صفحۀ‌ اول    مقاله / گفتگو/ گفتار            فهرست مطالب سرمقاله‌‌ها


  

  مقاله به‌عنوان ژانر ادبي

 

سام فرزانه : اساساً چه تعريفى براى مقاله داريد؟
در كلاس دبيرستان، دبير طبيعى ما توضيح داد مخمّر آبجو مادّه‏اى است كه در فرآورىِ مواد غذايى به كار مى‏رود.
 زنگ بعد بچه‏ها از دبير تعليمات دينى پرسيدند مخمّر آبجو حرام است يا حلال.  بيدرنگ گفت حرام است.  وقتى بچه‏ها توضيح دادند كه اين ماده الكل ندارد، دبير دينى گفت پس حرام نيست اما چه لزومى دارد آدم چيزى را كه چنين اسم ناجورى دارد بخورد.  حالا در زمينه قالبهاى نوشتن، گاه اسم چيزى قيافه آن را كج‏وكوله جلوه مى‏دهد. وقتى مى‏گوييم مقاله، همان‏طور كه در مقدمه كتاب توضيح داده‏ام، يعنى مطلبى كه نه رپرتاژ آگهى باشد، نه مصاحبه، نه خبر، نه گزارش و نه هيچ شكل تعريف‏شده ديگرى از نوشته.  نشريات پر است از مقاله‏هايى كه به سرعت نوشته شده و خوانده مى‏شود، و معمولاً به همان سرعتى كه نوشته و خوانده شده فراموش مى‏شود.  در بحثى كه در اين‏جا مى‏كنيم شايد بهتر مى‏بود بگوييم مقالۀ شخصى، مقاله‏ ـ رساله يا رساله ـ ‏مقاله.  اما اينها عنوانهايى‏اند دور از ذهن كه احتمال دارد خواننده را گمراه كنند.  درهرحال، نويسندۀ اين نوع مقاله موضوعى را از همه جهات زير و بالا مى‏كند، در برابر نور مى‏گيرد، آراى متفاوت و گاه ضد و نقيض ديگران را مى‏آورد، دست به برخوردى تحليلى به قصد شناخت دوباره موضوع مى‏زند، و احساسات و افكار و تلقيات خودش را هم در نوشته‏اش مى‏گنجاند. اهميت مقاله ـ ‏رساله در عظمت موضوع آن نيست، در كيفيت تأملات و مشاهداتى است كه بحث را غنى مى‏كند و به آن چندين لايه و جنبه مى‏دهد. در مغرب‏زمين، اين نوع نوشتار چند صد سال پيش پا گرفت و براى خودش ژانرى ادبى است.

اما در ايران رده‏بندى كردن مقاله به‏عنوان ژانر ادبى جا نيفتاده است.
خيلى چيزها هنوز جا نيفتاده است.  نوشتن خاطرات و زندگينامه هم هنوز به‏عنوان ژانر ادبى جا نيفتاده و كمتر پيش مى‏آيد چنين متونى كه معمولاً در سطح مقاله‏هاى روزنامه است ارزش ادبى هم داشته باشد.  نثر ما تازه رفته‏رفته پوسته سنتهاى رمانتيك قرن نوزدهم فرانسه را مى‏تركاند و رشد مى‏كند. هنوز در مطبوعات ما وقتى مى‏خواهند چيزى شورانگيز بنويسند، مثلاً درباره باريدن اولين باران در تهران يا درباره فردى كه درگذشته است، از همان كليشه‏هاى فرسوده قطعات ادبى لامارتين و هوگو به ترجمه يوسف اعتصام‏الملك و شجاع‏الدين شفا استفاده مى‏كنند، چون سطح سليقۀ غالب ما هنوز از انشاى مدرسه بالاتر نرفته است، و انشاى مدرسه عمدتاً يعنى قطعه ادبىِ رمانتيكِ باحال و ته‏نشين‏شده در فضاى مدرسه.  اما در ايران هم نثر رفته‏رفته از قيد رمانتيسمِ سخن‏پردازانه فرانسوى
ـ ‏آلمانى خلاص مى‏شود و به جانب نثر دقيق و خونسرد بريتانيايى‏ ـ ‏آمريكايى گرايش پيدا مى‏كند.

