صفحۀ‌ اول    مقاله / گفتگو/ گفتار            فهرست مطالب سرمقاله ها

 آرشيو 

   سرمقاله

 

              شمارۀ‌ چهارم    فروردين 1378

    

 سكوتِ  كركننده و نجواهاى رعدآسا

    

  بس دير همى زايد آبستن خاك آرى‏

دشوار بود زادن، نطفه ‏ستدن آسان

                   خاقانى، قصيده ايوان مدائن‏

 

 گر صبر بد انسان را اندر دل و جان لَختى‏

مجنون نشدى مجنون، ليلى نشدى ليلى

فرهاد كه صبرش بود كـُه چون كُه بستان كَـنـْد

  هرچند كه ‏خود مى ‏گفت‏''من ‏خسته شدم خيلى"

                          ذبيح بهروز، جيجك عليشاه

 

در دهۀ  1360 كه كار مطبوعات از جهاتى دشوارتر از امروز بود و نشريات غالباً با مجوّز تك ‏شماره منتشر مى ‏شدند، اين مضامين كراراً در سرمقاله ‏ها ديده مى ‏شد:  اول، كه بهاى كاغذ به حد دهشت‏ انگيزى بالا رفته و ديگر بس است؛  دوم، كه ما از فراز و نشيب راه نمى ‏هراسيم و هر طور شده به وظيفۀ خويش در انتشار اين نشريه متعهد خواهيم ماند.  امروز كه بهاى كاغذ و غيره از مرز وحشت و دهشت مى‏ گذرد و رو به وادى حيرت و نفرت دارد، اين مضمون كمتر شنيده مى‏ شود.  شايد چون ارباب جرايد به ‏عيان مى ‏بينند كه انتشار هيچ نشريه ‏اى وظيفۀ تاريخى كسى نيست، بلكه عملى است داوطلبانه و ناشى از اين ضرورت كه هركس قرار است شغلى داشته باشد. اگر شما از اين فراز و نشيب بالا و پائين نرويد، يكى ديگر مى ‏رود.  شايد هم بهتر از شما برود.

اكنون، پس از گذشت ده سال، ارباب جرايد مى ‏بينند كه بقا در بازار نشر به ‏اندازۀ ستيهش در فرازونشيب و جنگيدن در سربالايى سهمگين است، از جمله چون دكه‏ هاى روزنامه ‏فروشى براى چند ده نشريه طراحى شده ‏اند، نه چند صدتا.  دشوارىِ بقا را دست‏كم نمى ‏گيريم.  مشت آهنين خطرى جدى است، اما تنها خطرى نيست كه مطبوعات را تهديد مى ‏كند.  راه رشد در همۀ زمينه ‏ها دشوار و پانخورده است و بايد هم راهى براى حركت يافت و هم آن راه را تسطيح كرد.  و رشد ناموزون، خود مسئله ‏اى است.  بسيارى از امتيازهايى كه براى نشر صادر مى‏ شود هرگز تحقق نمى ‏يابد و به ضرورت محدوديتى كه قانون تعيين كرده است پس از مدتى خودبه ‏خود باطل مى ‏شود.  از ميان آنها كه به ثمر مى ‏رسند شمارى‏ اندك ‏را بعداً با حكمِ محكمه مى ‏بندند.  در روزگاران پيش براى امتحان حساب ششم ابتدايى مسائلى داده مى ‏شد از اين قبيل كه، چنانچه از شير حوضى اين مقدار آب در دقيقه به داخل آن بريزد و از زيرآب آن اين مقدار آب در دقيقه بيرون برود، معين كنيد اين حوض پس از چند ساعت پر مى‏ شود.  نزد ناظرى منطقى، بهترين كار مى‏ توانست اين باشد كه اول زيرآب را ببندند و بعد محاسبه كنند كه حوض در چه مدت پر خواهد شد.  اما چنين ناظرى از اين معنى غفلت مى ‏ورزد:  حوض اگر زيرآب نداشت، سواد محصل چگونه محك مى‏ خورْد؟  آزمونها، چه الهى و چه بشرى، بسيارند.  يكى از آنها، اين است كه يك‏جا امتياز بدهند و يك جا تعطيل كنند تا طاقت انسان سنجيده شود و ضخامت پوست او در نتيجۀ سرد و گرم روزگار افزون گردد.

