م. قائد                                           


    

     M. Ghaed

 

 

 

صفحة‌ اول   كتاب½مقاله½گفتگو½ گفتار           فهرست مطالب½سرمقاله ها


 

مرگ در خانواده

 ضميمة‌ كتاب  رنج و التيام در سوگوارى و داغديدگى

      فشرده اي از چند بخش كتاب  آخرين بار كِـى پدرت را ديدى؟  نوشتة بلِيك موريسن

And When Did You Last See Your Father?

Blake Morrison

New York, Picador, 1993

Granta Books, London, 1995

عنوان اين كتاب اشاره به تابلويى است با عنوان  و آخرين بار كى پدرت را ديدى؟ اثر نقاش انگليسى ويليام فردريك ييمز (F .W. Yeames, 1835-1918) در گالرى واكر آرت در ليورپول.  در اين تابلو صحنه‏اى مربوط به دورة جنگ داخلى بريتانيا در قرن هفدهم تصوير شده كه افسران مشروطه‏خواه و طرفدار پارلمان (جناح آليور كرامول) پسر خردسال يكى از هواداران پادشاه مخلوع و معدوم (چارلز اول) را استنطاق مى‏كنند تا كشف شود پدر متوارى‏اش كجا مخفى شده است.

 

موريسن، شاعر، روزنامه نگار و نويسندة انگليسي و يكي از ويراستاران مجموعة ‌شعر پنگوئن، اين روايت را كه از تجربة واقعي زندگي خويش نوشته است همراه با ترجمة عربي آن كه در دمشق چاپ شده به مترجم هديه كرد.

آخرين بار كِى پدرت را ديدى؟ وقتى تابوت را مى‏سوزاندند؟ وقتى درِ آن را مى‏بستند؟ آخرين نفسش را چه وقت كشيد؟ آخرين بار كِى بلند شد و نشست و چيزى گفت؟ آخرين بارى كِى مرا شناخت؟ آخرين بارى كِى لبخند زد؟ آخرين بار كِى كارى را بى كمك ديگران انجام داد؟ آخرين بار كِى احساس تندرستى كرد؟ آخرين بار، پيش از آنكه خبر بيمارى‏اش را به او بدهند، چه وقت بود كه احساس سلامتى كرد؟

آخرين بار كِى پدرت را ديدى؟ پشت ميزم در زيرزمينى به‏سردى مرده‏شويخانه در خانه تازه‏ام، خانه‏اى كه كمكم كرد بخرم، نشسته‏ام، دستگاه باترى‏دار قلبش در تاقچه‏اى بالاى كامپيوتر من جا خوش كرده است و رديف كتابها معنايى جز اين ندارد كه به من يادآورى كند اين نخستين قفسه‏اى است كه بى او مى‏چينم. احساس مى‏كنم انگار بارى روى دلم است. فكر مى‏كردم ديدن پدرم در حال مرگ مى‏تواند ترسم از مرگ را از ميان ببرد، و همين طور هم شد. خيال نمى‏كردم مرگ را به زندگى رجحان ببخشد.

آخرين بار كِى پدرت را ديدى؟ خواب دنده‏هاى عظيم گاوميشى را مى‏بينم كه در پهنه صحرا افتاده است و لاشخورها آن را از گوشت پاك كرده‏اند. خواب پوست تاول‏زده و پوست چرم‏مانندى كه متلاشى مى‏شود و گردبادى از تكه‏هاى كاغذ و شاهكار گمشده‏اى را مى‏بينم كه در آسمان بالا و پايين مى‏رود. اما خواب پدرم را نمى‏بينم. حروف اول اسمش را روى شماره ماشينى ديده‏ام: 179X ABM. .  صدايش مدتها روى دستگاه پيام‏گير تلفن بود، پيامى طولانى درباره صورتحسابهاى بانك، تا اينكه يك نفر ديگر پيام طولانى‏ترى گذاشت كه پيام او را پاك كرد. نفس كشيدن پر خس‏خسى از اتاق خوابش به گوشم خورد، اما وقتى پا به اتاق گذاشتم صدا خاموش شد. من از آرامش مذهب بى‏بهره‏ام؛ مثل پسر آن تابلوى مشهور نيستم كه كه روى چارپايه ايستاده و بازجويى‏اش مى‏كنند و مى‏داند كه پدرش نمرده، بلكه مخفى شده است.