كتاب دفترچۀ خاطرات و فراموشى  از چهار بخش تشكيل شده است و مقالات آنها ظاهراً ارتباطى به هم ندارند.
اين مقاله‏ها طى سالها نوشته شده‏اند و تأملاتى‏اند به هم پيوسته از ديد روان‏شناسى اجتماعى بر برخى موضوعها كه برايم جالب بوده‏اند و همه به موقعيتهايى بر مى‏گردند كه به فكر آدم شكل مى‏بخشد.  به اين نظر اعتقاد دارم كه عقل و عواطف عميقاً بر يكديگر تأثير مى‏گذارند و عواطف آدمها دسته‏جمعى است. و طرفدار اين نظر هم هستم كه انسان در موقعيتى قرار مى‏گيرد و فكرى متناسب آن موقعيت در سرش رشد مى‏كند.  اكثر ما در اكثر مواقع و بيشتر موارد آن طور كه فكر كرده‏ايم عمل نمى‏كنيم، بلكه آن طورى فكر مى‏كنيم كه متناسب با شرايط بيرونى باشد و عمل ما را توجيه كند.  و چون در موقعيتهايى متفاوت قرار مى‏گيريم و ناچار از اعمالى مصلحتى هستيم كه از يك اصل واحد پيروى نمى‏كنند، فكرهايى متناقض در ذهن ما وجود دارد.  در بخش تأمل در چند مفهوم و تعريف، به چند مورد از اينها پرداخته‏ام:  نوستالژى و ياد و دريغ براى گذشته‏اى كه فقط در ذهن ماست و به آن مطابق طرز فكر امروزمان شكل مى‏دهيم.  به ادبيات منظوم قديم بسيار بها مى‏دهيم و معتقديم شاعرهاى قديم بيش از ما مى‏دانسته‏اند و هرچه گفته‏اند در مورد شرايط موجود ما هم مصداق دارد، و چون دلايل بسيارى وجود دارد كه ناقض اين برداشت است (از جمله، درسى كه در دانشگاه مى‏خوانيم)، پس بناچار مى‏گوييم عرفانيات براى تحسين و حال‏كردن است و از شمول نقد و تحليل مستثناست.  در بازار هنر، هر اثرى كه گرانتر باشد لزوماً با ارزش‏تر هم تلقى مى‏شود و قيمت و ارزش و كيفيت زيباشناسانه در ذهن فرد چنان مخلوط مى‏شوند كه قابل تفكيك نيستند.  در نهايت، فرد آن طورى فكر مى‏كند كه از او انتظار مى‏رود و عمل (شامل شرايط و اجبارها) مقدم بر برداشت فرد است، نه برعكس.

