|
10.
افسانه
صدر
مهندسى شيمى 54 ـ 1349
عضو هيئت علمى دانشكده فنى
پنج سالى را كه در دانشكده فنى گذراندهام پربارترين و جالبترين سالهاى
زندگىام مىدانم. شايد از سوم دبستان كه مىخواستم به دانشكده فنى بروم.
از سال 1340، بحث جريانهاى سياسى آن روز دانشگاه تهران، نظير فعاليتهاى
جبهه ملّى و نهضت آزادى، را دايىام كه در دانشكده فنى درس مىخواند وارد
محيط خانوادگى ما كرد؛ و دلم مىخواست اين فضا را از نزديك تجربه كنم.
در سال 1349، كه براى آزمون ورودى دانشگاه آماده مىشدم، كنكور از حالت
تحليلى به حالت تستى درآمد و بسيارى از داوطلبان را غافلگير كرد. گرچه در
كنكور دانشگاه پهلوى شيراز قبول شده بودم، محيط آمريكائيزه با كمپ
دانشجويىِ خارج از شهرش خوشايند نبود. دانشگاه صنعتى آريامهر را هم كه خيلى
برايش خرج مىكردند دانشگاهى فرمايشى مىدانستم.
قبولىهاى دانشكده فنى در آن سال سيصد نفر بود و تا آنجا كه به خاطر دارم
سيصد نفر اول كنكور از آقاى مسعود صالحى ــــ نفر
اول آزمون ورودى ــــ تقريباً همگى دانشكده
فنى را انتخاب كرده بودند. تعداد دخترهايى كه در آن روزگار در دانشكده فنى
پذيرفته مىشدند دو تا سه درصد بود، يعنى در دوره ما در ميان سيصد نفر،
تنها هفت دختر وجود داشت: سه نفر مهندسى شيمى، دو نفر مهندسى راه و
ساختمان، يك نفر مهندسى مكانيك، و يك نفر مهندسى برق. كل دخترهاى دانشكده
از چهل نفر تجاوز نمىكرد و اين تعداد بالا، در مقياس آن روز، به دليل ورود
هجده دخترى بود كه در سال 1346 به دانشكده راه يافته بودند. جالب اينكه
بسيارى از دانشجويان اين تعداد قبولى را سياست رژيم در جهت تلطيف جوّ حاكم
بر دانشكده به منظور انحراف مواضع دانشجويان در روند مبارزه عليه وضع موجود
تلقى مىكردند.
با وجود شناختى كه از محيط دانشكده فنى در ذهن داشتم، در بدو ورود و در
برخورد با فضاى پسرانه دانشكده، مثل بقيه دختران همدورهاىام، مرعوب شدم،
طورى كه تا مدتها جرئت ورود به كتابخانه را نداشتم. از دختران دانشكدههاى
ديگر هم كسى جرئت نمىكرد از مقابل فنى عبور كند و بيچاره دخترهاى داروسازى
مجبور بودند براى رسيدن به دانشكدهشان، محوطه دانشگاه را دور بزنند، در
حالى كه دخترهاى فنى در كل دانشگاه تهران ''مصونيّت`` داشتند.
در آن زمان جوّ خاصى بر دانشكده حاكم بود. بيرون دانشكده فضاى ميكروژوپ،
بيتلها و هيپىها؛ داخل دانشكده موى كوتاه، شلوار جين، بلوز ساده براى
پسرها، و آرايشنكردن و لباس فوقالعاده ساده براى دخترها. كسى كه مىخواست
غير از اين عمل كند به سرعت از سوى بچهها طرد مىشد.
به خاطر مىآورم يكى از پسرهاى دانشكده كه موهايش را، بهرغم تذكر
همكلاسها، بلند نگه داشته بود يك روز كه وارد سلف سرويس شد كسى چيزى به او
گفت و او نيز پاسخى داد. ناگهان همه شروع به ضربگرفتن روى ميز كردند. اول
آهسته بود و بعد آرامآرام آدم احساس مىكرد ميزها از شدت ضربه به پرواز
درمىآيند. كمى به دور و برش نگاه كرد، رفت، تا يك هفته به دانشكده نيامد و
وقتى برگشت موهايش كوتاه كوتاه بود.