آخرين بار كِى پدرت را ديدى؟ در آخرين هفته‏هاى پيش از اينكه ما را ترك كند، يا زندگى تركش كند، مدام فرو مى‏ريخت. هر روز فكر مى‏كرديم ''ديگر بيش از اين نمى‏تواند شبيه خودش نباشد``، و هر روز بيش از پيش شبيه خودش نبود. سعى مى‏كنم لحظه‏اى را بيابم كه هنوز خودِ خودش بود، كاملاً خودِ خودش. 

صبحانه يكشنبه در ناهارخورى. خورشيد از پشت شيشه مى‏درخشد. پدرم بتازگى برايمان فريزر خريده است و ستايشش از غذاى منجمد را انگار يك بنگاه تبليغاتى نوشته باشد: ''فكرش را بكن، اين تمشكها سه ماه پيش چيده شده و مزه‏اى مى‏دهد كه انگار همين امروز صبح خريده باشيم‏شان. عالى است. از آن مزه فلزىِ غذاهاى كنسرو شده خبرى نيست. باورنكردنى است، كار عِلم است.``

 پدرم در پيشدستى‏اش يك مشت قرص ويتامين چيده است. به مصرف ويتامينهاى A و B و C و D اعتقاد قرص و قايمى پيدا كرده است. اخيراً معتقد شده كه اگر رژيم كپسول و قرصهاى خاصى را رعايت كنيم سرما نخواهيم خورد و آنفلوآنزا نمى‏گيريم. بلعيدن بعضى قرصها سخت است، بعضى ديگر دندان كه رويشان مى‏گذارى مى‏تركند و مثل روغن در دهان پخش مى‏شوند. اولين بار نيست كه خانواده ما وسيله‏اى براى آزمايشهاى پزشكى مى‏شود: چيزى كه ما امروز مى‏خوريم فردا بيمارانش در بيمارستان خواهند خورد.

مشكل مى‏شد بين رژيم تندرستى‏اش و آنچه بعد از آن مى‏خورْد شباهتى ديد: ژامبون، تخم‏مرغ، گوجه‏فرنگى و نانى كه در روغن ته ماهيتابه سرخ مى‏كرد. در حالى كه آخرين تكه نان سفيد را ته بشقاب مى‏كشد و مايع كُشنده و قلب‏خراب‏كن را با آن ور مى‏چيند، مى‏گويد: ''روغن ته ظرف حرف ندارد.`` روغن ته ماهيتابه آخرين عادت بد در روغنخوارى است كه از سرش مى‏افتد ــــ‌ حتى وقتى مارگارين جاى كره را مى‏گيرد، باز هم برايش قابل قبول است.

در آن سر تخت نشسته است، يا كسى كه هيچ شباهتى به او ندارد در لباس سبز نازك در آن سر تخت نشسته است. بيمارستان خصوصيتى دارد كه آدم را گيج و ويج مى‏كند. اما اين مسئله‏اى نيست. پدرم به مريضخانه عادت دارد. اين بيمارستانى است كه در ده سال آخر كارش به‏عنوان پزشك عمومى بيشتر بيمارانش را به آن مى‏فرستاد. اين بخش 19 جايى است كه بعد از بازنشستگى براى ديدن بيماران مُسن به آنجا سر مى‏زد. حتى اين اتاق، اتاق شماره 2 ، را از عيادتهاى قبلى‏اش مى‏شناسد. اما امروز او عيادت‏كننده نيست.  امروز بيمار است.  امروز عيادت‏كننده منم.