رسم است كه به فرد سوگوار به‏ عنوان تسليت مى ‏گويند "غم آخرتان باشد".  اين نگارنده تاكنون در مجالس ترحيم و تدفين دست ‏كم سه نشريه صاحب ‏عزا  ــــ معاندان مى ‏توانند بگويند شريك جرم ــــ ‏بوده است.  با اين همه، ترجيح مى ‏دهد كه هيچ توقيفى غم آخرش نباشد و سير افتتاح و انتشار و تعطيل، به‏ عنوان بخشى از بازى زندگانى و گردش روزگار، همچنان ادامه يابد.  هرجا نشريه تعطيل ‏كردن دشوار باشد، نشريه راه‏ انداختن دشوارتر است.  ما از سيستم توزيعى كه در دكۀ‌ سيگار و آدامس‏ فروشى چند نسخه از مجله را مى ‏گيرند، در گوشه‏ اى مى‏ اندازند و چرك و چروك پس مى ‏دهند به ‏فغانيم.   ناشر خرده‏ پاى فرنگى اساساً جرئت نمى ‏كند با سيستم توزيع پيشرفتۀ‌ كشورش وارد مذاكره شود، چون بايد چيزى هم دستى بدهد.

با تمام اين تفاصيل، مطبوعات يوميۀ ايران بايد نه تنها فضاى سياسى، كه چهارچوب تنگ بازار را هم گسترش بدهند.  نه اين تعداد خواننده براى رشد اين تعداد روزنامه كافى است، نه سيستم توزيع و نه درآمد آگهى.  ادامۀ حضور و افزايش تعداد روزنامه ‏ها تا حدى به مرحمت خوانندگانى است كه هم مقالۀ مجّانى براى آنها مى ‏فرستند و هم روزنامه‏ ها را به ‏روش تطبيقى مى‏ خوانند تا ببينند از اين نطق يا آن مطلب در كدامشان يك واو جاافتاده و كدام روزنامه سخنان چه كسى را بيشتر تحريف كرده است.  رفته ‏رفته بايد بازار بزرگترى فراهم شود و ايجاد بازار بزرگتر چند راه دارد:  جنجال (چه از نوع ناموسى‏   ــــ كه در اين‏ جا مطرح نيست ــــ ‏و چه سياسى)، متنوع و مفرح نوشتن، نسخه ‏هاى هر شهر را در همان‏ جا چاپ ‏كردن (با هواپيما روزنامه از اين شهر به آن شهر بردن واقعاً كارى است تجمّّلى و منسوخ در تمام جهان، مگر به لحاظ اعتبار و با تحمل ضرر)، و بالا بردن نرخ آگهى.

سياست رسمى در ايران در اين جهت است كه سرانۀ توليد و توزيع مطبوعات به حد يك نسخه براى هر ده نفر برسد.  اما از گوشه و كنار، حتى از زبان برخى مدافعان ترقّى و اصلاحات، مى ‏شنويم كه اين همه نشريه لازم نيست و شمار كوچكترى از نشريات كفايت مى ‏كند.  در چنين بحثى، آزادى مطبوعات، نه به ‏معنى آزادى و تنوع نشريات بلكه صِرفاً آزادى تعداد اندكى نشريه دانسته مى‏ شود.  يعنى لازم نيست ده يا صد نشريه موضوعها را از ديدگاههايى متفاوت ببينند؛  حتى يك نشريه هم اگر ''حقيقت‏`` را بنويسد براى جامعه كافى است.  در اين طرز تلقى، فراموش مى ‏شود كه وظيفۀ مطبوعات انعكاس طرز فكرهاى مختلف است، نه رسيدن به ''حقيقتى‏`` غايى كه جا براى بحث باقى نگذارد.  اگر قرار بر كشف و اعلام چنين حقيقت جهانشمولى باشد، بى ‏ترديد همان نظر رسمى، يعنى نظر نيرومندترين افراد از نظر قدرت اقتصادى و سياسى است.  بنابراين، مدافع آزادى مطبوعات بودن اما به تعدد و كثرت نشريات خرده ‏گرفتن در حكم جمع ‏اضداد است. عبيد زاكانى مى ‏نويسد همشهرى قزوينى ‏اش كه عازم جنگ بود كمان مى ‏بُرد بدون تير.  وقتي پرسيدند با اين كمان بى ‏تير چه خواهد كرد،‌ گفت تيرهايى را كه از آن سو مى‏ آيد برمى ‏دارد و به سوى دشمنان پرتاب مى ‏كند.  گفتند شايد از آن طرف تيرى نرسد. قزوينى گفت: در آن صورت يعنى جنگى نيست.

