م. قائد                                           


    

     M. Ghaed

 

 

 

صفحة‌ اول    مقاله / گفتگو/ گفتار            فهرست مطالب سرمقاله ها

 آرشيو لوح 

  

روياهايي داخل گيومه1
 ‏

گفتگو با دكتر غلامعباس توسلى2

غلامرضا معصومي:‌
از ابتداى كار، بحثهايى حول ستاد انقلاب فرهنگى وجود داشت: اعضاى ستاد معتقد بودند كه موظف به برنامه‏ريزى و شكل‏بندى ساختار فرهنگى كشورند. عده‏اى ديگر معتقد بودند كه ستاد تنها موظف به جمع‏وجور كردن وضعيت دانشگاههاست. به‏نظر شما هدف واقعى از تشكيل ستاد انقلاب فرهنگى چه بود؟
توسلي: ستاد انقلاب فرهنگى به دنبال تعطيلى دانشگاهها و مسائل مختلف موجود در آنها و بعضى ادعاها مبنى بر اسلامى نبودن برنامه‏هاى موجود در دانشگاهها تأسيس شد. بيشتر به اين انديشيده مى‏شد كه در دانشگاه چگونه مى‏توان برنامه‏ريزى كرد تا به نيازهاى جمهورى اسلامى پاسخ بدهد و با مبانى اسلامى مطابقت داشته باشد. به‏بيان ديگر، در برنامه‏هاى دانشگاهى، بويژه از نظر اصالت، شك و ترديدهايى وجود داشت: اينها به درد اسلام نمى‏خورند، مى‏خورند؛ با اسلام تباينى ندارند، دارند و غيره. از طرف بعضى از گروهها اين برنامه‏ها زير سئوال مى‏رفت و در نتيجه مشكلاتى فراهم كرده بود هم براى استادان، از اين نظر كه چه درسى تدوين كنند و حتى اينكه چه رشته‏هايى بماند و چه رشته‏هايى حذف شود. انقلابى صورت گرفته است با ارزشهاى جديد و آموزش عالى هم داراى ساختارى است كه با مدرنيسم و رشته‏هاى جديد علمى سروكار داشته است.

در اين ميان، علوم انسانى بيش از ساير رشته‏ها مورد بحث و گفتگو قرار گرفت. بنابراين ستاد انقلاب فرهنگى براى پاسخگويى به اين سئوالات و تجديد نظر در برنامه‏هاى دانشگاهى به‏وجود آمد. در ابتدا چون به دنبال تعطيلى دانشگاهها به‏وجود آمد، مسائل دانشگاهى را بيشتر در بر مى‏گرفت. بعدها بخشهاى آموزش و پرورش و فرهنگ عمومى هم به آن اضافه شد. اين بخشها به شوراى انقلاب فرهنگى كه از سال 1363 به‏وجود آمد افزوده شد. در حقيقت نيازى فورى به تجديد نظر در برنامه‏اى دانشگاهى براى بازگشايى دانشگاهها بود. مسئله علوم انسانى هم مسئله خاصى بود و در ابتدا فكر مى‏شد كه علوم اسلامى با علوم حوزوى در تباين است. تمام اينها نياز به بحث و بررسى داشت و موقعيتى هم پيش آمد كه دانشگاهها تعطيل بود و فرصت تجديد نظر در برنامه‏هاى دانشگاهى ايجاد شد.

اهداف فرهنگى در ابتدا مشخص و محدود بود و فرهنگ را به معنى تمام مسائل فرهنگى جامعه در نظر نمى‏گرفت و تنها معطوف به دانشگاهها بود. البته خود اين موضوع جنبه‏هاى مختلفى داشت. يك جنبه، رشته‏ها بود. مؤسساتى بودند كه قبل از انقلاب به‏وجود آمده بودند؛ مدارسى عالى، هم دولتى و هم غيردولتى، وجود داشتند كه به‏طور پراكنده بوجود آمده بودند و شاخه‏ها و رشته‏ها و حتى مسائل استادان، كه كدام استاد تدريس كند و كدام استاد نه.

