صفحۀ‌ اول   مقاله / گفتگو/ گفتار            فهرست مطالب سرمقاله ها

 آرشيو لوح 

 

شبانه‏روزى: مدرسه + خوابگاه

يا مدرسه + زندان؟
 

راجر كوپر، بازرگان انگليسى كه چند سالى در جمهورى اسلامى ايران گرفتار بود، در كتاب خاطراتش نوشته است تجربۀ زندگى در مدرسۀ شبانه‏روزى به او كمك كرد زندان را راحت‏تر تحمل كند. آيا مدرسه شبانه‏روزى صِرفاً مؤسسه‏اى است براى پرورش دانش‏آموز خردسال، يا ابزارى است كه براى سخت‏گرفتن به او و خـُردكردنش طرّاحى شده است؟

شبانه‏روزىِ پسران خردسال و نوجوان سالها پيش در ايران برچيده شد اما كسانى كه در چنين مؤسساتى زندگى كرده‏اند خاطراتى پايدار از حضور در جمع همسالان دارند. خاطرات برخى خوشايند است؛ بعضى دانش‏آموزان سابق هم با بازرگان انگليسى همعقيده‏اند كه يادهاى چنين مكانى بيشتر به كابوس مى‏مانَد تا به خاطراتِ دوران تحصيل.

پيشينيۀ جداكردنِ پسران از خانواده به روزگار باستان بر مى‏گردد كه سلاطين و جنگاوران، بخصوص اسپارتها، معتقد بودند پسران را بايد از سنين كودكى از زنان جدا كرد و به سختى‏كشيدن عادت داد تا مرد بار بيايند. اين طرز فكر همچنان طرفدارانى دارد و در طبقه حاكم ِ پاره‏اى جوامع هنوز پسرهايى را كه قرار است در آينده بر ديگران حكومت كنند از كودكى به مدرسه‏هايى انحصارى و مخصوص مى‏فرستند تا هم رسم فرمانبرى و هم آئين سرورى بياموزند و آبديده شوند. شاهان و حكمرانان و سرداران كمتر اجازه مى‏داده‏اند پسرانشان در شير و شكر ِ اندرونى‏ها بزرگ شوند.
چند خاطره و تجربه از زندگي در شبانه روزي.

 

 

 

 

   
1.
اردوان وزيرى‏تبار

شبانه‏روزى چه جور جايى بود؟
يكى از دلايل فرستادن بچه‏ها به شبانه‏روزى اين بود كه درست بار بيايند. چنين مؤسساتى افراد متخصص دارند و چيزهايى ياد مى‏دهند كه پدر و مادر بلد نيستند آن چيزها را به بچه خود ياد بدهند. بعضى سختگيريها را پدرومادر دلشان نمى‏آيد اِعمال كنند ولى در شبانه‏روزى آن سختگيريها رايج است. در ايران معمولاً خانواده‏هاى ازهم‏گسيخته، يا وقتى پدر يا مادر فوت مى‏شد و درآمد داشتند بچه‏ها را به شبانه‏روزى مى‏فرستادند.

چند ساله بوديد كه به شبانه‏روزى رفتيد؟
سال 1338. شش‏هفت‏ساله بودم.

كى اداره‏اش مى‏كرد؟
آن موقع شبانه‏روزى درست‏وحسابى در تهران نبود. نزديك‏ترين جا در اصفهان بود و يك هيئت مذهبى فرانسوى آن را اداره مى‏كرد. عمدتاً بچه‏هاى فرانسويها يا كارمندان شركت نفت بچه‏هايشان را به اين مدارس مى‏فرستادند. پدر من هم كه نظامى بود فكر مى‏كرد به اندازۀ كافى وقت ندارد و من بايد درست تربيت بشوم.

شرايط آنجا براى درس‏خواندن چطور بود؟
تفاوتهايى فرهنگى وجود داشت اما براى بچه‏ها توضيح داده نمى‏شد. نمى‏گفتند ما مسيحى هستيم و شما مسلمانيد. بچۀ هفت‏سالۀ امروزى خيلى چيزها مى‏داند. آن وقتها تلويزيون و وسايل آگاه‏كننده نبود و بچه‏هاى آن موقع خِنگ بودند. اولين چيزى كه ما متوجه مى‏شديم اين بود كه در دستشويى آفتابه نيست و وقتى مى‏پرسيديم، در جواب مى‏گفتند برو سر خيابان بخر. وقتى مى‏پرسيديم چكار بايد بكنيم، معلم مى‏گفت كاغذ آنجاست. آن‏وقت‏ها كاغذ توالت نبود و از كاغذ باطله استفاده مى‏شد.