اگر پدرم عيادت‏كننده مى‏بود، به اين شخص در آن سر تخت توجه اندكى مى‏كرد.  اين چيست كه تنت كرده‏اى؟ لباس خواب؟ لباس تو كه معمولاً اين جورى نيست. پتوى نخى سفيدى روى زانويش است: در اتاقى به اين گرمى پتوى بچه براى چيست؟ بگذار كمى هوا توى اتاق بيايد. وقتى وارد مى‏شوم سرش را كمى مى‏گرداند. خيلى خوب، خوشحال باش، ممكن است هيچ‏گاه اتفاق نيفتد. اما همه ما مى‏دانيم كه دير يا زود اتفاق خواهد افتاد، و بيشتر زود تا دير، و به‏همين دليل است كه من اين‏جا هستم.

 ''حالت بد است، پدر؟"

 ''كاملاً درست است.

''اما از ديروز كه بهترى؟"

 ''آره. "

 ''و فقط چهار روز از عمل گذشته."

 ''درست است."

يك لحظه در آغوشش مى‏گيرم، بعد روى صندلى پلاستيك كوچكى كنار تخت مى‏نشينم. رنگ‏پريده نيست ــــ‌ ته رنگى از صورت گل‏انداخته برنزه هنوز در او هست ــــ اما فروغ چشمان سياهش خاموش شده و سرش مثل سر لاك‏پشت كه از كاسة سنگى‏اش بيرون بزند اندكى به جلو متمايل شده است.

پسرى كه دانشجوى پرستارى است از دم در مى‏پرسد: ''سوپ ميل داريد، دكتر؟"   ساكت نشسته‏ام و آرزو دارم پدرم هرچه بيشتر غذا بخورد.  دانشجوى پرستارى بر مى‏گردد و با لحنى شمرده، بلند و حساب‏شده مى‏پرسد: ''حالتان چطور است؟"   دلم مى‏خواهد سرش داد بزنم: ''اين پدر من است، كله‏پوك.  نه معلولى كه بخواهى به او لطف كنى."  اما حالا پدرم دقيقاً يك معلول است.

تماشايش مى‏كنم كه با حركات آهسته و بسيار كند بلند مى‏شود و به دستشويى مى‏رود؛ و قوزك پاهايش را تماشا مى‏كنم كه مثل دو تا چانه خمير از دمپايى‏هايش بيرون زده و هر كدام دو برابر اندازه هميشگى است؛  و ساقهاى كشيده‏اش را كه ورم كرده و انگار هرچه مى‏نوشد صاف در مچ پاهايش مى‏ريزد. به دستشويى كه مى‏رسد از نفس افتاده است و در را آرام پشت سرش مى‏بندد.

تلفنى با مادر و پدرم صحبت مى‏كنم.  مادرم به من خبرهايى داده و كوشيده وانمود كند وضع عالى است.  بعد به پدرم مى‏گويم:

 ''حالا در خانه‏اى، بابا."

 ''فكر مى‏كردم كه برايت جالب باشد."

 ''حالت چطور است؟"

 ''كمى بهترم.  زير زخمم درد شديدى دارم، اما اين نظريه قديمى را كه مى‏دانى: اگر بچه‏اى دلش درد مى‏كند، يك سكه روى نافش بگذار."

 ''سكه روى نافت هست؟"

 ''سكه كه نه، باند سفت و سخت چرا.  امروز 14 ساعت خوابيده‏ام."

 مى‏گويم: ''خوب است‏"  گرچه مى‏دانم خوب نيست:  پدر من 14 ساعت بخوابد؟  آدمى كه فكر مى‏كرد فقط به شش ساعت خواب و يكى دو تا چُرت كوتاه احتياج دارد؟

به صدايش كه روى تلفن سيّار محو مى‏شود گوش مى‏دهم و به ياد صحبت سه روز پيشم با مشاور مى‏افتم ــــ  ''مى‏تواند در خانه بميرد؟"  ــــ  ''چرا كه نه.  مادرتان دكتر است و در بيمارستان هم نمى‏توانيم برايش كار بيشترى بكنيم."   و در فكرم كه آيا كار به اين حد رسيده است.

از دفترچة يادداشت هاى روزانه‏ام.

