صفحة  یک  از چهار صفحه

 

ما و روزگارمان

 

آیندگان و روندگان

خاطرات داریوش همایون

سازمان اسناد و کتابخانهٔ ملی جمهوری اسلامی ایران

1393

 

اگر در کسب‌وکار تصحیح متون قدما بودم بیت هزار نقش برآرد زمانه و نبـْوَد/ یکی چنانکه در آئینهٔ تصور ماست از انوری شاعر قرن ششم را این گونه ویرایش می‌کردم: هزار نقش برآورد روزگار و نبود.  چنان که را هم جدا می‌نوشتم.

 

نالیدن از جفای روزگار و شکوِه از غدر فلک کج‌مدار از مضامین رایج در شعر فارسی است و این بیت به غافلگیرشدن در برابر آینده اشاره می‌کند.  انسان دربارهٔ هرچه تردید داشته باشد این یکی را یقین دارد: صد سال دیگر تقریباً تمام آدمهایی که امروز در جهان زندگی می‌کنند رفته‌اند ــــ آن تعدادی هم که قاچاقی زنده مانده باشند به احتمال زیاد نبودشان به از بودشان است.  با وجود این یقین، بسیاری آدمها در برابر پیری غافلگیر می‌شوند.

 

از این رو، عاقبت‌به‌خیرشدن مفهومی است سیـّال و فرّار.  پایان خوش با چه معیاری؟ حتی اگر نقشه‌ها و خیالها عیناً همان طور که می‌خواستیم تحقق یابد آن گاه با شرایطی چنان تازه و غریب روبه‌روییم که ممکن است ما را گرفتار پرسشی دشوار کند: ظاهراً همانی است که زمانی آرزو داشتم اما زمانه چنان عوض شده که مطمئن نیستم دقیقاً همان دلخواه دیرینم باشد.

 

آدم در دهسالگی ممکن است غرق این فکر شود که با اولین حقوقش کیف صورتی یا دوچرخهٔ بوقدار بخرد.  زمانی که حقوق گرفت اگر لیست خریدی طولانی هم روی کاغذ بیاورد بینهایت بعید است برآوردن چنان آرزوهای کودکانه‌ای در آن باشد.

 

 

یکی از کسانی که از نوجوانی طبق برنامه پیش رفت و تقریباً به آن جا که دلش می‌خواست رسید داریوش همایون بود.  افراد معمولاً در ابتدای جوانی برنامه(های) شخصی دارند.  او خواب‌وخیال‌هایی برای تغییر جامعه داشت.  تیر 1330 با لحنی شبه‌نیچه‌ای در یادداشت‌های روزانه‌اش نوشت همهٔ بدبختی‌های من از این تمایل جهنمی به قدرت و تسلط سرچشمه گرفته است.  این میل یا بهتر بگویم شهوت به قدرت است که مرا چنین در دست خود زبون و گرفتار کرده است.

 

وقتی به جایی رسید که بتواند در دگرگون‌کردن جامعه نقش داشته باشد آنچه در خیال داشت زیاد به دردش نخورد.  زمانه پیشدستی کرد و نقشی چنان نو برآورد که ایران نوجوانی او در میانسالی‌اش از جهاتی بازشناختنی نبود، نه در آینهٔ تصور او و نه در آینهٔ تصور دیگران.

 

به گفتهٔ ادبا، شگفتا و حیرتا که در کارنامهٔ یک سال وزارت مرد بلندپرواز، در حالی که خواب صدارت می‌دید، جز وام به متقاضیان ایجاد رستوران بین‌راهی مشکل بتوان نکتهٔ چشمگیری یافت.  مرید نیچه در قامت قهوه‌خانه‌دار.

 

در تازه‌ترین روایتش از بزرگ‌شدن با تصوراتی برای تغییر جامعه، و نقش‌برآب‌شدن آن تصورات، نکاتی را که پیشتر در کتاب من و روزگارم نوشته بود در گفتگویی طولانی یک به یک باز می‌کند.  همین طور نظرها و نظریه‌هایی که در کتاب دیروز و فردا و صدها مطلب و مقاله در سی سال اقامت در خارج از ایران نگاشت.

 

در میان ایرانیان قلم‌به‌دست و/یا فعال سیاسی و اجتماعی کمتر کسی تا این حد پرکار و پیگیر و سرشار از نیرو سراغ داریم: متولد 1307، کوشا از نوجوانی تا شب مرگ در سال 89.

 

محمدعلی جمالزاده هم تا زمانی که توان جسمی داشت می‌نوشت و می‌نوشت، روزی دهها نامه.  در یکی از نامه‌های خیرخواهانه اما نالازم و بیربطش که گمانم سال 72 در روزنامهٔ ‌ اطلاعات خواندم، به روستائیان توصیه می‌کرد اتاقی و وسایلی مختصر برای زندگی یک معلم کم‌توقع تدارک ببینند تا به بچه‌هایشان خواندن و نوشتن بیاموزد.  پس از نزدیک هشتاد سال دوری از ایران کمترین اطلاعی از اوضاع جاری میهنش نداشت ــــ که مثلاً برای استخدام صد‌تا معلم ده‌هزار نفر صف می‌کشند و یک دعوا بر سر این است که چرا مدرسه شوفاژ ندارد و در کلاس درس بخاری نفتی می‌گذارند.

 

اما داریوش همایون تصویری رمانتیک از روستائیان ــــ که طبق توصیهٔ جمالزاده مانند اعیان پیش از مشروطیت برای بچه‌هایشان معلم سرخانه استخدام می‌کنند ــــ در هزارها نامه تکثیر نمی‌کرد.  تصویری دقیق از ایران طی دوره‌های پیاپی دگرگونی پیش چشم داشت و زندگی رقت‌بار روستاهایی را که ابتدای دههٔ 40 پیش از اصلاحات ارضی به آنها سر زد با ایجازی کم‌مانند و دقتی ناتورالیستی ترسیم می‌کند.  می‌نویسد فقر جانکاه و شیوع بیماری و پلشتی و مگس و آب آلوده و بوی مدفوع انسان و حیوان سبب می‌شد طی دیدارهایش ترجیح دهد چیزی نخورد و نیاشامد.

 

در 22 سالگی در یادداشت‌های روزانه‌اش نوشت من نمی‌خواهم از مردم متنفر باشمبه نظر من مردم آنقدر بدبختند که ما حق نداریم از آن‌ها متنفر باشیم.

 

 

در نوجوانی فعالیت سیاسی ِ خیابانی را انتخاب کرد.  نام مسیری را که به آن افتاد یا کشانده شد، با ته‌رنگی از مطایبه، آریاپرستی می‌گذارد: عشق به هر چیز آلمانی، که می‌گوید همچنان با اوست (یک گرایش بی‌دلیل به آلمان پیدا کردم از کودکی) هرچند در زندگی‌اش جز سمفونی واگنر و ماشین بنز کمتر نشان دیگری بتوان از آلمان یافت و ساخت فکری دورهٔ‌ پختگی‌اش آلمانی نبود.  به این نکته برخواهیم گشت.

 

دار و دسته‌ای که به آن پیوست انجمنی بود زیر تأثیر آموزه‌های حزب نازی.  سامی‌ستیزی خرکی پان‌ژرمن در ایران معنی نداشت، همین طور نژاد و خون و تبار جماعتی برآمده از امتزاج چند صد قوم و قبیله و طایفه.  قشر بازاری‌ـحوزوی ظاهراً باید بقایای مهاجران عربی باشد که خلفا در قلب سرزمین ایران اسکان دادند اما در میان سیدها آدم موبور با چشم سبز یا آبی هم می‌توان دید (محمدرضا مهدوی کنی گفت اجدادش را شاهان صفوی از لبنان به ایران کوچ دادند).

 

علم‌کردن موضوع نژاد از ابتدا حرف مفت بود.  زبانشناسانی استنباط کردند چندین زبان هندواروپایی و احتمالاً تأثیرگرفته از سانسکریت وجوهی مشترک  دارند.  در میانهٔ قرن نوزدهم کسانی وسط معرکه پریدند و با سر و صدا استمباد کردند بنابراین چیزی به نام نژاد آریایی وجود دارد.  در ایران گفتند پس مردم کرمان و ژرمان عموزاده‌اند.

 

حزب نازی از روی  مصالح سیاسی به مفتی فلسطین لقب آریایی افتخاری داد (ساکنان فلسطین، از نظر آنتروپولوژی، عرب و سامی محسوب نمی‌شوند و مشخص نیست زیر کدام بوته‌ای عمل آمده‌اند).  چنانچه غائلهٔ‌ نبرد من ادامه یافته بود و در دعوا با بریتانیا لازم می‌شد، به فدائیان اسلام هم این لقب را مرحمت می‌کردند، گرچه قیافهٔ عضو مؤتلفه در دیگ آش هم با سیمای عضو جبههٔ ملی قاطی نمی‌شود،‌ که تا حدی به سبب حالت چهره و استامپ روی پیشانی و نوع لباس‌پوشیدن‌ هم هست.

 

قضیهٔ آش درهم‌جوش اقوام، و به‌‌اصطلاح نژادها، آن‌جا بسیار پیچیده‌تر می‌شود که توجه کنیم نیمرخ و طرح جمجمهٔ‌ آیت‌الله خمینی به مراتب بیش از شاه و مصدق و هویدا و عـَلـَم به حجـّاریهای تخت جمشید نزدیک است.

 

قصهٔ خون که کشک بود.  می‌مانـْد قضیهٔ خاک و تکیه روی ایران باستان (تاریخ ایران باستان پیرنیا به دستم رسید که زمینهٔ اصلی تفکر سیاسی من شد) و نقشهٔ جغرافیا: یکی از مست‌کننده‌ترین شرابها نقشهٔ جغرافیاست.  انسان پای این نقشه بایستد،‌ انسانی که تاریخ را پشت سر گذاشته ... به خودش اجازهٔ همه گونه زیاده‌روی و گاهی جنایت می‌دهد.