 

ارزيابى كلى مى‏شد و در همان دوره بود كه بسيارى از استادان از ايران رفتند، يا اخراج شدند يا باز نشسته شدند. اين كار از سوى ستاد انقلاب فرهنگى كه بيشتر نقش تعديل كننده داشت انجام نمى‏شد. اين كار بيشتر از سوى دانشجويان و گروههاى انقلابى در درون دانشگاهها صورت مى‏گرفت كه فشار مى‏آورند فلان استاد كه در زمان طاغوت فلان سمت را داشته و استاد دانشگاه بوده نبايد تدريس كند. در درون دانشگاهها نوعى جنگ جريان داشت كه از يك طرف دانشجويان و بعضى از استادانِ تندرو بودند، و از طرف ديگر ستاد انقلاب فرهنگى كه هدفش حل و تعديل اين مسائل و كنترل آنها بود. اين وضعيت كلى و هدف ايجاد ستاد انقلاب فرهنگى بود.

 

 

 

 

 

 

 

راه حل راديكال يعنى از صدر تا ذيل تمام رشته‏ها را عوض كنيم. اما چه به جايش بگذاريم؟ يك صفت اسلامى داخل گيومه داشتيم، اما معلوم نبود كه محتوايش چيست.  در عمل همه رشته‏ها به يك رشته تبديل مى‏شد.

 

در همان زمان بحثى بود كه ستاد انقلاب فرهنگى در رشته‏هاى علوم انسانى تنها موفق به تغيير و تحول در دو رشته فلسفه و ادبيات شده و در بقيه رشته‏ها ــــ از جمله جامعه‏شناسى، حقوق، اقتصاد، علوم سياسى‏ ــــ نتوانسته است تغييراتى بدهد. در نهايت هم به همان ترجمه‏هاى غربى اكتفا شد.
ــــ اين طور نبود. در فلسفه و ادبيات كمترين تغيير پديد آمد. اين دو رشته از تأثير انقلاب فرهنگى بر كنار ماندند. مسئله اين بود كه دانشجويان فشار مى‏آوردند و بعضى هم از حوزه مى‏گفتند كه صاحب نظريم در رشته‏هاى علوم انسانى و مى‏خواهيم ببينيم كه محتواى بعضى رشته‏ها چيست. پنج رشته را جدا كردند: حقوق؛ علوم سياسى؛ اقتصاد؛ روان‏شناسى و تعليم و تربيت؛ و جامعه شناسى. در اين پنج رشته گفتند كه مى‏خواهيم تجديدنظر بيشترى بكنيم. كميته حوزه و دانشگاه پديد آمد و قرار شد استادانى از دانشگاه و صاحب‏نظرانى از حوزه در يك كار مشترك محتواى رشته‏ها را بررسى كنند. من از طرف ستاد انقلاب فرهنگى شركت مى‏كردم و 30، 40 استاد را هم انتخاب كرديم و از طرف حوزه هم آقاى مصباح يزدى و چند نفر ديگر بودند. البته آنها قدرى كوتاه آمدند و عده‏اى از طلاب بودند كه خودشان درس مى‏خواندند. عملا مسئله كمى تغيير ماهيت داد؛ يعنى به جاى بحث بين حوزه و دانشگاه، بر روى مسائل اساسى و اينكه حالت سمينارى داشته باشد. بيشتر استادان دانشگاه بودند كه رشته‏ها را معرفى مى‏كردند و جلسات متعدد داشتند و طلاب هم در آنجا بودند و گوش مى‏دادند و قرار بود روى اين بحثها كار شود و به صورت جزوه و كتاب منتشر شود. بنابراين آن هم به هدف خودش يعنى بحث بين حوزه و دانشگاه نرسيد. اما باعث شد كه ما تمام مطالب درسى را (بخش عمده آنها را) مطرح كرديم. سه ماه سمينار در تهران، سه ماه در قم و سه ماه در تهران براى جمع‏بندى مطالب كه هر هفته دو روز در قم و تهران برگزار مى‏شد. كسانى كه از حوزه بودند بحث و اظهار نظر مى‏كردند، اما طبيعى بود كه چون آنها در علوم جديد زياد سررشته نداشتند، نظراتشان نظرات كلى بود و زياد وارد جزئيات و محتوا نمى‏شدند و روى منطق آن بحث مى‏كردند.

