پیش به سوی جهانی عاری از مدیرمعلم

 

هنگامی که شنیدم مدیر دبستانم چند سال پیشتر درگذشته است متأسف شدم چون همیشه دلم می‌خواست روزی به سراغش بروم و پس‌گردنی محکمی به او بزنم که حالا دست‌كم در جهان فانی نازَده می‌ماند.

 

و بیشتر متأسف شدم که چنان فکر حقير و احمقانه‌ای اين همه سال زنده مانده باشد.  بعدها که خواندم و شنیدم دیگرانی هم نسبت به مديرمعلم‌شان میلی مشابه داشته‌اند و مانند من از دلخوری و بدجنسی نامعقول خویش احساس مسخره‌بودن کرده‌اند احساس گناهم فروکش کرد.

 

 

  

رفتن به مدرسهٔ لعنتی‌اش برایم ضربهٔ روحی بزرگی بود.  دو سال اول ابتدایی به مدرسه‌ای می‌رفتم که پشت اسمش کلمهٔ نمونه داشت.  ساختمان آجربندکشی ساده‌ای در حیاط بزرگ شنی با هشت اتاق در دوطبقه.  شش تا کلاس و دو اتاق دفتر و مدیر عمود بر آنها روی هم.

 

در کلاسهای روشنش با پنجره‌های بزرگ از نیمکت خبری نبود.  حداکثر سی تا محصل روی صندلیهای انفرادی می‌نشستند، به دلخواه خودشان گاهی مدتی مربع‌وار، که از کوتاه‌ترین اندازه برای کلاس اول شروع می‌شد تا بلندترین برای کلاس ششم، و بچه‌ها با یک نظر تشخیص می‌دادند مال سال چندم است. 

 

طرح ساخت مدرسهٔ نمونه را اصل چهار از روی مدارس امریکا داده بود تا مدرسه‌های بیشتری با همان الگو درست شود.  از هر نظر مدرن بود.  مدیر و ناظم و معلمها جزو بهترینهایی بودند که در شهر وجود داشت.

 

فرهنگیهای قدیمی جزو آدمهای سرشناس بودند و همه با سر و وضع آراسته در ملاء عام ظاهر می‌شدند.  زنها کتودامن و مردها کت‌وشلوار ــــ در زمستان معمولاً سرمه‌ای ـــــ و پیراهن سفید و کراوات.  تک و توک دوچرخه سوار می‌شدند ــــ عادتی که تا اوایل دههٔ 40 ادامه داشت اما ناگهان ناپدید شد و در میان دبیرها جایش را به اتومبیل داد.

 

در شروع کلاس سوم، خانه‌مان به قسمت نوساز شهر رفت و سروکارم با این یکی مدرسه افتاد.  ساختمانی بدساخت و نیمه‌تاریک و قدیمی که در اصل برای خانهٔ مسکونی بود.  فقط یک اتاق بزرگ عرضی نورگیر و به‌دردخور داشت در وسط طبقهْ دوم خانه با گچبری رنگی روی سقف و ظاهراً برای مهمانخانه که به کلاس ششم داده بودند.  سایر اتاقها یک‌ازیک مزخرف‌تر.

 

از همهٔ آنها مزخرف‌تر مدیر مدرسه بود.  برای ادارهٔ کودکانی خردسال انضباطی در حد وسواس و مرض اِعمال می‌كرد، پرخاشگرانه و بلكه با خشونت و نگاهی سرد و چهرهای انگار مدام در حال دندانقروچه.  در جستجوی گرد و خاک، بالای کمدها دست میکشید و در پياده‌رو مدرسه تا چندين خانه نبايد يك دانه برگ روی زمين افتاده باشد.  کپی ِ استوار دژبان که مأموريت دارد از يك مشت سرباز صفرِ پشتکوهی گارد تشریفات بسازد. 

 

وقتی پس از دو سال اخت‌شدن با محیط مدرن مدرسهٔ نمونه، ترکه‌زدن کف دست بچه‌ها به فرمان مدیر سفاک این یکی را دیدم، تأثیرش در من در حد تنفری پايدار بود. از تنبیهات دیگرش: دانش‌آموز را مجبور می‌کرد در دهن خودش بزند.  یا دو خاطی را وامی‌داشت به گوش همدیگر سیلی بزنند.  موجود گندی بود که خودش را مظهر تعلیم و تربیت می‌دید.

 

معمولاً شاگرد اول و مبصر بودم و در کلاس ششم به‌عنوان نمایندهٔ کلاس انتخاب شدم که به‌معنی وردست ناظم بود.  ناظم و معلمها فهمیده و مهربان بودند اما همیشه احساس می‌کردم  سرکار استوار بسیار سختگیر دژبان کمترین علاقه‌ای به من ندارد و فقط تحملم می‌کند.  ضربهٔ سنگین پس‌گردنی‌هایش، گاهی حتی به من که با ارتفاع سریعاً فزاینده‌ام در ادارهٔ مدرسه نقش داشتم، سبب آن فکر احمقانه شد.

 

روی دیوار دفتر مدرسه که گرچه به خیابان پردرخت پنجره داشت کم‌نور و دلگیر بود، کاغذی حاوی چند مادّه از آئین‌نامهٔ وزارت فرهنگ اخطار می‌کرد چنانچه شمار قبولیها وسطح نمرات از حدی پائین‌تر باشد معلم کلاس باید جواب پس بدهد.  یکی از معلمها، با صورت استخوانی و چشمهای سبز گودافتاده و سیگار اشنویی که از وسط با تیغ نصف می‌کرد، دوست داشت تکرار کند برای او توفیری نمی‌کند همهٔ ما قبول یا رد شویم.

 

در قیاس با این محیط و آدمهای درجه دو، دلم برای معلمهای مدرسهٔ قبلی تنگ بود.  در آن دو سال تنها یک گرفتاری کوچک پیدا شده بود: مدیر خوش‌خلق مدرسه به من گفت سنم کم است و باید در خانه بمانم و تا سال دیگر صبر کنم.  هیچ گاه درست متوجه نشدم داستان چه بود، واقعاً چه سالی متولد شدم و اگر سنم برای مدرسه‌رفتن کافی نبود از اول چطور اسمم را نوشتند.  یکی‌دو ماه دوندگی کردند تا شناسنامه‌ٔ المثنی و یک سال بزرگتر گرفتند.  تابستان بین کلاس اول و دوم، یا شاید دوم و سوم، در کلاسهای زبان انگلیسی و نقاشی ثبت نام کردم و خوش گذشت.

 

دلم می‌خواست بدانم در آن چه می‌گذرد.  در خانه گفتند حرفی از آن‌جا نزنم و فراموشش کنم.

 

این یکی هم جزو مدارس معتبر شهر بود و فرزندان صاحبمنصبان لشکری و مقامهایی بلندپایه در حد رئیس ادارهٔ فرهنگ (در آن روزگار همه منصوب و انتقالی از تهران) در آن درس می‌خواندند.

 

صبحها با آرم برنامهٔ شادی و امید رادیو بیدار می‌شدیم.  رِنگ سلامنلیکم سلامنلیکم ساختهٔ حسن کسائی در چهارگاه ساعت شش‌ونیم پس از برنامهٔ ورزش شیرخدا پخش می‌شد و ساعت هفت‌‌وربع آرم برنامهٔ کودک از اپرای آیدای وردی بود (دقیقۀ 3:24 تا 4 این کلیپ).

 

رادیو در آن روزگار بسیار جدی و رسمی و آموزنده و مورد توجه بود.  مجریان و گویندگان و صاحب‌نظرهایش در جامعه اسمی داشتند.  مردم با دقت گوش می‌دادند و حرفها را نقل می‌کردند: دكتر خسرو بسيطی، هوشنگ مستوفی، صبحی. تبلیغات ِ سیخکی، شستشوی مغزی و عقیده‌‌چپانی در برنامه‌های رادیو رایج نبود و جز در اخبار ٢ بعدازظهر و ٨ شب اسمی از سران حکومت برده نمی‌شد.

 

بعید است نوجوان امروزی حرف‌زدن خودمانی و کشدار و ظاهراً فی‌البداهه اما آشکارا تصنعی برنامه‌های رادیو را که گاهی در تاکسی به گوشم می‌خورد به آن اندازه جدی بگیرد.  مدام در حال سلام‌کردن به عزیزانمون یا به‌خدای‌بزرگ‌سپردن آنها، تلقین نصیحت همراه با زلنگ‌زلنگ سنتور و نیق‌نیق کمانچه و تکرار جملاتی دراصل‌فرنگی با نوعی فارسی تخمی‌اند (روز خوبی رو داشته باشین).  زمانی هنگام راه‌رفتن در خیابانهای آرام می‌شد برنامهٔ رادیو را از مغازه‌ها یکی پس از دیگری دنبال کرد.  امروز اگر هم مغازه‌دار رادیو روشن کند فضای خیابان چنان محشر خر است که صدا‌ به ‌صدا نمی‌رسد.  