سه‏شنبه 12 دسامبر: انگار روى نوعى سطح صاف حركت مى‏كند، يا به‏آهستگى به زمين مى‏افتد: هر روز ضعيف‏تر از روز پيش مى‏شود، اما آن اندازه غذا مى‏خورد كه بتواند كمى بيشتر دوام بياورد.  ديروز مادرم رفت برايش پوشك بخرد.  يادم است كه تا يك ماه پيش مادرم نشيمنگاهش را با ملايمت تميز مى‏كرد و كمى لكه روى ملافه‏ها چقدر ناراحتش مى‏كرد، گرچه چيز زيادى نبود. مادرم نگران است كه پدرم حالا هم از دهان نفس مى‏كشد و هم از بينى؛ فكر مى‏كند كه در كريسمس خواهد مرد و ''عيد همه را خراب خواهد كرد"، انگار كه عيد همه به هر حال خراب نخواهد شد، يا امسال اصلاً عيدى در كار است، يا مرگ او اگر در جاى ديگرى از تقويم اتفاق مى‏افتاد قابل تحمل‏تر مى‏بود.

مادرم در درگاه ايستاده است.  از قيافه‏اش مى‏فهمم كه پدرم هنوز زنده است، و وقتى با شتاب وارد مى‏شوم از سيماى پدرم مى‏فهمم كه مدت زيادى زنده نخواهد ماند. خوابيده است، گرچه مشكل بتوان گفت خواب است يا بيدار. وقتى خواب است پلك چشم راستش كاملاً بسته نمى‏شود و مى‏شود سفيدى چشمش را ديد. وقتى بيدار است نمى‏تواند چشم چپش را خوب باز كند - پلك آن پايين مى‏ماند و مردمك را مى‏پوشاند. گونه‏هايش بيش از پيش گود افتاده است. چانه‏اش، با ته‏ريشى يك‏هفته‏اى، يك عالم با عادت هميشگى‏اش به سه تيغه‏كردن فاصله دارد. از دهانش، كه به شكافى خشك و وارفته تبديل شده، و از بينى همزمان نفس مى‏كشد - وقتى با فشار هوا را به داخل مى‏كشد مى‏توانم انقباض و انبساط آن را ببينم. لب پايينش از دندان جدا شده و چيزى صورتى‏رنگ به آن چسبيده است. شايد تكه‏اى از قرصهايى باشد كه فرو نداده يا بالا آورده است. موهايش بلند و لَخت روى گوشهايش ريخته و انگار بى توجه به وضع و حال او همچنان رشد مى‏كند.

در صندلى كنار تختش مى‏نشينم و از ملافه‏ها بويى به مشامم مى‏خورد. دستش را كه هنوز مثل بقيه بدنش آب نشده است مى‏گيرم، دستى كه همچنان بزرگ و قهّار و توانا و كارراه‏انداز است. همچنان كه اسكلت درون وجودش انگار بيرون مى‏زند و از گوشت و پوست رد مى‏شود، گوديهاى و فرورفتگى‏هايى را كه در تنش پيدا مى‏شود مى‏توانم ببينم - بالاى ترقوه‏اش، بين دنده‏هايش، زير چشمش. ملافه را بلند مى‏كنم و بالشتكهاى زير پايش و پارچه دور كمرش با دو نوار چسبنده در دو سرش را مى‏بينم. ديگر اصلاً خودش نيست، اما نفس‏كشيدنش عميق و منظم است. فكر مى‏كردم بيش از اين نمى‏تواند بيمار شود و آب شود، اما اشتباه مى‏كردم.