چطور خواننده را مجاب مى‏كنيد كه همه اين موضوعها به او مربوط است؟
موضوعهاى متنوع اين كتاب براى من مطرح بوده‏اند و احتمالاً همه يا بعضى از آنها براى افراد ديگرى هم مطرح‏اند.  بحثهاى اين مقالات، شرح برخورد نگارنده به آن موضوعها يا گذر از آنهاست.  نوع تعمق يا گذر افراد ديگرى البته متفاوت است.  اين بر مى‏گردد به انتخاب فرد از ميان هزارها عنوان كتابى كه در برابر دارد و سطح توقع و تجربه زيباشناسى هم در همه خواننده‏ها يكسان نيست.  اگر مطلبى حاوى اطلاعات و مشاهدات جديد و داراى نثرى بديع و سبكى گيرا باشد، موضوع آن برايم در درجه اول اهميت نيست چون موضوعها و مضامين در دو دسته كم‏اهميت و پراهميت جا نمى‏گيرند.  كتابى دربارۀ يك جنگ لزوماً باارزش‏تر از رمانى درباره يك ماهيگير رده‏بندى نمى‏شود.  به نظر من درجه‏بندى نوشته‏ها بر اساس نوع ديد و پرداخت است.  كسى كتابى زركوب مى‏نويسد در اين باره كه چون خدا هست، پس خير هم هست و شر هم هست. سطر اول همين را مى‏گويد و سطر آخر همين را. ديگرى مطلبى مى‏نويسد در اين باره كه دوچرخه پيشترها نبود، مدتى زياد بود و حالا كم است، و بحث مى‏كند كه چرا و چگونه. مطلب اول را نمى‏خوانم، چون در مدارى بسته مى‏چرخد و در آن معمولاً نشانى از تجربۀ شخصى و مشاهده وجود ندارد. نويسندۀ آن همان چيزى را تكرار مى‏كند كه عادتش داده‏اند بگويد. مطلب دوم كه حاوى مشاهده و تأملات بديع است، فراز و فرود و مضامين اصلى و فرعى دارد و تصويرش از زندگى و جامعه و طرز فكرهاى مردم به نگاه خواننده جهت مى‏دهد، اگر محكم و زيبا نوشته شده باشد براى من هم جالب است و آن را حتماً مى‏خوانم. شخصاً نوشته آدمهايى را كه خيال مى‏كنند يا وانمود مى‏كنند دارند درباره موضوعى بسيار مهم مى‏نويسند و سعى مى‏كنند خواننده را مقهور و مبهوت كنند، يا صِرفاً براى رضايت او مى‏نويسند، جدى نمى‏گيرم. مهم كيفيت نوشته است.

فكر مى‏كنيد اين طرز نوشتن براى خواننده‏هاى بسيارى جالب است؟
خوانندۀ عام معمولاً از كتابى كه در آن دربارۀ موضوعهايى متفاوت بحث شده باشد استقبال نمى‏كند، مگر اينكه از نوع زبان و از طرز بحث خوشش بيايد. مقالۀ شخصى و حاوى تجربه در زيباشناسىِ زبانى در همه جاى دنيا كارى است دانشگاهى‏پسند و كم‏تيراژ اما ماندنى كه به نظر معدود كسانى باارزش مى‏رسد. آدمهايى كه به موضوعهاى مطرح‏شده در اين كتاب فكر كرده‏اند احتمالاً با خواندن آن ساعاتى سرگرم خواهند شد. از ميان هزارها عنوان كتابى كه هر سال منتشر مى‏شود، اگر يك‏صدم از 1/7 ميليون دانشجوى كشور چنين كتابى را بخوانند مى‏شود هفده هزار نفر.  چنين استقبالى طى ده سال از چنين كتابى بدك نيست.

يك مقاله از نوعى كه مورد نظر شماست چگونه شكل مى‏گيرد؟
طى زمان و ذره‏ذره. براى نمونه، سالها پيش متوجه شدم واژه‏هايى از قبيل ''كلبى‏مسلك" يا ''اسنوب‏" را بارها در ترجمه‏ها به كار مى‏برند اما در جايى تعبير و تفسير نشده‏اند. به اين نتيجه رسيدم كه جوهر كلمۀ اول، همان رندى است و بايد در حيطه ادبيات عرفانى به دنبال آن گشت. طى اين كندوكاو متوجه شدم انگار آدمها افكار عرفانى‏شان را در كشوى جداگانه‏اى از ذهن‏شان مى‏گذارند و اجازه نمى‏دهند با ساير افكارشان مخلوط شود و محك بخورد. و نتيجه گرفتم كه بحث عرفان در جامعه ما، از نظر سبك، رمانتيك و از نظر روش، مربوط به روان‏شناسى اجتماعى است، نه معرفت‏شناسى.  يعنى مثل قطار نيست كه از جايى به جايى برود؛ مثل چرخ فلكى است كه فرد را ميان هوا و زمين دور خودش مى‏چرخاند و سر جاى اولش پياده مى‏كند اما اين احساس سرگيجه‏آور را به او مى‏دهد كه به كره ماه سفر كرده است. براى چاپ مقالۀ مفهوم آينده كه در دهۀ 1360 در اين زمينه نوشتم مشكل داشتم چون سردبيرهاى مجلات روشنفكرى مى‏گفتند دگرانديشى هم حدى دارد و آدم كه نبايد هرچه را به ذهنش مى‏رسد روى كاغذ بياورد.  مطلب مفصل ديگرى پيرامون اسنوبيسم را هم طى چندين سال نوشتم و رفته‏رفته آن را هَرَس كردم.