 

سال آخر دبستان به ساختمانی مدرن و جادار در همان نزدیکی رفتیم اما قیافهٔ سرد و دلهره‌آور استوار دژبان برایم عادی نشد.  هر بعدازظهر پیش از شروع زنگ عصر نوبت یکی از کلاسها بود که زودتر بیایند و نماز جماعت بخوانند.  جز خود او که زیرِ  شلوارش پبژامه به پا داشت و پاچهٔ آن را در جورابش می‌چپاند (تجهیز دائمی برای اقامهٔ ‌نماز)، از یک‌ونیم دوجین معلم دو شیفت و کارکنان مدرسه فقط یک دفتردار و شاید یکی از معلمها اهل نماز بودند.  گرچه در خانهٔ ‌ما کسانی نماز می‌خواندند، برنامه‌ای بود سراسر اکراه و پر از اضطراب.  همین چند سال پیش فهمیدم مؤمنان هر شبانه‌روز ٥١ بار به رکوع و سجود می‌روند.

 

 

دوستی که آن رقم را به درخواست من برایم محاسبه کرد سیکل اول دبیرستان در تهران شاگرد محمدعلی رجائی بود.  از او با صفات خشک‌رفتار و تلخ‌آهنگ و بدترین معلم ریاضی دوران تحصیلش یاد می‌کرد که در مقام ناظم در سرمای زمستان بچه‌ها را وامی‌داشت با آب یخ وضو بگیرند و به نماز بایستند.

 

در آغاز دورهٔ دوم دبیرستان به درخواست پدر دیندارش برای ورود به مدرسه‌ای اسلامی امتحان داد اما گفتند نمره‌اش شش‌هفت بیشتر نشده.  در ریاضیات هم مانند تمام درسها سرآمد بود و از آن نمرهٔ باورنکردنی ضربهٔ روحی سنگینی خورد.

 

سالها بعد در دیداری اتفاقی با رجائی که به برکت انقلاب شکوهمند در وزارت آموزش ‌و پرورش کاره‌ای شده بود، راوی بی‌آنکه حرفی از گذشته‌ زده باشد یا چیزی پرسیده باشد از او شنید علت واقعی راه ‌نیافتنش به مدرسهٔ اسلامی این بود که تحقیقات نشان ‌داد مادرش تقیـّد دینی ندارد اما نمی‌خواستند موضوع را به رخ پدر متدینش بکشند.  بنابراین از روی تشخیص مصلحتْ نه تنها نوجوان ِ معصوم را قربانی کرد، بلکه در نخستین دیدار بی‌آنکه نیازی باشد، حتی به بهای اقرار به دروغ گفتن، نتیجهٔ تجسس سالها پیش را در برابر دیگران کف دستش گذاشت.  و این لابد تنها دروغی نبود که برای راه‌ندادن دانش‌آموز نامطلوب سرهم کرد.  وقتی کار برای خدا باشد دروغ عین حقیقت است.  از نتایج آموزه‌های انسانساز دین و خوف از آخرت و ترازوی معاد.

 

در شرحی پردرد که برای من نوشت، اشاره‌ای نیست که برخورد بسیار ناگوار با موجود شدیداً مکتبی و واقعیت پشت نمرهٔ‌ اسفبار را به اطلاع پدرش رسانده باشد.  درهرحال،‌ درس ‌‌خواندن زیر دست آن قماش آدمها یقیناً برایش موهبت نبود و سرک‌کشیدن در زندگی خانوادگی‌اش کمک کرد بار دیگر گرفتار یکی از آن مدرسه‌های خوفناک نشود.

 

پس از خلاصی از دست محمدعلی رجائی، گمانم یک رکعت هم نماز نخواند.  دوست داشت هرچه بیشتر در جوار پدر زاهد و عابدش باشد و برایم سؤال بود که نظر او در این باره چیست، اما هیچ‌گاه نپرسیدم.

 

سرکار استوار خشن و وسواسی ِ دبستان من به نظرم بهتر از گروهبان سابق نیروی هوایی بود که دبیر ریاضی رفیقم شد.  هر دو مجهز به زیرشلواری ِ دائمی بودند اما این یکی تمیز و آراسته لباس می‌پوشید.  در جشن چهارم و نهم آبان مدرسه ارکستر هم در کار بود و با رادیو و مجله مخالفتی نداشت اما مقرر کرده بود حتی وقتی با خانواده به سینما می‌رویم اجازه بگیریم.

 

اولین و آخرین بار که اجازه گرفتم همان اوایل برای فیلم هرکول و خدایان بود (اسم آرتیست فیلم ایتالیایی، استیو ریوز، را که در آمریکا قهرمان زیبایی اندام بود در شیراز Stiveryuz تلفظ می‌کردند).  خیلی زود در مدرسه هم، مانند ادارات و ارتش و جاهای دیگر جامعه، یاد می‌گرفتیم به خرده‌فرمایشات الکی اگر هم محل نگذاری طوری نمی‌شود و رئیس‌ و رؤسا عادت دارند محض افه‌آمدن خالی ببندند. 

 

 

حصاری فرهنگی به نام مدرسهٔ ملی

چرا جلوگیری از ورود دانش‌آموزی که تنها یکی از والدینش نماز شب می‌خوانـَد چنان اهمیت دارد که ناظم مدرسهٔ اسلامی، گرچه از فرط خداپرستی روی پا بند نیست، دروغی فاحش سرهم ‌کند؟

    

فلسفهٔ‌ وجودی ِ مدرسهٔ ملی، پولی، غیرانتفاعی، مردمی یا هرچه، گاه انگار حتی نزد کسانی که برای کل جامعه تصمیم می‌گیرند ناروشن است.

 

پس از جهش قیمت نفت در دههٔ 50، یکی از اقدامات خودسرانهٔ شاه برچیدن مدارس ملی بود.  دستور داد شهریهٔ دانش‌آموزان و کل مخارج مدرسه را دولت بپردازد.  آن زمان بیست سال از آغاز فعالیت مدرسه‌های ملی می‌گذشت و از اواخر دههْ 40 دبيرها تشويق شده بودند مدرسهْ ملی درست كنند.

 

نظر داده‌اند که میل به تسلط مطلق بر تعلیمات عمومی داشت.  اما تسلط دستگاه بر آموزش عمومی نسبی نبود كه حالا مطلق شود.  دو تا از كتابهای خودش را در مدرسه درس می‌دادند.

 

شاید این نظر دقیق‌تر باشد که عایدات نفت را در مسیر افزایش و بلکه جهش می‌دید و مشتاق تقلید از جوامع رایگان جنوب خلیج فارس یود.  درهرحال، پیدا بود شعارهای خودش، از جمله سپردن کار مردم به مردم، را درست هضم نکرده است، حرفهایی سطحی می‌زند و کسی جرئت ندارد ناهمخوانی آنها را به او تذکر دهد.

 

وقتی آدمی متجدد که در مدرسهٔ خصوصی ناف خارجه درس خوانده است به نهاد مدرسهٔ ملی در کشور خودش اهمیت ندهد، به وزیروکیل‌ امروزی حرجی نیست.  در دههٔ‌ گذشته در دولت و مجلس برای یکسان‌سازی آموزشی خیز برداشتند، البته بی‌نتیجهٔ ‌مشخص زیرا نمی‌دانند دربارهٔ چه چیزی حرف می‌زنند.  منظورشان این است که کسی نمی‌تواند از تور ارزشهای ما فرار کند و تمام مدرسه‌ها باید آن طوری باشد که ما می‌گوییم.

 

مدرسهٔ غیردولتی موضوعی است عمدتاً مربوط به حصاری که خرده‌فرهنگ‌ها برای پاسداری از ارزشهای خویش به دور خود می‌کشند.  کیفیت سطح آموزش موضوعی است مقایسه‌ای و موردی، و ممکن است در این مدرسهٔ غیردولتی بالاتر یا پائین‌تر از آن مدرسهٔ دولتی باشد.  از نتایج کنکور پیداست قبول‌شدگان رتبهٔ یک تا صد همان اندازه احتمال دارد در مدرسه‌های معمولی دولتی درس خوانده باشند که در مدارس پرخرج و نخبه‌پرور.   

 

مدرسهٔ پولی لزوماً از نظر تدریس برتر نیست.  مهم حفظ فاصله است.  خانواده‌هايی میل ندارند فرزندانشان با بچه‌های خرده‌فرهنگ‌های نامطلوب دمخور شوند.

