صفحۀ‌‌ اول    مقاله / گفتگو/ گفتار            فهرست مطالب   سرمقاله‌ها

 آرشيو لوح 

  

يادهايى از دانشكدۀ فنى دانشگاه تهران ــ 1

به ترتيب تاريخ ورود به دانشگاه

 

صفحۀ  1

على‏اكبر معين‏فر

عزت‏اللَّه سحابى‏

دكتر مهدى قاليبافيان

لطف‏اللَّه ميثمى

 

صفحۀ 2

فريبرز يزدانى

بهمن بازرگانى

دكتر عبدالمجيد جوهرزاده

محسن نجات‏حسينى

 

صفحۀ 3

دكتر كارو لوكس

افسانه صدر

 بهروز گتميرى

ميرعليرضا مهنّا‏

فائزه پيمان‏

 

1.
على‏اكبر معين‏فر
مهندسى راه و ساختمان، 30 ـ 1326
وزير نفت دولت موقت ( 1358-1357)، رئيس سازمان برنامه و بودجه (1359)

كودكى‏ام مقارن بود با حكومت رضاشاه: ترس از آژدان، سكوت و هيس‏هيس حتى در خانه، قدرت بى‏حد و حصر اداره نظميه، متحد الشكل‏شدن لباسها و كشف حجاب. بعد از آنكه مادرم سر خيابان در نتيجه هول از حمله پاسبان سقط جنين كرد، پدر و مادرم به نجف رفتند و سرپرستى خانواده ما به عهده برادر بزرگترم افتاد.

 

يكى از سرگرميهاى كودكى‏ام تماشاى رژه ارتش در روز سوم اسفند بود. رضاشاه آن را ''ارتش نوين ايران‏`` مى‏خواند، اما با يورش ارتشهاى متفقين، اعلاميه شماره يك ستاد ارتش كه خبر از دفاع تا آخرين نفس مى‏داد به شماره دو نرسيد. من در كنار ايستگاه ماشين دودى كه نزديك منزلمان در اسماعيل بزاز (مولوى فعلى) بود، شاهد ورود سربازان انگليسى و هندى بودم. آن واقعه شوكى عظيم بر ما نوجوانان وارد كرد و نقطه پايانى بر رؤياها و باورهاى آموزش داده‏شده در مدرسه‏هامان مبنى بر ساختن ايران نوين بر پايه‏هاى ايران باستان بود.

با سرنگونى قدرت استبدادى، فضا تغيير كرد. من هم اندك‏اندك به جرگه روزنامه‏خوانان پيوستم. حركتى بزرگ در كشور راه افتاد: شكل‏گيرى گروهها و دستجات سياسى، به ويژه نيروهاى چپ، در سالهاى 20 تا 24.

ابتدا در هنرستان صنعتى تهران مشغول تحصيل بودم. در نهايت، رشته رياضى را انتخاب كردم و سال ششم را در هنرسراى عالى خواندم. هنرسراى عالى دانش‏آموزان را براى ورود به مقاطع بالاتر هنرسرا تربيت مى‏كرد، ولى من از بين هنرسراى عالى، دانشگاه تبريز و دانشگاه تهران آخرى را برگزيدم. هنرسرا در واقع زير نظر استادان آلمانى و با پرسنل آلمانى و ايرانى اداره مى‏شد و دانشگاه علم و صنعت امروزى آن را سلف خود مى‏داند. دانشگاه تبريز را طى جمهورى (يا غائله) آذربايجان در سال 1325، پيشه‏ورى تأسيس كرده بود. در واقع شايد فقط شكل توسعه‏يافته‏اى از دبيرستان بود اما همواره ناگفته مى‏مانَد كه از نظر تاريخى، پيشه‏ورى مؤسس دانشگاه تبريز بود.


سال 1326 در آزمون ورودى دانشكده فنى ثبت‏نام كردم. تعداد داوطلبان آن آزمون 120 نفر بود و دانشكده 76 نفر مى‏گرفت. از آنجا كه عده‏اى جذب دانشكده‏هاى ديگر شدند، نهايتاً كسى نماند كه در آزمون هيچ‏كدام از دانشكده‏ها پذيرفته نشده باشد. بايد توجه داشت در آن روزگار، تعداد ديپلمه‏هاى رياضى بسيار كم بود. كسانى دبيرستان‏رفتن را خلاف شرع و معادل بى‏دينى مى‏دانستند. مثلاً دايى‏هاى خود من كه بسيار متعصب بودند از شوهر خواهرشان خواستند برادر بزرگ ما را از ادامه تحصيل در مدرسۀ تدين كه مدرسه‏اى به سبك جديد بود منع كند. اين برادر ما كه خود از تحصيل باز ماند، با ايستادگى در مقابل پدر و خانواده اجازه آن تضييع حق را در مورد ديگر برادرهايش نداد و حق بزرگى بر گردن من و برادرم ديگرم كه پزشك شد دارد. در چنين شرايطى وارد دانشكده فنى شدم.