يك مضمون ساده را در نظر بگيريم: شما اولين بار كِى صداى راديو را شنيديد؛ از كِى در خانه‏تان راديو داشتيد؛ منحنى تلقى شما از راديو (علاقه، بيعلاقگى، علاقه) به‏عنوان سرگرمى چگونه بود؛ از جنبه اعتبار، در چه سن و شرايطى راديو را جدى مى‏گرفتيد و از چه زمانى احساس كرديد حوصله‏تان را سر مى‏برد؛ چه جور آدمهايى صداى راديو را فقط مى‏شوند و چه آدمهايى گوش هم مى‏كنند. در چنين مبحثى گوشه ‏كنارهاى ذهنتان را مى‏كاويد، واقعيتهاى مسلم را در كنار حدس‏وگمان‏هاى اثبات‏نشده يا اثبات‏ناپذير مى‏آوريد و به افكار عمومى يا آنچه شما فكر مى‏كنيد افكار عمومى است و به آراى محققانى كه به اين موضوع توجه كرده‏اند نگاه مى‏كنيد. پيونددهندۀ تمام اين نكات ِ ظاهراً پراكنده كه سالها در خاطره و در يادداشتهاى شما جمع شده، نثرى است كه لحن و سبك آن بايد با دقت انتخاب شده و صيقل خورده باشد تا خواننده، بحث‏تان را جدى بگيرد. ساختار بحث و زيبايى زبانى در چنين مقاله‏اى حياتى است، اما تأكيد بر زيبايى به اين معنى نيست كه به فرماليسم و انتزاع زبانى درغلطيده‏ايد. برعكس، زبان زنده و محكم به معنى تعهد انسانى و اجتماعى هم هست.  يك مقاله
ـ ‏رساله چيزى است مثل نوشتن سفرنامه‏اى از سير در انفُس، و حاصل تأملاتى در تطوّر عقايد و افكار.

 

 

 

 

 

  