 

مشهورترین مدرسه‌ٔ پسرانهٔ ملی شهر ما از کلاس هفتم تا نهم داشت و دانش‌آموزی که از دبستان بیرون آمده بود با پسران بزرگسال یک جا درس نمی‌خواند.  آن نوع مدرسهٔ ملی حریمی امن برای قشری اعیان بود که نمی‌خواست فرزندش با هر کس‌وناکسی قاطی شود.

 

چه آن روز و چه امروز، پرداخت شهریهٔ مدرسهٔ غیردولتی مخصوص اهل بازار و خانواده‌های مذهبی تنها شرط ورود به آن نیست.  همانند مدرسهٔ‌ اسلامی رجائی و شرکا، خانوادهٔ دانش‌آموز متقاضی ورود را زیر ذره‌بین می‌گذارند.  امتحان ورودی معمولاً سرپوش و بهانه است. 

 

در آن سو، در نوعی از مدرسهٔ ملی والدین میل ندارند مثلاً بر بالغ‌شدن دختربچهٔ نـُه‌ده‌ ساله چنان تأکید شود که گویی از امروز زنی است دارای قابلیت زاد و ولد، و نکیرومنکر شبانه‌ـ روز با گرز آتشین مراقب کارهای او هستند.  همین اندازه که مادر مراقب تغییرات جسمانی دخترش باشد و نکات لازم را به او گوشزد کند کافی است.

 

یکسان‌سازی آموزشی شعاری است برای به‌هم‌ریختن بساط گروه اخیر.  اگر این شعار به اجرا در آید آن گاه کاسه‌کوزهٔ مدرسهٔ اختصاصی نوع اول هم باید جمع شود.  اما چنان کاری ممکن نیست.

 

مشتریان این مدرسه‌ها علاوه بر نفوذ اجتماعی قدرت سیاسی هم دارند و آماده‌اند تا کل نظام آموزش عمومی را زیر سؤال ببرند و به آن برچسب غیردینی بزنند ــــ زمانی برچسب استعماری و وارداتی می‌زدند ــــ و هرگز رضایت نمی‌دهند فرزندشان با خرده‌فرهنگ‌هایی آشنا شود و درآمیزد مسئله‌ساز و قابل تکفیر.    

 

تعجبی ندارد که شعار یکسان‌سازی آموزشی در حد لفاظی پشت تریبون و میکرفن باقی بماند و فراموش ‌شود زیرا فاصلهٔ خرده‌فرهنگ‌ها و تفاوت نیروهای اجتماعی را نادیده می‌گیرد.

 

حرف از شهریهٔ هفده‌هجده میلیونی برای دبیرستان است.  در زمان نوشته‌شدن این سطرها، شهریهٔ یک دبستان در تهران سه میلیون، و با اضافاتی از قبیل هدایای روز معلم به هشت میلیون تومان سر می‌زند ـــــ هزینه‌های جانبی نزدیک به دو برابر هزینهٔ ‌اصلی. 

 

برای بسیاری ممکن است گزاف باشد اما نه برای رأس هرم جامعه.  نزد هیئت حاکمه،‌ طبقهٔ جدید و کلاً آدمهای پولساز ٢٥٠٠ دلار در سال رقمی چشمگیر نیست.

 

در شرق آمریکا، شهریهٔ مدارس خصوصی کاتولیک ١٨ تا ٢٨ هزار، مدارس خانواده‌های مشهور و ثروتمند ٣٥ تا ٤٠ هزار و مدرسهٔ‌ شبانه‌روزی ِ سطح‌بالا ٥٠ هزار دلار در سال است.  در شهر واشنگتن معادل مدرسه‌ای در تهران که لینک دریافتی‌اش را دو پاراگراف بالاتر گذاشتیم چیزی حدود 37500 دلار شهریه می‌گیرد.  در آمريكا با آن پول می‌توان كاديلاك خريد؛ در ايران با اين پول پرايد هم نمی‌دهند.

 

سطح دستمزد و قیمتها در ایران، جز املاک و اتومبیل و اقلامی مانند گوشت، بسیار پائین‌تر از ایالات متحده است اما اعضای هیئت حاکمهٔ‌ ایران کمتر از یک‌دهم شهریهٔ مدرسهٔ اختصاصی و انحصاری پایتخت آمریکا می‌پردازند به این سبب که قضیه به واقع دولتی و سوبسیدی است نه نهادی که به هزینهٔ اشخاص به وجود آمده باشد و اداره شود.  مدرسهٔ نمونهٔ‌ دولتی در ایران از بودجهٔ عمومی ایجاد شده است، و به مدارس نمونهٔ مردمی مبالغی از راههای گوناگون پمپاژ می‌شود.

 

دژ‌ مدارس گرانقیمت هم در جهت حراست از خرده‌فرهنگ حاکمان و هم دور نگهد‌اشتن مخاطرات امنیتی از بچه‌های آنهاست.  در ایران طبقهٔ جدید همچنان سرگرم استقرار خویش و محکم‌کردن جای پا‌ست و برای كسب وجهه و اعتماد‌به‌نفس، عنوان دکتر،‌ گرچه بی‌پایه و بی‌مایه، از واجبات است.  از این رو،‌ شماری از مدرسه‌های انحصاری که عهده‌دار تربیت حاکمان آینده‌اند به جنبه‌های آکادمیک نیز اهمیت می‌دهند.

 

مطالعه‌ای مقایسه‌ای در این مورد سراغ ندارم اما طبیعی است مدرسهٔ هیئت حاکمهٔ ایران بیش از مدرسهٔ هیئت حاکمهٔ آمریکا به برنامهٔ درسی اهمیت دهد و با فشار بیشتری بچه‌ها را وادارد فیزیک و شیمی و ریاضی یاد بگیرند.

 

 

انفجار جمعیت و ازدحام

تا پایان دهۀ 30 بهبود بهداشت و تغذیه کار خودش را کرده بود.  مدرسهٔ ما یکی از دو دبيرستان پسرانهْ برتر شهر شناخته می‌شد اما کلاسها غلغله بود: بالای هفتاد نفر.  دبیرها با نارضایی بر این نکته انگشت می‌گذاشتند که اسم این ازدحام را نمی‌توان کلاس درس گذاشت.

 

اتاقها و راهروهایی که تازه ساخته بودند ناچار کوچک‌تر از کلاسهای سی سال پیشتر بود.  چند کلاس قدیمی قفسه‌هایی شیشه‌ای داشت از چوب لاک‌الکل‌زده و پر از وسایل آزمایشگاه و ابزار کمک‌‌آموزشی فیزیک و شیمی و علوم طبیعی.  اما قفسه‌ها تقریباً هیچ گاه باز نمی‌شد.  دبیرها می‌گفتند آن آزمایشگاهها را زمان رضاشاه برای کلاسهای بیست‌سی نفره ساخته‌اند، نه هفتاد هشتاد محصل.

 

یکی دیگر از ترجیع‌بندها قدیمی‌بودن کتابهای درسی بود.  درست یا غلط، می‌گفتند کتابها یادگار فرانسهٔ قرن نوزدهم است.

 

سال ٤٢ تغییری آزمایشی در جهت مدرن‌کردن ایجاد شد: تعداد درسهای صبح را یک ساعت بیشتر کردند و دوتا بعد از ظهر برای مثلاً فعالیتهای فوق‌برنامه تعطیل شد اما در عمل چنان چیزی در کار نبود.

 

و از چندین سال پیشتر به مراکز استانها اجازه داده بودند کتابهای تاریخ و جغرافیا و تعلیمات مدنی تألیف کنند.  در آن سال تصمیم گرفتند کتابها دوباره سراسری باشد.  در اغتشاش اداری و فشار کار بر چاپخانه‌های تهران، تا ماههایی از سال گذشته هنوز کتاب درسی به اندازهٔ کافی وجود نداشت.

 

مطالبی در این باره دیده‌ام و امیدوارم زمانی کسانی، برای پایان‌نامهٔ تحصیلی یا هرچه، دست به تحقیق گسترده در کتابهای درسی طی سالیان بزنند.  بد نیست بدانیم طی صد سال گذشته مثلاً کتابهای فارسی دبیرستان چه تغییراتی کرده، چه مطالبی بیشتر دوام آورده و چه مطالبی خیلی زود برداشته شده است.

 

از معدود متون یا شاید تنها متنی که طی سالیان در کتابهای درسی دوام آورده داستان موسی و شبان از مثنوی مولوی است.  کلاس ششم ابتدایی خواندیم که چوپان با صدای بلند از خدا دعوت می‌کند مهمانش باشد تا از او پذیرایی کند و برایش غذا بپزد.  موسی می‌شنود و چوپان را سرزنش می‌کند که این مهملات کفرآمیز چیست: خود مسلمان ناشده کافر شدی. اما حق تعالیٰ موسی را توبیخ می‌کند که چرا نمی‌گذارد مردم زندگیشان را بکنند.  حالا نوبت موسی است که دنبال چوپان بدود و از او درخواست بخشش کند.