مطبوعات آزاد كه اين همه سنگ آن را به سينه مى ‏زنند يعنى آزادى ِ مطبوعات جنجالى، به ‏اضافه اقليتى كوچك از مطبوعات جدى.  در تمام كشورهاى جهان، چه پيشرفته و چه غير آن، وضع بر همين منوال است.  بايد وجود بخش اول را تحمّل كرد و چراغ بخش دوم را روشن نگه ‏داشت.

 

آبان ماه سال 1377 دانشگاه علوم پزشكى تهران بانى برپايىِ نمايشگاهى از نشريات دانشجويى سراسر كشور شد.  دانشجويان پزشكى در همۀ دورانها در روزنامه ‏نگارىِ ِ دانشجويى از پيشتازان بوده ‏اند.  دلايل بسيارى مى ‏توان براى اين علاقه و مهارت يافت.  يكى اينكه دانشجويان پزشكى سالهاى بيشترى درس مى ‏خوانند و سن و سابقه به آنها مجال رسيدن به حدى بالاترى از پختگى مى ‏دهد.  همان چهار يا پنج سالى كه بيش از سايرين در دانشگاه هستند يعنى از نيمۀ دهۀ بيست ‏سالگى مى ‏گذرند.  نشريات دانشجويان پزشكى معمولاً در شمار جرايدى ‏اند كه مى ‏توان آنها را در كنار جرايد حرفه ‏اى در آرشيوهاى شخصى حفظ كرد و بعدها همچنان ورق زد.

بسيارى چيزهاى مى ‏توانند از آنچه هستند دست‏ كم تا حدى بهتر شوند.  هم دانشگاه ما و هم مطبوعات ما مى‏ توانند بهتر از اين باشند كه هستند.  نويسندۀ امروزِ روزنامۀ دانشجويى روزنامه‏ نگار حرفه ‏اىِ فرداست.  نيروي فكرىِ امروزِ دانشگاه مطبوعات فردا را بهتر خواهد كرد. نشريۀ دانشگاهى را مى ‏توان تمرينى در دستيابى به افقى گسترده‏ تر در طرز نگاه ‏كردن به مطبوعات دانست، افقى كه كشف آن از خلال ستونهاى مطبوعات بازارى ميسر نيست.

سطح كلى مطبوعات غرب، نسبت به فرهنگ كشورهايى كه پرورنده بيشترين و بهترين دانشگاههاى دنيا هستند، شايد نازل به ‏نظر برسد.  اما پشتوانۀ بهترين نشريات آنها دانشى است كه در دانشگاههاى آن كشورها تدريس مى ‏شود.  نويسندگانى كه از آن دانشگاهها بيرون آمده ‏اند براى خوانندگانى كه در همان دانشگاهها درس خواننده ‏اند مطالبى مى ‏نويسند كه نزد اكثريت بزرگ خوانندگان مطبوعات ممكن است كسالت ‏آور، نالازم و حتى بيهوده به ‏نظر برسد.  اما، حتى با وجود اين همه تلويزيون، همان مطبوعات وزين كه يك هزارم حجم مطبوعات را هم در اختيار ندارند، در نهايت، تعيين ‏كنندۀ بسيارى از جنبه‏ هاى افكار عمومى‏ اند.