 

 

این تنها تناقض غریب فکر اجتماعی در ایران نیست که افرادی بدون توجه لااقل به قیافهٔ خویش در آینه، علم‌وکتل انکار هولوکاست هوا کنند.  نکتهٔ اساسی این است که نظریهٔ برتری نژادی حزب نازی راه‌حل نهایی تجویز می‌کرد: بکشیدشان از دم، یهودی و روس و اسلاو و کمونیست و در صورت لزوم انگلیسی (اگر بهائی‌ها را هم می‌کشتند نورعلیٰ‌ نور بود).

 

فکر راه‌حل نهایی در جامعه‌ای مانند ایران که معتاد به حکمرانی جبـّاران خردمند است ریشهٔ تاریخی دارد.  در بخش یا ستون نظر مردم، جماعت بدون ذره‌ای تأمل پیام می‌گذارند که اگر مثلاً چندتا نانوای گرانفروش در تنور بیندازند مسئله حل خواهد شد، و طوری مثل طوطی از آدم‌‌‌درتنورانداختن شاه عباس و رضا شاه و دیگران حرف می‌زنند که انگار شب پیش در فیلم خبری دیده‌اند.

 

گرچه آدم مطلعی مانند صادق هدایت ظاهراً از آن ماجراها نطقش کور شد، رضاشاه و پسرش و بخشی بزرگ از افکار عمومی جامعهٔ ایران هم هوادار پیشوا بودند.  راه‌حل نهایی و کندن ریشهٔ‌ اقوام اضافی با تعالیم دینی همخوانی دارد.  آیت‌الله خمینی هم سال 58 با تأیید و دلسوزی از هیتلر یاد کرد.  نظر بسیاری، شاید اکثریت، در جامعهٔ ایران همچنان این است که کم کـُشت وگرنه پیروز می‌شد.

 

چند سال پیش در مسابقهٔ تیمهای فوتبال ایران و آلمان در تهران جماعت با سرود ملی آلمان برخاستند و سلام نازی دادند ــــ منظره‌ای که بعید است در جایی جز ایران بتوان دید.  از دیلماج سفارت آلمان شنیدم وقتی دکترمهندس‌های ایرانی هیتلر را می‌ستایند زبانش بند می‌آید که برای مقامهای آلمانی چه ترجمه کند.  انگار به اهالی بروجرد یا شیراز بگویی مرحبا به اصغر قاتل و سیف‌القلم شهر شما که دنیا را از شرّ وجود زنها راحت می‌کردند.  

 

 

حزب سوسیالست ملی کارگران ایران (سومکا) که همایون سال دوم دانشکدهٔ حقوق (1330) به آن پیوست دفاع از نقشهٔ سرمست‌کننده را شعار خودش کرده بود.  کسانی که در ناموس نقشهٔ سـُکرآور دخول کرده بودند و همچنان خیال تجاوز داشتند بریتانیایی و روسی بودند.

 

محمد مصدق مبارزه با اینگیلیس را برعهده گرفته بود اما با حزب توده کنار می‌آمد.  پس سومکا داوطلب مبارزه با بخش دوم شد.

 

اهل فعالیت سیاسی از نوع متعارف نبودند (حزب فاشیستی اعتقاد چندانی به انتخابات و مجلس ندارد) و می‌دانستند که باید به ماهیچه متکی باشند.  اما دو کمبود سومکا برای مقابلهٔ ‌خیابانی با حزب توده، نداشتن رهبری بود که سرش به تنش بیرزد، و کارگرانی که به تابلو پرطمطراق و پنج‌کلمه‌ای آن معنی بدهند.  یعنی نه سر داشت و نه ته.  فقط تعدادی پسربچهٔ از مکتب‌گریختهٔ ‌عاشق نقشهٔ جغرافیا.

 

در صف آریا‌پرست‌ها امثال داریوش فروهر و محسن پزشکپور هم حضور داشتند اما از نظر سواد مال نبودند و در برابر حزب توده مطلقاً به حساب نمی‌آمدند.  پس برای رهبری، یک ایرانی از خارج وارد کردند: داوود منشی‌زاده، درس‌‌خواندهٔ آلمان، مدرس زبانشناسی در دانشگاه اسکندریه و فرزند ابراهیم منشی‌زاده از کمیتهٔ مجازات صدر مشروطیت (در آن زمان به تروریسم می‌گفتند دهشت‌افکنی ــــ معادل  اِرهاب که در قرآن تجویز شده است).

 

همایون بر سواد و شخصیت او با تکرار پیاپی چندین قید و صفت تأکید می‌کند: منشی‌زاده مردی بسیار بسیار بافرهنگ بود، فرهنگ با ف بزرگ.  (خط ما ف بزرگ و کوچک ندارد؛ منظورش باید کالچر و کولتور با C یا K بزرگ باشد به علامت تمایز و سرآمدبودن.) سخنران خیلی برجسته‌ای بود و نویسندهٔ قابل، خیلی خیلی توانا.  یکی از بهترین سبک‌های نثر فارسی را دارد. اینها دعوتش کردند به ایران و زندگی‌اش را تأمین می‌کردند. نمی‌گوید اینها که دعوت و سرمایه‌‌گذاری کردند چه کسانی بودند.

 

طبیعی است دربار هم به کاشانی و فدائیان‌ اسلام پول بدهد و هم به آریاپرست‌ها.  شگفت‌آور شاید این باشد که روزی کاغذهای از بایگانی درآمدهٔ اینتلیجنس سرویس نشان دهد بریتانیا سخنران و نویسندهٔ‌ آموزش‌دیده در حزب نازی وارد ایران کرد تا اوضاع  خرتوخرتر شود.  درهرحال، زبانشناس‌‌‌بودن منشی‌زاده می‌تواند شاهد دیگری باشد بر اینکه نژاد آریایی و غیره بر پایهٔ چیزی بیش از یک مشت حدس و نظریه در آن زمینه نبود.  

 

برای تأمین ماهیچهٔ مجهز به چماق، منشی‌زاده با یک تصمیم غلط عده‌ای را از اتحادیهٔ یخ‌فروش‌های تهران که در آن روزگار صنف مهمی بود برای بزن‌‌بزن با حزب توده وارد سومکا کرد. آدمهای به‌کلی ناجوری بودند و با ما نمی‌خواندند.  عناصر خیلی‌ خیلی فاسدی هم در میانشان بود.  برخی نامهای مشهور که در تاریخ بلواهای خیابانی ثبت شده، رمضان یخی و ناصر جگرکی و غیره، شاید همانها بودند.  

 

منشی‌زاده راهی جز اجیرکردن چنان عناصری سراغ نداشت.  دیده بود حزب نازی از لشکر بیکارها و دارندگان مشاغل پائین برای شل‌وپل کردن اعضای حزب سوسیالیست استفاده می‌کند، اما در برلن بین خرده‌فرهنگ‌ لومپن ‌پرولتاریا (گداهای  اپرای دوپولی برشت) و خرده‌فرهنگ اقشار میانی جامعه آن اندازه فاصله نیست که در تهران بین لاتهای یحتمل بچه‌باز دروازه‌غاری ِخیلی‌ خیلی فاسد و پسران پاکیزهٔ درس‌خواندهٔ آریاپرست بالاشهری.

 

سرانجام برخورد پیش آمد.  می‌خواستند حزب را بگیرند.  بیرونشان کردیم و جیپی داشتند که از آنها گرفتیم....  با چوب و قمه و چاقو و چماق.  منشی‌زاده در ارتش هیتلر خدمت کرده بود و پارابلوم داشت.  تیر شلیک کرد، البته به هوا.  این رویداد هرروزهٔ‌ تهران بود.  حالا ببینید در شهرستانها چه اتفاقاتی می‌افتاد.  وقتی منشی‌زاده به زندان می‌افتاد من حزب را اداره می کردم.

 

 

برخلاف روایت درست و دقیق همایون، در مطالبی کلیشه‌ای که دربارهٔ آن روزگار تکرار می‌کنند ــــ غالباً به صورت مصاحبه‌هایی که ملاط برای مصاحبه‌های بعدی فراهم می‌کند ـــــ حتی به عکسهای آن دوره توجه نمی‌کنند و نمی‌خواهند کسی توجه کند، تا چه رسد به متون مکتوب و مایه‌دار.

 

حزب تودهٔ ایران، صرف‌نظر از عقیده و سیاستی که دنبال می‌کرد، تشکیلات درس‌خوانده‌های طبقهٔ متوسط شهری بود.  هیچ سازمانی نمی‌توانست از نظر حیثیت و پایهٔ اجتماعی با آن رقابت کند یا بعداً جایش را بگیرد.

 

در عکسهایی که برای مثال مجلهٔ  لایف در همان زمان منتشر کرد می‌توان دید چه اندازه فاصله بود بین اعضای تر و تمیز آن، شامل زنان و دختران نوجوان و مردانی با کراوات و پیراهن سفید و شلوار خاکستری که حق عضویت می‌پرداختند و اعضایی از میان کارگران صنایع و چاپخانه‌ها،‌ و در مقابل: اراذل‌ و اوباشی که با پول دربار برای بزن‌بزن بسیج می‌شدند. 

 

حتی جبههٔ‌ ملی قادر به رقابت نبود: سی تیر 1332 جبههٔ ملی تظاهرات کرد.  شاید مثلاً دوسه هزار نفر توانست بیاورد به بهارستان.  از آن طرف حزب توده 25 هزار نفر آورد.  با دیدن عکس ما وحشت کردیم.  خلیل ملکی نوشته است در خاطراتش.  بسیار وحشت کردیم.  آنچه ما را به‌کلی از مصدق جدا کرد بالاگرفتن قدرت حزب توده بود.