با همه به همين نحو برخورد مى‏كردند؟
با من كه اين‏طور برخورد مى‏كردند.

افسرده مى‏شديد؟
حتما.

در كلاس درس چكار مى‏كرديد؟
از صبح تا عصر سر كلاس بوديم. وسط خوابگاه كه به صورت سالن بزرگى بود دستشويى قرار داشت، عين سربازخانه.

چه مواقعى به خانه سر مى‏زديد؟
تا اصفهان راه دورى بود و ماهى يكى‏دوبار مادر و خواهرم از تهران مخفيانه به ديدنم مى‏آمدند. از مدير مدرسه اجازه مى‏گرفتند و با او مشكلى نبود. بيشتر با پدرم مشكل داشتند. اين مسئله تأثير معكوس داشت چون ديربه‏دير مى‏آمدند، سعى مى‏كردند آن را جبران كنند و پيش از حد مرا لوس مى‏كردند. بعد در يك جا رهايت مى‏كردند و بيشتر عذاب مى‏كشيدى.

چه مدت در اين شبانه‏روزى بوديد؟
به سال نكشيد. سه‏چهار ماهى ماندم. دل‏درد گرفتم و گفتند از آب اصفهان است و مرا به تهران آوردند. در تهران به خانه ممنوع‏الورود بودم و مرا به مدرسه شبانه‏روزى آرمان كه در حسن‏آباد بود گذاشتند و آنجا فاجعه بود. فرانسويها باز چيزكى سرشان مى‏شد، ولى اينها هيچ سرشان نمى‏شد. بيشتر بچه‏هايى كه آنجا بودند پدرومادرشان در سانحه كشته شده بودند و چون متموّل بودند اقوام از پول خودشان استفاده مى‏كردند و آنها را آن‏جا مى‏گذاشتند. وحشتناك بود. در مدرسۀ فرانسويها در اصفهان تا حدى بعضى مسائل رعايت مى‏شد، ولى اين‏جا فاجعه بود. مدير پولى گرفته بود و يك مشت بچه را آن‏جا پذيرفته بود و خيلى از مربيان براى شيفت شب حاضر نبودند آنجا بمانند. آن عده كه روز كار مى‏كردند شب مى‏رفتند خانه و آنجا در واقع مثل زندان بود. آن‏جا را با ارعاب اداره مى‏كردند. يك بار كسى كه شب آنجا سرپرست بود با كليد به سر يكى از بچه‏ها زد و سرش شكست. من تا حدى لوس بودم و كوكو نمى‏خوردم.  يك بار به زور كوكو را توى حلقم كرد. با كسى شوخى نداشت.  تا ده سالگى در آن‏جا بودم.  وقتى پدرم فوت كرد، به خانه برگشتم.

يعنى دورۀ شادى‏ات با فوت پدر شروع شد؟
دوره انتقام‏گرفتنم شروع شد. فاصله سنى من با كوچكترين خواهرم 18 سال بود. خيلى ته‏تغارى بودم. حالا گاهى فكر مى‏كنم كه زندگى عادى و توى كوچه بازى‏كردن و با دوچرخه زمين‏خوردن هم تجربه‏اى است كه اگر فراهم نشود جايش خالى مى‏ماند. البته همه چيز شبانه‏روزى را نمى‏شود رد كرد. بعضى جنبه‏هاى خوب هم داشت.

بعد مرا به انگلستان فرستادند. در آن‏جا مرا به پانسيونى بردند كه خانمى اسكاتلندی به نام ساترلند آن را اداره مى‏كرد. از همه كشورها مى‏آمدند و او براى بچه‏ها مدرسة شبانه‏روزى پيدا مى‏كرد. در واقع سرپرست بچه‏ها در انگلستان بود و تعطيلات عيد پاك يا تعطيلات كريسمس كه نمى‏توانستى به كشورت برگردى پيش او مى‏رفتى.