در همين جا حقيقت ديگرى را مطرح مى‏كنم: افراد برجسته و اهل فكر و نظر معتقد بودند كه ما در ساختار علوم انسانى زياد نمى‏توانيم تغيير ايجاد كنيم و من در همان زمان از زبان خود آقاى مصباح شنيدم كه گفتند ما تا 95، 99 درصد علوم انسانى را قبول داريم و ممكن است در يك درصد آنها حرف داشته باشيم. بنابراين بعد از نُه ماه سمينار با حوزه در تهران و قم توانستيم دانشگاهها را بازگشايى كنيم. يعنى اين مانع كه فكر مى‏كردند درسها بايد از صدر تا ذيل تغيير كند بر طرف شد. بنابراين اينها از صافى نظرات آقايان از حوزه گذشت و بحثهايى صورت گرفت، جرح‏وتعديل‏هايى صورت گرفت، اما در برنامه‏ريزى‏ها ما آمديم مقدارى حالت بومى‏تر و اسلامى‏ترى به آنها داديم. بعضى از دروس را كه قبلا وجود نداشت وارد دانشگاه كرديم، مثل متفكرين اجتماعى مسلمان، خانواده در اسلام، حقوق اسلامى، روان‏شناسى از ديدگاه اسلام، يا اقتصاد اسلامى. حالا اهميت اين بود كه بعضى فكر مى‏كردند ما مى‏توانيم تمام رشته‏ها را يكپارچه اسلامى كنيم. ما هم دانشگاهيان و هم حوزويان را مجاب كرديم كه چنين كارى امكان ندارد. در رشته‏اى كه 140 واحد درسى دارد تغيير كلى و همه جانبه عملى نبود و صلاح هم نبود. رشته‏هايى در دنيا با 200 سال سابقه، مثل حقوق بين‏الملل و اقتصاد، را نمى‏توان سرتاپا كنار گذاشت. غيرممكن بود كه 140 واحد اقتصاد اسلامى درس بدهيم. ما در حدى كه عملى بود، گفتيم يك درس اقتصاد اسلامى سه‏واحدى را اگر توانستيم كتاب و منابع و استاد آن را پيدا كنيم بگذريم و بعدوسعتش بدهيم. اما در توان ما نيست كه 140 واحد جامعه‏شناسى اسلامى بگذاريم: نه استادش را داريم، نه كتابش را داريم و نه موضوع آن را داريم. همچنين در بحث حقوق و اقتصاد.

ــــ ما خيلى واقع‏بينانه آمديم براى تغيير برنامه‏ها حد و حدود قائل شديم و در چهارچوب امكانات عمل كرديم. مثلا در رشته جامعه‏شناسى توانستيم 10، 12 واحد جامعه‏شناسى اسلامى بگذاريم. ديديم كه اصلا عملى نيست. مثلا درس ارزشهاى اسلامى را گذاشتيم. اين درس را چه كسى مى‏خواهد تدريس كند و حد و حدود آن كجا باشد؟ ما حتى در تدريس و نحوه اجراى درسهاى خيلى ساده عمومى مثل اخلاق اسلامى مشكل داشتيم، چون مسئله ما فقط تهران نبود، سراسر ايران بايد اين درس ارائه مى‏شد و استادش را نداشتيم. درباره فرهنگ اسلامى و تاريخ اسلام دروسى به صورت عمومى گذاشتيم. عده‏اى هم از حوزه آمدند و اين درسها را در اختيار گرفتند، اما بعد دچار مشكل شدند. نمى‏توانستند با محيط دانشگاه سازگار شوند و دانشجويان هم صحبتهاى آنها را نمى‏فهميدند و با آن طرز بيان آشنا نبودند.