 

ما هم کمک مالی می‌گرفتیم.  از همان منابعی که به خیلی‌ها کمک می‌کردند.  گروههای ضدکمونیست در آن موقع همه کمک می‌گرفتند.  من به این نتیجه رسیدم هیچ‌کدام نبود که به یک صورتی دستی پشتش نباشد.  ایران دستخوش خارجی‌ها بود آن زمان (تأکید روی همه از اصل متن).

 

 

با پایان ماجراها کنار کشید.  سومکا از بین رفت.  دوسه‌چهار ماه بعد دیگر اصلاً نمی‌رفتم حزب.  وقتی کمونیسم شکست خورد ما علت وجودی نداشتیم.  منشی‌زاده را هم کسانی که آورده بودند پی کارش فرستادند و از ایران رفت.

 

نهاد سلطنت را همیشه قبول داشتم ولی پادشاه با انتصابات و نخست‌وزیران و سیاستهایی که دنبال می‌کرد از چشم من افتاد....  جز شش ماه آخر، بدترین دوره‌اش آن هشت سال [دههٔ سی]بود.

 

احساسش پیش‌درآمد سرخوردگی‌ کسانی بود که ربع قرن بعد سنگ روی یخ شدند: بلافاصله بعد از 28 مرداد رفتاری شد از طرف پیروزمندان که هم ما را شرمنده کرد و هم مردم را برگرداند، و ما دیگر دوست نداشتیم وابسته به چنان حزبی باشیم.  آن گروه جوان عملاً از حزب آمدیم بیرون و من دیگر فعالیت سیاسی را گذاشتم کنار.

 

سالها پیش از 57 دریافت در جایی مانند ایران برندگان اصلی و عمده و نهایی انقلاب شکوهمند، قیام خلق، جنبش، خیزش یا با هر اسم دیگری، امثال صنف یخ‌فروش خواهند بود. 

 

محمدامین رسول‌زاده در گزارشهايى از انقلاب مشروطيت ايران برای روزنامۀ  ترقى چاپ باكو نوشت پس از خلع محمدعلی شاه قاجار و بیرون‌رفتن او از سلطنت‌آباد، سربازها بيدرنگ كاخ را غارت كردند و بدين علت شاه جديد شب را در خانهٔ مادر خود به سر برد.  چهار دهه بعد، در فیلمهایی که از خانهٔ غارت‌شدهٔ‌ مصدق گرفته شده اثری حتی از در و پنجره دیده نمی‌شود.

 

ربع قرن پس از این یکی، همزمان با ظهور قطب‌زاده و اعلام پیروزی در رادیوتلویزیون، خلخالی و کمیتهٔ امثال حاج ماشاءالله به کشتن و چپو ‌پرداختند.  ده بار دیگر هم سناریو اجرا شود بینهایت بعید است حتی یک بار نتیجه جز این باشد.

 

 

فعالیت سیاسی به معنی زد و خورد خیابانی را کنار گذاشت اما همچنان ایمان داشت باید ایران را از آن وضع رقت‌بار نجات داد.  مدتی دنبال خواندن و ساختن خودش و زندگی شخصی‌اش رفت.  دانشگاه را تمام کرد اما نتوانست شغلی بیابد.

 

باورکردنش در نخستین وهله دشوار است: شغلی که یافت و به آن تن داد تصحیح نمونه‌های چاپخانهٔ روزنامهٔ  اطلاعات بود.

 

اما وقتی می‌گوید چند سال بعد در 1337 خودش را به دبیری سرویس خارجی ارتقا داد فهمش آسان می‌شود که چرا آدمی مطلع و دارای تحصیلات عالی بنشیند غلط‌گیری کند، آن هم نه اصل دستنوشته،‌ که نمونهٔ حروفچینی‌شدهٔ متنهای بی‌سوادانهٔ‌ بی سر و ته برای درج در روزنامه‌ای شدیداً متوسط.

 

برنامه‌اش حساب‌شده بود.  روزنامهٔ  اطلاعات نشریهٔ آرامبخش و بالینی هیئت حاکمه به حساب می‌آمد و به همین سبب کسالت‌آور بود (هر دو خصلت را همچنان دارد).  روزنامهٔ خبر است، نه روزنامهٔ نظر.  خود خبر آرامش کسی را به هم نمی‌زند: سقوط هواپیما، کشتار، کودتا.  اظهارنظر است که خبر را در متن زندگی و وقایع می‌گذارد و ممکن است اسباب نگرانی خوانندهٔ محافظه‌کار شود.

 

می‌گفتند خبر را باید در صفحهٔ ترحیم روزنامه خواند: هم واقعی و سانسورنشده است زیرا کسانی واقعاً مرده‌اند، و هم زمینه و نتیجهٔ روشنگر دارد زیرا از خلال بسیاری از آنها می‌توان پیوندهای خویشاوندی و ارتباطات تجاری و اداری افراد و خانواده‌ها را دنبال کرد.

 

با این همه، از غرایب روزگار است که روزنامهٔ  اطلاعات در خبر درگذشت همایون نوشت خود را عاشق و شیفتهٔ هما زاهدی نشان داد و برای دستیابی به منافع بیشتر، همسر خود را طلاق داد و با او ازدواج کرد.  نیمهٔ اول ادعا قابل اثبات نیست و نیمهٔ دیگر مطلقاً صحت ندارد.  آن نخستین و آخرین ازدواج همایون بود.  دروغ وقتی برای خدا باشد لابد عین حقیقت است.

 

بولتنهای محرمانه‌ای که برای مقامها تهیه می‌کنند حاوی تمام خبرهای داخلی و خارجی است اما پسزمینهٔ زندگی در آنها وجود ندارد.  دهها و صدها خبر با حروفی یکنواخت پشت هم ردیف شده‌اند.  اولویتی که روزنامه به خبر می‌دهد و انتخاب تیتر و سوتیتر برای درج آن در جایی معین و معنی‌دار از روزنامه خواه‌ناخواه نوعی اظهارنظر است.

 

علیرضا فرهمند از مصطفی مصباح‌زاده بنیانگذار کیهان نقل می‌کرد که به تحریریه ‌گفت روزنامه‌اش دو دسته خواننده دارد: خواننده‌هایی که آن را می‌خرند و راضی نگه‌داشتن‌شان وظیفهٔ تحریریه است؛ دستهٔ دوم، اعلیحضرت همایونی که تأمین رضایت ایشان را به عهدهٔ من بگذارید.

 

منظورش نهایتاً این بود که اگر پا روی دُم شاه بگذارید دخلتان می‌آید و برای نجاتتان از من هم کاری ساخته نیست؛ پس سرتان به کارخودتان باشد و وارد معقولات نشوید.

 

روزنامهٔ ایدئولوژیک معتقد به طرفداری از حق در کارزار نبرد با باطل است.  این داستان شاید ساختگی باشد اما کلاً در جوامع ایدئولوژی‌زده دیده می‌شود: دههٔ ‌1920 کمیسر فرهنگی حزب کمونیست شوروی به روزنامه‌نگارها گفت درج خبر سوانح و جرم و جنایت کار مطبوعات کاپیتالیست است، و در جواب یک نفر که پرسید وقتی کسی زیر قطار می‌رود چه باید نوشت، کمیسر گفت در جامعهٔ تراز نوین سوسیالیست کسی زیر قطار نمی‌رود.  یعنی خبر را ول کن، حقیقت را بچسب.

 

در مقابل، روزنامهٔ الکاسبُ حبیب‌الله می‌گوید چیزی باید منتشر کرد که خریدار داشته باشد و چیزی که فروش نکند یعنی حرف مفت. 

 

 

از 34 تا 41 در روزنامهٔ  اطلاعات بود. از سال 37 سرویس خارجی را اداره می‌کردم و مقالات را می‌نوشتم و خیلی خیلی نامم بلند شد در جامعه برای اینکه شیوهٔ‌ دیگری بود مقالات.  در همان سال‌ها  طبقهٔ‌ جدید میلـُوان جیلاس را ترجمه کردم که در اطلاعات به تدریج چاپ شد.  در چند نشریهٔ دیگر هم مطالبی می‌نوشت که خواننده داشت.

 

اعتباری که در محافل سیاسی و اداری پیدا می‌کرد سبب شد به سفرهای خارجی دعوت شود و بورسهای مطالعاتی در جاهایی در حد دانشگاه هاروارد به او بدهند.  بسیاری چیزها دید و آموخت و گزارشهایی نوشت که کمتر کسی می‌توانست بنویسد.  تأسفش دربارهٔ آن دوره این است که در ویتنام متوجه نشد مبارزه‌ای ملی‌گرایانه جریان دارد و محکم طرف آمریکا و دخالت آمریکا را گرفت. این خطا را کردم و جزء بازندگان جنگ ویتنام هستم.

 

در همان زمان وارد کار چاپ و انتشارات کتاب شد.  وقتی برخلاف میل عباس مسعودی، صاحب مؤسسهٔ  اطلاعات، رهبر مبارزهٔ سندیکایی و بعد دبیر سندیکای روزنامه‌نگاران شد مسعودی به او گفت پی کارش برود. ایشان شاید زیاد دوست نداشت که من زیاد مشهور می‌شدم ولی من به اندازهٔ کافی دیگر مشهور شده بودم.