ورود ما به دانشكده مقارن شد با جريان سياهكل، و در سال 1350، جريان
مجاهدين خلق. اين دو جريان هم بر جوّ دانشكده تأثير مىگذاشت و هم از آن
نشئت مىگرفت. از نظر رهبرى جريانهاى چريكى، دانشكده فنى به نوعى حالت
مركزيت داشت و اوايل، صفوف نيروهاى مذهبى و غيرمذهبى بسيار به هم نزديك
بود. اين دوستى و اتحاد بچهها كارهاى عجيبى مىكرد. مثلاً بچهها توانستند
يكى از دانشجويان را كه معتاد شده و اتفاقاً فرزند يكى از سناتورهاى
صاحبنام زمان شاه بود، ترك بدهندكارى كه از خانوادهاش برنيامده بود. در
موردى ديگر، در آگهى كوچكى مبنى بر نياز يكى از بچههاى شهرستانى به پول
براى عمل جراحى، روى در كتابخانه توضيح داده شده بود كه او با جيپ
''مزدوران`` (واژهاى مصطلح در فضاى مبارزاتى دانشكده، كنايه از عُمّال
حكومت) تصادف كرده است. اين آگهى چنان حسّ اتحادى ميان بچهها به وجود آورد
كه تا ظهر آن روز مبلغى قابلملاحظه جمع شد. روز بعد در همان جا آگهى ديگرى
نصب شد مبنى بر اينكه عمل جراحى انجام، هزينهها پرداخت، و مابقى به نفع
''مبارزات خلق`` ضبط شد.
در دانشكده فنى آن زمان، طبيعى بود كه آدم ببيند كنار دستىاش جزوههاى
دانشكده اقتصاد را مىخواند و ديگرى جامعهشناسى را؛ يكى پس از يادگيرى
كامل زبان عربى متخصص تفسير الميزان، كه هنوز ترجمه نشده بود، شود و
ديگرى مسلط بر كتاب جامعهشناسى گورويچ. فعاليت
صنفى در دانشكده بهشدت مورد علاقه دانشجويان بود. اتاق پلىكپى، سلفسرويس
و فروشگاه تعاونى مواضع قدرتى پنداشته مىشدند كه دو گروه فعال دانشكده
ـــ دانشجويان چپ و
مذهبى ــــ
سعى در قبضهكردن آنها داشتند. به ظاهر بچهها در
سلفسرويس تنها غذا توزيع يا بر تهيه آن نظارت مىكردند، اما واقعيت آن بود
كه اين راهى براى مطرحساختن يك جريان سياسى بخصوص و به دنبال آن جذب سمپات
بود. در فروشگاه تعاونى، در كنار لوازمالتحرير و كتابهاى درسى، كتابهاى
سياسى هم به فروش مىرسيد. تيم كوهنوردى دانشكده هم از عرصههايى بود كه
بهشدت براى جذب سمپات فعاليت مىكرد. اين گروه را بچههاى چپ دانشكده به
خوبى سازماندهى مىكردند و وسايل و امكانات بسيار خوبى هم داشت. هفته سوم
در هر سال تحصيلى، در آمفىتئاتر دانشكده نمايش فيلمهاى مربوط به كوهنوردىِ
خود بچهها يا ديگر تيمهاى كوهنوردى برگزار مىشد. اداره خوب اين جلسات
باعث مىشد بسيارى از دانشجوها براى برنامه هفتههاى بعد ثبت نام كنند و طى
همين برنامههاى كوهنوردى بود كه بهترينها شناسايى مىشدند تا بعدها به
بدنه اصلى سازمانهاى چريكى بپيوندند.
ساواك كه در پى آن بود تا به گونهاى دانشجويان فنى را رام كند تابستانها
دانشجويان پسر دانشكده را براى آموزش نظامى به سربازخانهها مىبرد تا فضاى
نظامى را از نزديك لمس كنند و پس از مراجعت به دانشكده ديگر جرأت سركشىهاى
سابق را نداشته باشند. به ياد دارم در تابستان سال 50، روزى كه مىخواستند
بچهها را مرخص كنند براى تحقير هرچه بيشترشان سر همه را با نمرهى يك زده
بودند. روز اول سال دوم كه به دانشكده آمديم، همكلاسها را از ديگرى تشخيص
نمىداديم: بچههاى سال اول هم كه در تابستان موهايشان را بلند نگه داشته
بودند و تازه به دانشكده آمده بودند به اين خيال كه اينجا سر تيغ زده مد
است، از هفته دوم همگى با موهايى بسيار كوتاه در دانشكده حاضر شدند.
