صفحۀ‌‌ اول    مقاله / گفتگو/ گفتار            فهرست مطالب   سرمقاله‌ها


  

 کتابفروشی ِ خیابان ساحلی

 

بیشتر سالهای زندگی کوتاه و پرافتخارم، گرچه دیگر نه چندان کوتاه است و نه خیلی قابل افتخار، در تهران گذشته.  دوسه رستوران را می‌پسندم و در آنها غذا می‌خورم و قرار می‌گذارم و مهمان می‌برم.  اهل کافه نبوده‌ام و پاتوقی به معنی متداول نداشته‌ام جز دفتر کار و خانه‌ام ــــ با غذای مرغوب و آبیاری سرشار و کاپوچینوی خداپسند.

حتی زمانی که محل کارم نزدیک کافه نادری بود اشتیاقی به اتراق در آن نداشتم.  در سالهای بعد و همچنان اگر همراه باحالی داشته باشم از ناهار خوردن در رستوران هتل نادری بدم نمی‌آید.  سالهاست جای غم‌انگیزی شده.  همچنان بسیار محترمانه اما سراسر زوال و غبار فراموشی و مالیدگی.  خاطره‌ای دور از تهرون‌آباد زیبا.  به سبک خانهٔ سابقاً مجلل میس هاویشام در رمان چارلز دیکنز.

کتابفروشیهای خوب را به اندازهٔ رستورانهای خوب دوست داشته‌ام.  برخی را بیشتر: کتابفروشیهایی که صنار ذوق و زیبایی در آنها دیده شود.  کتابفروشی چشمه را دوست دارم، به کتابفروشی کارنامه سر می‌زنم و در یکی دو سال گذشته به اشخاص نشانی می‌دهم ارتکاباتم را به رسم هدیه از کتابفروشی شمس بگیرند.

 

 

بولتن آقای کتابنده ارتباطی در نوع خودش یگانه بود، کار کریم امامی در سالهای دههٔ 70 که با همسرش گلی در گرداندن کتابفروشی زمینه مشارکت داشتند.  دو برگهٔ پشت و رو حاوی اطلاعاتی دربارهٔ کتابهای تازه با نکاتی در باب موضوع و نویسنده و مترجم و جهات و جوانب دیگر، و مشاهدات آدمی اهل بخیه.  در زمانی که بسیاری اهل قلم می‌گفتند خودکار بیک انسونی‌ترین کانال الهام است امامی مفتخر بود کامپیوترورزی را جدی می‌گیرد.  نکتهٔ‌ دیگرش این فرمان بود که خواننده برای دریافت خبرنامهٔ‌ هفتگی باید مبلغی بپردازد.  آدمی بود بلندطبع و نرم‌خو اما کاملاً‌ جدی می‌گفت.

در ایران لابد کسانی دیگر هم موافق پیوستن به معاهدهٔ کاپی رایت بوده‌اند.  درهرحال، در یکی دو گفتگوی رادیویی فقط کریم امامی و من صریحاً گفتیم نادیده‌گرفتن حقوق مؤلف و ناشر خارجی را بد می‌دانیم.

امامی هم‌نسل والدینم بود اما فقدانش مانند از دست رفتن رفیق و همکلاسی قدیمی بر من اثر گذاشت.  کاش بیشتر به او ایمیل زده بودم و بیشتر (به اصطلاح قدیمیها) تلفن کشیده بودم و به دیدنش رفته بودم.  عکسی از آخرین دیدار با او در خانه‌اش را زمانی که تمام مهمانان پدیدار در عکس رضایت بدهند شاید در عنترنت هوا کنم.

در بازگشت از سفری زمستانی به کانادا (به من گفته بود یخ می‌زنی‌یا) در نظر داشتم کتابی دربارهٔ آدری هپبورن که تازه منتشر شده بود برایش بیاورم.  به بازیگر فقید علاقه داشت و عکسی از او بالای میز کارش بود.  در آخرین کتابفروشی سر راهم پیدا نکردم و همچنان متأسفم.

 

 

وقتی ما سر از تخم درمی‌آوردیم کتابفروشیهای معرفت و شفیعی در خیابان زند و محمدی در خیابان داریوش شیراز خیلی کلاسیک و فضلایی می‌شدند و رفته‌رفته بوی نا می‌دادند.  در سالهای دبیرستان و دانشگاه به کتابفروشی زند سر می‌زدم که پاتوق نوگراها و اهل قلم بود.

پارسال لیلیام پروا مرا به کتابفروشی اسفند برد.  غلامحسین امامی، صاحب آن، در روایتی دقیق خاطرات عهد شباب را زنده کرد.  امیدوارم بنویسدشان.  یقین دارم خواندنی است. کتابفروشی ِ خود او مکان بازیافت‌شدهٔ رستوران آبجوخورها در خیابان ساحلی شیراز است.

شیرازیها به حاشیهٔ قلوه‌سنگ‌ها و دیوار سیمانی نهری تقریباً همیشه خشک می‌گویند
خیابان ساحلی.  مثل شعر و رمان و اندیشه‌ورزی و کتاب‌نوشتن و کتابفروشی و کل زندگی‌‌مان.

اندیشهٔ پویا، تیر و مرداد 91
 

 

 

دعوت از نظر شما

 

نقل مطالب اين سايت با ذكر ماخذ يا با لينك آزاد است.

 

X