 

هم مشهور و هم بدنام.  سایه‌ای از ارتباط با قدرتهای خارجی و پیشبرد سیاستهای آنها در ایران با خود حمل می‌کرد.  وقتی دربارهٔ تحولات سیاسی مصر و یمن و ویتنام جنوبی می‌نوشت بسیاری خواننده‌ها میگفتند آها، خودش است، به در می‌گوید که دیوار بشنود.

 

تقریباً چیزی نمی‌نوشتم مگر اینکه اوضاع ایران را پس ذهن داشته باشم.  در نتیجه، آنچه می‌نوشت به کنایه از اوضاع ایران تعبیر می‌شد.  مقام اداری و شرکتهای بزرگ و ثروت و دار و دسته‌ای نداشت اما از شاه گرفته تا پائین کنجکاو بودند که سرنخش به کجا وصل است.

 

وقتی دربارهٔ فساد و پایگاه اجتماعی بسیار کوچک حکومتهایی که با کودتا سرنگون شده بودند می‌نوشت یادآور لطیفه‌ای قدیمی بود: کسی با صدای بلند در خیابان علیه پادشاه کانادا حرفهای تند می‌زند و به همشیره و والدهٔ او نسبتهای ناجور می‌دهد.  پاسبان مچش را می‌گیرد و می‌گوید: این یارویی که می‌گویی انگار اعلیحضرت همایونی خودمان است.

 

در همان زمان مفسران دیگری هم در جراید ایران قلم می‌زدند ــــ تورج فرازمند و عبدالله گله‌داری در اطلاعات و حسام‌الدین امامی در کیهان.  فرازمند در رادیو هم وقایع جهان را تحلیل می‌کرد.  اما هیچ کدام از نظر معلومات، دقت نظر، عمق میدان دید،‌ نثر متمایز و توجه مدیران هیئت حاکمه با همایون قابل مقایسه نبود، خصوصاً که شاه و ساواک به نوشته‌اش حساسیت داشتند.

 

غلامحسین صدیقی و خلیل ملکی را بسیار می‌ستود و به این نتیجه رسید که چنین آدمهایی همراهان طبیعی‌اش هستند، نه اعضای صنف یخ‌فروش.  می‌گوید در همان سالها کوشید به جبههٔ ملی نزدیک شود، قدری با آنها نشست‌وبرخاست کرد و آرزو داشت با آنها همرزم سیاسی باشد.  اما به او اعتماد نکردند و تحویلش نگرفتند.  هویدا به او می‌گفت گرگ تنها. راه‌دادنش در هر جمعی خطرناک تلقی می‌شد، از همه خطرناک‌تر در جبههٔ ملی که بنیهٔ فعالیت سیاسی در جامعه نداشت و در محافل سالن پذیرایی‌ هم مانند برّه‌های مظلوم احساس خطر می‌کرد.

 

پس از اخراج یا در واقع رهایی از روزنامهٔ‌  اطلاعات، چند سال انتشار کتاب را پی گرفت. در میانهٔ دههٔ 40 دید وقت آن رسیده است که از اعتبار حرفه‌ای و شهرت‌ـ بدنامی خویش استفاده کند و روزنامهٔ خودش را بزند.  اما دستگاه گرچه میل داشت بشنود چه می‌گوید، زیرا فرض می‌گرفت که نهایتاً سخنگوی جایی است، علاقه‌ای به پاگرفتن یک روزنامهٔ بزرگ دیگر، آن هم در اختیار آدمی مشکوک، نداشت.  به این نکته هم برمی‌گردیم.

 

در نوجوانی دربارهٔ موسیقی کلاسیک هم مطلب می‌نوشت.  آدمی همه‌چیزخوان و جامع‌ـ ‌الاطراف بود.  مکتب معماری باوهاوس را خیلی خوب می‌شناخت و می‌گوید نوشتن چند مطلب در زمینهٔ معماری و شهرسازی هویدا را به فکر انداخت وزارت آبادانی و مسکن را به او بسپارد.  در راه‌‌انداختن موج کتاب جیبی هم نقشی مهم داشت و حتی مجموعهٔ شعر نو و سپید و آزاد چاپ کرد.

 

در سالهای ابتدای دبیرستان شیفتهٔ کتابهای جیبی بودم و کمتر رمانی در آن رده را ناخوانده ‌گذاشتم ــــ دیکنز، چخوف، وایلد، همینگوی، اشتاین‌بک، موآم.  از مشهورترین کتابهای جیبی آن روزگار، رمان خرمگس بود (همایون در کتابهای من و روزگارم و درجست‌وجوی پاسخ که در این مصاحبه از آن نقل شده سهواً می‌گوید اثر نویسنده‌ای ایتالیایی.  کار خانم اتل لیلیان وُینیچ ایرلندی است اما داستان در ایتالیا در زمینهٔ‌ مبارزهٔ میهندوستان آن کشور با استیلای امپراتوری هابسبورگ ـــ اتریش بعدی ‌ـــ می‌گذرد.  جا دارد ناشران آنها در پانویس چاپهای بعدی توضیح بدهند).

 

تصویر روی جلد کتاب، ترجمهٔ داریوش شاهین، تابلو سوم ماه مه 1808 اثر فرانسیسکو گویا نقاش اسپانیایی بود: تفنگهای جوخهٔ اعدام که سربازان اشغالگر به سوی سینهٔ رزمندگان راه آزادی نشانه رفته‌اند انگار نورافکنی است که پیراهن سپید قهرمان تسلیم‌ناپذیر را در میان قربانیان و به‌خاک‌‌افتادگان روشن می‌کند.

 

چند بار آن را خواندم و با داستان حماسی و تصویر روی جلدش حال کردم.  باید همچنان در قفسه‌ٔ شیشه‌ای‌ام در خانهٔ پدری باشد.  شاید کلاس ده یا یازده، همکلاسی محرم ‌راز یواشکی کتابی که در روزنامه پیچیده بود به من داد و گفت این از زیر دستشان در رفته و کسانی که در انتشارش دست داشته‌اند در زندانند.  وقتی گفتم آزادانه می‌فروشند و چندین سال پیش آن را خوانده‌ام با تعجب گفت چرا به او خبر ندادم.

 

چنان کتابی یک متن تخیلی ِ معمولی نبود؛ پدیده‌ای بود که از زیر دستشان دررفته و خبردار شدن از آن امسال با سال دیگر کلی تفاوت دارد: میهن، آزادی، طغیان، قیام، پارتیزان، چریک، تفنگ، فشنگ، سرنیزه، تیرباران، قهرمانان جاودان در صفحات زرّین تاریخ.  ذرّه‌ای تردید نداشتیم کار نیروهای چپ است و با هوشمندی و ازجان‌گذشتگی منتشرش کرده‌اند تا راه برای خیزش قریب‌الوقوع خلق هموارشود.  هر پنج اقتباس سینمایی ِ کتاب در شوروی و چین ساخته شد. 

 

سالها بعد می‌خوانم ناشرش داریوش همایون بود: ضدکمونیست و ضدانقلاب و ضدجمهوری ِ کتابخوان ِ هنرشناس که سالهای نوجوانی را به دعوای خیابانی با حزب توده گذراند و پایش هنگام برداشتن مین به‌جامانده از کمپ ارتش آمریکا در امیرآباد ناقص شد.  دار و دستهٔ او (که برایش صریحاً صفت فاشیست به کار می‌برد) مینها را کش می‌رفتند تا در خانهٔ مخالفان سیاسی‌ بیندازند.  نوجوانی ِ خودش را، فارغ از نوستالژی و حتی با بیزاری، این گونه تصویر می‌کند: هیولای کوچکی که نمی‌تواند سربریدن مرغ سفرهٔ شام را در خانهٔ پدربزرگش ببیند ولی به آسانی بمب به خانهٔ مردم می‌اندازد.

 

اما وقتی روزنامهٔ جدی راه انداخت مرامش این بود: ما هم نویسندگان چپ‌گرا خیلی زیاد داشتیم ولی فضای آیندگان طوری بود که پذیرفته بودند همه باید آزاد باشند و همه جور صحبت بشود.  و دربارهٔ  خرمگس: نمی‌دانم با آن کتاب، ناخواسته چند صد جوان را به راه نبرد چریکی انداخته‌ام.

 

آن گونه خیالات نوجوانی او و ما در همه‌جا و همهٔ زمانها فراوان است.  همان سالها فیلمی نشان دادند از جان فورد با عنوان مردی که لیبرتی والانس را کشت.  چهار دهه بعد نسخهٔ کامل فیلم را دیدم و تازه فهمیدم هفت‌تیرکشی که نقشش را جان وین بازی می‌کند مرده است و دوستش جیمز استیوارت برای ترحیم او آمده.  در دوبلهٔ اولیه تشخیص دادند مردن آرتیست به فروش لطمه می‌زندفیلم عالی را بیرحمانه قیچی کردند، داستان عوض شد و دست‌انداختن قهرمان‌‌سازی و چسبیدن به خیالبافی که مایهٔ فیلم است از بین رفت.  مردم افسانهٔ دلپذیر را به واقعیت ِ مزخرف ترجیح می‌دهند، هم در دنیای خیالی فیلم و هم در دنیای به‌اصطلاح واقعی.

 

 

حالا که حرف فیلم و سینما شد می‌بینم از موضوعهایی کم می‌دانست یا هیچ علاقه نداشت. 

مهر 29 در یادداشت‌های روزانه‌اش نوشت هرگز میلی به معاشرت و سینما و غیره ندارم.

 

می‌گوید در دههٔ 50 عصرهای جمعه با همسرش به کاخ شاه می‌رفتند: شام بود و بعدش هم فیلم.  فیلم‌های مزخرف.  از بس مزخرف بود طبعاً من نگاه نمی‌کردم.  مردم یواشکی پا می‌شدند می‌رفتند.  آخرهایش شاه می‌ماند و علیاحضرت و ما هم پشت سرش از روی ادب.  تقریباً هیچ‌کس توی سالن نبود.  همه در رفته بودند.