روزنامه‏ نگارى ِ دانشجويى در همۀ موارد به روزنامه ‏نگار حرفه‏ اى شدن ختم نمى‏شود (در ايران، روزنامه ‏نگارى هنوز براى آدم درس‏خوان و درس‏ خوانده شغل مناسبى به حساب نمى ‏آيد). با اين همه، همچنان‏كه مدتى دلنگ ‏دلنگ كردن با ساز حتماً آدم را موسيقيدان نمى ‏كند، نشريۀ دانشجويى بيرون دادن هم ممكن است تنها تا اين حد به فرد كمك كند كه خوانندۀ تيزبين ‏ترى شود و در انتخاب براى خواندن و اعتماد كردن به اين نويسنده و آن روزنامه‏ نگار كمتر سرش كلاه برود. پس از دوره ‏اى سكوت كركننده در دانشگاهها، اكنون نجواهايى رعدآسا از پشت نرده‏ هاى آن به ‏گوش مى ‏رسد.  در تقسيم كار اجتماعى، دانشجويان در حكم همسرايان عمل مى ‏كنند:  نغمه ‏اى فولكلوريك كه از ميان مردم به دانشگاه مى ‏رسد، با يك فلوت و دو فلوت و يك صدا، دو صدا، ده صدا و صد صدا كه از ميان صفوف جوانان درس‏ خوانده بر مى‏ خيزد تبديل به غرشى مى‏ شود كه اجراى آن با طبل و شيپور ادامه مى‏ يابد و بار ديگر به جامعه بر مى ‏گردد و در همه جا تكرار مى ‏شود.  در همين زمينه، وزارت فرهنگ و آموزش عالى بانى ايجاد انجمنى براى نشريات دانشجويى شده كه شمار آنها در سراسر كشور از پانصد گذشته است.  تحول بسيار مهمى است كه كار كردن با انجمنى وزارتى اكنون خودبه‏ خود مايه بى‏ اعتبارى بين دانشجويان نباشد؛  يك نسل پيش بود. همچنان‏ كه نامزد شدن براى شوراهاى شهر و روستا اسم كسى را خراب نمى ‏كند؛ يك نسلِ پيش مى ‏كرد. هر دولتى وظيفه دارد قدرشناس و ثناگوىِ چنين حسن‏ ظنّى باشد و در حفظ اين اعتماد بكوشد.

 

در تيرماه سال 1330، در بحبوحۀ نبرد بر سر ملى شدن نفت، ليستى از حقوق‏ بگيران شركت نفت ايران و انگليس در خانۀ يكى از كارمندان آن به‏ نام ريچارد سِدان در تهران كشف شد.  تا مدتها پس از آن، گاه ‏و بي گاه فهرستى از اسامى رو مى ‏شد و ادعا مى ‏كردند تتمۀ آن ليست كذايى است.  امروز بار ديگر ليست و ليست ‏بازى مد روز شده و فهرست هايى متعدد از اسامى اشخاصى كه ادعا مى ‏شود در جايى از سوى كسانى مهر عنصر نامطلوب، يا شايد مهدورالدم، بر پيشانى ‏شان خورده است پخش مى ‏شود، با اين تفاوت كه در سال 1330 حضور در ليست سِدان اسباب سرشكستگى بود؛  در مورد ليست هاى امروزى لزوماً چنين نيست.

اندى وارهول، طراح فقيد آمريكايى، چند ده سال پيش اظهار نظر كرد كه با توجه به شتاب ‏گرفتن روند روابط عمومى و رونق دستگاههاى تبليغات و ستاره‏ سازى، در آينده هر فرد پانزده دقيقه فرصت خواهد داشت مشهور بماند، چون خيل عظيمى از منتظرانِ اشتهار در نوبتند.  در فاصلۀ سالهاى 1300 و 1333، دست ‏كم نيم دوجين از اهل قلم ‏ودوات، يا از سوى حكومت يا به دست گروههاى سياسى، كشته شدند.  اما فاصله‏ زمانىِ بين ليست سال 1330 را كه با ليست حكومت نظامى در پائيز 1357 و درآمدنِ ليست هاى اخير مقايسه كنيم، مى ‏بينيم فاصله ‏ها كاهش مى‏ يابد. با توجه به ضريب شتاب تبادل اطلاعات در آستانۀ قرن بيست و يكم، گرچه فاصله ‏زمانىِ تصفيه‏ هاى فيزيكى بسيار كمتر شده، هنوز با محدوديت پانزده‏ دقيقه ‏اىِ ِ وارهول فاصله داريم.  مى‏ توان انتظار داشت كه فاصلۀ دوره ‏هاى بحران و، به تبع آن، انتشار اين ‏گونه ليست ها كم ‏و كمتر شود.  در اين روندِ به ‏اصطلاح شتابنده (همانند سيستم كنونىِ تهيه و توزيع درجۀ دكترا) از شهرت يا بدنامىِ حاصل از اين ليست ها به عدۀ بيشترى سهمى عادلانه خواهد رسيد.