در دانشكده كمدهايى بود كه از آنها براى ردّ و بدل كردن كتابها و جزوههاى
سياسى مخفى استفاده مىشد. در نتيجه، يكى از وظايف مستخدمين اين بود كه
كشيك بدهند و اين كمدها را شناسايى كنند؛ بعد ساواك در آن كمدها را مىشكست
و محتويات آنها را به تاراج مىبرد. گاهى وقايعى ناگوار پيرامون همين كمدها
روى مىداد. مثلاً يك بار بعد از آن كه در جريان سخنرانيهاى تبليغاتى
ـ انتخاباتى مربوط به شوراى صنفى دانشجويان جريان مذهبى احساس كرد
در مقابل تبليغات جريان چپ كم آورده است، يكى از نيروهاى قوى تئوريكش را كه
تا آن زمان ناشناخته مانده بود پشت تريبون فرستاد. او هم توانست با
سخنرانىاش جوّ را تا حدى به نفع جريان مذهبى دانشكده تغيير دهد. اما اين
سخنرانى در نهايت به ضرر او كه يكى از نيروهاى مخفى مجاهدين خلق بود تمام
شد: بعد از ظهر همان روز ساواك دستگيرش كرد و او كه پس از تحمل چند روز
شكنجه گمان كرده بود بچهها كمدش را خالى كردهاند درباره كمد اطلاعاتى
داد. وقتى مأموران قفل كمد را شكستند، در ميان محتوياتش اسلحهاى يافتند.
دانشجوى دستگيرشده به ده سال حبس محكوم شد.
اين فضاى مبارزاتىِ حاكم بر دانشكده بر روابط دانشجويان و ديگر دانشكدهها
تأثير مىگذاشت. مثلاً ما با هنرهاى زيبا رابطه خوبى نداشتيم، چرا كه آنها
را سمبل بچههاى لوس غربزده و رنگ و روغنزده مىدانستيم. در روزهاى برفى،
اين در پرتاب گلولههاى برفى نمود داشت.
آن روزها بچههايى كه از نظر سياسى فعال بودند بيش از سايرين مىكوشيدند از
وقتشان به بهترين شكل استفاده كنند. براى مثال، خطيب، يكى از دانشجويان
رشته برق ورودى 46 و طراح عمليات اكيپهاى چريكى، شاگرد اول رشته بود. از
احمد كاشانى، پسر كوچك آيتاللَّه كاشانى، دانشجوى رشته راه و ساختمان نقل
مىشد كه گفته است: ''حنيفنژاد دوره دانشكده را چهار ساله تمام كرده است؛
ما هم بايد چهارساله تمام كنيم.`` اين براى من و بسيارى ديگر عجيب بود كه
فردى در فضاى مبارزاتى همواره در لبه پرتگاه قرار داشته باشد و اين طور درس
بخواند.
به ياد دارم تعدادى از بچههاى چپ در قالب تيمهاى تحقيقاتى براى بررسى
محيطهاى دهقانى يا كارگرى به كارخانهها و مزارع مىرفتند و تحليلهاى حاصل
از تحقيقاتشان را در اختيار ديگر دوستان دانشجو قرار مىدادند. اين تحليلها
اگر حجمِ كمى داشت در قالب اعلاميه به ديوار نصب مىشد؛ چنانچه مفصل بود به
شكل جزوههايى دستنويس در اختيارمان گذاشته مىشد. نحوه توزيع اين جزوهها
در ميان دانشجويان هم جالب بود. وقتى براى استراحتى كوتاه از كتابخانه خارج
مىشديم، هنگام بازگشت مىديديم جزوه يا اعلاميهاى ميان كتابهاى درسىمان
است و در مىيافتيم كه ما هم بايد بعد از مطالعه، آن را در اختيار ديگر
دوستان علاقهمند قرار بدهيم.