تمام دوران بزرگسالى‏اش را در دارو و دوا سپرى كرده است و حالا در وسط آنها مى‏ميرد. داروها ــــ ديكونال، فروسمايد، لارگاكتيل، پرياكتين ــــ  نه در شيشه‏هاى قديمى و بطريهاى رنگى و قوطيهاى مقوايى سالهاى بعد از جنگ كه او تازه دكتر شده بود، بلكه در بسته‏هاى پلاستيك با درهاى فشارى و چرخان، مثل پرستارها لبه پنجره نشسته‏اند.  حضورشان عجيب به‏نظر نمى‏رسد، تنها چيز عجيب اين است كه براى او حضور داشته باشند.  خانه‏اش هميشه پر از قرص و ابزار جراحى بود.  دوست داشت خيالش از بابت وسايل پزشكى راحت باشد و بتواند به همه، بخصوص به خانوادة خودش، چيزهايى بدهد.  وقتى 12 سال داشتم سرنگهاى پلاستيك كوچكى، يكى از آن سرنگهاى جديد پلاستيكى كه در دهة 1960 تازه جاى سرنگهاى فلزى را گرفته بود، به من داد تا با آنها بازى كنم.  سوزن سرشان را كه بر مى‏داشتى مى‏شد با آنها به اطراف آب پاشيد.  من هم راه خوبى براى كاسبى پيدا كردم و آنها را، بسته به اندازه، به يك يا دو شيلينگ به همكلاسهايم فروختم.  وقتى اين موضوع به گوشش رسيد عصبانى شد و ديگر به من سرنگ نداد.  ناراحتى‏اش نه از بابت كاسبى كردن من، بلكه از اين جهت بود كه من پسر يك دكترم:  اگر شايع كنند كه آرتور موريسن از پسرش استفاده مى‏كند تا شندرغاز در بياورد چه؟

سرنگهاى جديدى كه حالا كنار تختش است كوچكتر و حتى يكبار مصرف‏ترند.  ته كپسولى شيشه‏اى را كه همراه آنهاست مى‏شكنى، سوزن را در آن فرو مى‏برى، سرنگ را پر مى‏كنى، تزريق مى‏كنى و كل سوزن را دور مى‏اندازى.  دارويى را كه نمى‏تواند از راه دهان بخورد مادرم به اين طريق به بدنش مى‏رساند:  پارچه‏اى روى رانش مى‏كشد و درد آمپول را به‏زحمت مى‏شود در چشمش ديد (چون شديداً زير تأثير داروست؟ چون در جاهاى ديگر به‏اندازه‏اى درد دارد كه متوجه اين يكى نمى‏شود؟)  پاى چپش پر از لكه‏هاى سياهرنگ سوزن است.  از يكى از آنها خون مى‏آيد و مادرم خون را زير شير آب مى‏شويد.

نيم‏ساعت بعد، خودش را جمع مى‏كند و كنار تخت مى‏نشيند.  زير لب با خودش چيزى مى‏گويد، از نفس افتاده است و چيزى براى نوشيدن مى‏خواهد. از زير ملافه شكم بيرون‏زده‏اش را با رديف بخيه‏ها مى‏بينم ــــ‌ مثل گرگ داستان بچه‏ها كه بزغاله‏ها را مى‏بلعد، به خواب مى‏رود و وقتى بيدار مى‏شود مى‏بيند شكمش را پر از سنگ كرده‏اند و آن را دوخته‏اند.  در پارچى كوچك ــــ  نه يكى از پارچهاى نقره‏اى قديمى‏اش (كه همه را دزد برد)، بلكه پارچى شيشه‏اى با صحنة شكار روباه قرمز روى بدنة آن ــــ‌ برايش آب يخ مى‏برم.  اولين آبجويم را وقتى 12 سال داشتم در يكى از ليوانهاى همين سرويس و به دستور او خوردم (''حالا مزه آبجو را بچش تا بعدها سياه مست نشوى‏``). حوله‏اى زير چانه‏اش مى‏گذارم و سرش را عقب مى‏برم. جرعه‏اى فرو مى‏دهد و بيشتر از آنچه خورده بالا مى‏آورد. دستانى كه مى‏كوشد با آنها ليوان را بگيرد مى‏لرزد. مى‏پرسم: ''بهتر شد؟`` مى‏تواند بگويد ''بله‏`` و بعد سعى مى‏كنم با نى به او آب بدهم. نوك نى را بين دندانهايش مى‏گذارم. متوجه منظورم مى‏شود. اول ضعيف‏تر از آن به نظر مى‏رسد كه بتواند چيز از نى بالا بكشد، اما وقتى تلاش شديدى مى‏كند فرورفتگى‏هاى زير گوشش با هر مكيدنى و باز مكيدنى سخت فرو مى‏رود. قطره‏اى آب فرو مى‏دهد و باز سعى مى‏كند نفس تازه كند و صداى قطره آبى را كه بلعيده است مى‏شنوم، مى‏شنوم، كه پايين مى‏رود و به جاهاى خشكى‏كشيده بدنش مى‏رسد.