هرمان رورشاخ، روانپزشك سويسى، تمهيدى براى ارزيابىِ روحيۀ بيماران روانى ابداع كرد، بدين ‏قرار كه سنجشگر قطره‏اى جوهر را بين دو ورق كاغذ فشار مى‏ دهد تا لكه اي پهن ايجاد شود،‌ و از پرسش ‏شونده مى‏ خواهد در آن لكه تصاويرى بيابد و احساسش را دربارۀ آن تصاوير فرضى بيان كند.  در اجراى اين روش اعتقاد بر اين است كه از خلال آنچه فرد دربارۀ چيزهايى كه در آن لكه ''مى‏ بيند" به زبان مى‏ آورد مى‏ توان سرنخ‏هايى يافت براى دلمشغولى ‏هايش.

مى‌توان، به سياق شكسپير، پرسيد:  در فهرستى از يك مشت نام چه نهفته است؟  شايد معنايى بسيار كم و شايد هيچ.  اهميت ليست سياه هم، مانند تست رورشاخ، در نگاه بيننده و در چشمِ كسانى است كه يك مشت اسم را كنار هم مى‏ چينند، يا مى‏ خوانند.  ظاهراً منظور اين است كه نامزدهاى قربانى ‏شدن بترسند، اما در اين‏ جا تضادى فاحش بين تاكتيك و استراتژى وجود دارد:  ليست عناصر نامطلوب در شرايط كنونى ايران در حكم كتاب Who's Who عمل مى‏ كند و چه بسيار افرادى كه حاضر و بلكه مشتاقند در چنين كتابى از آنها اسم برده شود.  چند سال پيش كتابى از تكچهرۀ عده‌‏اى منتشر شد.  نخستين سؤال دربارۀ آن آلبوم عكس اين بود:  آيا اين كتاب در حكم مرجعى است كه جمعيت مشاهير را احصا مى ‏كند و هركس عكسش در آن نباشد سرش به تنش نمى‏ ارزد و در زمرۀ مشاهير نيست؟  كجايى شادروان اندى وارهول.

فهرست عناصر نامطلوب پيش از آنكه سبب ترس شود، قربانيان فرضى را به ‏اندازۀ چند هفته مشهورتر، يا بدنام ‏تر، مى ‏كند.  در چنين اوضاع و احوالى، دشمن يعنى كسى كه اسم آدم را از ليست سياه حذف كند، و دوست يعنى كسى كه كمك كند اسم او وارد سياهۀ 'مهدورالدم‌‏ها` شود. البته خيلى بد است كه سر آدم را ببُرند يا در صندلى عقب فولكس ‏واگن خفه‏ اش كنند؛ شايد بدتر اين باشد كه اسم همه رفقاى آدم و حتى كسانى كه يك پول سياه نمى‏ ارزند و بيشتر به ‏درد لاى جرز مى‏خورند در ليست باشد اما اسم خودش نباشد.  ليست هاى سياه بيش از آنكه وحشت بيافرينند، اين فكر را تقويت مى ‏كنند كه هركس به سيم آخر نزند و مدارا كند بازنده است:  يا ساكت بمان، يا فرياد بزن.  در روزگار اقتدار ساواك، در دانشگاهها اگر كسى زياد جوش مى‏ زد يا شبنامه پخش مى ‏كرد اما پس از مدتى گرفتار نمى ‏شد، در مظان نوعى بدگمانى بود.  بنابراين، يا حرف نزن يا اگر زدى چنان فرياد بزن كه جوخه ‏هاى مرگ به‏ سراغت بيايند.

ماه پيش در آمريكا جماعتى از پزشكان كه اسم و عكس شان را مخالفان سقط جنين در اينترنت گذاشته بود شكايت كردند و دادگاه دستور به تعطيل پايگاه كامپيوترىِ خاطيان داد.  نمى ‏دانيم احساس واقعى اكثر آن پزشكان چيست، گرچه روشن است كه خشونت مخالفان سقط جنين در آمريكا كاملاً جدى است:  كلينيك ها را با بمب منفجر مى ‏كنند و كاركنان آنها را به گلوله مى ‏بندند.  بسيار جاى ترديد است كه اگر در ايران اين ليست هاى سياه را در اينترنت بگذارند قربانيان به دادگاه شكايت ببرند و واقعاً دلشان بخواهد سايت كامپيوترى ِ شكارچيان (البته اگر هر شش ‏ماه به يك قربانى قانع باشند) تعطيل شود.  انتخاب در چنين موردى، بين كوه آتش و درياى يخ است.