 

داستان اگر به روایت موسی در جایی ثبت نشده پس لابد صرفاً تخیل مولوی است.  اما چرا پس از این همه تغییر اساسی در کتابهای درسی، حذف نشده است؟

 

مولوی آشکارا می‌گوید فقیهان و متکلمان در رابطهٔ انسان و خدا دخالتهای بیجا می‌کنند: هيچ آدابی و ترتيبی مجو و ما درون را بنگریم و حال را/ نی برون را بنگریم و قال را.  حواسش جمع است که نتیجهٔ کلی نگیرد اما در میان سطور و ابیاتش می‌توان خواند حتی پیغمبر اولوالعزم کاری بیش از تحمیل عقیده و نسق‌گرفتن از مردم انجام نمی‌داد و چیزی بیش از عوام‌الناس بلد نبود.

 

با این حساب، در حکومت فقها چرا حکایت همچنان سر جایش مانده است؟ شاید تنها یک توجیه بتوان یافت: سرزنش موسی از سوی خدا و تحقیری چنان شدید که اعتبارنامهٔ پیغمبری‌ او انگار در یک ضرب باطل شده باشد.  در این حالت، کل دین بنی اسرائیل، آنچنان که مسلمانان مؤمن اعتقاد دارند، منسوخ و تعطیل بوده و هست.

 

از آن حکایت در شرایط اجتماعی ديگری معنایی متفاوت مراد می‌شد و امروز قرار است پيامی باب سیاست روز برساند.

 

درهرحال، اعتبارنامهٔ فقیهان چه به روایت مولوی زیر سؤال رفته باشد و اعتبارنامهٔ موسی به تأویل امروزی باطل شده باشد یا نه، برخی کشمکشها پیدا و پنهان ادامه یافته است.

 

به یاد ندارم دربارهٔ اعتبار فقه و اعتبارنامهٔ فقیهان در سر کلاس کوچکترین بحثی شده باشد.  در کتاب تعلیمات دینی (که بعدها به اسم مؤلفانشان محمد حسینی‌بهشتی و محمدجواد باهنر بیشتر توجه کردیم) دربارهٔ صفات مقدسین نوشته بودند.  شماری از بچه‌ها در کلاس نهم قادر ‌بودند بحث کنند که صبر و حلم و خوش‌خلقی قبول، اما غذا خوردن ارباب با غلامان چه ضرورت و فایده‌ای دارد.  می‌دانستند نتیجهٔ چنین سؤالی این است که شایع ‌کنند بهائی هستی و/یا بیرون از مدرسه با چاقو و پنجه‌‌بوکس به سراغت بیایند.

 

 

چندگانگی فکر و تقیه صحبت امروز و دیروز نیست: نه یکسره باور کنید و نه لجوجانه سؤال کنید؛ فقط گوش کنید و راه خودتان را بروید.  خداناباوران هم تقیهٔ خودشان را دارند.

 

ذهن خردسالان همه چیز را می‌آموزد و بر پایهٔ دانسته‌ها شکل می‌گیرد، و بسیاری دانسته‌های فرد در مدرسه به دست می‌آید.  اما به‌رغم تصور رایج، لوح سفید منفعلی نیست که هر چیزی را مدرسه بتواند در آن بنگارد، یا بچپاند.  اگر لوحی کاملاً پذیرا بود سفیدهای آمریکا تاکنون توانسته بودند دستکم لهجۀ سیاهان را مانند خودشان کنند.  تنها راه موفقیت در این کار، جدا کردن نوزاد از خانوادهاش پس از لحظۀ تولد و گذاشتن او در سیستم پرورش برنامهریزی شدهای است.

 

مدرسه تنها مدیرمعلم نیست.  فضای انتقال ادراک و احساس به همان اندازه اهمیت دارد.  خردسالان از نظر کمیـّت و در زمینه‌هایی مانند زبان بیشتر از همسالان می‌آموزند تا از والدین، اما والدین به عنوان طبقهْ اجتماعی می‌توانند نوعی فیلتر یا صافی در عمق ذهن کودک بکارند که مانع نفوذ و ته‌نشین شدن پاره‌ای فکرها در او شود.

 

یادگیری تدریجی است و در سطوحی لایهبهلایه جلو و بالا میرود.  در هر جای دنیا فرستادن آلبرت اینشتین سر کلاس دبیرستان ممکن است اسباب قشقرق و مسخرهبازی شاگردها شود (سر و کله زدنش با دانشجویان پرینستون هم جالب از کار در نیامد).

 

و افکار و احساسات درهم تنیدهاند.  هرچه صحیح باشد بیشتر احتمال دارد خوشایند معرفی شود تا دادۀ نامقبول ولاجرم ناخوشایند.  گرچه مدرسه در شکل‌گیری شخصیت کودک تأثیر ژرف دارد، به تجربه می‌بینیم برخی تلقینهای مؤکد و مشدد و مداوم مدرسه در کلهٔ دانش‌آموز فرو نمی‌رود و نظام آموزش رسمی هر از چند وقت به خویش دلداری می‌دهد که متأسفانه کم‌کاری شده و ان‌شاءالله با تخصیص میلیاردها بودجه برای استخدام چند ده هزار مربی پرورشی جدید اوضاع از این رو به آن رو خواهد شد.  اعزام فوج طلبه و واعظ به سر کلاسی که در کلهٔ دانش‌آموزش فیلتر کار گذاشته باشند فقط نتیجهٔ‌ عکس دارد: اینارو باش.

 

نظام آموزش رسمی کمکاری نکرده است.  اگر دین را شاخ ‌و برگ‌هايی ببینیم اطراف موضوع مرگ و مردن و مردگان، نظام حاکم بر مدرسه میکوشد از موضوعی ذاتاً نامطبوع شکلاتی دلچسب فراهم کند.  کمتر کسی خردسالان را به خاکسپاری و ترحیم میبرد اما آموزش رسمی اصرار دارد کودک باید با اموات اُخت شود و در کنار قبر احساس نشاط کند.

 

زمانی آیت‌الله خمینی برآشفت که چرا در مدرسه به دانش‌آموز تعداد قطعات کفن و طرز نصب چوب زیر بغل میـّت برای گذر از سرازیری قبر یاد می‌دهند.  اعتراض از این نظر وارد بود که چنین اطلاعاتی حتی به قاطبهٔ بزرگسالان هم مربوط نیست، تا چه رسد به نوجوان.  کافی است آخوند قبرستان بداند طبق سنت و شرع چه باید کرد.

 

آنها که چنان اطلاعاتی سر کلاس معارف دینی برده بودند نیت خیر داشتند اما قضیه در دست‌انداز تفاوت خرده‌فرهنگ‌ها افتاده بود.  در یک خانواده، ترس از مرگ لازمهٔ خداترس بارآمدن تلقی می‌شود.  فرد چنانچه تا پنج‌شش سالگی مرگ‌اندیش بار نیاید بعداً به دشواری بتوان ذهن او را بر عالم غیب متمركز کرد.

 

در خانوادهٔ دیگر، بحث چوب زیربغل ‌مرده و تعداد قطعات کفن چنان عجیب‌وغریب تلقی می‌شود که ممکن است ابتدا با سکوت سنگین و سپس با هرهر و کرکر از آن استقبال کنند.

 

فکر معنایی غایی برای زندگی، و حتی وجود جهانی دیگر، همواره با انسان خواهد بود.  اما اینکه اشخاصی با گلوهای گشاد و جیبهای عمیق نمایندۀ آن معنای متعالی و آن جهان جاوید باشند، به قول جماعت، توی کـَت بچه نمیرود زیرا به او یاد دادهاند که نرود.  مدرسه زورش را میزند اما سن مدرسهرفتن برای شستشوی مغزی دیر است.         

 

تا آن زمان، والدینی به فرزند خردسال آموختهاند، و همچنان میآموزند، در زمینه‌هایی مطلقاً مخالفت، مقاومت یا حتی سؤال نکند زیرا خطرها در کمین است؛ و هرچه گفتند در سکوت بشنود، بعدها فرصت خواهد داشت در خلوت فکر خویش داوری کند.

 

 

آن روزگار هم مانند امروز، خدا و دین مفاهیمی صرفاً فلسفی نبود.  در بهترین حالت، بیرقی به حساب می‌آمد علیه وضع موجود.  در اینکه بیرق را چه کسانی روی چه حسابی و با چه صلاحیتی به دست گرفته‌اند و به کجا می‌برند حرف بسیار بود.