 

یک برداشت می‌تواند این باشد که میزبانها به فیلم فرانسوی و/یا موزیکال علاقه داشتند و قاطبهٔ مهمانها یا فرانسه نمی‌دانستند یا به احتمال زیاد پیشتر در همین شهر دیده بودند (فیلمها را از پخش‌کننده‌های داخلی می‌گرفتند).  میزبان وقتی ببیند فلنگ را می‌بندند گهگاه فیلمی سفارش می‌دهد که برای مهمانها هم جالب باشد.  لابد روحیهٔ من با اکثریت یک‌ نفر ذاتاً و همواره حق دارم به جای شماها تصمیم بگیرم در ساعات غیراداری در خود کاخ هم حاکم بود .

 

برداشت دیگر این است که همایون از فیلم خوشش نمی‌آمد وگرنه بعید است آدمی که می‌گوید سال 58 در مخفیگاهش تعداد زیادی نمایشنامه خواند اسم حتی یک دانه از فیلمهایی که محکوم به دیدنشان بود در خاطرش نمانده باشد (دراین مورد با پدرم همعقیده بود که می‌گفت تئاتر ارحام صدر واقعی است اما فیلمهای وسترنی که ما خوشمان می‌آمد الکی است و حتی یک دانه تیر واقعی در نمی‌رود؛ لابد توقع داشت جان وین یک گله سرخپوست را راستی‌راستی با برنو و پنج‌تیر پران نفله کند).

 

اما اگر هم تحقیری نسبت به فیلم و سینما داشت از روی نزاکت اجتماعی بروز نمی‌داد.  سال 56 روزی هوشنگ وزیری سردبیر آیندگان گفت بد نیست به جلسه‌ٔ اهل سینمای ایران در وزارت اطلاعات و جهانگردی سر بزنم.

 

دعوت ممکن بود از جانب همایون باشد، گرچه در صفحهٔ من خبری از فیلم ایرانی نبود.  در هر حال، ته حرف وزیری این بود که گرچه فیلمفارسی را دون شأن خودمان می‌دانیم، بد نیست آن جماعت را هم ببینیم.

 

در اوج پولباران تاریخی و تا حدی در نتیجهٔ‌ٔ آن، سینمای ایران هم ورشکسته بود.  جماعتی که با  گنج قارون و غیره سینمارو شد حالا توقع بهتر داشت و سینمای مسخره و از هر نظر نازل ایران پاسخگوی انتظاراتش نبود.  فیلم ارزان تمام‌رنگی و پر از رقص‌وآواز هندی، فیلم بی‌پردهٔ ایتالیایی که تا فیها خالدون هنرپیشه‌ را می‌کاوید و هر سوژهٔ پیشتر غیرقابل تصوری را مطرح می‌کرد، و سینمای پرخرج و عظیم هالیوود جایی برای تصاویر غالباً تیره‌وتار و بدساخت و سرهم‌بندی‌شدهٔ‌ بزن‌بزن یک مشت جاهل عرقخورِ زیر گذر مهدی موش باقی نمی‌گذاشت.

 

زمانی قدم‌زدن شامگاهی و سینمارفتن ــــ در خیابان نادری و بعدها بین رادیوسیتی و آتلانتیک، و در چهارباغ، ملک‌آباد و زند ــــ  جزو سبک زندگی و تفریح طبقهٔ اداری و متوسط بود.  در برخی فیلمهای ایتالیایی که داستان‌ آنها در سالهای بین دو جنگ می‌گذرد (مثلاً  آمارکورد فلینی) می‌توان دید جماعت حین خرامیدن در پیاده‌رو سرخوشانه همدیگر را ورانداز می‌کنند.

 

مهاجرت سیل‌آسا از روستا سبب می‌شد زنان و دختران شهری در خیابانهایی که زمانی ادامهٔ اروپا به نظر می‌رسید  خود را در محاصرهٔ دهاتیهای مهاجم و مردان نیمه‌وحشی احساس کنند.  با پت‌وپهت شدن شهرها و رواج اتومبیل ارزان، آنچه پیشتر بخشی از سبک زندگی و تفریح طبقهٔ اداری و متوسط بود به تاریخ می‌پیوست.

 

و تلویزیون که رنگی هم شده بود به اندازهٔ کافی سرگرمی فراهم می‌کرد.  فقط یکی از نتایج حضور بازیگران سینمای ایران در شوهای تلویزیون: صدای کاملاً معمولی بازیگران نقش داش‌مشدی‌ها ربطی به صدای پرطنین دوبلورهایی که در فیلمها به جایشان حرف می‌زنند ندارد.

 

حالا گریم ناشیانهٔ سبیل پرسوناژهای دبش هم بیش‌ازپیش توی ذوق می‌زد.  ستایشی زیاده‌روانه که امروز نثار دوبلورها می‌شود تنها برای زحماتی نیست که به جای گریگوری پک و لی ماروین ‌کشیدند، از این بابت هم هست که نیمی از سینمای وطنی بوده‌اند.

 

مشکل تهیهٔ داستان بدیع و پرکشش بزرگتر از همه بود.  در دههٔ 50 زندگی کارمندها و درس‌خوانده‌ها و اقشار متجدد هم وارد سینما می‌شد اما سناریوی بسیاری فیلمها همچنان یکی از این دو کلیشه بود: آقا لاته خدمات رقاصهٔ پری‌پیکر (با حنجرهٔ عاریتی) را به انحصار خویش درآورده است و نمی‌گذارد لاتهای کم‌زورتر به او نزدیک شوند.

 

یا خانمی مینی‌ژوپی سوار بر کاماروی قرمز با تودوزی سفید (یا بالعکس) دلباختهٔ‌ جوان ماشین‌شور (باز هم با حنجرهٔ‌ٔ قلابی) می‌شود: نادارهای شاد و پرانرژی می‌توانند هورمونهای تولید مثل را که فراوان دارند به طبقهٔٔ محروم پولدار که گرفتار خشکسالی است صادر کنند.

 

استودیوها کاری بیش از کپی‌کردن فیلمهای هندی بلد نبودند و به تجربه می‌دیدند سفارش‌دادن سناریو اتلاف وقت و پول است.  در فیلمی که قرار بود غیرآبگوشتی و باب پسند شهرنشین درس‌خوانده باشد، به دختری که دانشجوی پزشکی است شب در پسکوچه‌ای تاریک تجاوز می‌شود و بعداً آقای مهندس شیک ِ خواستگار او همان متجاوز آن شبی از آب درمی‌آید.  از قضا فیلم را دیدم اما ندید هم می‌شد گفت زکی.

 

سازندگان فیلمی بر پایهٔ داستان کم‌مایهٔ‌ ملکوت بهرام صادقی جنینهایی در شیشهٔ الکل از دانشکدهٔ علوم دانشگاه تهران قرض گرفتند و به کوه‌وکتل آذربایجان بردند.  ژاندارمهای محلی شیشه‌ها را ضبط کردند و گفتند باید از تهران توضیح بیاید که اینها چیست.  این یکی هم مسخره و ندیدنی بود.

 

و بامزه‌تر از همه: وقتی یک بزن‌بهادر فیلمفارسی به جای کاردی‌کردن حریف برای او پاسبان آورد، گفته ‌شد تماشاگران با هو و شیشکی از ظهور قانونمداری در لاتگاه سینمای ملی استقبال کردند.

 

پاسبان‌ صداکردن جاهل کلاه مخملی بخشی از روند متمدن‌سازی جامعه از سوی حکومت و مشخصاً مهرداد پهلبد وزیر فرهنگ‌وهنر بود: لات‌بازی و جلنبری موقوف، همه حمام بروند، کراوات بزنند و مؤدب و مطیع مقررات باشند.

 

در آن جلسه،‌ تهیه‌کننده‌ها و کارگردانها از کسادی می‌نالیدند و از دولت کمک مالی می‌خواستندهمایون از این نظر دفاع می‌کرد که صنعت سینما قرار است پولساز باشد وگرنه دولت در برابر پولی که بدهد توقعاتی خواهد داشت.

 

تهیه‌کننده‌ای (جهانبخش نورائی که با هم رفته بودیم گفت اسمش عباس شباویز است) اعتراض کرد دولت یا بگذارد کارمان را بکنیم یا برای خرده‌‌فرمایشاتش پول بدهد.  همایون آمر و قاطع گفت تفاوتی بین دولت و ملت و شما و من نیست، همه یکی هستیم.

 

بحث بر سر مشی وزارت فرهنگ‌وهنر بود در تصویب فیلمها و دادن پروانهٔ نمایش به منظور متمدن‌کردن جامعه و شناساندن اصول زندگی صحیح، در مقابل ِ اعتیاد استودیوها به تکرار مضامینی کلیشه‌ای حول خرده‌‌فرهنگ لاتها و قاچاقچیها و شهرنو.

 

وقتی هم کسانی می‌کوشیدند کلیشه‌‌ها را کنار بگذارند به موانع عظیم و خطرناک می‌خوردند.  سازندهٔ فیلمی با مضمون محلل به قتل نرسید اما در رژیم بعدی ممنوع‌الهمه‌چیز شد.

 

فیلم ایرانی تنها می‌توانست پرسوناژهایی به کار گیرد که اتحادیه و سندیکا و نماینده در شورای عالی اصناف نداشته باشند ــــ همان دو سه گروهی که اشاره شد.  حضور مشاغل دیگر و مأمور دولت جز با تأیید و تکریم مطلقاً ممنوع (در فیلمهای امروزی هم پلیس بدون حکم قضایی وارد جایی نمی‌شود و تماشاگران پوزخند می‌زنند، و گروه فشار پزشکان می‌گوید نباید حرفی از وجوه زیرمیزی پشت در اتاق عمل به میان آید).