من اولين دختر دانشكده فنى بودم كه در نتيجه فعاليتهاى مذهبى
ـ سياسى در سال 1351 روانه زندان اوين شدم. اما دخترانى تاوان
بسيار سنگينترى پرداختند. پوران يداللهى، دانشجوى مهندسى شيمى، دخترى بود
بسيار فهيم، عاطفى، فداكار، با ايدههاى والاى انسانى، نمونه يك دختر چريك
متكى به نفس و آموزگارى بسيار مهربان و دلسوز در مدارس جنوب شهر.
مىدانستيم كه فعاليت سياسى دارد، اما برايمان مشخص نبود در چه سطحى. روزى
با خبر شديم در هنگام ساختن بمب دستساز، در اثر انفجار، تمامى دوستان تيمش
كشته و او بهشدت مجروح شده است. وقتى ساواك دستگيرش كرد، در راه بيمارستان
با جويدن كپسول سيانور به حيات خود پايان داد. روزى كه برايش در خانقاه
صفىعليشاه ختم برگزار شد، ديدم رئيس دانشكده هم آمده است. مأموران امنيتى
مراسم را به هم زدند.
يكى ديگر، نسترن آلآقا، ورودى 46 مهندسى برق بود. دخترى بسيار خشك و محكم
كه در يكى از تشكيلات چپ چريكى فعاليت مىكرد و عاقبت در درگيرى مسلحانه
كشته شد.
در آن سالها، به دليل فضاى مبارزاتى و اعتصابها و تظاهرات اعتراضى
دانشجويان به مناسبتهاى مختلف، كمتر سالى بود كه ما ترمهاى تحصيلى منظمى
داشته باشيم. تا آنجا كه به ياد دارم، من هيچگاه روز شانزدهم آذر در
دانشگاه نبودم، چون حمله ساواك از يك سو و اعتراضها و اعتصاب بچهها از سوى
ديگر به تعطيل دانشگاه در هفتههاى پيش و پس از 16 آذر
انجاميد. در
موردى ديگر، بچهها براى اعتراض به جداسازى مكان تحصيل بچههاى برق از ديگر
بچههاى دانشكده و انتقال كلاسهاى درس اين گروه به اميرآباد اعتصاب كردند،
چرا كه اين حركت را تاكتيك رژيم براى شكستن اتحاد دانشجويان دانشكده فنى
مىدانستند. اين اعتصاب هم به تعطيل يك ترم منجر شد.
پس از انقلاب، مدتى خارج از كشور بودم. در سال 1372 كه برگشتم دانشكده هنوز
برايم بوى خون مىداد. اعلاميههاى روى در و ديوار را به ياد مىآوردم كه
خبر از شهادت يا اعدام يكى از يارانمان زير شكنجه مىداد. هميشه وحشت عجيبى
از راهروهاى دانشكده داشته و دارم. هنوز خيلى وقتها احساس مىكنم ساواكىها
در گوشه و كنار مراقبند كه چه كسانى با هم حرف مىزنند، چه كسى به ديگرى چه
چيزى مىدهد و چه كسى سراغ كمدى رفته است. فضاى حضور كاميونهاى گارد با
ماسك و سپر و باتوم را نمىتوانم فراموش كنم ـــ
فضايى كه در آن تأمين جانى نداشتيم، هر روز
سرشمارى مىكرديم و اگر كسى يك ساعت دير مىآمد همه نگران مىشديم.
در ورود دوبارهام دريافتم جريانهاى دانشجويى تفاوت عمدهاى با دوره ما
پيدا كردهاند. به جاى جريانهاى فداكار و ايثارگرى كه با حفظ استقلال كامل
فكرى و مالى خود براى رنجبران دنيا از ويتنام و فلسطين گرفته تا شيلى و
آمريكاى لاتين يقه مىدراندند، حالا فقط دو تشكّل رسمى در دانشكده وجود
داشت كه انسان احساس مىكرد تنها براى ارتقاى موقعيت اجتماعى خويش و هرچه
بيشتر به دستآوردن قدرت تلاش مىكنند.
é
|