 

کلاس چهارم یا پنجم دبستان، دانش‌آموزی پرسید چرا روی زنها اسید می‌پاشیدند و معلممان گفت در خانه سؤال کنید.  دو دهه بعد، در سطح بالای مملکت مطرح کردند که در مدرسه به بچه‌ها می‌گویند وارد سیاست نشوند.  منظور این بود که برخوردارها چرا دفاع ‌نمی‌کنند.

 

بحث سیاسی در ایران یعنی مخالفت با وضع موجود، و كسی احساس برخورداری نمی‌كرد كه حالا در فضايی آكنده از بددلی نسبت به هيئت حاكمه از وضع موجود دفاع كند.  حس امتياز كه هيچ،‌ احساس رسيدن به حق طبيعی هم در ايران وجود نداشته است.

 

سال تحصیلی پس از پانزده خرداد تنها اشاره‌ٔ‌ گذرا در کلاس به آن واقعه وقتی بود که مدیر دبیرستان برای ابلاغ نتایج ثلث اول سر کلاس آمده بود و از دانش‌آموزی پرسید پسرعمویش چه شد، و او پاسخ داد تیر خورد.  مدیر سری با تأسف و حسرت تکان داد و گفت: داخل شلوغی نشويد آقا (بعدها شنیدم در دبیرستان البرز لطیفه ساخته بودند که دکتر مجتهدی گفته است تظاهرات بروید هم کشته می‌شوید و هم از نمرهٔ انضباطتان کسر می‌شود).  موقعیتی بود بسيار دلهره‌‌آور: یک طرف ماجرا سرنیزه و پرونده، و طرف دیگر، قمه‌زن‌ها و شیشهٔ اسید برای زنان بی‌حجاب.

 

غالب محصلهایی که با آنها بزرگ شدم هیچ یک را قبول نداشتند و یاد گرفته بودند که جز تماشاکردن و گوش‌دادن چاره‌ای نیست.

 

دبیر ریاضیات سیکل اول که ته‌ریش داشت لابه‌لای درس هندسه و جبر از اهمیت دین به‌عنوان ابزار مبارزه می‌گفت و نخستین بار اسم آیت‌الله خمینی را پس از تبعیدش به ترکیه از او شنیدم.  گاهی هم با لحن نیشدار ندا می‌داد: مرحمت کنند دقیق گزارش بدهند.  

 

کلاس هفتم ‌گفت هرکس کتابی که فروشندهٔ مبل‌وصندلی دربارهٔ سیر تطور انسان از مرحلهٔ جنینی تا مرگ و پس از آن بر پایهٔ آیات و روایات و احادیث نوشته بود بخرد دو نمره می‌گیرد.  یک نفر این کار را کرد و کتاب را سر کلاس پای تریبون برد تا امضا کند.  شاید کسانی هم غیرعلنی این کار را کرده باشند اما به نظر بیشتر بچه‌ها تاجر دیندار به او میز و صندلی قسطی فروخته است و او این جوری جبران می‌کند.

 

همین شخص اطلاع دقیق داشت که کل محصول روغن کرمانشاهی را شبانه در کشتی بار می‌زنند و به آمریکا می‌برند و به جایش روغن نباتی به خورد مردم ما می‌دهند تا شيرخشتی مزاج و بیحال شوند و اعتراض نكنند ـــــ اوهامی که سوژهٔ لطیفه‌های وداع با اسلحهی روزنامهٔ  توفیق می‌شد و دوباره به‌عنوان حقایق مسلم و اسرار سیاسی بین جماعت می‌آمد.

 

كلاس هشتم در جلساتی دينی شركت می‌كردم و ترجمۀ کتابهای برادران قطب و دیگران دستبهدست میگرداندیم.  خیلی زود از اینکه عمده حرف اخوان مسلمین نابودی غرب و تجدید استیلای مسلمانها بر آندلس است دلزده شدم.  کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی.

 

برپاکنندۀ جلسهها دوتا از همدوره‌ها بودند که هوش سرشار در حد نبوغ داشتند.  يكی با بورس بانك مركزی به لندن رفت.  در آنجا قاطی كرد، برش گرداندند، در دانشگاه شيراز رياضی خواند، خوش درخشید و زودهنگام درگذشت.  دومی هم با بورس بانك مركزی (يا سازمان برنامه) به ژاپن رفت.  در تعطيلات تابستان بسته‌ای را كه برايش رسيده بود به نشانی‌اش در شيراز فرستادند.  حاوی اوراق ضدرژیم بود از فعالان سياسی ایرانی در اروپا و در پست لو رفت.  با آن همه هوش از چنان احتمالی غافل مانده بود يا يادش رفته بود سفارش كند چيزی برايش به ايران نفرستند.  گذرنامه‌اش را گرفتند و گرفتارش کردند.  آخرين بار كه بيست سال پيش دیدمش در اثر حملهْ‌ عصبی روح در بدن نداشت.  اندكی بعد درگذشت. 

 

 

به نظرم شاق‌ترین درس برای غالب بچه‌ها دستور زبان فارسی بود نه قضيهْ حمار درهندسه و لگاريتم و فرمولهای حلقوی شيمی آلی.  درسی كه موضوع آن حرف اضافه و فاعل و مفعول باشد به نظر بسياری‌شان چرند می‌رسيد.  سالها بعد برای كسی توضيح می‌دادم در فارسی جديد ماضی بعيد كامل منسوخ شده و تنها در خراسان مردم عامی مثلاً می‌گويند فلان شخص قبلاً رئيس ادارهٔ دارایی بوده بوده.  با بی‌حوصلگی گفت: اين چيزها شايد به درد كار شما بخورد ولی اگر اتلاف وقت نبود كه ول نمی‌شد.  حرف دل قاطبهْ مدرسه‌رفته‌ها را می‌زد.

 

يك دبير خوش‌تيپ ادبيات هم تسلطی به ماضی نقلی استمراری و غيره نداشت و ترجيح می‌داد  به كتابهای آئين دوست‌يابی و اسرار موفقيت گريز بزند كه جماعت اهل كتاب اسم نويسندهْ آنها، دِيل كارنِگی، را Dil Karengi تلفظ می‌كردند.  در قالب او فرو می‌رفت و داستانهای پرآب‌وتاب از حضور خودش و خانم در جاهايی تعريف می‌كرد كه شخصيتی مهم جلو می‌آيد و اعلام می‌كند در دبيرستان افتخار شاگردی ايشان داشته است.  بچه‌ها به او لقب خشت‌مال داده بودند و مضمون كوك كرده بودند كه زمان ناآرامی اصلاحات ارضی شب با خانم در جادهْ فيروزآباد می‌رفته، يكی از راهزنان نقابدار که راه را بسته بودند می‌گويد: سلام عرض میکنم آقای فلانی، بنده شاگرد جنابعالی بودم.

 

يك دبير ادبيات بسيار باسواد ديگر بيش از هركس ديگری كه در آن رده می‌شناختم پيشرفت كرد.  به استادی دانشگاه رسيد و رئيس دانشكدهْ ادبيات شد. 

 

دبیرهای کلیمی آدمهای موفق و در میان فرهنگیها شناخته‌شده‌ای بودند.  معمولاً فیزیک، شیمی یا زبان درس می‌دادند.  تنها مورد ناموفقی که به یاد دارم یک دبیر ریزنقش فیزیک بود که شاپوی سیاه به سر می‌گذاشت و بچه‌ها گاهی او را واقعاً به گریه می‌انداختند.

 

برای خنده نيز همکلاسهای کلیمی‌ را بی‌نصیب نمی‌گذاشتند.  یک همکلاس که نمرهٔ زبان انگلیسی‌اش خوب بود مانند برخی همکیشانش الف و ه را به جای هم به کار می‌برد و مثلاً هپی را اَپی تلفظ می‌کرد و طفلک از شلیک خندهٔ بچه‌ها مثل شاتوت سرخ می‌شد.

 

از سوی دیگر، کلاس پنجم پسری کلیمی از دبیر زبان مشهور که کسی جرئت نـُطـُق‌کشیدن سر کلاسش نداشت و پیشتر مدتی معاون سیکل دوم هم بود معنی کلماتی می‌پرسید بیرون از کتاب درسی.  سرانجام روزی دبیر باجذبه که در انجمن ایران‌وآمریکا هم درس می‌داد با  خونسردی گفت به آنهایی که به شما یاد داده‌اند این قبیل سؤالها بکنید بفرمایید فلانی امتحانش را داده است.  البته دیکشنری پر است از لغت و دانستن معنی کلماتی پراکنده بیرون از کتاب درسی نمرهٔ محصل را بهتر نمی‌کند.  اما بعید می‌دانم توطئه‌ای و کسی پشت سؤالهای بیخود آن پسر بود.  خیلی بیشتر احتمال داشت برای اظهار وجود باشد.