لبان از خشكى سوخته‏اش حالا مرطوب‏تر به‏نظر مى‏رسند و تارهاى صوتى‏اش روغنكارى شده و به كار افتاده است ، گرچه نمى‏توانم بفهمم چه مى‏گويد. مادرم به او جواب مى‏دهد و با او گپ مى‏زند و سر به سرش مى‏گذارد و كلماتى در حرفهاى مادرم سبب مى‏شود كه گوشش را تيز كند. شب پيش به مادرم گفته بود: ''مى‏توانى تكانم بدهى، نازنين؟`` و آن كلمه نازنين مادرم را متقاعد كرد كه مى‏داند او اين‏جاست و هنوز مى‏شناسدش. اما نمى‏توانم با اطمينان، يا حتى بدون آن بگويم، كه مرا مى‏شناسد. چشمانش تار شده و بى هدف به جايى در دوردست خيره مانده است. اميدوار بودم يكبار ديگر مرا بشناسد، اما انگار اين‏طور نيست. اگر فايده آمدنم اين بود كه مرا بشناسد تا پاداشى باشد براى پرستارى و مراقبتى كه از او كرده‏ام، به اين هدف نرسيده‏ام، چون در خودش فرو رفته است. شعرى از رابرت فراست اين موضوع، يا بخشى از آن يا بيشتر از آن، را بيان مى‏كند:

 بدان هنگام كه كسى در آستانة مرگ است‏

 نزديكترين دوستانش هم مى‏توانند بروند

 شايد هم بهتر باشد كه اصلاً نزدش نروند.

 نه، از آن وقت كه كسى در بستر بيمارى و مرگ مى‏افتد

 تنهاست و تنهاتر هم مى‏ميرد.

وقتى زير بازويش را مى‏گيريم و كمكش مى‏كنيم به داخل تخت برگردد، مى‏بينيم بدنش چقدر از كف‏رفته و در عين حال چقدر از مايعات سنگين شده است، و وقتى نشيمنگاهش را بلند مى‏كنيم تا به بالشها تكيه كند و پاهايش را مى‏چرخانيم و صاف مى‏كنيم، با خودم فكر مى‏كنم كه اين كارها آيا بيشتر براى راحتى خيال خودمان است - يعنى توهّم اينكه كارى  برايش انجام مى‏دهيم - يا واقعاً اسباب راحتى اوست. شايد اگر بدنش در نتيجه خوابيدن ممتد زخم شده بود، مراقبت ما، حتى در اين مراحل آخر، مى‏توانست برايش مايه راحتى باشد. اما اينك چنان به آن جاى دوردست نزديك شده كه به‏نظر نمى‏رسد ديگر متوجه آنچه در اين‏جا برايش اتفاق مى‏افتد باشد.

ديگر لحظه‏هايى روشن و گفتگويى در كار نيست. تنها قيافه اوست كه در سراسر عصر و شب همان طور ثابت مى‏ماند: ته‏ريش، چشم نيمه‏باز، سرش كه روى سينه افتاده است و اگر كلمه‏اى در صحبتى كه سعى مى‏كنيم برايش جالب باشد - بازگشت من به خانه‏ام با قطار، سر و كله زدن مادرم با باغبان - لحظه‏اى توجهش را جلب كند، چند كلمه‏اى كه هميشه مربوط به موضوع نيست مى‏گويد و دوباره به آن فضاى خالى در دوردست پرتاب مى‏شود.