چند نفر بوديد؟
بيست‏سى نفر. اين خانم قصر روديارد كيپلينگ را اجاره كرده بود، به شكلى كه آنجا را حفظ كند. از بخشى از قصر استفاده شخصى مى‏كرد و بقيه را به شكل موزه در آورده بود. در واقع مهمان‏پذير بود و مهمانانش دانش‏آموزانى از كشورهاى مختلف بودند. ولى اگر بچه‏اى مشكل داشت، او با پدر و مادرش تماس مى‏گرفت. مثلاً اگر بچه علاقه داشت به اسكى برود، او از والدين مى‏پرسيد كه راضى هستند تجهيزات اسكى بخرند يا نه.

از نظر انضباطى پانسيون براى محصّل ايرانى چطور بود؟
پانسيونْ دوران فراغت بود. سختگيرىِ مدرسه شبانه‏روزى را نداشت. مثلاً مى‏توانستى از صبحانه صرف‏نظر كنى و تا ساعت ده بخوابى. البته آن موقع به فكر ما خطور نمى‏كرد كه تا ساعت 10 يا 11 صبح بخوابيم. در تعطيلات آزادى بيشترى مى‏دادند. از شبانه‏روزى فرار كردم و رفتم پيش يكى از اقوام ولى ايشان گفت من خيلى پير شده‏ام و مرا فرستادند پيش خانم ميراسكندرى كه ايرانى بود و با فرهنگ من نزديك‏تر بود. هفده ساله بودم كه وارد لندن شدم. در لندن صبح مى‏رفتيم بيرون و عصر مى‏آمديم. در واقع خودمان خيلى رعايت مى‏كرديم. بيش از حد نجيب بوديم. در آن زمان به پدر و مادرمان 'تو` نمى‏گفتيم.

پانسيون در چندسالگى تمام شد؟
هيجده سالم كه شد اجازه داشتم مستقلاً خانه اجاره كنم.
 

 

 
2.
ويدا   ب.


تجربۀ من خيلى متفاوت بود. فكر مى‏كنم بچه‏هاى كوچك خيلى زجر مى‏كشند و سن بچه‏ها براى تحمل آن ديسپلين كم است. ايران كه بودم به مدرسه فرانسوىِ رازى و قبلش مدرسه مانيكا مى‏رفتم. دائى‏ام در لندن بود و ايشان اصرار داشتند كه خانواده ما به انگلستان برود. من بچه كوچك خانواده بودم و خواهر بزرگم كه مدرسه خوارزمى مى‏رفت هميشه شاگرد اول بود. دايى‏ام گفت حيف است كه اين‏جا باشد. ايشان رفت آنجا بعد خواهر دوم رفت، و بعد من رفتم. در پانزده‏سالگى كه كلاس نهم را تمام كردم رفتم پانسيون انگليسى براى مرحله اولِوِل و اِلِوِل. خيلى خوشحال بودم كه همان مرحله‏اى كه خواهرانم طى كردند من هم دارم طى مى‏كنم و هميشه حالت رقابت بين ما بود. روز اولى كه رفتم پانسيون، همه گريه مى‏كردند و غمزده بودند. ولى براى من آن موقع يادگرفتنِ زبان انگليسى خيلى مهم بود چون پدر ما انگليسى صحبت مى‏كرد. نمى‏گويم همه چيز مطلوب بود ولى برايم جالب بود كه مسائل جديد را تجربه كنم. در آن مدت هر روزش براى من تجربه بود، چون با افراد مختلف و فرهنگهاى مختلف آشنا مى‏شدم.

چند سال در پانسيون بوديد؟
از پانزده تا هجده‏سالگى.