 

سه راه‏حل وجود داشت: يك راه‏حل راديكال، يعنى راه‏حلى كه از صدر تا ذيل تمام رشته‏ها را عوض كنيم. اما چه به جايش بگذاريم؟ يك صفت اسلامى داخل گيومه داشتيم، اما معلوم نبود كه محتوايش چيست. موجب سرگردانى بود و دانشگاه براى هميشه مى‏خوابيد و هيچ وقت نمى‏توانست از جايش برخيزد. چون نه اين قدر استاد داشتيم، نه كتاب و نه محتواى دروس براى چهار سال تحصيلى، و در عمل هم همه رشته‏ها به يك رشته تبديل مى‏شد.

راه‏حل دوم اين بود كه هيچ چيز را تغيير ندهيم و برنامه‏ها را همان‏طور بپذيريم. بعضى استادان مى‏گفتند درس استانداردى جهانى دارد و نبايد دخالتى در آنها صورت بگيرد. ما در ستاد انقلاب فرهنگى به يك نقطه تعديل رسيديم كه در بعضى از درسها تغييراتى ايجاد كنيم. دروس جديدى را كه عملى هستند و استادش وجود دارد مى‏توانيم ايجاد كنيم. بعضى از بحثها را با جرح و تعديل مى‏توانيم مطرح كنيم. اما كل مطالب را نمى‏توانيم عوض كنيم. مثلاً روش تحقيق، روش تحقيق است و نمى‏توان آن را تغيير داد و اسلامى كرد. دروس كاربردى را نمى‏توان عوض كرد و اسلامى آن رإ؛ ؤؤ جايگزين كرد. بنابراين ما به يك راه‏حل ميانه رسيديم. درعين‏حال كه برنامه‏ها را با استانداردهاى جهانى هماهنگ كرديم‏ ــــ چون مسائل تبعات داشت و اگر فردا دانشجويى فارغ‏التحصيل مى‏شد و به كشور ديگرى مى‏رفت، نمى‏توانست ادامه تحصيل بدهد ــــ بنابراين مقايسه‏اى با كشورهاى الجزاير، فرانسه، آمريكا، كانادا و ژاپن صورت گرفت. از طرف ديگر سعى كرديم در خلال اين برنامه‏ها، يك رشته برنامه فرهنگى خاص كه متناسب با اسلام و فرهنگ اسلامى باشد ارائه كنيم، به‏طورى كه دانشجو در ضمن اين مباحث تخصصى با مسائل اسلامى هم كم‏وبيش آشنا شود. بنابراين اين برنامه‏اى بود در ستاد بررسى شد و اين رشته‏ها پس از بازبينى با برنامه جديد وارد دانشگاه شد.

اين برنامه سه سطح داشت: سطح عمومى و فكرى و ايدئولوژيكى مثل تاريخ اسلام، معارف اسلامى، اخلاق اسلامى. سطح تخصصى كه رشته‏هاى علمى، مبانى و اصول و نظريه‏ها و روشهاى خودشان را ارائه مى‏كردند. سطح سوم، كاربردى بود. يعنى در رشته‏ها گرايش درست كرديم كه پيشتر وجود نداشت. مثلا رشته علوم اجتماعى با گرايشهاى پژوهشگرى، تعاون و دبيرى. هم جنبه كاربردى و هم نظرى و علمى و هم فكرى و عقيدتى به رشته‏ها داديم. به اين ترتيب دانشگاهها باز شد. بنابراين در رشته فلسفه و ادبيات، گفتند كه رشته ادبيات چون به آن از منابع ديگر درسى وارد نشده، نيازى به تغيير ندارد؛ و رشته فلسفه چون آقايان در حوزه با فلسفه آشنا بودند و هر دو شاخه غربى و اسلامى آن براى شناخت فلسفه لازم بود، بدون تغيير باقى ماند.