در چنين بازى‏ اى، شهرت، و اعتبار حاصل از آن، فورى است.  از آن سو، اگر ليستى شامل صد اسم منتشر شود و سالى پنج نفر از آنها را سربه ‏نيست كنند، خطر وقوع عقوبت دردناكى كه قربانيانِ احتمالى را به آن بشارت مى ‏دهند حدود پنج در صد است.  با محاسبه ‏اى بر پايۀ قوانين احتمالات (يعنى همان روشى كه در شرط بندى در اسبدوانى رايج است) چنين ريسكى معقول است و شركت هاى بيمه بايد قاعدتاً حاضر باشند افراد را در برابر چنين مخاطراتى بيمه كنند.  شمار سر به‏ نيست‏ شونده ‏ها در ليست هاى جورواجور (كه شايد خبر از چنددستگى در صفوفِ سربه‏ نيست ‏كننده ‏ها بدهد) مجموعاً بيش از اينهاست.

بارى، چنين ليست هايى در حكم آزمون رورشاخ عمل مى‏ كنند كه اصل موضوع معناى چندانى ندارد اما آنچه دربارۀ آن انديشيده و گفته مى ‏شود راهبر به واقعيتى است.  چنين موقعيتهاى روانى ــ ‏اجتماعىِ ِ‌ پيچيده‏اى ما را به اين نتيجۀ غم‏ انگيز مى ‏رسانند كه گرچه همۀ ما به يك زبان حرف مى ‏زنيم و وطن و مليّت مشترك داريم، بين طرز فكرها، جهان‏بينى ‏ها و فرهنگهاى ما به‏ اندازه اي فاصله است كه گويى آدمهايى اهل كشورها، قاره‏ ها، دوره‏ هاى تاريخى و حتى سياره‏ هاى متفاوتى هستيم و مفاهيم، معانى و ارزشهايمان در زمينۀ خدمت و خيانت، و شهرت و بدنامى، از زمين تا آسمان با هم فاصله دارند.  همراه با گفتگوى تمدنها، شايد بد نباشد براى گفتگوى اعضاى يك جامعه هم زبانى مشترك يافت شود.

  

تاريخها و اعداد تقويم ــــ ‏براى جشن‏ گرفتن، سوگوارى يا هر منظور ديگرى ــــ مفاهيمى ارزشى و فرهنگى‏ اند بى ‏هيچ مابازاء واقعى بيرون از ذهن ما.  حالا كه ارزشهاى تقويم دلبخواهى‏ اند، با مخلوط كردن دو رشتۀ متفاوت از اين اعداد مى ‏توان نتيجه گرفت كه اين آخرين نوروز قرن بيستم است:  سيزده ‏به‏ درِ بعدى در هزاره‏ اى ديگر به گشت ‏و سرا خواهيم پرداخت و در سبزه ‏زارى ديگر يله خواهيم شد.  در سال پايان قرنى كه براى ما عمدتاً با تلاش و تقلاى نهضت مشروطيت شروع شد، دو سه موردِ ديگر از آن خواستها تحقق يافته است (خدا را شكر كه بعد از آن همه جان ‏كندن سرانجام به كلاس دوم آمده‏ ايم):  ايجاد شوراهاى مردمى، و منع صدور حكم اعدام جز از سوى دادگاه صالح.  در رياضياتِ سياسى هم گام بزرگى برداشته‏ ايم و حالا ديگر دستكاري هاى فاحش در تعداد آرا براى كسى زياد صرف نمى‏ كند و، به ‏گفته ارباب جرايد در آن اصطلاح خنك و بى‏معنى ‏شان، ''به ‏سود هيچ‏ كس نيست‏`` (لطفاً يك نفر به ارباب جرايد تذكّر بدهد چيزى كه به سود هيچ‏ كس نيست سبب جنگ و دعوا نمى ‏شود).  چنين تحولاتى زاييدۀ تغييرهايى است در جهان ِ بيرون و در جامعه كه در فكر آدمى تبلور مى ‏يابد.