 

در دبیرستان تنبیه بدنی بسیار به‌ندرت اتفاق می‌افتاد.  تنها مورد حادی که به یادم مانده: معاون سیکل دوم، با روحیهٔ بزن‌بهادری و عشق لاتی‌اش، ‌خواست دانش‌آموز اتفاقاً آرام کلاس پنجم را که گمان می‌کرد بچهها را تحریک به نافرمانی کرده است تبدیل به درس عبرت کند.  بچه‌ها تعریف کردند پسر پس از چند سیلی ناگهان منفجر شد، یقهٔ ناظم را گرفت، او را به دیوار کوبید و با مشت به سر و صورتش زد.  ناظم از شهربانی پاسبان خواست و پسر را اخراج کردند.  حدس می‌زنم تا زمان بازنشستگی‌اش آخرین بار بود که کوشید از قدرت بدنی برای انضباط استفاده کند.

 

نبرد معلم و شاگرد نه منحصر به ایران و نه محدود به یک دوره است.  کتاب خاطرات ادوارد سعید از بهترین مدرسهٔ پسرانهٔ فلسطين و سپس كالج ويكتوريا در قاهره با مدیرمعلم‌ انگلیسی (كه سال ١٩٥١ از آن اخراج شد) پر است از شرح انواع خشونت: موضوع اصلى، جنگ دائمى بين ما و معلمها بود.  ما بشدت ظالم بوديم. اما آنها هم همين‏قدر ظالم بودند.  تنبيه بدنى فت‏وفراوان بود.  خدا مى‏داند چند بار شلاق و چوب و سيلى و توسرى خوردم.  معلم رياضياتى داشتيم به اسم آقاى هاينز كه داده بود تخته‏پاك‏كنى برايش بسازند با يك تكـّه نمد روى دو سه سانت چوب.  چيز گت‏وگُنده‏اى بود و اگر كار بدى مى‏كرديم يا درس بلد نبوديم با قسمت تخته‏اى توى مغزمان مى‏كوفت.  می‌نویسد سردستهٔ لاتها و زورگوهای مدرسه پسری بود که بعدها اسمش را به عمر شریف تغییر داد و از مشاهیر هالیوود شد.

 

در بریتانیا تلاش برای بیرون‌کشیدن ترکه‌ها و چوبها از ته کمد مدیرمعلم‌ها و اجرای ممنوعیت تنبیه بدنی ادامه دارد.  اما کسانی همچنان معتقدند تا نباشد چوب ِ تر/ فرمان نبرد گاو و خر.

 

 

آنچه میان من و توست: هورمونهای بلوغ و آتش‌و‌پنبه

زمانی در توجیه بستن دانشگاهها گفتند خطر دانشگاه از بمب خوشه‌ای هم بالاتر است.  دو دهه پیشتر، به نظر مدیر دبیرستان ما دوچرخه از همه چیز و دکان دوچرخه‌سازی از همه جا خطرناک‌تر بود.

 

به تصادف و زمین‌خوردن اشاره نمی‌کرد؛ منظورش پیچیده‌تر بود.  می‌گفت عشق به چرخ سواری و دوچرخه‌بازی و رفت‌وآمد به در دکان دوچرخه‌سازی همان و طعمهٔ گرگهای اجتماع شدن همان.  پسر نوجوان را شكاری بالقوه می‌دید در دام مخوف مردان دیوسیرت كه تمام‌وقت در پی غرایز حیوانی و اطفای امیال شهوانی‌اند.

 

آخرین بار که شنیدم آژیر خطر همیشگی را به صدا در ‌آورد کلاس نهم یا دهم بودم.  تا همان زمان هم بحث شیرین دوچرخه بین همکلاسها لطیفه شده بود.

 

مضمونی بود بسیار قدیمی مربوط به سالهای پرمحرومیت کودکی و نوجوانی خود او.  نه تنها  دوچرخه قیمت و جاذبهٔ پیشین را از دست داده بود، که همجنس‌خواهی ِ مهارناپذیر از فهرست مخاطرات شخصی و اجتماعی حذف شده بود.  عصر فولکس واگن (به قول همکلاس دورهٔ ابتدایی، فولوکس بگم) و اپل و شورولت و انواع ماشين شخصی بود.  کمتر نوجوانی به دوچرخه اهمیت می‌داد و معدود کسانی با دوچرخه به مدرسه می‌آمدند.  درهرحال، توجه غيرعادی به بچه‌های سال پائین بینهایت زشت تلقی می‌شد و فرد را مطلقاً بی‌حیثیت می‌کرد.  اگر به گوش مدير و ناظم می‌رسيد يقيناً سال بعد ثبت نامش نمی‌كردند.

 

روزنامه‌های دههٔ 20 پر است از آگهی مطب پزشکان بیماریهای آمیزشی و تا نیمۀ دههٔ 40 بقایای آگهی شابلون رنگ‌باختهٔ آن پزشکان بر دیوارهای محلات میانه و جنوب تهران دیده می‌شد.  مشهورترین آنها دکتر جناب‌زاده در چهارراه حسن‌آباد بود.

 

آن آگهی‌ها موضوع دیگری هم در خود مستتر داشت: شکار همجنس از رفتاری رایج به تمایلی غیرمتداول و بسیار محدود کاهش می‌یافت و جایش را به تجربه‌هایی گرچه از نظر بهداشتی پرخطر اما از نظر عرفی قابل تحمل می‌داد.  شاید در سطوح پائین جامعه مثلاً کبوتربازی و خرده‌فرهنگ اهل زورخانه خالی از چنان روابطی نبود اما دوچرخه‌سواری در طبقات میانه مسلماً نه.  با بالارفتن سطح زندگی و درآمد و گسترش فهم و سلیقه، جامعه عصر اغفال پسربچهٔ دانش‌آموز با سوءاستفاده از دوچرخه به‌عنوان طعمۀ سر قلاب را پشت سر گذاشته بود.

 

مجلهٔ  کاوه چاپ برلن ابتدای دههٔ‌ ١٩٢٠ برنامه‌ای برای اصلاح ایران منتشر کرد که یک بند آن چنین بود: برانداختن رسم ننگین عشق غیرطبیعی که از قدیم‌الایام یکی از رذایل قوم ما بوده و از موانع عمدهٔ تمدن است (صفحهٔ ٤ این متن).  تجدد سبب شد آنچه قرنها بخشی از راه‌ و رسم زندگی بود بسیار سریع و طی کمتر از یک نسل منسوخ شود.

 

پدرم که سخت به آن قضایا حساسیت داشت می‌گفت زمانی در هر محلهٔ‌ شهر مشغولیات یک یا چند نفر افتادن دنبال پسرها بود و می‌افزود مردم آدم شده‌اند.  طی چهل‌واندی سال چهار نسل از فامیل ما در آن دبیرستان پرجمعیت درس خواندند و ‌به یاد ندارم حتی یک بار شایعهٔ وجود چنان چیزی در مدرسهٔ مورد علاقه‌اش مطرح کرده باشد.  با این همه،‌ پس از تعطیل مدرسه فراشها در ِ تمام کلاسها را تا زنگ بعدازظهر یا فردا صبح قفل می‌کردند.

 

شاید مدیر مدرسه طی سالیان خدمتش از وقایعی ناخوشایند خبردار شده بود و بر فکر همنسلان او سنگینی می‌کرد که ما خبر نداشتیم.  پیشتر به دبیرستان سه‌کلاسهٔ پسرانه اشاره کردم.

 

دبير خط  دفترچه‌ای چاپ كرده بود از سرمشق‌های خودش كه يك صفحه‌اش اين بود: به تمنای گوشت مُردن به، از بيتی با اين مصرع بعدی‌: تا تقاضای زشت قصابان.  بازنشسته بود و قراردادی كار می‌كرد.  بچه‌ها می‌گفتند بهترين راه مبارزه با علاقهْ انسان به انسان اين است كه عكس خودش را روی جلد دفتر مشق‌خطش چاپ كند.      

 

در جامعه حرفهای نيمه‌شوخی نيمه‌جدی روی آن مضمون رايج‌تر از امروز بود.  امروزه لطيفهْ شديداً مردانه و كلاً هر مضمونی كه خوانندگان و شنوندگان مؤنث هم فوراً نگيرند يا نپسندند تا حد زيادی از دُور خارج می‌شود.

 

تنها نمود آن نوع شوخی در مدرسهْ ما باغبانی بود كه بچه‌ها می‌گفتند خِم است (به کسرخ).  گاهی كه سربه‌سرش می‌گذاشتند می‌گفت عامو برو به عملِت برس.