لطمۀ  روحى به شما وارد نشد؟
همه دوستانم در سال دوم از اين محيط فرارى شدند ولى من از زندگى تكرارى خسته مى‏شدم و محيط جديد برايم خيلى جالب بود. سال آخرى كه در آمريكا بودم برايم خيلى ناراحت‏كننده بود و دوست داشتم چيز جديدى برايم اتفاق بيافتد. من از آن‏جا خاطرات خوبى دارم. صبح‏ها هميشه منتظر صداى زنگ بزرگ بودم. يك معلم كشيش داشتيم كه قدرى شل‏وول بود. بچه‏ها هميشه دستش مى‏انداختند. يا يك دختر خانم ايرلندى كاتوليك بود و يك پوستر بزرگ از ارتش آزاديبخش ايرلند آن‏جا گذاشته بود و هميشه از آنها طرفدارى مى‏كرد. بچه‏ها شيطنت مى‏كردند، گچ روى صندلى مى‏ريختند تا معلم بنشيند روى صندلى و آنها بخندند. يادم است يك‏بار سر ميز غذا دسر مى‏خورديم. من با قاشق دسر مى‏خوردم. مديرمان از آن بالا صدا كرد: ''وقتى دسر مى‏خورى فراموش نكن كه چنگال دستت باشد.`` علاقه داشت حالت مسيحيت در ما به وجود بياورد. ما را كليسا مى‏بردند.

بچه‏ها از جاهاى مختلف آمده بودند. مثلا از لبنان، گويان، بچه‏هاى انگليسى كه پدرومادرشان از هم جدا شده بودند، خانواده‏هايى كه از هم پاشيده بود. بچه‏هاى كوچك از چنين جاهايى مى‏آمدند و روى آنها خيلى اثر مى‏گذاشت چون آن انضباط شديد مثل محبّت مادر نبود. معلمى كه با بيست نفر سروكار داشت با مادر فرق داشت. خاطرات خوبى از پانسيون در پانزده‏سالگى دارم. امروز پسرم پرسيد كجا مى‏روى؟ گفتم مصاحبه‏اى است در مورد پانسيون. گفت من را به پانسيون مى‏فرستى؟ گفتم الان زود است. گفت خيلى سخت است؟

در اين سن مسئله مذهب پيش مى‏آيد. من زرتشتى هستم و بچه من در محيطى است كه همه مسلمان هستند. يعنى وقتى به مهد مى‏رفت دائما از من مى‏پرسيد 'مامان اين زرتشتى است يا مسيحى‏`، و برايش مسئله مهمى بود. چيزهايى از لحاظ روان‏شناسى خيلى مهم است. پسرها با دخترها خيلى تفاوت دارند. با چيزهايى كه مى‏شنوم، فكر مى‏كنم پانسيون پسرها جاى سخت و وحشتناكى است.

فرزندتان را به شبانه‏روزى مى‏فرستيد؟
پسرم، مثل من، عاشق تجربه‏كردن است. به‏عنوان يك تجربه فشرده براى يك سال جالب است و با يك فرهنگ ديگر از نزديك آشنا مى‏شود. اما يك خانم ايرانى كه در همان پانسيون من بود به‏قدرى از آنجا متنفر شده بود كه نمى‏خواست حرفش را بزند. مى‏گفت مى‏خواهد از اين محيط در برود. اصلاً نمى‏توانست تحمل كند و به ايران برگشت. يكى از دوستان ما را كه پسرى بود بسيار شاد در سيزده‏سالگى به شبانه‏روزى فرستادند و حالا در چهل‏سالگى دچار افسردگيهايى است كه از همان زمان دچارش شد. بايد موردبه‏مورد بررسى كرد.
 

 

   
3.
مهرداد مهندسان

كِي  به شبانه‏روزى رفتيد؟
در سال 1339 در نوزده‏سالگى به خارج رفتم. انگلستان و اروپا براى من ناشناخته نبود. پدرم جزو اولين گروه دانشجويانى بود كه در سال 1306 به فرانسه اعزام شدند. بعد از بازگشت به ايران چون نظامى بود مرا به مدرسه سن‏لوئى فرستاد. در اداره مخابرات ارتش كار مى‏كرد و در دانشكده افسرى هم درس مى‏داد. بيش از همقطارانش كه تمام روز در پادگان بودند و شب به مجالس عيش‏ونوش مى‏رفتند وقت آزاد داشت. به خانه كه مى‏آمد به ما درس زبان فرانسه مى‏داد (به ژنرال دوگل هم بسيار علاقه داشت). بيشتر بستگان ما در خارج از كشور زندگى مى‏كردند و من هم به انگلستان رفتم. بعضى مدارس آن كشور شبانه‏روزى و مختلط است و در بعضى از اين مدرسه‏ها وقتى بچه به دنيا مى‏آيد اسمش را مى‏نويسند تا در سن پانزده‏سالگى به آنجا برود. مدرسه من نيمه‏نظامى بود. در 1960 وارد مدرسه‏اى شدم كه قرار بود ما را جنتلمن بار بياورد. سه‏چهار نفري خارجى بوديم. اكثر بچه‏ها انگليسى بودند و پدرشان افسر عاليرتبه، فرماندار، مدير و ادارى بود. مدرسه شبانه‏روزى خيلى سخت بود.