 

  

پس برنامه و ميزان واحدهاى درسى براى هر دوره تحصيلى و منابع درسى در ستاد انقلاب فرهنگى تصويب شد.
ــــ‌ تمام برنامه‏ها، منابع درسى، شاخه‏ها، محتواها و اهداف هر درس و رشته را در ستاد انقلاب فرهنگى تدوين كرديم. توجيه‏ها و استدلالهاى خودمان را نيز به آن اضافه كرديم و بعدها ستاد و شوراى انقلاب فرهنگى آنها را خلاصه كرد و بسيارى از شاخ و برگهايش را زد. برنامه‏اى كه در ستاد انقلاب فرهنگى تدوين شد بيست سال است كه در دانشگاههاى سراسر كشور اجرا مى‏شود و كسى نبوده است كه تجديد نظرى در آنها اعمال كند.

در زمان فعاليت ستاد و بعد از ادغام آن در شوراى عالى انقلاب فرهنگى، استدلال بسيارى بر اين بود كه ستاد جايگاه قانونى خودش را پيدا نكرد و مشكلات اجرايى داشت. ميزان استقلال ستاد از نظر مصوباتى كه بيرون مى‏داد و رابطه آن با مجلس چگونه بود.
ــــ  در ابتداى انقلاب نهادهايى پديد آمدند كه به هيچ جا وابسته نبودند: ستاد انقلاب فرهنگى در برابر وزارت علوم، جهاد سازندگى در برابر وزارت كشاورزى، سپاه در برابر ارتش، كه حسب شرايط انقلابى مى‏خواستند تغييراتى در نهادهاى موجود بدهند. دو راه وجود داشت: يا اين نهادها در مؤسسات موجود ادغام شوند، يا مستقل باقى بمانند. اين نهادها به صورت مستقل و به عنوان نهادهاى موازى با سازمانها و وزارتخانه‏هاى موجود باقى ماندند. اين نهادهاى موازى اكنون به سبب پرسنل فراوان و هزينه‏هاى زيادى كه دارند مشكل و معضل براى جامعه پديد آورده‏اند.

ستاد انقلاب فرهنگى جايى بود كه توسعه پيدا نكرد و گروههاى تشكيل‏دهنده پس از برنامه‏ريزى به دانشگاهها بازگشتند. بنابراين از نظر بدنه، ستاد تحليل رفت و به همين دليل هم از نظر برنامه‏ريزى قدرت خود را از دست داد. بنابراين عده‏اى براى هماهنگى با وزارت علوم، آمدند اسمش را عوض كنند. كه كار به جايى نبرد و ما را كنار گذاشتند و عده‏اى فرد رسمى و ادارى را جايگزين كردند و گفتند شوراى انقلاب فرهنگى بهتر است، و همان شد. ستاد بازوهاى كاربردى خودش را از دست داد و تبديل به شورايى شد كه رئيس جمهور و نخست‏وزير و وزير در آن شركت داشته باشند، چندتايى استاد هم باشند. در حقيقت ماهيت اوليه خود را از دست داد و اكنون روى اصول كلى نظر مى‏دهد. در نتيجه، وزارت علوم هم دوباره به جاى اول خود برگشت و استقلال خود را بازيافت.

