای ایجاد حداکثر هیجان، چند سند لفت‌ولیس و بذل‌وبخشش با ارقام دهها هزار میلیاردی نشان می‌دهند و نیز فیلمی از محل اقامت مفصّل حکمران اسبق: باغی ده‌هزار متری که آنچه تلویزیون به‌عنوان محل باریابی مقامهای دولت نشان می‌داد فقط بخش خدمهٔ آن است.  در پایان، به همگان اخطار می‌شود هیچ مخالفتی تحمل نخواهد شد و رسیدگی به جرایم خائنان از همین امشب.  یعنی به‌اصطلاح محاکمهٔ سرپایی که جز نمایش و سیرک خونینی نیست.  باقی را همه می‌دانیم.

 

دی 57 عبدالکریم لاهیجی از معدود کسانی بود که هشدار دادند دادگاه خلق فقط سرگرمی است.  با همین قوانین جزایی موجود دادگستری می‌توان متجاوزین به حقوق ملت را تعقیب کرد. (ص 33 این متن).  پاسخ به آن حقوقدان از زبان هادی خرسندی: گفتند که حرف تو حساب است/ افسوس که ضد انقلاب است.     

 

چند ماه بعد این نگارنده در سرمقاله‌ای دربارهٔ شروع اعدام متهمان به گناهان جنسی نوشت لبهٔ تیز خشونت سازمان‌یافتهٔ دولتی خیلی زود به جانب مخالفان سیاسی برخواهد گشت و به حکم صریح آیت‌الله خمینی استناد کرد که صدور حکم اعدام را به موارد قتل، شکنجه و سوءاستفاده از بیت‌المال محدود می‌کند (صفحهٔ 167 این متن).

 

 

محاکمهٔ صحرایی و سرپایی عواقبی دارد پایدارتر از نقض حقوق بشر.  هر اعدامی همراه است احتمالا با هجوم به خانه و دفتر شرکت، و حتماً با مصادرهٔ اموال.  سپس کسانی که همان شب ِ هجوم یا بعداً صاحب مال مفت شده‌اند اعلام پایان تاریخ می‌کنند با تأکید همراه با پرخاش و حتی خشونت بر اینکه وضع موجود باید تا ابدالآباد ادامه یابد و چیزی تغییر نکند.  جایی که هزار میلیون میلیارد مال مفت مصادره‌ای در دست کسانی باشد که تفنگ هم دارند هرگز نمی‌توان قانون اساسی دموکراتیک نوشت.

 

مالکان پیشین و مغلوب اموال نامشروع ممکن است از گاو مسروقه سوسیس ساخته باشند.  تجربه نشان داد ادعای بازگرداندن اموال نامشروع به بیت‌المال در حکم ساختن گاو است از سوسیس مصادره‌شده.  طرفه اینکه برای گرداندن چرخ همان شرکتها و نگهداری همان اموال باید در بودجهٔ عمومی ردیف تعیین کرد و وجوهی عظیم اختصاص داد.  

 

در شرایط کنونی، بعید است افزودن به کوه اموال مصادره‌شده و دریای ثروتهای مسروقه دردی از ملت دوا کند.  شاید فقط چند بنیاد و چندین دارودستهٔ متولی دیگر سربار مملکت شود.

 

 

فهرست علل نگرانی از پیامدهای یک خیزش شکوهمند خیابانی دیگر را می‌توان طولانی‌تر کرد.

 

با این همه، به‌ نظر می‌رسد آبان 98 کاربران شبکه‌های اجتماعی بیش از دو سال پیش در ابراز نگرانی احتیاط کردند و همراهی و همدردی را ترجیح دادند، خصوصاً که شدت سرکوبی و شمار کشته‌ها و اسیران این بار به مراتب بیش از اعتراضهای دو سال پیش بود هرچند از نظر نوع تعرض به پای سال 88 نرسید.  در آن سال نیروهای سرکوبگر گویی با الهام از گوشهٔ جامه‌دران دستگاه شور حتی به اجرای کاندران متوسل شدند تا زهرچشم بگیرند زهرچشم ‌گرفتنی.

 

تفسیرهای مبتنی بر تقسیم ناراضیان به بالاخیابان و پائین‌خیابان جای بحث دارد.