مدرسه روش نظامى داشت؟
همين طور بود، ولى هيچ‏وقت احساس نمى‏كردم چون ايرانى‏ام حقّم پامال مى‏شود. احترام هميشه متقابل بود. هفته اول آداب سفره و غذاخوردن ياد مى‏دادند: چه وقت از كارد و چنگال استفاده كنيم، چه جورى چاى و قهوه بخوريم. كلاسهاى هنر و موسيقى و رقص داشتيم. به ما تفهيم مى‏كردند كه بايد انسانهاى فداكارى باشيم، يعنى يك حالت ناسيوناليستى ايجاد مى‏كردند. در مورد تاريخ بريتانيا، خيلى خوب درس مى‏دادند. در مورد فتوحات لرد نلسون صحبت مى‏كردند، در مورد سخنان چرچيل صحبت مى‏كردند.

به من ياد دادند مسائلى را كه در زندگى پيش مى‏آمد تحمل كنم و روى پاى خودم بايستم، بتوانم تصميم بگيرم چه رشته‏اى بخوانم و چه جور زندگى كنم.

چند سال آن‏جا بوديد؟
دوازده سال، تا 1353.

فرزندتان را به شبانه‏روزى مى‏فرستيد؟
پسر من سال ديگر دندانپزشك مى‏شود. اما فكر مى‏كنم كسانى بايد شبانه‏روزى بروند كه از لحاظ فكرى آمادگى دارند نه بچه‏هايى كه در خانه لوس بوده‏اند و در آن‏جا ضربه مى‏خورند. به‏نظر من شبانه‏روزى رفتن براى هر بچه‏اى صلاح نيست. در آن موقع چشم و همچشمى بود. بچه‏هاى خانواده‏هايى كه از هم گسيخته بودند يا بچه‏هايى را كه قابل كنترل نبودند به شبانه‏روزى مى‏فرستادند. بچه‏هاى ايرانى در شبانه‏روزى هرز رفتند، ولى بچه‏هايى كه ديپلم گرفتند و رفتند بيشتر موفق بودند. براى من شخصاً مثبت بود ولى اگر از من بپرسند خوب است، مى‏گويم نه.

امروزه كسى بچه‏اش را به شبانه‏روزى مى‏فرستد؟
حالا ديگر شرايط عوض شده. خانواده‏هايى به خارج از كشور مهاجرت كرده‏اند و ديگر نيازى ندارند كه بچه‏شان را به شبانه‏روزى بفرستند.
 

 

  
4.
اسداللَّه موسوى ماكوئى‏
معاون دبيرستان البرز و سرپرست شبانه‏روزى آن از 1323 تا 1357

 

شاگردان ما مى‏توانستند فقط دو ساعت را بيرون از محيط شبانه‏روزى بگذرانند: دو و نيم تا پنج، و سه و نيم تا چهار و نيم بعد از ظهر. در هر نوبت براى خروج بايد اجازه‏نامه دريافت مى‏كردند. بعد از ظهر پنج‏شنبه تا عصر جمعه افرادى كه در بدو ورود اولياى آنان در قرارداد رسمى اجازه مرخصى داده بودند مى‏توانستند مرخص بگيرند و در اين حال، در صورت داشتن تمايل به مرخصى به منظور رفتن به منزل خويشان خود براى آنان پروانه مرخصى (از ساعت 2/5 عصر پنج‏شنبه تا 5/5 بعد از ظهر جمعه) صادر مى‏شد. عده‏اى از محصلين طبق دستور پدرشان بايد با همراه از شبانه‏روزى بيرون مى‏رفتند و افرادى هم كه طبق نظر اولياى خود شخصاً اجازه خروج از شبانه‏روزى را داشتند با دريافت مرخصى خارج مى‏شدند.