يعنى از نظر اجرايى، ستاد انقلاب فرهنگى بايد مصوباتش را به مجلس مى‏فرستاد و پس از تصويب مجلس بود كه لازم‏الاجرا مى‏شد.
ــــ  مصوبات ستاد لازم‏الاجرا بود. مصوبّات ستاد تحويل وزارت علوم مى‏شد و به دانشگاهها فرستاده مى‏شد و حتى ستاد در دانشگاهها پيگيرى مى‏كرد كه آيا مصوبات اجرا مى‏شود يا نه، اشكالات آن چيست، يا از استادان نظرخواهى مى‏شد. يعنى ستاد يك دوره آزمايش و خطا پشت سرگذاشت كه دوره بررسى برنامه‏ها در عمل بود. در آن دوره كميته نظارت تشكيل شد و يك سال به دانشگاههاى سراسر كشور سركشى كرديم و با نظر خواهى از استادها به بررسى مشكلات پرداختيم و تغييراتى در برنامه‏ها داديم. بعدها كم‏كم اختياراتى هم به صورت محلى به دانشگاهها داده شد كه بتوانند يك يا دو درس را جابه‏جا كنند. اين اختيارات بعد از حذف ستاد به شوراى عالى انقلاب فرهنگى رفت و در مرحله اجرايى هم وزارت علوم برنامه اجرايى آن را عملى كرده، در حالى كه ستاد مغز كار، تفكر و برنامه‏ريزى را انجام مى‏داد. پس از شوراى عالى انقلاب فرهنگى، بعضى كميته‏هاى آن كه ماندند كاركرد و كارآيى‏شان را از دست دادند. مثلا براى تصويب يك رشته يا انتخاب يك استاد، اين كميته‏ها اظهار نظر مى‏كنند. مدتى هم اين سازمان به صورت موازى بود. گهگاه براى انتخاب يك استاد، دانشگاهها اظهار نظر مى‏كردند. به هر حال اين ابهام هنوز هم وجود دارد اما كم‏رنگ‏تر شده است و اين حالت موازى هنوز هم وجود دارد.
 

يعنى حالت موازى بين كميته و شورا.
ــــ  كميته‏هايى كه در شورا وجود دارد حد فاصلى وزارت علوم و شوراى عالى انقلاب فرهنگى‏اند.

مديريت دانشگاهها از اوايل انقلاب دست دفتر تحكيم وحدت ‏بود.  اگر كسى را آنها مى‏پذيرفتند مى‏توانست رئيس دانشگاه شود ولو كم سن‏وسال و كم‏تجربه باشد. اگر نمى‏پذيرفتند، اگر علامه دهر هم بود نمى‏توانست رئيس دانشگاه شود. در دانشگاه تقريباً يكه‏تاز بودند.

 

در همان زمان، جهاد دانشگاهى بازوى اجرايى ستاد بود. از طرف ديگر، پس از اينكه وزارت علوم مجدداً شروع به فعاليت كرد، به‏عنوان مجرى مصوبات و طرحهاى ستاد انقلاب فرهنگى معرفى شد. به‏نظر مى‏رسد دوگانگى در اجراى مصوبات ستاد انقلاب فرهنگى وجود داشت.
ــــ جهاد دانشگاهى بيشتر متوجه دو مسئله بود و هيچ وقت جاى كميته‏ها را نمى‏گرفت و برنامه‏ريزى نمى‏كرد. جهاد بيشتر جنبه‏هاى فرهنگى دانشگاهها را بر عهده داشت و در مراحل آموزشى فعاليتى نداشت. جهاد كه از عده‏اى دانشجو و استاد تشكيل مى‏شد وظيفه مراقبت و محافظت از چارچوب‏هاى ارزشى در دانشگاه را به عهده داشت، مثلا اسلامى كردن محيط دانشگاه. نه ادعايى داشتند و نه تأثيرى در مسائل آموزشى دانشگاه، مگر اينكه مسئله‏اى خاص پيش مى‏آمد و مثلاً يك درس به نحو خاص ارائه مى‏شد و مورد اعتراض تعدادى از دانشجويان قرار مى‏گرفت. دخالت جهاد در همين حد بود. اما كلاً برنامه‏ريزى‏ها زير نظر ستاد بود و همين گروه علوم انسانى كه من سرپرست آن بودم برنامه‏ها را بررسى مى‏كرد و در ستاد تصويب مى‏شد و مستقيماً به دانشگاهها ارسال مى‏شد و به اجرا در مى‏آمد. بنابراين جهاد يك ارگان مهم در دانشگاهها بود بين ستاد انقلاب فرهنگى و محيط دانشگاه. و به هدف فرهنگى وارد عرصه شده بود نه آموزشى. بعدها كارهاى آموزشى مثل كلاس كنكور گذاشتند، ولى خوب، هميشه اين ابهام در كارش وجود داشته است و يك مقدار هم موفق شدند بودجه‏هايى را تحت عنوان تحقيقات بگيرند به اين عنوان كه مى‏خواهند جهادى كار كنند. در بعضى رشته‏ها كارهايى هم كرده‏اند.