اول، در برجسته‌کردن یکی دو تحقیق مربوط به حاشیه‌نشینان دههٔ 50 زیاده‌روی می‌کنند (عمدتاً با نقل جسته‌گریخته از کتاب سیاست‌های خیابانی: جنبش تهی دستان در ایران، 1391).  جنبش اجتماعی منتهی به سقوطٔ 57 در اصل مبارزه‌ای بود عمدتاً برای دموکراسی و دستیابی به آزادیهای سیاسی.  کوچاندن از شهرهای کوچک و روستاها به تهران و شهرهای بزرگ در رژیم اسلامی اتفاق افتاد برای گرفتن دست‌ بالا در تقابل نیروهای اجتماعی و غلبه بر خرده‌ـ ‌فرهنگ غیرمذهبی.

 

به این نکتهٔ مهم هم باید توجه داشت: فرد در همان حال که سطح زندگی‌اش بالاتر می‌رود ممکن است بیشتر احساس ناداری کند.  فعله و کارگر یدی حاشیهٔ تهران در دهه‌های 40 و 50 نان بخورونمیری داشت اما در حلبی‌آباد.  در خانهٔ گِلی ِ روستای وسط برهوت همان نان را هم نداشت.

 

دوم، اطلاق صفت تهیدست حاشیه‌نشین به معترضان آبان 98 درست و دقیق به نظر نمی‌رسد.  سیمای کشتگان و نمود سبک زندگی خانوادهٔ آنها بیشتر حکایت از رانده‌شدن به بیرون دارد تا فشار از بیرون به شهرهای بزرگ.  تابستانْ فصل خانه‌یابی و اجارهٔ‌ مسکن جدید است و بسیاری گزارشهای اقتصادی روزنامه‌های تهران طی دو تابستان گذشته، در بلوای جهش دلار و آب‌رفتن پول ملی، ‌شرح گرفتاری خانواده‌هایی بود که وقتی قادر به پرداخت اجارهٔ شدیداً افزایش‌یافته نیستند از نظر کیفیت محیط زندگی به اندازهٔ یک محله و دو محله تنزل نمی‌کنند، به حومهٔ شهر و شهرکهای اقماری و حتی شهرهای کوچک پرتاب می‌شوند.  به جای حاشیه‌‌نشین تهیدست نامیدن آنها، توصیفی مثلاً در مایهٔ: دارای کار و درآمد اما محکوم به خلع جایگاه اجتماعی و به فقر فرهنگی رانده‌شده (به برکت تورم ناشی از کوه اسکناسهایی که برای سارقین الدورادو چاپ کردند) شاید بجاتر باشد.  در این حالت، بـُردار حرکت اجتماعی کاملاً خلاف حرکت مهاجرانی است که دو پاراگراف بالاتر به آنها اشاره شد.  دو نکته را نباید مخلوط کرد و یکی گرفت.

 

درهرحال، رسیدگی به اتهام چندین هزار زندانی وقایع آبان 98، اگر محاکمه‌ٔ نفربه‌نفر و علنی و غیرغیابی و غیرفلـّه در کار باشد، که بسیار بعید است، به ترسیم تصویری روشن‌تر از جهت حرکت جماعات رو به سراشیب کمک خواهد کرد.   

 

 

گفته می‌شود محبوسان هتل پنجاه‌وچندساله را به شوره‌زارهای دور از تهران انتقال می‌دهند و محوطهٔ خوش آب‌‌وهوا را هم برای ایجاد جای بازداشت‌ گروههای بزرگ و هم ساخت‌وساز و تبدیل به احسن آماده می‌کنند.  ظاهراً افزایش نقش ماهیچه در طغیانهای آتی الدورادو و کلاً اجتماع خشمگین، هرچند نظم و قافیه و ردیف فکرها را به هم بریزد، مسیر وقایع آتی را تعیین خواهد کرد.

بهمن 97 و  بهمن 98

 

 

صفحۀ‌‌ اول    مقاله / گفتگو/ گفتار         لوح   فهرست مطالب   سرمقاله‌ها

 

دعوت از نظر شما

 

نقل مطالب اين سايت با ذكر ماخذ يا با لينك آزاد است.