محصلانى كه در شبانه‏روزى ثبت‏نام مى‏كردند دو دسته بودند: يك دسته شهرستانى‏هايى كه از سرخس تا خرمشهر و از ماكو تا چابهار به شبانه‏روزى وارد مى‏شدند. اينان اكثراً كسانى بودند كه وسيله تحصيل در شهرستان آنها وجود نداشت، يعنى شهر آنها فاقد دوره دبيرستان بود. دسته دوم تهرانى‏ها بودند كه اغلب به علت مسائل خانوادگى شبانه‏روزى را به قدوم خود مزيّن مى‏فرمودند. مثلا پدر مرحوم شده بود، مادر يا قصد ازدواج داشت يا قادر به اداره كردن فرزندش نبود و يا اينكه پدر، مادر بچه‏ها را (به علت فوت يا طلاق) از دست داده بود و قصد تجديد فراش داشت كه وجود فرزند مانع مى‏شد. البته تعدادى بيشترى نيز براى تربيت بهتر و تحصيل خوب وارد شبانه‏روزى مى‏شدند. بدين‏ترتيب شبانه‏روزى، حلاّل بعضى مشكلات خانواده‏ها بود.
 

آب مصرفى محصلين شبانه‏روزى البرز از آب كرج (بلوار كشاورز فعلى) تامين مى‏شد. پخت وپز، نظافت، وضو، رختشويى، باغبانى با آب كرج بود. از آنجا كه تهران در چند سال اول فاقد لوله‏كشى بود، تهيه آب در هر شرايطى حائز اهميت فراوان بود. ولى آب آشاميدنى شبانه‏روزى و دبيرستان البرز از قنات سفارت انگليس كه مظهر آن در محوطه شبانه‏روزى بود به وسيله دو نفر سقا با مشك (يكى براى دبيرستان و ديگرى جهت شبانه‏روزى) تهيه مى‏شد. روزى اطلاع دادند آبِ انبارها تمام شده. با سر ميراب و ميرآب تماس گرفتيم و تقاضا كرديم اجازه فرماييد از نهر كرج براى پركردن آب‏انبارها استفاده نماييم. جواب منفى بود و اصرار و تقاضا و ... در آنها اثر نداشت. به ناچار با شهردار تهران تماس گرفته شد و به ايشان گفته شد 200 نفر محصل در شبانه‏روزى زندگى مى‏كنند و در حال حاضر آبى در انبارها موجود نيست. سرميرآب هم حاضر به همكارى نمى‏باشد. شهردار فرموده بودند آب انبار ديگر بسازيد و گوشى تلفن را گذاشته بود.

سرپرست شبانه‏روزى به‏ناچار دستور داد سوت بكشند و محصلين را به خط كنند. چهل نفر از ورزشكاران انتخاب شدند، از كوچه پشت شبانه‏روزى، يعنى كوچه رشت، به فواصل معين ايستادند و پس از رسيدن به نهر (بلوار كشاورز) چهار نفر از ورزشكاران ورزيده دست و پاى سر ميرآب را گرفته جلو نهر قرار دادند و آب را به طرف شبانه‏روزى روان ساختند. به محض رسيدن آب به انبار شبانه‏روزى، سر ميرآب را آزاد ساختند و آب انبار پر شد.

از آن تاريخ به بعد، هر وقت آب لازم شد پيغام مى‏داديم آب مى‏دهيد يا بياييم؛ جواب مثبت بود. پرواضح است اين رويه در خور شأن مربى دلسوز نبود، ولى از ناچارى اين عمل انجام گرفت. اين قضيه رياست دبيرستان البرز و سرپرست شبانه‏روزى را وادار به كار اساسى براى تهيه آب نمود كه نتيجه آن حفر چاه عميق در محوطه شبانه‏روزى البرز بود.

مدتى پلو خشك و ناكافى بود. اين مسئله معمايى شده بود. پس از مطالعه تمام جهات و جوانب، مقصر اصلى پيدا شد و آن آشپز قديمى زمان مرحوم دكتر جردن بود كه بر اثر تحريك بعضى از عوامل به منظور مخالفت با سرپرست جديد (يعنى اين نگارنده) برنج را خشك و ناكافى از كار در مى‏آورد؛ تخم‏مرغ‏ها نيز مدام كوچك‏تر مى‏شدند.