 

  

اشاره كرديد كه ستاد انقلاب فرهنگى در مهر 1362 پس از بازگشايى دانشگاهها در شوراى عالى انقلاب فرهنگى حل شد.
ــــ ما فكر مى‏كرديم كه هنوز كار برنامه‏ريزى تمام نشده و هنوز زود است كه ارگانى رسمى به‏وجود بياوريم. چون به محض اعلام ارگان، حالت رسمى پيدا مى‏كند و كارها از حالت انقلابى خارج مى‏شود. به همين دليل عده‏اى بودند كه از دست دانشجويان و طرفداران تغييرات خسته شده بودند و مى‏گفتند اين تشكيلات را برچينيم و چيزى به نام شوراى انقلاب فرهنگى پديد بيايد و تعدادى از اشخاص رسمى مثل رئيس جمهور و نخست‏وزير در آن حضور داشته باشند. از همان زمان هم ما كنار رفتيم و هم افرادى مثل آقاى سروش. چون واقعاً بودند كسانى كه مى‏گفتند اين فرم كارآيى ندارد و دانشجويان و جهاد دانشگاهى هم موافق نبودند، چون راحت‏تر و خارج از چهارچوب مقررات كار مى‏كردند و وقتى شورا آمد، هر چيزى بايد ابتدا به تصويب شورا برسد و اينها در حقيقت دستشان باز نيست. بنابراين دو گروه بودند: گروهى كه مدتها معتقد به شورا شدن ستاد بودند و عده‏اى كه معتقد بودند اين ستاد بايد كار خودش را انجام بدهد و برنامه‏ها را تكميل كند. پس از ايجاد شورا، برنامه جديدى پياده نشده بلكه بحثهايى روى كليات صورت گرفت و چند تا كميته تشكيل شد. روى مسائلى مانند زنان بحثهايى انجام شد و من دقيقا نمى‏دانم چه كارهايى صورت گرفته و اثرش در دانشگاهها خيلى كم بوده است. يا مثلاً روساى دانشگاهها را منصوب مى‏كردند. علتش هم اين بود كه وزارت علوم در آن زمان قدرت مشروع خود را از دست داده بود و اگر كسى را به‏عنوان رئيس مى‏گذاشت دانشجويان آن را نمى‏پذيرفتند و در حقيقت به كمك ستاد و بعدها شوراى عالى انقلاب فرهنگى كسانى را تعيين مى‏كردند. چون وقتى فردى مورد تأييد ستاد يا شورا بود ديگر دانشجويان يا جهاد دانشگاهى نمى‏توانستند اعتراض بكنند. در حقيقت كار شورا كمكى به وزارت علوم بود براى تثبيت وضعيت دانشگاهها.