 به نظر مى‏رسد كه يك مقاله‏رساله احتياج به زمينه‏اى گسترده دارد.
و علاقه به موضوعهايى متعدد در عين فاصله‏گرفتن از تك‏تك آنها و ديدن هر بحث در زمينه و همراه با حاشيه‏ها. نويسنده‏اى احساساتى و رمانتيك‏مشرب كه در موضوع غرق شود و خيال كند اين مهمترين بحث دنياست از عهدۀ essayنويسى بر نمى‏آيد. تجربۀ بهترين نويسنده‏هاى غرب در اين رشته اين نكته را به خوبى نشان مى‏دهد. يك مقاله ـ ‏‏رساله از نوع مورد نظر، حاوى بينش و بصيرتى چندجانبه است، يعنى ديدن خود و ديگران در حال نگاه‏كردن به موضوع. و نويسنده بايد بتواند بين رشته‏ها ارتباط برقرار كند، مثلاً معادلى در علم فيزيك به دست بدهد از نكته‏اى مربوط به روان‏شناسى. اين البته كارى است دشوار و بايد محتاط بود. برخى مشاهدات هم مثل كاتاليزور عمل مى‏كنند و به خواننده فرصت مى‏دهند دوباره فكر كند. مثلاً بارها نوشته‏اند كه روميان و بعدها عربها در اسكندريه هفتصد هزار جلد كتاب سوزاندند. به نظر من چنين ارقامى بى‏ربط و مطلقاً باورنكردنى است. در دنياى قديم، مقدار دانش بسيار محدود و شمار كتابها بسيار كمتر از اين حرفها بود و علامۀ دهر شدن شايد با خواندن بيست سي كتاب ميسر مى‏شد. اما نكتۀ اصلى در باستان‏شناسى نيست، اين‏جاست: وقتى احتمال وجود صدها هزارها جلد كتاب پيش از اختراع چاپ را منكر مى‏شويد، تلويحاً داريد مى‏گوييد آدمهايى در رده ابن سينا و مولوى در تمام عمرشان بيش از مثلاً چند دوجين كتاب اصيل (نه رونويسى) در اختيار نداشته‏اند. اين بحث پرمخاطره‏اى است كه شما را وارد جدل با مدعيانى حرّاف مى‏كند. مثلاً هرگز نبايد وارد دعوا با آدمى مثل استاد محمد محيططباطبايى فقيد كه مثل شصت‏تير هزارتا اسم قطار مى‏كند بشويد. بايد مثل كاراته‏كارها ضربه را قاطع و دقيق وارد بياوريد و از موضوع فاصله بگيريد، نه اينكه كُشتى بگيريد و بگذاريد فتيله‏پيچ‏تان كنند. شمار مريدان چنان اساتيد و معتقدان به چنان افسانه‏هايى هزار برابر علاقه‏مندان مقاله شماست، و بهتر است به همان تعداد آدمى كه لطف مى‏كنند و به بحث شما توجه نشان مى‏دهند قانع باشيد. درهرحال، تعداد تخمينى ِ كتابهايى كه كارل ماركس توانست در كتابخانه موزه بريتانيا بخواند مى‏تواند خطكش خوبى باشد براى توان مطالعۀ يك آدم پُرخوان. به يادداشتهاى اعتمادالسلطنه درباره حجم كتابخانه اندرونى ناصرالدين‏شاه هم مى‏توان توجه كرد، و صد البته نظر ويل دورانت كه مى‏گويد اندازۀ كتابخانۀ اسكندريه معلوم نيست. از نظر روش‏شناسى، در چنين بحثى يحتمل نخواهيد توانست چيزى را اثبات كنيد، اما به خواننده مجال مى‏دهيد زير آوار نفس‏گير ِ خرافاتى كه با نام داده‏هاى مسلّم پذيرفته شده است تكانى بخورد، و همين هم كلّى كار است.

چرا بيشتر به رفتگان پرداخته‏ايد؟ از آنهايى كه صحبت مى‏كنيد نمونه‏هاى زنده هم وجود دارد.
براى تشريح فكرها و پديده‏هاى ذهنى لزوماً نيازى به زجردادن زندگان نيست؛ از اجساد هم مى‏توان استفاده كرد. در نقد ادبى، به كسى مى‏گوييد اگر اين طور ننويسى و آن طور كه من پيشنهاد مى‏كنم بنويسى نتيجۀ كار شما بهتر خواهد بود. در بررسى سير فكرها و مسير حركتهاى فكرى، منظور خود شخص نيست. افراد هر طور دلشان مى‏خواسته نوشته‏اند و هرچه دلشان مى‏خواسته گفته‏اند. مخاطب بحث، بخصوص خوانندۀ جوان و دانشجوست. در بسيارى بحثها حضور زندگان هم احساس مى‏شود، اما با آنها مستقيماً كارى نداريم و قرار نيست طرز فكر اشخاصى را كه سالها به روش خودشان نوشته‏اند عوض كنيم. هر آدمى قاعدتاً تمام سعى‏اش را مى‏كند و نمى‏توان به كسى گفت چرا جور ديگرى نمى‏نويسى يا چرا مطابق ميل من حرف نمى‏زنى. بحث بر سر تأثير نظرها و جاى فكرها در جريان كلى است. بسيارى از مباحث اين كتاب سير تأملات نگارنده در متونى است كه نويسندگان بعضى از آنها حضور دارند و بعضى نه. در برابر وقت و نيرويى كه صرف خواندن آن نوشته‏ها شده (و در مواردى براى اين كار تلف شده)، خود افراد اهميت چندانى ندارند. فقط تجربۀ‌ شخصى‏ام را از جدى‏گرفتن افراد و عقايدى كه اگر در نوجوانى مربيان بهترى مى‏داشتم مى‏توانستم كمتر جدى‏شان گرفته باشم براى خواننده بازگو مى‏كنم.

