صفحۀ‌‌ اول   كتاب½ مقاله / گفتگو/ گفتار            فهرست مطالب½ سرمقاله‌ها


  

 رانده‌وو در لقاء‌الله

(فرهاد غبرائی، 1373-1329)

 

ای كاش كه جای آرمیدن بودی

یا این ره دور را رسیدن بودی

یا از پس صد هزار سال از دل خاك

چون سبزه امید بر دمیدن بودی

                                      خیام

 

چهارمین همدرس و همدورۀ این نگارنده كه به نحوی مكانیزه به عدم پرتاب گشت.  سه نفر آنها با اتومبیل كشته شدند و یكی در اتومبیل ترور شد.  یعنی همۀ ما در صفی منحوس در یك قطار سریع‌السیر ایستاده‌ایم و پاسپورت‌هایمان را بی‌ردخور ویزا می‌كنند و پایین‌مان می‌اندازند؟  جای نگرانی دارد.  شاید هم،‌ به گفتۀ ظريفی، تا رسیدن نوبت ما این بساط مرگ و میر ور افتد.

 

با فرهاد غبرائی در نخستین سالهای دانشگاه آشنا شدم.  در آن زمان كه بیشتر ما با هر چیزی كه دربارۀ آن یكی دو پاراگراف می‌خواندیم احساس آشنایی كامل می‌كردیم و جر و بحث‌های پایان‌ناپذیر دربارۀ كمتر موضوعی را دشوار می‌دیدیم، او از آدمهایی بود كه خوانده‌ها و آموخته‌هایشان بیش از نطقهای عصبی و آموزشی‌‌شان است.

 

 

 

 

 

  

تقدیر احتمالاً یعنی مختصات ژنتیك آدم، به اضافۀ شرایطی كه در آن قرار می‌گیرد و فرصتهایی كه در نتیجۀ آن خصلتها برایش پیش می‌آید.  یك مرد عضلانی و بجوش پی ِ كـُشتی و ورزش می‌رود،‌ سرانجام محافظ نخست وزیر می‌شود و تمیز و راحت به بازنشستگی می‌رسد.  یك مرد ظریف و تودار رهبری اركستر سمفونيك را انتخاب می‌كند، به عشق پر دردسر ِ سوپرانوی اپرا گرفتار می‌آید و پیر می‌شود بی آنكه جوانی كرده باشد.  هر دوی اینها موقعیتهايی رشك‌انگیزند.  چیزی هم كه سرنوشت آدم را تكمیل می‌كند شانس است، اینكه در لحظۀ تعیین‌كننده در جای مناسب، يا ناجور، حضور داشته باشد يا نه.

 

در فیلم مـُهر هفتم، شوالیه‌ای كه در جنگهای صلیبی شمشیر زده به سرزمین خویش باز گشته است اما یك فكر راحتش نمی‌گذارد: چرا خداوند باید خود را از چشم بندگانش پنهان كند؟  سرانجام با چیزی،‌ یا كسی، رو‌به‌رو می‌شود كه برایش كاملاً تازگی دارد: اجل ـــ بدون آن داس معروف.  عزرائیلی كه او می‌بیند دلپذیر نیست، اما كریه یا بدسگال هم نیست.  موجودی ‌است كچل، یغور و حاضرجواب كه اهل چانه‌زدن و شطرنج هم هست.  منظور این است كه ما تنها زندگی را داریم و در مبحث هستی و نیستی از هیچ چیز دیگری سر در نمی‌آوریم؟  و خدا یعنی مرگ؟

 

  

مترجمی خوشدست و پركار بود.  اوایل دهۀ 1360 به گمانم تا سالی دو كتاب هم بیرون می‌داد.  آخرین بار كه همدیگر را در خیابان دیدیم تأكید كردم بسیار خوشحال می‌شوم هر بار به تهران می‌آید دیداری تازه كنیم، و گفتم خوف این معنی را دارم كه رانده‌ووی بعدی‌مان در لقاءالله باشد.

خندید: ان‌شاءالله كه نه!

امیدواری‌اش بیجا بود.

 

كوتاه‌شده از مجلۀ  تكاپو، شمارۀ 10، شهریور 1373

       

 

 

editor@lawhmag.com

 mGhaed@lawhmag.com  

نقل مطالب ین سیت با ذكر ماخذ یا با لینك آزاد است.

X