از بحثهاى جدى آن زمان مسئله اختلاف ستاد با مجلس و نهادهاى ديگر بر سر انتصاب رؤساى دانشگاهها بود كه عده‏اى معتقدند شكاف عمده‏اى بين ستاد و ديگر نهادها انداخت.
ــــ اختلافاتى وجود داشت. اساساً مديريت دانشگاهها از اوايل انقلاب را اتحاديه دانشجويان (‏دفتر تحكيم وحدت‏) بر عهده داشت. يعنى اگر كسى را آنها مى‏پذيرفتند مى‏توانست رئيس دانشگاه شود ولو كم سن‏وسال و كم‏تجربه باشد. اگر آنها نمى‏پذيرفتند يا به دلايلى مخالف بودند، اگر علامه دهر هم بود نمى‏توانست رئيس دانشگاه شود. بنابراين اينها در دانشگاه تقريباً يكه‏تاز بودند و روى رؤسا و معاونان تصميم مى‏گرفتند و ستاد انقلاب فرهنگى هم مقدارى كمك مى‏كرد افرادى را منصوب شوند كه مورد نظر آنها باشد. دولت و وزارت علوم مى‏خواستند رؤسا را از بالا منصوب كنند و هدف اين بود كه سطوح بالاتر باشد چون استادان و دانشجويان تقريبا كنار رفته بودند. تمام مربى و جوان بودند كه مى‏آمدند. مثلا دكتر گرجى رئيس دانشگاه شد اما سه ماه بيشتر دوام نياورد و دكتر فرهادى را كه تازه از دانشگاه مشهد فارغ‏التحصيل شده بود به‏عنوان رئيس دانشگاه تهران گذاشتند، چون دانشجويان خواهان او بودند و هم‏عرض خودشان بود. يا آقاى فروتن كه گرچه پزشك بود، تازه فارغ‏التحصيل شده بودند و تجربه اجرايى نداشت. محيط دانشگاه اين گونه افراد را مى‏خواست، در حالى كه از نظر استانداردهاى دانشگاهى دنيا اين مورد قبول نبود. بنابراين اگر اين اختلافات به‏وجود آمد براى اين بود كه دستگاه، وزير علوم در كنار رئيس جمهورى يا نخست وزير، مى‏خواستند افرادى را بگذارند كه هم از طرف دولت باشد و برنامه‏هاى دولت را پياده كند و هم اغتشاشات دانشگاه‏ها را كم كند. چون رئيس كه مى‏گذاشتند دانشجويان اعتراض مى‏كردند و او. را بيرون مى‏كردند. مديريت دانشگاهها زير سؤال رفته بود و چون محيط دانشجويى بود، نمى‏شد كارى كرد. مثلاً رئيس دانشگاه تربيت معلم بيست بار عوض شده بود و دولت قدرت خود را روى مسئله تثبيت دانشگاه از دست داده بود.

يعنى با تمام اين تفاصيل و با تشكيل شورا، ستاد انقلاب فرهنگى به حالت انفعال درآمد و از دُورِ خارج شد.
ــــ شورا در حقيقت تصميم‏گيرى مى‏كرد و كار عملى از آن ساخته نبود. اكنون هم ساخته نيست.

برنامه‏ريزى‏هاى ستاد از نظر مدت چگونه بود؟ منظور از نظر كوتاهى يا بلندى مدت براى استفاده در دانشگاههاست.
ـــ برنامه‏ها ميان‏مدت بود و اين هدف ستاد بود. منتها در ارتباط با اين ادعا كه تمام برنامه‏ها و رشته‏ها و دروس را مى‏خواستند عوض كنند و اسلامى كنند، اگر برنامه‏ريزى بلندمدت مى‏خواستيم، بايد دانشگاهها را بيست سال تعطيل مى‏كرديم. منتها هيچ‏كس دنبال برنامه بلندمدت را نگرفت و برنامه عقيم ماند. چون مى‏خواستيم دانشگاهها را بازگشايى كنيم، نياز به برنامه‏اى فورى ولى ميان‏مدت داشتيم كه حداقل چند سال دانشگاهها را از برنامه‏ريزى معاف كند. دانشگاهها هنوز روى همان برنامه ميان‏مدت ستاد انقلاب فرهنگى كار مى‏كنند.

 

 

 

 1 دكتر غلامعباس توسلى، جامعه‏شناس و استاد دانشگاه، در زمان انقلاب فرهنگى سرپرست برنامه‏ريزى رشته‏هاى علوم انسانى در ستاد انقلاب فرهنگى بود.

 

2 شمارة چهارم، فروردين 1378، با عنوان چراغي كه فروغي اندك داشت

 

 

 

editor@lawhmag.com

 mGhaed@lawhmag.com  

نقل مطالب اين سايت با ذكر ماخذ يا با لينك آزاد است.

X