با توجه به سابقه خدمت آشپز در وپخت‏وپز خوراك حدود سيصد نفر، در صدد تشويق او برآمدم تا وادار به‏همكارى شود. مبلغى به حقوقش اضافه كردم، سپس جشنى به افتخار چهل سال خدمت او ترتيب داديم.

اين جشن و هدايا استاد آشپزپاشى را منقلب كرد و او را وادار نمود كه اسرار را فاش نمايد. استاد اعتراف كرد كه ''تحت تلقينات و وعده‏هاى دانشجويانى كه شما به شبانه‏روزى راه نداديد و يكى دو نفر از كارمندان، قرار بر اين شد كه با خراب پختن غذا، محصلين را وادار به طغيان كنيم تا جنابعالى دست از اداره شبانه‏روزى برداريد. لذا من در صدد برآمدم با آنان همراهى و همكارى كنم و اينك سخت پشيمان و وجداناً ناراحت هستم.``
 

 

 
5.
دكتر حميدرضا شفيع‏پور
دانش‏آموز و ساكن شبانه‏روزى دبيرستان البرز از 1340 تا 45

ساكنان شبانه‏روزى البرز غالباً از شهرهاى ديگر مى‏آمدند، اما گاهى پدر و مادرهاى تهرانى هم صلاح مى‏ديدند كه فرزندان خود را در شبانه‏روزى بگذارند تا آنها را باانضباط بار بياورند. بارها پيش مى‏آمد كه سه برادر به دنبال هم در شبانه‏روزى زندگى مى‏كردند.

شبانه‏روزى داراى مقررات و انضباط شديدى بود كه همه‏كس نمى‏توانست آن را تحمل كند. چه بسا شاگردانى در پايان سال، يا حتى در نيمه راه سال اول، شبانه‏روزى را رها مى‏كردند.

شبانه‏روزى به‏تدريج گسترش يافت و از آنچه در زمان دكتر جردن بود مجهزتر شد. آنها كه در زمانهاى قديم در شبانه‏روزى بودند به‏ياد مى‏آورند كه از داشتن وسايل گرم‏كننده و خنك‏كننده محروم بودند. تنها وسيله گرم‏كننده، بخارى ذغال‏سنگى يا نفتى بود و همواره بيم آن مى‏رفت كه با شيطنت بچه‏ها حادثه ناگوارى رخ دهد و شبانه‏روزى به آتش كشيده شود. بنابراين در زمستان از كيف آب گرم استفاده مى‏كردند كه بعد از شام در تخت خود قرار مى‏دادند و لباس گرم هم مى‏پوشيدند تا سرماى 15 درجه زير صفر شبهاى تهران را تحمل كنند.

غذاى شبانه‏روزى البته به اندازه دست‏پخت مادر لذيذ نبود، اما بچه‏ها عاشق محيط گرم و صميمى شبانه‏روزى بودند. من در دو سال آخر تحصيل با اينكه خانواده‏ام از رفسنجان به تهران آمده بودند، شبانه‏روزى را ترجيح مى‏دادم و به آن عادت كرده بودم.

بچه‏ها هر روز صبح يك ساعت ورزش صبحگاهى مى‏كردند. ناهار ساعت دوازده‏ونيم و بعد از كلاسهاى بعدازظهر، عصرانه نان و پنير داده مى‏شد. ساعت شش ساعتِ شروع مطالعه بود. شاگردان دوره اول، كه در خوابگاه عمومى بودند، در سالن مطالعه، و شاگردان دوره دوم در اتاقهاى سه يا چهارنفره خود درس مى‏خواندند. مطالعه اجبارى بود و حضور و غياب جدى داشت. پس از شام، بچه‏ها به كارهاى شخصى خود مى‏پرداختند يإ؛ درس مى‏خواندند. طبق شماره‏اى كه اول هر سال به دانش‏آموز داده مى‏شد، هر نفر دوبار در هفته برنامه لباسشويى داشت.