با گذشت ساعات روز، ناديده گرفتن بويى كه از بسترش به مشام مى‏رسد دشوارتر مى‏شود. سرانجام، وقت چاى عصر با خواهرم يكى دو گيلاس مى‏زنيم و تصميم مى‏گيريم زير پايش را عوض كنيم. براى اين كار، زير بغل مى‏گيرمش و از روى تخت بلندش مى‏كنم و بعد 180 درجه مى‏چرخانمش و تِلپّى روى صندلى كنار تخت مى‏نشانمش. در همان حال كه در آن‏جا نگهش داشته‏ام، مادرم زيراندازهايش، ملافه‏هاى آلوده و مشمع زير آن را بر مى‏دارد و خواهرم زير اندازها و ملافه‏هاى تميز به‏جاى آنها مى‏گذارد. بعد پوشكهاى دور كمرش را باز مى‏كنيم، و باز در حالى كه او را در هوا نگه‏داشته‏ام خواهرم آنها را بر مى‏دارد. نشميگاهش سرخ شده اما زخم نشده است و زياد احتياج به تميز كردن ندارد. كار را جزء به جزء ادامه مى‏دهيم تا تر و تميز و نو مى‏شود. در تخت مى‏گذاريمش و به بالش تكيه‏اش مى‏دهيم.

 نفس‏زنان كنار تختش مى‏نشينم، دستش را در دست مى‏گيرم و با خودم فكر مى‏كنم آيا او به‏عنوان يك پدر مقتدر هيچ‏گاه پوشك مرا عوض كرده است؟ و باز فكر مى‏كنم آيا بزرگسال‏بودن يعنى آدم پوشك بچه‏اش را عوض نكند، اما پوشك پدر و مادرش را عوض كند؟

 وقتى در تاريكى از كنار خواهرم رد مى‏شوم، ماه در آسمان مى‏درخشد. مى‏گويم: ''اميدوارم امشب بميرد. دلم نمى‏خواهد با اين وضع ادامه بدهد.``

 ''من هم اميدوارم.``

 ''اگر امشب مُرد به تو زنگ بزنيم؟``

 ''نه ـــ‌ باشد فردا صبح.``

  جلو تلويزيون مى‏نشينم و اخبار تماشا مى‏كنم (پليس ديگرى به‏نام موريسن را چاقو زده‏اند) و بعد فيلمى با عنوان فرار از آلكاتراز. خوابم مى‏برد و در تاريكى و نمى‏دانم چه ساعتى با صداى زنگ تلفن بيدار مى‏شوم. از جا مى‏پرم تا گوشى را بردارم و مى‏دانم خبر بد در راه است، كه پدرم در خانه مرده است. بعد سر از اتاق او در مى‏آورم و مى‏بينم پريز تلفن كنار تختش را كشيده‏ايم و او كنار مادرم است و نفس مى‏كشد و هيچ كدامشان صداى زنگ تلفن را نمى‏شنوند و با شتاب به اتاق نشيمن بر مى‏گردم و گوشى را بر مى‏دارم - پزشك معالج است كه از بهبود حالش مى‏پرسد و اطلاع مى‏دهد كه در هر ساعت شب لازم مى‏دانيم با اين شماره‏ها با او تماس بگيريم. تشكر مى‏كنم و گوشى را مى‏گذارم و با خودم فكر مى‏كنم چرا به خودش اجازه مى‏دهد بدون درخواست ما در هر ساعت شب كه دلش مى‏خواهد زنگ بزند، و بعد مى‏بينم ساعت تازه 11 و ربع است. دوباره به اتاق خواب  پدر و مادرم بر مى‏گردم. دستش در دست مادرم است، مثل زوج شعر گورى در اروندل سروده فيليپ لاركين، گرچه سگ كوچك پايين پايشان نيست و در آشپزخانه است و هر دوى آنها گوش و پوست‏اند و مجسمه نيستند، هرچند كه فردا يكى از آنها ممكن است چنين باشد. چشمم روى منظره دست مادرم در دست پدرم مى‏ماند كه كنار يكديگر خوابيده‏اند، همان‏طور كه 45 سال اين كار را كرده‏اند و عشقشان پايدارتر از وجود هر دوست.