 

همایون در گفتگوی این کتاب کاسه‌کوزهٔ ورشکستگی سینمای ایران در نیمهٔ دههٔ 50 را سر وزارت فرهنگ‌وهنر می‌شکند و می‌گوید نمی‌گذاشت بهای بلیت از 20 ریال بالاتر برود.

 

خاطره‌اش دقیق نیست. علاوه بر تلقی نه‌چندان‌مثبت از شخص پهلبد،‌ نه فرصتی برای کندوکاو در قضیه داشت و نه علاقه‌ای (می‌گوید پهلبد به برکت سنبهٔ پرزور همسرش وزیر بود. لنترانی‌‌اش کمی زیادی بامزه است).

 

بعید می‌دانم او هم مانند پهلبد حتی در مقام تصمیم‌گیر حاضر بود پنج دقیقه فیلم آشغال وطنی تماشا کند،‌ چه از نوعی که  پرسوناژ اصلی عروسی می‌کرد و چه ژانر نئولاتی که در آن سگ‌کـُش می‌شد.

 

بهای بلیت سینمای ممتاز تهران در زمان وزارت او دو برابر و نیم مبلغی بود که ذکر می‌کند ــــ معادل هشت لیتر بنزین (شش ریال)، به نسبت گرانتر از امروز.  بلیت سینماهایی که فیلم داخلی نمایش می‌دادند چهل و سی ریال بود.  وقتی سینمادارها در اعتراض دست به اعتصاب زدند همایون در مقام سخنگوی دولت اعلام کرد بهای بلیت را سینمادارها با نظر مردم تعیین کنند.  اما افزایش بهای بلیت کارساز نبود؛ حتی به کسادی و رکود دامن می‌زد.

 

سلیقه‌ها گرایشهای جدید می‌یافت، سطح توقع مردم بالا می‌رفت و فیلمفارسی تیپیک، با رانهای سفید قطور و اطوار وقیح مطربانه و هیاکل حجیم رقاصه‌ها، خانوادگی محسوب نمی‌شد.  اما کسبهٔ فیلمفارسی‌ انتظار داشتند دولت و همایون با پول بی‌حساب نفت جلو تغییر را بگیرند.

 

در آن روزگار، بهترین فیلمهای آمریکایی و اروپایی دوبله می‌شد و روی پرده می‌آمد اما جوانترها تفاوت میان حق و امتیاز را تشخیص نمی‌دادند و نارضایی عمیق عادتی اجتماعی شده بود.  هنوز نرفته بودیم میمن که بگوییم وای بر من.

 

ساختن سینما از سوی بخش خصوصی که سال 45 به رکورد تاریخی 26 در کل کشور رسیده بود از آن پس مدام کاهش یافت (مانند پمپ‌ بنزین).  در سالهای 54 و 55 هر سال فقط یک سینما در سراسر کشور ساخته شد (آمار و ارقام کتاب مسعود مهرابی).

 

و سپس در جهت عکس افتاد.  سالها صاحبان زمینهای گرانبها ‌کوشیدند ملکشان را خلاص کنند اما عوارض و مالیات تغییر کاربری و وجوهات دوخـُسمه‌ای که باید بسلفند عملاً یعنی خلع ید.  این روزها سختگیری کاهش می‌یابد و مقامها می‌پذیرند که با توجه به محدودیتهای سانسور، رونق نمایش فیلم در ایران تکرارشدنی نیست (صاحبان پمپ‌ بنزین حرفش را نمی‌توانند بزنند و سر و کارشان با قضایای امنیت ملی است؛‌ متروک‌ و مخروبه‌ماندن حمامهای عمومی به سبب وقف‌بودن آنهاست).  در برابر عوامل عظیم اقتصادی و قیمت شدیداً فزایندهٔ زمین شهری، از خلاقیت فیلمساز و ترفندهای‌ تهیه‌کننده و زیبایی بازیگر کار چندانی برنمی‌آید.

 

انگار بـُرد با آن صاحبان سینما بود که سالن‌شان به آتش کشیده شد.

 

قسمت همایون و فیلم طولانی شد.  منظورم این بود که حتی برای آدم همه‌چیزدان هم موضوعهایی نامطبوع است.  روایتش از ماجرای سینما رکس آبادان بماند برای بخش سوم نوشته. 

 

 

از هویدا نقل می‌کند که گفت داوطلب وزارت زیاد است و او تعداد هرچه بیشتری را سر این کار می‌گذارد تا مدعی کم شود و آقایان ببینند کاری از دستشان ساخته نیست.

 

سر و کله زدن همایون با کسبهٔ سینمای راکد ایران پیش از آنکه بتواند نتیجه‌ای به دست دهد کابینه مرخص شد.  در واقع کل حکومت از کار افتاد و تعطیل شد.

 

نخستین بار نبود فکر و وقت و نیرویش را برای رتق‌وفتق اموری می‌گذاشت که نه نتیجه‌ای داشت و نه حتی شور و صداقت او می‌توانست نتیجه‌ای به بار آورد.  بیهوده‌ترین تقلایش برای حزب رستاخیز بود.

 

با آب‌وتاب و جزئیات شرح می‌دهد که برای حزب چه کرد و چه تحویل گرفت و چه تحویل داد.  اما گرفتاری حزب رستاخیز یکی‌دوتا نبود که او بتواند وصله‌پینه‌ کند.  از بنیاد الکی و نسنجیده و پرتناقض بود.

 

شاه داده بود محمد باهری، کمونیست ازمرام‌برگشته، مرامنانه‌ای بنویسد با الهام از دیالکتیک مارکسیست‌ـ لنینیستی که طبق آن، روند انقلاب دائمی و ابدی است.  اما اساسنامهٔ حزب می‌گفت نظام سلطنتی، انقلاب سفید و قانون اساسی مبنای کار است ــــ یعنی حفظ و ادامهٔ ‌وضع موجود.  وقتی جماعت پوزخند می‌زدند که این آش شله‌قلمکار یعنی چه، به اسدالله علم می‌گفت منویات مرا در نظر نگرفته‌اند و از یک مشت ان تلکتوئل کار بهتری برنمی‌آید.

 

منوچهر آزمون، کمونیست سابق دیگر، برای اساسنامهٔ حزب یک چیز اصنافی فاشیستی نوشته بود از روی سیستم اصنافی در ایتالیای موسولینی و اسپانیای فرانکو.  من سخت با این مخالف کردم و بعد از یکی دو هفته بحث مفصل اساسنامه‌ای تصویب شد که دیگر جنبهٔ اصنافی نداشت و پیشنهاد خود من بود. 

 

به نحوی تراژیک پیچ‌درپیچ و خنده‌دار بود.  شاه میل داشت برای رو دست‌زدن به کمونیستها هرچه را آنها گفته‌اند و نوشته‌اند تبدیل به اصول حزبی کند که شخص او را غایت تاریخ جلوه دهد.  آزمون که می‌دید چنین چیزی نشدنی است اصول حزب فاشیست ایتالیا را قاطی داستان  می‌کرد تا با توهّم نوعی ابرحکومت مطلقه سر شاه شیره بمالد.

 

سپس نوبت همایون بود که بگوید جامعهٔ بزرگ و متکثر ایران را نمی‌توان بر مبنای اصناف اداره کرد.  مثلاً این همه زن درس‌خوانده جزو چه صنفی‌اند؟  اساساً ایدئولوژی فاشیسم، که او خیلی خوب می‌شناخت و از نوجوانی در خط آن فعالیت کرده بود، جایی برای حضور زنان بیرون از خانه ندارد.  برای او قابل تصور نبود به همسرش که وکیل مجلس بود و زنانی که در روزنامه‌اش نویسنده و ویراستار بودند بگوید بروند در صنف بانوان ثبت‌ نام کنند.

 

شاه طی سه سال چهار رئیس برای حزب دست‌سازش تعیین کرد.  نمی‌گذاشت کسی جا بیفتد و ریشه بگیرد.  هویدا و آموزگار و باهری البته به درد این کار نمی‌خوردند.  اگر از ویار مسخره چیزی در می‌آمد فقط کار همایون بود.  یک روز آموزگار به او گفت وزیر می‌شود. همایون ترجیح می‌داد کار روی حزب را ادامه دهد اما آموزگار گفت برای آن هم فکری کرده‌اند.  همایون نتیجه گرفت شاه به او پستی ظاهراً بالاتر (اما در واقع تنزل درجه) می‌دهد تا دستش را از حزب کوتاه کند.

 

همایون اعلام می‌کرد حزبْ رابط بین مردم و شاهنشاه است و خواست عموم را به سمع و  نظر تصمیم‌گیرندهٔ نهایی می‌رساند.  خیلی زود متوجه شد نباید این حرف را بزند زیرا به نظر شاه،‌ گستاخی و فضولی است که حزب رستاخیز یا هرکس دیگری بخواهد نیازهای مردم را به اطلاعش برساند: خودش می‌دانست نیازهای مردم چیست و نیازی به میانجی نداشت. اساساً خود حکمران تعیین می‌کند مردم به چه چیزهایی نیاز دارند.  دانای کل.  ولایت مطلق.

 

اگر می‌دانستم شاه با آنکه خودش مؤسس و اعلام‌کننده و رهبر حزب بود این طور عملاً با این حزب مبارزه خواهد کرد و بی‌اثر خواهد کرد هیچ وقت حزب را جدی نمی‌گرفتم و وارد نمی‌شدم.  این هم از این فعالیت عبث.