 

و شاید تنها موردی که مضمون مورد توجه مدیر را پررنگ کرد انتقال فرزند شهردار تازه وارد از تهران بود.  مبصر کلاس مدام پسر موطلایی را اسکورت می‌کرد.  در مدرسهٔ معتبر طبقهٔ متوسط در قلب شهر که شماری از بچه‌های سیکل دوم کراوات می‌زدند نیازی به محافظ برای آن پسر خوش‌سیما نبود، و پسر خوبرو در مدرسه نادر نبود، اما دلمشغولی مزمن مدیر مدرسه با خطر دائمی اغفال، و شاید تمایل معاونش به خودشیرینی نزد قدرتمندان اداری، سبب تعیین بادی‌گارد شد.

 

و تنها مورد شکایت ‌ناموسی که به یاد دارم ربطی به همجنس‌خواهی و دوچرخه نداشت.  یک همکلاس از من خواست برایش نامه‌ای پرشور خطاب به دختر مورد علاقه‌اش بنویسم.  گفتم بسیار بعید است به دست فرد مورد نظر برسد.  گفت شخصاً به دستش می‌رساند.  گفتم بدون آشنایی قبلی و در مکانی عمومی طبیعی است نگیرد.  گفت حساب همه چیز را کرده است.  برایش متنی که هیچ به خاطر ندارم اما شاید به سبک مکاتبات رمان کاملیای آلکساندر دوما (به قول شیرازیها، مَشت ِ مَشت) بافتم به این شرط که رونویسی کند و اصل نوشته‌ را به من برگرداند.  برنگرداند اما قول داد پیش خودش نگه دارد تا بارها به یاد محبوبش بخواند.

 

به بیان اهل سینما: کات به در کلاس که باز می‌شود و همان معاون ِ داش مشدی به داخل می‌پرد، چند جمله دربارهٔ انواع دزدی می‌گوید و فریاد می‌زند: و بدترین نوع،‌ دزدی ناموس است، کاری که فقط فردی بیشرف مرتکب می‌شود.  انگشتش را پر از تهدید به سوی عاشق بیچاره که از ترس مثل گچ شده است نشانه می‌رود، او را از جا بلند می‌کند و تحت‌الحفظ بیرون می‌برد.

 

یادم نیست عاشق ناکام و ناک‌اوت مدتی بعد برگشت یا هیچ‌گاه برنگشت.  خیلی ساده همان شد که برایش پیش‌بینی کردم: پستچی،‌ یا هر که، نامه را به مادر دختر داد و او به پدرش، و متن عاشقانه صاف روی میز مدیر مقتدر دوچرخه‌ستیز فرود آمد.

 

اما نفهمیدم چرا هم زیر نامه اسم گذاشت و هم با پست فرستاد؛ اگر خیال می‌کرد آن متن دل سنگ را نرم می‌کند، هرگز به دست مخاطب نرسید، دل مادرش را هم نرم نکرد.  و چرا معاون مدرسه با هیاهو سر کلاس آمد؛ لابد طبق معمول برای درس عبرت به سایر آتشها تا به پنبه‌ها حتی فکر هم نکنند.

 

سانسور نه تنها حکومت‌شونده که حکومت‌کننده را هم از شناخت دقیق وضع موجود محروم می‌کند.  در روزگار حاضر، گانگستری که به او مسند قضا دادند مدرس دانشگاه را مجبور ‌کرد نسخه‌های چاپ‌شدهٔ کتابش دربارهٔ پیشینهٔ شاهدبازی در ادبيات فارسی را جمع‌آوری و نابود کند.  اما اکنون ناگهان نتیجهٔ تحقیقی رسمی منتشر و خیلی زود از سایت حذف می‌شود که ادعا می‌کند 17 درصد محصلها همجنس‌گرا یا همجنس‌خواه هستند.  این افشاگری حتی مدیر آنتی‌دوچرخهٔ ما و پدرم را در گور می‌لرزاند و در جهان باقی متقاعدشان می‌کند وضع بدتر از آنی است که خیال می‌کردند.

 

به نود سال پیش برگشته‌ایم؟  پدیده‌ای است جدید یا نتیجهٔ بازگشت به خویشتن خویش و احیای ارزشهای مورد نظر امثال رجائی و مؤتلفه؟

 

نكته‌ای كه درك آن برای خرده‌فرهنگ بازار-‌حوزه دشوار به‌نظر می‌رسد اين است كه در غرب داستان رابطهْ مردان بزرگسال ربطی به سوءاستفاده از خردسالان ندارد.  اولی را شايد ولنگاری تلقی كنند و در برابر آن دندان روی جگر بگذارند، دومی را مطلقاً تحمل نمی‌كنند.  اما مسلمانهای مذكر خاورميانه انگار در حيرتند كه آدم، يعنی مرد اهل بخيه، چرا دنبال تميزش نرود ― كاری كه در افغانستان رسماً جزو فرهنگ بخشی از جامعه است و در جاهای دیگر دنیا هم بیمشتری نیست.

 

 

خرده‌فرهنگ بازارـ‌حوزه نمی‌داند دقیقاً دربارهٔ چه چیزی حرف می‌زند.  بیشتر به‌عنوان گروه فشار و يكی از قدرتهای خيابانی عمل می‌کند تا سکاندار.  نه قادر به هدایت جامعه است و نه برای کسی حقی قائل است.  اسفند 57 محمد مفتح عضو شورای انقلاب و رئیس بعدی دانشکدۀ الهیات گفت چهارشنبه سوری روشنفکربازی است و تحمل نخواهد شد، تعطیلات نوروز هم فقط پنج روز.  بچهها شعار دادند تعطیلی پنجروزه/ توطئۀ آمریکاست.

 

هیچ کدام ارتباط مستقیمی به روشنفکرهای ملعون نداشت.  نبردی که همچنان ادامه دارد عمدتاً با بچهمدرسهایهاست.  نوشتهاند سردار رومی گفت: کارتاژ از رم فرمان میبرد، رم از سنا، سنا از من، من از همسرم، و همسرم از فرزندانم.

 

وزارت آموزش و پرورش هم اعلام کرد از سال تحصیلی بعد مدرسهٔ مختلط وجود نخواهد داشت.  علاوه بر مدرسه‌های آسوری، ارمنی، زردشتی و کلیمی برای پیروان همان آئینها، در چندین مدرسه دختر و پسر با هم درس می‌خواندند: مهران، ایران زمین، ژاندارک (فرانسه ‌‌زبان)، مریم، بهارنو (مدیر آن خانم ماریام پزشکیان مشهور به میس مری) با تأکید بر زبان انگلیسی) و مدرسهٔ آلمانیها.  دانشگاه شیراز هم دبیرستان مختلط داشت.  مدرسهٔ ایتالیایی مربیان فرنگی داشت اما مختلط نبود.

 

انجمنهای والدین دانش‌آموزان در دفاع از حق آزادی انتخاب به مقامها نامه نوشتند اما به آنها گفته شد چنین موضوعی قابل مذاکره نیست و بهتر است بی‌سروصدا پی کارشان بروند.  غلامحسین شکوهی، وزیر آموزش و پرورش دولت موقت که مانند سایر همکارانش در آن کابینهٔ نیم‌بند تازه متوجه نکاتی شده بود که پیشتر نمی‌دانست، تابستان سال بعد گفت نمی‌توانیم در روستاها مدرسه‌های مختلط را جدا کنیم و نخواهیم گذاشت بچه‌های مردم بازیچهٔ تعصب شوند.

 

در ایران حتی اگر تضاد مفروض بین کار و سرمایه و نبرد نیمهتخیلی با استعمار به تاریخ بپیوندد، در دموکراسی لیبرال مورد نظر ترقیخواهان حل این تضاد که بروز شکاف عمیق ِ میان خردهفرهنگهای اسلام و ایران است آسان نخواهد بود: هر چهار یا هشت سال بر سر ایجاد یا بستن مدارس مختلط کشمکش درمیگیرد.  بخشی از جامعه انتخاب را حقی طبیعی میداند، بخشی دیگر خلاف حکم خدا.  در خاورمیانه، جدا از لبنان و اسرائیل، تنها در کردستان عراق مدرسۀ مختلط وجود دارد.

 

تجدد و بالارفتن سطح زندگی و شعور مردم به اغفال نوجوانان با سوء‌استفاده از دوچرخه پایان داد.  فرهنگ آتش‌وپنبه را هم می‌توان با ایجاد مدارس جديد مانند بسیار جاهای دنیا اصلاح کرد.  اما خرده‌فرهنگ حاکم مطلقاً ميل ندارد اين قبيل گرفتاريها كاهش يابد.  كاهش مسئله به نظرش يعنی اباحه‌گری و ليبراليسم.  ترجيح می‌دهد در استاديومها ناسزا عربده بزنند اما حضور زنان رودربايستی پيش نياورد.  با صراحت می‌گويد رودربايستی پسرهای دانشجو نزد دخترها سبب می‌شود جرئت اعتراض پيدا كنند.  برای بقای وضع موجود کمضررتر می‌بيند که جوانها به فوتباليستها فحش ركيك بدهند تا به حكومت اعتراض سياسی كنند.