 ساعت شش و 30 دقيقه بيدار مى‏شوم. هوا كاملاً تاريك است و از پله‏ها پايين مى‏آيم ـــــ كمى مضطربم اما كاملاً مطمئنم كه هنوز زنده است، چون صداى فين‏وفين نفس كشيدنش را مى‏شنوم. مادرم به پشت خوابيده است و نسخه‏اى از رمانى كه با حروف درشت چاپ شده روى سينه اوست. پدرم به پهلو خوابيده است و به‏نظر مى‏رسد مى‏خواهد بلند شود. دست راستش را به لبه تخت گرفته است، مى‏كوشد آن را محكم بچسبد و بازويش سفت شده است. اما دستش و بازويش شل مى‏شود و دوباره به خواب مى‏رود. مى‏روم چاى درست كنم و برمى‏گردم و كنار تخت مى‏نشينم. مادرم بيدار مى‏شود و يك لحظه از اينكه مرا آن‏جا مى‏بيند گيج مى‏شود. ليوانى چاى به دستش مى‏دهم و بلند مى‏شود مى‏نشيند.

 مى‏پرسم ''چطور بوده؟"

 ''ساعت چهار بيدار شد.  بلند شد لب تخت نشست و آن قدر سرفه كرد تا چيزى بالا آورد و حالش بهتر شد."

 به تلاشهاى ضعيف‏احوالانه‏اش براى برخاستن اشاره مى‏كنم: ظالمانه به نظر مى‏رسد كه كمكش نكنيم، اما وقتى تا اين حد ضعيف و از حال رفته است ظالمانه است كه بلندش كنيم بنشيند. بعد متوجه مى‏شوم كه چشمش را باز مى‏كند و انگار به چيزى در وراى تخت خيره مانده است. تخت را دور مى‏زنم و در شعاع ديدش قرار مى‏گيرم، به اين اميد كه بتواند مرا ببيند. اما نگاهش چيزى تشخيص نمى‏دهد: چشمانش به فاصله‏اى نه چندان دور خيره مانده و علامتى از حيات در آنها نيست. نفس‏كشيدنش هم تا حدى عوض شده - مادرم درباره آن نظر مى‏دهد - و كندتر و گرچه منظم نفس مى‏كشد. بعد نفسى كمى بلندتر از معمول مى‏كشد و بى نفس مى‏ماند. با سر به مادرم اشاره مى‏كنم. حدود نيم دقيقه بعد دوباره نفسى كوتاه، نيم‏نفسى، مى‏كشد. مادرم دستش را روى سينه‏اش مى‏گذارد، انگار كه مى‏خواهد بگويد مسيح، راحت شد، فكر كردم رفته است. بعد هيچ اتفاقى نيفتاد. نيم دقيقه بعد، نيم‏نفسى ديگر. بعد سكوت. و باز هم سكوت، آرامش. به ساعتش نگاه‏مى‏كنم: ساعت هفت. و به ساعت مادرم: هفت و ده دقيقه. همه جا آرام است. تنها صدايى كه مى‏شنوم صداى زاغها در دوردست است.

 مرده است و در اين باره احساس پيروزى غريبى مى‏كنم. مرده است. چيزى كه (وقتى بچه بودم) بيش از هر چيز ديگرى از آن وحشت داشتم. اما من اين‏جايم، مادرم هنوز اين‏جاست و صداى نفسش را مى‏شنوم. دنيا به آخر رسيده اما ما زنده مانده‏ايم و حالمان خوب است. مرده است، بى هيچ كشمكشى براى بقا، بى‏هيچ وحشت و هذيانى، فقط مانند فتيله پيه‏سوزى كه در روغن خود خاموش شود. اين‏جا نشسته‏ايم، جسد خاموش بين ما دو نفر است و در جستجوى نوعى علام