 

نگارنده بر این نظر است که محمدرضا شاه آدمی بود دارای حسن ‌نیت که شناختی دقیق از خویش و از کشورش و از جهان نداشت.  تصویری که همایون از او به دست می‌دهد منفی‌تر است: حتی حسن ‌نیت هم نداشت، و آخر و عاقبت حسن ارسنجانی مغز متفکر اصلاحات ارضی را مثال می‌زند.  اما شاید در یک نکته با او شریک باشیم: اگر آن حکمرانی بود که سعدی توصیه می‌کند، به 37 سال نمی‌کشید و خیلی زودتر به باد فنا رفته بود.

 

آشفتگی در فکر تاریخی (عبارت فریدون آدمیت) عیناً به رژیم بعدی ارث رسید.  اکنون نیز هدف هم ادامهٔ انقلاب است و هم حفظ وضع موجود نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر.  تعجبی ندارد نظام سیاسی چیزی بیش از ازدحام و راهپیمایی و تکبیر و زنده‌بادمرده‌باد در برابر دوربین تلویزیون به عقلش نرسد.

 

 

وقتی درخواست امتیاز روزنامه کرد، به این شرط به او اجازه دادند جلو بیاید که امتیاز نشر به نامش نباشد وعمدهٔ سهام شرکت ناشر در دست دولت بماند.

 

جدا از بدگمانی نسبت به شخص او، نشریات بی‌خواننده دردسری برای دولت شده بود.  از سویی، روزنامه‌هایی منتشر می‌شد که گویی فقط ناشر آن و حروفچین چاپخانه مطالبش را می‌خواندند و تازه همین مطالب سرسری پر از شانتاژ و اخاذی و تهدید بگم بگم خطاب به مقامها و سرمایه‌دارها بود.

 

از سوی دیگر، ناشرها مدام به دولت فشار می‌آوردند که برای انتشار آنها پول بدهد.  گرچه حقیقت نزد افکار عمومی ایران یعنی شرح و تفصیل دزدیهای مقامها، آن گونه باجگیری و تهدید به ‌افشا چنان کهنه و خامدستانه و از روی اغراض شخصی بود که خواننده نداشت.  از دهها نشریهٔ عتیقه،  ارادهٔ‌ آذربایجان، چاپ تهران، بود که لغزخوان‌ها ادرار آذربایجان تلفظ می‌کردند.

 

بنابراین صلاح دیدند ریش‌وقیچی و سویچ روزنامهٔ جدید مستقیماً دست دولت باشد.  بیست‌وپنج سال پیشتر هم شاه 200 هزار تومان به مصباح‌زاده و فرامرزی کمک کرد تا  کیهان راه بیفتد و سهامی را که در برابر این پول به او دادند به فردوست سپرد.

 

انتشار روزنامه‌ای جدید در سطحی متفاوت اما بالاتر از کیهان و اطلاعات نیازی واقعی بود.  همایون اذعان می‌کند نه می‌خواست و نه می‌توانست روزنامه‌ای مردم‌پسند قادر به رقابت با آنها بیرون بدهد.  انتظار داشت حرفش در میان صاحبان صنایع و مدیران و دانشگاهیان و نخبگان جامعه خوانندگانی بیابد.

 

موج نبرد با همایون و با  آیندگان دلایل گوناگون داشت.  هیچ نشریه‌ای در تاریخ مطبوعات ایران به این همه دلایل جورواجور و ضدونقیض در معرض آن همه حمله و شائبه و اتهام و شایعه قرار نداشته است.

 

افزون بر شایعاتی پیرامون ماشین چاپ کهنه و ازرده‌خارج  کیهان که شایع کردند پول خریدن آن (500 هزارتومان) از اسرائیل رسید، شخص همایون به سبب موفقیتها و منش عاری از فروتنی‌اش همواره آماج بدخواهی بود.

 

در بحث قضاوت مردم در جامعهٔ ایران، تا حدی زیادی دربارهٔ بخل حرف می‌زنیم: مرحله‌ای بالاتر از رشک (حسرت همپایی با آدم ممتاز) و حسد (نگاه بددلانهٔ‌ ناظری که می‌پندارد فرد موفق از او جلو زده و حق او را پایمال کرده است).

 

همچنان که افراد وقتی از بیت‌المال دزدی می‌کنند به مال دیگران دستبرد می‌زنند و وقتی اراضی منابع طبیعی را به نام خود به ثبت می‌رسانند حق عموم و نسلهای آینده را بالا می‌کشند، موفقیت فرد هم ممکن است حاصل‌جمع ناکامی دیگرانی تلقی شود که اگر شهرتها و موفقیتها عادلانه تقسیم می‌شد سهم بیشتری می‌داشتند حتی وقتی فرد ناظر قبول دارد حق شخص او زیر پا گذاشته نشده زیرا اساساً در آن زمینه فعال نبوده و تلاشی نکرده است.

 

بخیل حتی در حالی که صدای خوبی ندارد در عذاب است چرا افرادی از راه خوانندگی پولدار و مشهور می‌شوند، همین طور در برابر موفقیت هرکسی.  از محرومان و ستمدیدگان و نابرخوردارها دفاع نمی‌کند؛ چه بسا شدیدترین تحقیرها را برای بی‌پول‌ها و هیشکی‌ها و توسری‌خورها بگذارد.  حرفش این است که چرا کسانی حالشان زیادی خوب است و خودشان را می‌گیرند، نه اینکه چرا کسانی حالشان بد است و به هیچ دردی نمی‌خورند.

 

ساواک شایعه و اتهام و حتی ناسزا علیه همایون ثبت می‌کرد و لابد به شرف‌عرض می‌رساند. می‌گوید پرونده‌هایش در ساواک سنگین‌تر و بدخواهانه‌تر از چیزهایی است که جمهوری اسلامی علیه او اقامه می‌کند: با خواندن آن کتاب و کتاب‌های دیگری که درباره‌ام در جمهوری اسلامی چاپ می‌کنند متوجه شدم بزرگ‌ترین دستاوردم در آن سال‌ها این بود که با آنهمه دشمنی ساواک تا آخرین مراحل باز توانستم کارهائی بکنم.  جای بحث دارد.

 

پلیس مخفی قرار است دشمنان بالفعل بیرونی نظام مستقر را شناسایی و نابود کند و مخالفان بالقوهٔ درون آن را زیر نظر بگیرد.  در هیچ کدامشان دنبال صفات مثبت نمی‌گردد.  حتی صفات عرفاً مثبت، مثلاً اینکه سوژه شبی دوسه ساعت بیشتر نمی‌خوابد و پولکی نیست در گزارش مأموران خفیه یعنی برای همراه‌کردنش پول کفایت نمی‌کند و برای اعتراف‌گرفتن از او بی‌خوابی مؤثر نمی‌افتد.  کار پلیس امنیتی کشف استعدادهای درخشان نیست، یافتن نقاط ضعف افراد است.

 

در آمریکا ادگار هوور رئیس مخوف اف‌بی‌آی زمانی که زاغ سیاه فعالان سیاسی و برادران کندی را چوب می‌زد دنبال این نبود که چرا محبوبند و چقدر به محبوبیت‌شان می‌نازند.  دنبال این می‌گشت که کوکائین اگر می‌کشند از کدام موادفروش تهیه می‌کنند و با چه زنانی رابطه دارند و این زنها با کدام گانگسترها معاشرند تا در صورت لزوم بتواند سر بزنگاه به موقعیت سیاسی و انتخاباتی‌شان آسیب بزند یا حتی سرشان را زیر آب کند. 

 

حیرت و بیزاری همایون از اینکه دشمنی ساواک با من حتی از دشمنی اطلاعات جمهوری اسلامی بدتر بود قیاس دقیق و درستی نیست.  زمانی دوست داشت کارشناس مسائل کودتا در سطح جهان شناخته شود و دربارهٔ انواع کودتا و علل آنها به تفصیل مطلب بنویسد، یعنی سیخونک دائمی و سوهان روح شاهنشاه.  ساواک مأموریت داشت بداند و به اطلاع شاه برساند همایون و هرکس دیگری در ردهٔ او کجاها رفت‌‌وآمد می‌کند، با چه کسانی تماس دارد و ممکن است چه خیالهایی در سر داشته باشد.  عملاً او را کم‌اهمیت و قابل کنترل جلوه می‌داد.  اگر اهمیت تعیین‌کننده و فوری داشت جایش در زندان بود، و حتی بدتر.

 

اما جمهوری اسلامی او را بزرگ می‌کرد تا پیروزی خویش را با انتقام‌گرفتن از امثال او جشن بگیرد.  اگر اتحادیهٔ اروپا پس از کشتار کافهٔ میکونوس برلن واکنش محکم نشان نداده بود بسیار احتمال داشت چاقو و هفت‌تیر فرنگی‌کاران نیروهای اسلام ترتیب او را هم بدهد زیرا پروژهٔ کشتن اشخاص کسب‌وکاری لابد چرب و شیرین شده بود.

 

ظاهراً فرض را بر این می‌گذارد کسی همین قدر که طرفدار رژیم باشد و در دفاع از آن مقاله بنویسد مصونیت دارد، خودی به شمار می‌آید، دیگر کاری به کارش ندارند و اگر هم راپورتی بدهند با این مضمون است که ماشاءالله چه املاانشایی دارد ایشان و در میان اهل دانشگاه هم خواننده پیدا کرده.  از این خبرها نیست.