بر پايۀ اصول تكامل داروينى، جهشى ارزش دارد كه پايدار و ماندگار باشد.  چه سود از حاصل بادآوردۀ لاتاري هاى سياسىِ شبه ‏انقلابى كه با يك باد در گلو انداختن و ''حكم مى ‏كنم" يكشبه بر باد رود؟  با هر شكست اجتماعى، جامعه سر خانه اول بر نمى‏ گردد، بلكه چنان خراب ‏حال مى ‏شود كه سالها گرفتار يأس و و پوچ‏گرايى مى ‏ماند.  تا پَر درآوردن جوجه شوراهاى ايالتى و ولايتى ــــ‌ كه پس از چندين دورخيز طى يك قرن، گامى برگشت‏ ناپذير به نظر مى‏ رسد  ــــ‌ حالاحالاها بايد خون جگر خورد و تمرين راه ‏رفتن كرد، اما نفْس چنين پديده‏اى در حكم وداعى است با فلسفه سياسىِ نظام شاهنشاهى و شعار ''همه براى يكى، يكى براى همه."

در مورد ديگر، آنچه پيشتر در اديان و مذاهب ديگر، از جمله در كليساى كاتوليك، اتفاق افتاده بود در اين‏جا هم تحقق يافت:  مى‏ توان افراد را به ‏سوى دين خواند و به جانب خدا برد، اما نبايد و نمى‏ توان آنان را تكفير كرد و حكم به مرگشان داد.  در صدر مشروطيت چه بسيار مصائب كه همين حكم تكفيرها بر اين ملت وارد آورد.  سرانجام، كار به غايتى رسيده است كه اكنون آمر جنايت را، هركس كه باشد، مى‏ توان در جايگاه متهمان در كنار مباشران قتل نشاند.  بار ديگر، روند تطوّر فكر تاريخى را در برابر خويش مى‏ بينيم كه چگونه موقعيتْ سبب ‏ساز عمل، و عمل تبديل به فكر و وارد دستور كار جامعه مى ‏شود و به نتايجى مى ‏انجامد كه تا شش ماه پيش انتظار آن نمى‏ رفت.

  

و يك تحول بسيار بزرگ ديگر در همين زمينه: ژنرال بازنشسته شيليايى، آگوستو پينوشه، را سرانجام به ‏پاى حساب و كتاب كشاندند (''آبرو مى ‏رود اى ابر خطاشوى ببار/كه به ديوان عمل نامه‏ سياه آمده ‏ايم").  در آستانۀ هزارۀ جديد، چنين تحولى تبعاتى بسيار عميق و گسترده دارد: همچنان ‏كه نمرات خوب در كارنامۀ خدمت به خلق محدود به سال و ماه نيست، هيچ جنايتى عليه بشريت مشمول مرور زمان نمى ‏شود.  مهم نيست كه ژنرالِ منقضى ‏خدمت به زندان بيفتد يا جان به ‏سلامت به در ببرد.  آنچه اهميت دارد گسترده ‏شدن دامنۀ مسئول‏ بودنِ آمر به پيامدهاى اوامر خويش است. شگفتا كه روز مسئول شناخته ‏شدن ژنرال در دادگاه با سالروز تولدش مصادف شد.  اما اين در واقع روز مرگ معنوى ژنرالِ مستعمل و تولد دوبارۀ پيوند جان و جهان همه آدمها بود:  چه آنها كه قربانى شده ‏اند، و چه آنها كه از قربانى ‏شدن ديگران رنج برده ‏اند.  محدوديت روزافزونِ حق حاكميت دولتها معانى و پيامدهايى متفاوت و گاه متضاد دارد.  يك معنى مثبت آن، محدودكردن حكومتها در چنگ ‏انداختن بر جان و مال و حيثيت حكومت‏ شونده ‏هاست.

  

كسانى مى ‏گويند جهان به سوى انحطاط مى ‏رود، اميدى به نجات اين جوامع ره‏ گم ‏كرده و اين انسان سرگشته نيست، و نور رستگارى در پايان اين شب سياه ديده نمى ‏شود.  كسانى مى‏ گويند نمى ‏رود، هست، و ديده مى ‏شود.  با اميد به اينكه اصحاب خط دوم درست مى ‏گويند، از حضور خويش در اين جهانِ متوسط الحال مشعوفيم.  اميد كه جهان هم در آخرين نوروز قرن بيستم از حضورِ مغتنم ما احساس شعف كند.

  

 

دعوت از نظر شما

 

نقل مطالب اين سايت با ذكر ماخذ يا با لينك آزاد است.

 

 

X