 

 

پندی دهدت يس يس

پس از زمانی دراز سه سال پيش به سراغ بقايای دبيرستانمان رفتم.  فقط سر در آن و درختان نارنجش باقی مانده است.

 

مدرسۀ شاهپور هم بخت بقا نداشت.  ابتدا ساختمانی بود يكطبقه با آجر تراش و ستونهايی به تقليد از تخت جمشيد كه زمانی رايج بود.  با انفجار جمعيت، در دههْ 30 شمال حياط مدرسه ساختمانی مجزا ساختند، بعد هر دو را به هم وصل كردند، بنای قديمی را هم دوطبقه كردند و روی نمای آجری‌اش سيمان سفید ماليدند.  در و پنجرههای چوبی را هم برداشتند و آهنی گذاشتند.

 

اگر ضايعش نكرده بودند شايد به‌عنوان چيزی قديمی می‌توانست ماندگار شود.  اولويت حتماً با بازار وكيل و ارگ کریمخان و ثبت آنها در فهرست يونسكو بود كه شرط می‌گذارد به بنای قديمی نبايد بنايی‌ جديد ‌چسبيده باشد.  ساختمان شهربانی و انبار دخانیات و ردیف مغازههای چسبیده به ارگ را هم برداشتند.  همین طور پستخانۀ جدید.  تلگرافخانۀ عهد مشروطیت و ساختمان بانک ملی که چهار طرف آن خیابان است سر جایشان ماندند.

 

در نوسازی سريع دههْ 30 ساختمانهايی بسيار باشكوه‌تر از آن را در قلب تهران صاف كردند، مثلاً تلگرافخانه و بلديه در ميدان توپخانه.  و وقتی در مدرسه‌ای كه برای دويست دانش‌آموز درست شده بود بايد شش برابر اين تعداد درس می‌خواندند مجال چندانی برای دغدغهْ زيبايی و حفظ معماری قدیمی باقی نمی‌ماند.

 

مشابه آن در تهران، دبيرستان البرز، به چنان سرنوشتي دچار نشد و بسيار شبيه روز نو بودن ماند شايد چون مدارس بزرگ ديگری‌ در پايتخت كه به سرعت توسعه مییافت ‌‌ساختند، و آدمهايی كه در آن درس ‌خوانده بودند نفوذ و قدرت داشتند و به‌عنوان معمار و مهندس ساختمان حافظ آن بودند و اجازه نمی‌دادند روی نمای ساختمان قديمی سيمان بمالند.

 

دبيرستان ما موقعيتی مشابه داشت اما نه تا آن حد.  مكان آن در خيابانی باريك، حتی اگر قرار بر ايجاد زيرگذر و تبديل به منطقهْ‌ توريستی‌ نبود، جا برای رفت‌وآمد آن همه محصل و دبير با اين همه تاكسی و ماشين شخصی نداشت.

 

از نظر محتوا، از اواخر دههْ ۴۰ بهترين دبيرهايش مدارس ملی درست كردند و در حالی كه رقابت در كنكور مدام دشوارتر می‌شد شماری از بهترين دانش‌آموزانش دنبال آنها رفتند.

 

در همان روزگار تغيير مهم ديگری هم اتفاق افتاد كه كاسه‌كوزه‌ها را به هم ريخت: تقارن آشنا و همه‌فهم شش-سه-سه در نظام آموزشی را پس از چندين دهه به هم زدند و چيزهايی نامتقارن با اسمهايی نوظهور از قبيل دورهْ راهنمايی راه انداختند.

 

پدرومادرهای درس‌خوانده عميقاً ناراضی بودند.  هنگام صحبت با همنسلانشان سالهای تحصيلی را به زبان آدميزاد دوبله می‌كردند: دخترم سوم راهنمايی است، همان هشتم خودمان.

 

بدتر از آن،‌ به آنها می‌گفته می‌شد در خانه به بچه‌هايشان درس ندهند چون مطالب و شيوه‌ْ تدريس امروزی غير از مال زمان آنهاست.  رياضی و زيست‌شناسی زمان والدين تمام شده بود رفته بود پی كارش؟

 

بی‌سبب نبود كه چند سال پيش وقتی نظام قديم را بخشنامه‌ای احيا كردند كمتر كسی توجه كرد، و از آنها كه متوجه شدند كمتر كسی اهميت داد.  ظهور پاچه‌ورماليده‌های خداجو در دههْ 80  همراه بود با تكنيك تقه‌زدن و بدعتهای من‌درآوردی در نظام اداری.  اين هم يك دستكاری ‌آماتوری ديگر.  از سوی ديگر، نظام به‌اصطلاح جديد آموزشی هيچ گاه مقبوليت نيافت و كسی دلش برای آن تنگ نخواهد شد.

 

اواخر دههْ ٧۰ مدتی كوتاه روشی راه انداختند با عنوان واحدی-ترمی.  دانش‌آموز مثلاً ساعت هشت تا نـُه سر كلاس می‌رفت و بعد تا ساعت يازده كلاس نداشت.  در اين مدت كجا بايد میرفت و چكار قرار بود بكند؟  خيلی زود جمعش كردند.

 

 

تازگی فهميده‌‌ام تنها آن فكر احمقانه دربارهْ فلان مديرمعلم قديمی در برخی محصلهای سابق مشترك نيست.  رؤيا يا كابوسی هم گريبان آدمهايی را رها نمی‌كند.

 

ساعت شروع آخرين جلسهْ درسی است مثل فيزيك ششم دبيرستان كه فردا امتحان آخر سال آن است و تاكنون سر كلاس نرفته‌ام و حتی لای كتاب را باز نكرده‌ام.  با نگرانی و دلشوره فكر می‌كنم بد نيست اين جلسه حضور پيدا كنم و تا فردا كتاب را ورق بزنم.  وقت به سرعت می‌گذرد و به دليلی نامعلوم همچنان در راه كلاسم و در فكرم كه از خير ده بيست دقيقهْ باقيمانده بگذرم يا نه.

 

خواب اضطراب‌آور بارها تكرار می‌شد.  مدتی پيش تصميم گرفتم كابوس ناآرام‌كننده را نبينم يا كمتر ببينم.  انگار تا حدی موفق شده‌ام.

 

آدمها معمولاً نتايج مثبت زندگی را به صفات خوب خويش و نتايج نامطلوب را به شرايط نسبت می‌دهند.  شخصاً در شمار كسانی‌ام كه نمیتوانند ادعا کنند حقشان را خوردهاند.  اگر بتوان فرض کرد دستاورد مثبتی هم داشته‌ام بيشتر به لطف شرايط مساعد و حسن نیت مربيان می‌دانم و سپاسگزار خانواده و آموزگاران و دبیران و استادان و دوستان و جامعه و جهانم.

 

اما مديرمعلم قدرت و جذبه و اقتدار پيشين را ندارد.  حتی‌ نمی‌تواند ژست بگيرد كه صلاح نوجوان را بهتر از خودش می‌داند.  روزگار بیرونکردن نویسندۀ نامۀ عاشقانه از مدرسه هم خوشبختانه سپری شده است زیرا دیگر آتشها برای پنبهها نامۀ مَشت پست نمیکنند.  چیزهایی تلگرافی و رقیق گاه به زبان خارجی روی ماسماسکهای مدرن و گرانقیمت مبادله میکنند که طفلک مدیرمعلم ندیدبدید در برابرشان هاج و واج میماند.

 

اسفند سال پیش شنیدم دیگر برای تعطیلات نوروز به بچهها مشق و تکلیف نخواهند داد.  یک قرن مدیرمعلمها با تحمیل تکلیف نوروز (البته به خواست والدین گرام) بچههای این مملکت را زجر دادند.  دیگر قدرت این کار را ندارند و ناچارند لیبرال شوند.

 

میل به زورگویی البته همچنان هست اما هيچ‌كس اقتدار روزگار گذشته را ندارد، نه پدرومادر، نه حكومت، نه پليس، نه قاضی، نه سردار، نه تیمسار، نه سالار، نه دانشمند، نه شاعر، نه متفكر، نه دامت افاضاته.  و چه بهتر.

 

آغاز پائیز زیباست خصوصاً اگر لازم نباشد به مدرسه بروی.

اول مهر 93

دانشمند هومو ساپینس یک عدد بچه ‌نئاندرتال را با کنجکاوی بررسی می‌کند.

جنگل مولا، اول مهر 84

 

 

صفحۀ‌‌ اول    مقاله / گفتگو/ گفتار         لوح   فهرست مطالب   سرمقاله‌ها

 

دعوت از نظر شما

 

نقل مطالب اين سايت با ذكر ماخذ يا با لينك آزاد است.

 

X