 

در اسنادی که رژیم اسلامی دربارهٔ مظفر بقائی (مرشد حسن آیت) منتشر کرده نتایج آزمایشگاه و نسخه‌هایی دیده می‌شود حاکی از اینکه از سال 22 برای بیماری سفلیس همواره تحت درمان بود.  توضیح نمی‌دهند کاغذها از کجا به دست آمده، اما حتی اگر مأموران رژیم فعلی در خانه‌اش پیدا کرده باشند به این معنی است که رژیم سابق هم چنانچه تقلا و ادعای چندین سالهٔ او به نخست‌وزیری را جدی می‌گرفت کپی همین‌ها را خیلی راحت از آزمایشگاه و مطب دکترها بیرون می‌کشید.  و محال بود شاه به آدمی با آن پروندهٔ پزشکی حکم صدارت بدهد.

 

دههٔ ‌80، رقابت پاچه‌ورمالیده‌های خداجو با رندان حق‌پرست زمانی به حد کشمکش رسید که دستهٔ اول کوشید به پرونده‌های وزارت اطلاعات دست یابد.  دنبال این نمی‌گشت که دربارهٔ کانون نویسندگان و انجمن صنفی روزنامه‌نگاران و غیره چه گزارشی داده‌اند ـــــ اینها در بازی قدرت عددی نیستند و جز مقداری بیانیه اسراری ندارند.  می‌خواست بداند دربارهٔ دزدی و زمینخواری خودیهای وزیروکیل و، از آن مهمتر، دربارهٔ رقیبان نورسیده، یعنی پاچه‌ـ ورمالیده‌های خداجو، چه اسنادی در پرونده‌ها خوابیده است.

 

اما نمی‌توان نتیجه گرفت چنان راپورتهایی یعنی نظام مقدس با رندان حق‌پرست هم دشمنی دارد.  در واقع به‌عنوان حکومت ضروری می‌بیند بداند کجا چه خبر است تا اگر فرد خودی زمانی شاخ شد پروندهٔ فساد مالی‌اش‌ آماده باشد.

 

غیرعادی نبود که ساواک هر شایعه‌ای علیه همایون را ثبت کند، از جمله اینکه کسانی می‌گویند از خارج به او پول می‌رسد.  اما اینکه شاه اجازه دهد نظر محافلی در دستگاه سیاسی آمریکا در ایران در مطالبی خواص‌فهم منتشر شود تا همواره حساب کار دستش باشد یک حرف است و اینکه پول خرید ماشین چاپ رتاتیو نیمدار 500 هزار تومانی برای نشریه‌ای که دولت درآن سهامدار عمده است از خارج برسد حرفی کاملاً متفاوت.

 

به احتمال بسیار زیاد خفیه‌نویس‌ها هم باور نداشتند (زیر یکی از کاغذهای مربوط به او با دست نوشته‌اند جزو فراماسونها نیست) اما وظیفهٔ خودشان می‌دانستند برای شاه آهنگی پخش کنند که دوست داشت بشنود.

 

(باید توجه داشت نیم میلیون در دههٔ 40 خیلی پول بود.  سال 44 خانهٔ پانصدهزار تومانی جدید محمدعلی فردین ـــ در محمودیهٔ تهران، پشت رستوران لوکس طلائی ـــ موضوعی جالب برای نشریات عامه‌پسند شد.  چنان خانه‌ای امروز یحتمل بالای بیست میلیارد می‌ارزد).

 

احساس همایون خطا نبود که نعمت‌الله نصیری چهارچشمی مراقب اوست و پیازداغ پرونده‌اش را زیاد می‌کند.  رئیس پیشین ساواک، حسن پاکروان، آدمی اهل کتاب و فرهنگ، هم اگر سر کار می‌بود وظیفه داشت طبق اوامر مطاع ملوکانه هوای این پسره را داشته باشد.  شاید حتی ناسزاهای رکیک این و آن، از جمله مدیر روزنامهٔ درپیتی ادرار آذربایجان و علی‌اصغر حاج‌سیدجوادی نویسندهٔ روزنامهٔ  اطلاعات، به همایون را در پرونده‌ می‌گذاشت.

 

حملهٔ هتاکانهٔ حاج‌سیدجوادی (در راپورت مرداد 57 خبرچین ساواک: یک پسر عقده‌دار شل و پدرسوخته و بیشرف که رفته خواهر زاهدی را گرفته و جاسوس سیا و اسرائیل می‌باشد، این مادر... و زن... ــــ نقطه‌چین‌ در متن ِ منتشرشده) احساس شخصی اوست اما گفتن اینکه این مرد یک مترجم سادهٔ اطلاعات بود که تازه از حروفچینی به اینجا رسیده و حالا شده وزیر و کجا[ی دنیا] یک فرد چهل‌ساله را می‌آورند که وزیر بشود بدون سابقه شاید نشان دهد شعارهای خرد‌گرایی و برابری و ترقیخواهی در مقالات گوینده تا چه حد از روی اعتقاد بود.  همایون در آن زمان پنجاه سال داشت اما وقتی بخواهیم کسی را تخطئه کنیم بالا بودن سن‌وسال به همان اندازه می‌تواند منفی باشد که پائین‌بودن آن.

 

پس از انتشار مقاله‌ای با عنوان "ارتش از چه دفاع می‌کند؟" در اطلاعات (17 بهمن 57) فرمانداری نظامی دستور بازداشت حاج‌سیدجوادی داد اما پس از سقوط رژیم وقتی همان روزنامه حاضر نشد "صدای پای فاشیزم" او را چاپ کند  آیندگان (28 فروردین 58) آن را منتشر کرد.  البته همایون متواری در چاپ آن کوچک‌ترین دخالتی نداشت و نمی‌توانست داشته باشد، اما این نکته خبر از تقابل سنت او و سنت عباس مسعودی می‌دهد.  اشاره کردیم که در بحث قضاوت در جامعهٔ ایران، تا حد زیادی دربارهٔ بخل و تنگ‌چشمی حرف می‌زنیم.  و ما همه به طرز غم‌انگیزی ایرانی هستیم؛ بعضی‌مان به حدی غیرقابل علاج، برخی خفیف‌تر.

 

شکرآب ناشی از بدگمانی نصیری به او و بی‌اعتنایی تحقیرآمیز او به تیمسار وقتی هم گذر پوست به دباغی افتاد ادامه یافت.  می‌گوید طی بازداشتش در پادگان جمشیدآباد، اردشیر زاهدی برای ملاقات با او و نصیری به آن‌جا سر زد.  بعد که نصیری از پیش زاهدی بیرون آمد شفق زیبایی بود و همایون دید گریه کرده و به او گفت نگاه کنید، ما دیگر از این مناظر نخواهیم دید و نصیری خیلی گریه کرد، خیلی گریه‌اش شدید شد.

 

می‌گوید از خودش ناخشنود است که محبوس مفلوک را در چنان موقعیتی چزاند: باید نگاه می‌کردم خود من هم دیگر از آن شفق‌‌ها نمی‌دیدم.  حالا بدجنسی بود و فلان نمی‌دانم.  ممکن است برای آزاردادنش گفته باشم.

 

با این همه، در بحث وقایع عصر 25 مرداد 32 در این گفتگو فرصتی می‌یابد تا این بار او پیاز داغش را زیاد کند.  گرچه معتقد است چرخش 28 مرداد کودتا نبود، نظر می‌دهد کاری که سرهنگ نصیری، فرمانده گارد سلطنتی، سه شب پیشتر کرد شروع کودتا بود.  حتی ادعا می‌کند شماری از وزیران مصدق را همان شب گرفتند.

 

اقدام به کودتا یا از جانب فضل‌الله زاهدی بود که همایون از ستایشش خودداری نمی‌کند، یا از سوی عوامل آمریکا که همایون با آنها مخالفتی نداشت.  در واقعیت تاریخی، پاگون نصیری را پس از تسلیم فرمان عزل کندند و در زیرزمین خانهٔ مصدق بازداشتش کردند.  در غیاب چندروزهٔ شاه، زاهدی به او درجهٔ‌ سرتیپی داد و همایون قبول دارد که شاه وقتی برگشت از خودسری بی‌سابقه رنجید و هراسان شد.  به نظر می‌رسد تصویر نایکدست همایون برای هرچه بیشتر خراب‌کردن نصیری باشد (چیزی نبود، فقط به‌چپ‌چپ به‌راست‌راست) تا کندوکاو وقایع.

 

کسانی به ارتشبد نصیری نعمت خره می‌گفتند.  اما وقتی به چنگ نیروهای اسلام افتاد رفتارش نشانی از خرّیت نداشت.  پس از وعظ مشهور و نالازم ابراهیم یزدی، در پاسخ سؤال ابلهانهٔ گزارشگر تلویزیون که پرسید هیچ گاه فکرش را می‌کرد روزی در چنین موقعیتی باشد، با سر و کلهٔ باندپیچی‌شده از ضربات کسانی که دستگیرش کرده بودند آرام و فیلسوفانه گفت در دنیا همه چیز ممکن است.  شاید گریهٔ شدید آن روزعصر کمک کرد دلش سبک شود و وقتی به پشت بام مدرسهٔ رفاه برده می‌شد سرنوشت را با خونسردی بپذیرد.

 

 

پس از شکست برنامهٔ حزب رستاخیز، ضربهٔ بزرگ بعدی به داریوش همایون را سقوط دولت مستعجل آموزگار وارد کرد.  ضربهٔ بعدی اخراجش از آیندگان بود.  و بعد بازداشت.

 

چند بخش داستان آیندگان را خوب به یاد نمی‌آورد و/یا دقیق روایت نمی‌کند.  از جمله،‌ خبر شب شعر مهر 56 در کانون فرهنگی ایران و آلمان که مستقیماً به خود او مربوط می‌شد.

 

ادامه در صفحۀ 2

 

 

صفحۀ‌‌ اول    مقاله / گفتگو/ گفتار         لوح   فهرست مطالب   سرمقاله‌ها

 

دعوت از نظر شما

 

نقل مطالب اين سايت با ذكر ماخذ يا با لينك آزاد است.

 

X