ساعت ده زمان خواب بود و سكوت كامل. بچه‏ها غالباً پس از شام به بازيهاى دوستانه و گاهى هم شيطنت مى‏پرداختند. شبى، تختخوابِ ارشد يك خوابگاه گم شد. پس از جستجوى فراوان معلوم شد كه بچه‏ها فنر تخت را جدا كرده و روى تخت يكى از بچه‏ها كه شاگرد مرتب و درسخوانى هم بود، گذاشته بودند. پايه‏هاى آن را هم زير تخت ديگرى قايم كرده بودند. موضوع با خنده و شادى خاتمه يافت.

خروج از شبانه‏روزى، مستلزم اجازه كتبى و حضور ولى دانش‏آموز بود و حتى براى روزهاى تعطيل نيز بايد يك نفر از اقوام يا ولى او مراجعه كند و شاگرد را ببرد. در شبانه‏روزى كه يك خانواده بزرگ 250 نفرى بود، روح صميميت و دوستى عميق بين بچه‏ها حاكم بود و كمتر ديده مى‏شد كه بچه‏ها دعوا يا انتقام‏جويى كنند. بسيارى از آنها امروز دوستانى بسيار صميمى‏اند.

شبانه‏روزى به ما درس استقلال شخصى و اتكا به خود داد. مى‏ديديم كه ديگر كسى مانند پدر و مادر در اطرافمان نيست كه از ما نگهدارى كند و ما بايد گليم خودمان را از آب بكشيم و مشكلاتمان را خودمان حل كنيم. شبانه‏روزى شخص را سختى‏كش و سرد و گرم چشيده بار مى‏آورد و به او درس تنازع‏بقا مى‏آموخت. اگر ضعيف و كم‏رو و خجالتى بودى بايد با طرح دوستى با ديگران و ايجاد رابطه اجتماعى، مشكلاتت را حل مى كردى. البته مسئولان و مربيان مواظب بچه‏ها بودند و نمى‏گذاشتند به كسى ظلم شود و شاگرد قلدر و زورگويى به افراد ضعيف آزار برساند.

رنج و دورى از خانواده و موطن اصلى هميشه بچه‏ها را آزار مى‏داد، اما ما فقط به قبولى دبيرستان فكر نمى‏كرديم و چشم‏انداز قبولى در كنكور دانشگاه قوت قلب ما بود. نمرات درسى شاگردان مرتب كنترل مى‏شد و نمره‏هاى بالا، جايزه سينما؛ نمره‏هاى متوسط، نوشابه و نمره‏هاى ضعيف ابتدا تذكر و گاهى تنبيه به‏همراه داشت. همه‏چيز تحت نظارت مستمر مسئولان بود. برنامه‏هاى هنرى از قبيل موسيقى، تئاتر، نقاشى و غيره نيز در جشنها اجرا مى‏شد.

آنچه واقعاً از شبانه‏روزى و مسئولان آن آموختيم حس اعتماد به‏نفس، استقلال و اتكا به‏خود، احساس مسئوليت نسبت به ديگران، علاقه به پيشرفت و رسيدن به مدارج عالى و پرورش تن و روان بود. در آن‏جا نه تنها درسهاى عادى مدرسه، بلكه آداب غذاخوردن، معاشرت با ديگران و ساير امور زندگى را مى‏آموختند و همه اين مطالب را مسئولان شبانه‏روزى با صميميت و گاهى با خشونت آميخته با مهر و محبت ياد مى‏دادند.

در شبانه‏روزى همه يكسان بودند و هيچ‏كس بر ديگرى برترى نداشت، جز آن كسى كه درس‏خوان‏تر و باادب‏تر بود. از سراسر ايران از هر قوم و قبيله‏اى در آن‏جا زندگى مى‏كردند. پذيرش در شبانه‏روزى هيچ شرطى نداشت و حتى بعضى شاگردان بى‏بضاعت، بى‏آن‏كه ديگران پى‏ببرند، مجانى پذيرفته مى‏شدند. افرادى كه در بعضى دروس ضعيف بودند، تقويت مى‏شدند تا به ساير دانش‏آموزان برسند.

بهترين سالهاى عمرم را با دوستان صميمى در دبيرستان و شبانه‏روزى البرز گذرانده‏ام.

* شمارۀ هشتم، خرداد 1379
 

  يادهايي از كالج البرز

 

 

 

editor@lawhmag.com

 mGhaed@lawhmag.com  

نقل مطالب اين سايت با ذكر ماخذ يا با لينك آزاد است.

X