احساسى كه از خواندن كتاب شما دست مى‏دهد اين است كه آدمى به جنگ با بتهاى جامعه‏اش رفته است.
خوددارتر و رواقى‏تر از آنم كه تا اين حد دون‏كيشوت‏وار پتك به دست بگيرم. درهرحال، بتها هم زاد و ولد مى‏كنند و هميشه بتها و قالبهايى بت‏واره‏ساز وجود دارد. مقالات اين كتاب شرح آشنا و بيگانه‏شدن با تعدادى از آنهاست. وقتى بچه بوديم، مدام حرف از شوپنهاور (كه به سكون واو تلفظش كردند) و موريس مترلينگ و آلكسيس كارِل و آندره موروآ بود. بزرگتر كه شديم، عصر سارتر و كامو بود و تا از چنين افرادى، چه بجا و چه بى‏مناسبت، نقل‏قول‏هايى نمى‏پرانديد مقاله‏تان در يك نشريه جدى چاپ نمى‏شد. مدتى هم هايدگر و كاستانِدا مُد بود. حالا دور، دور فوكو و دريداست، و همان به‏به و چه‏چه‏ها و تصديقهاى بلاتصور. در دانشگاه، غالب استادانمان مى‏گفتند حرفهاى يونگ من‏درآوردى است و اسكينر از نظر علمى درست مى‏گويد. حالا اسكينر تقريباً فراموش شده و دوباره ميدان تا حدى به دست يونگ و حرفهاى من‏درآوردىاش افتاده است. بتهاى فكرى و آرتيستهاى سينما همواره خواهند بود چون ظاهراً به وجودشان احتياج است و آنها هم بالاخره نان بت‏بودن‏شان را مى‏خورند. شايد هم بتها و افسانه‏ها چاشنى زندگى‏اند. نكته اين است كه پاى هر بتى عده‏اى بت‏تراش و متولّى ايستاده‏اند كه با آنها طرفيد، وگرنه خود بت بيچاره عمرش را مى‏كند و مى‏رود پى كارش، و شايد به خاطرش خطور هم نكند كه روزى مجسمه‏اش را وسط حوض و فوّاره بگذارند.


مثلاً مقالۀ فرزانگان و بقالها پرداختى است بسطيافته از مضمون قديمى علم بهتر است يا ثروت، و تلويحاً نشان مى‏دهد كه فكرهاى رسمى در آموزش اجتماعى ما تا چه حد دروغ، سطحى، پوچ و نامربوط است. مقالۀ آيا شهرت ويتامين روح است؟ عقايدى كليشه‏اى درباره مكروه‏بودن شهرت را زير سؤال مى‏برد. به گمانم كمتر كسى بحث آن مقالات را از اساس رد مى‏كند، اما نبايد انتظار داشت كه عده زيادى علناً تن به تأييد چنان نظراتى بدهند؛ چنين تأييدى يعنى بخش اعظم آنچه تاكنون گفته‏اند و نوشته‏اند كشك بوده است. همه خواستار چنين مطالبى نيستند چون آرامش و اعتماد به‏نفس‏شان را به هم مى‏زند، اما چنين مباحثى را جوان‏ترهايى كه مى‏خوانند شايد هرگز فراموش نكنند. نه صرفاً براى دل خودم مى‏نويسم و نه مشتاقم كه به هر ترتيبى شده مخالف جريان آب شنا كنم. برعكس، قوياً معتقدم كه در جهت جريان حركت مى‏كنم و فاصله گرفتن از ديد رمانتيك و افسانه‏زدايى، جهت آينده است. تقريباً تمام مشاهداتى را كه در اين كتاب مى‏خوانيد بارها با كسانى در ميان گذاشته‏ام و آنها تحسين يا حداقل تأييد كرده‏اند. اما قابل درك است كه بعضى از همان آدمها بگويند اين حرفها را نبايد نوشت يا يكجا چاپ كرد.

چرا با اينكه تنها چهل صفحه از كتابتان درباره شاملوست عكس او روى جلد است؟
انتخاب اوليه، كارى بود از پيت موندريان، طراح هلندى، و در شناسنامه كتاب اسم او ذكر شده است. پيش از چاپ جلد، آقاى پايا، مدير مؤسسه ناشر، پيشنهاد كرد عكسى از نيمرخ شاملو، با چاپ تك‏رنگ، با عنوان كتاب همخوان‏تر است. از آنجا كه در متن كتاب آزادى عمل كامل و بلكه مطلق داشتم و چون متهم هستم كه روى جلد مجلۀ لوح مصرّانه طرحهايى سرد و خشك مى‏گذارم، ديدم بهتر است با فكرى كه ممكن است جالب‏تر از پيشنهاد من باشد مخالفت نكنم.

فكر مى‏كنيد شعرهاى شاملو در تاريخ ادبيات ايران باقى مى‏ماند؟
در سال 1300 وقتى قرار شد مجسمۀ سعدى را بسازند و در مدخل شمالى شهر شيراز در فلكه‏اى به نام دروازۀ اصفهان بگذارند، مطالبى در مطبوعات چاپ شد كه نشان مى‏دهد در اين باره در محافل ادباى كشور بحثى پرحرارت درگرفته بوده است: سعدى كوتاه‏قد بود يا ميانه‏بالا، توپُر بود يا تكيده، محاسنى مختصر داشت يا انبوه؟ حتى در دهۀ 1330 كسانى از قبيل على دشتى طورى دربارۀ سعدى خطابه مى‏خواندند كه گويا شيخ مصلح‏الدين زبان فارسى را شخصاً اختراع كرد. در دهۀ 1370 اگر چنين بحثهايى مطرح مى‏شد بسيارى از درس‏خوانده‏ها يا پوزخند مى‏زدند، يا اخم مى‏كردند يا هر دو كار را با هم انجام مى‏دادند. در پاسخ شما، بايد گفت كه شاملو حتماً در تاريخ ادبيات مى‏مانَد، اما نكته، تلقى آيندگان از شعر به‏طور كلى است. شعر نو رسالت عظيمش، يعنى مخالفت با وضع موجود، را در يك دوره معيّن به انجام رساند و در پائيز 1356 در تجمع باغ سفارت آلمان در تهران، در اوجى تاريخ‏ساز و فوق‏العاده تأثيرگذار بود. از آن به بعد، كار به موميايى‏كردن و رج‏زدن كشيد و ناگهان از رونق افتاد. اسم شاملو در صفحات مربوط به چندين دهه از ادبيات و فرهنگ ايران تكرار خواهد شد، اما اينكه آيندگان درباره سير تفكر و ادبيات آن دوره چه قضاوتى بكنند و اساساً تا چه حد به شعر اهميت بدهند تصميمى است كه مى‏ماند براى نسلهاى بعد. در تاريخ تطوّر فكر، آينده مفهومى است جديد و به‏عنوان سير تغيير و تحول، غافلگيركننده است. وگرنه ادامۀ وضع موجود يعنى زندگى در شكلى يكنواخت و ابدى. جمع اضداد است كه اميد به پيشرفت داشته باشيم اما از تغيير بترسيم.

 *
ضميمۀ روزنامۀ همشهرى، 31 مرداد و 7 شهريور 80
 

 

 

دعوت از نظر شما

 

نقل مطالب اين سايت با ذكر ماخذ يا با لينك آزاد است.

 

X