رياست دانشكده فنى پيش از ورود ما با غلامحسين رهنما (رياضى‏دانى كه مدتى وزارت معارف و اوقاف و صنايع مستظرفه را بر عهده داشت) و رئيس دانشگاه دكتر على‏اكبر سياسى بود. سياسى با پيگيرى تهيه لايحه استقلال دانشگاه و پافشارى بر تصويب آن در مجلس چهاردهم، بزرگترين خدمت را به دانشگاه و فرهنگ اين مملكت كرد. گرچه داشتن دو شغلِ همزمان منعى نداشت، سياسى بعد از تصويب لايحه از وزارت استعفا كرد و گفت نمى‏خواهد اين دو شغل با هم مخلوط شوند و دانشگاه نبايد فكر كند تحت نظارت وزارت است و از وزارت فرهنگ دستور مى‏گيرد. بنابراين شوراى استادان و شوراى دانشكده‏ها تشكيل شد و در هنگام ورود ما، مهندس مهدى بازرگان به‏عنوان رئيس دانشكده فنى انتخاب شده بود. معاونت ايشان را هم آقايان دكتر صفوى و دكتر مجتبى رياضى (برادر مهندس عبداللَّه رياضى) بر عهده داشتند.

ما كه فكر مى‏كرديم دانشگاه هم ادامه خوش‏خوشان دوران دبيرستان است در بدو ورود با نظمى عجيب و آهنين روبرو شديم. به محض ورود از دفتر دكتر رياضى پلى‏كپىِ مفصلى به دست ما دادند كه ريز فعاليتها، درسها، پروژه‏ها و امتحانهاى هفتگى‏مان به دقت در آن تعيين شده بود به طورى كه مى‏دانستيم مثلاً هشت ماه ديگر در فلان ساعت با كدام استاد، چه درس يا امتحانى داريم.

اولين درسى كه داشتيم رياضيات و تدريس آن با دكتر جمال افشار بود. ما در اين خيال بوديم كه احتمالاً جلسه اول به نصيحت مى‏گذرد كه دكتر افشار با قيافه‏اى جدى و اخمهاى درهمش با لهجه غليظ آذرى شروع به صحبت كرد: ''اين براى مرتبه دوازدهم است كه اين جمله را تكرار مى‏كنم، يعنى دوازده سال است كه در اين دانشكده درس مى‏دهم: كار كنيد تا پيشرفت حاصل كنيد. حالا بنويسيد 'دترمينان. مقدمه: پرموتاسيون.``

آن زمان ماشينهاى حساب هنوز بسيار ابتدايى و تهيه آنها خارج از استطاعت محصل بود. بنابراين ما بايد با خطكشِ محاسبه كار مى‏كرديم. خطكش محاسبه برپايه لگاريتم مدرج شده بود و شامل دو تكه، يكى ثابت و ديگرى متحرك، بود و با آن، محاسبات رياضى را انجام مى‏داديم يا توابع مثلثاتى را پيدا مى‏كرديم. احمد زيرك‏زاده (كه بعدها وزير اقتصاد دكتر مصدق شد) در جلسه اول درس حساب عددى‏اش قبل از آموزش كار با خطكش محاسبه، سعى كرد تفاوت بنيادين مهندسى و علوم و تفاوت مهندس با فيزيك‏دان را از طريق توضيح كلمه فرانسه ''اوردر دو گراندور``، يا نسبت، به ما بفهماند.

از ديگر استادان سال اول، دكتر رادمنش و دكتر جودت بودند كه هر دو فيزيك تدريس مى‏كردند و استادانى قوى و در عين حال سختگير بودند. براى ما خيلى جالب بود كه افرادى تا اين حد مشهور و از سران حزب توده ايران و داراى تمايلات ماترياليستى استادمان باشند. هندسه تحليلى را دكتر عقيلى تدريس مى‏كرد. از آنجا كه دو دكتر عقيلى در دانشكده داشتيم، يكى را كه كارمند بانك ملى بود و بعد از ظهرها و غروبها به ما تدريس مى‏كرد ''عقيلى شب‏`` مى‏ناميديم و ديگرى به ''عقيلى روز`` معروف بود.


سال 1326 شوراى دانشكده تصويب كرد تحصيل مهندسى براى دختران منعى ندارد و رئيس دانشكده، مهندس بازرگان، هم از مدافعان پروپاقرص اين نظر بود. آن سال دو دختر به نامهاى توران خدابنده و آرشالوس وسكيان همكلاس ما شدند. خانم خدابنده كه دانشجوى برجسته‏اى هم بود مهندس مكانيك شد و خانم وسكيان مهندسى شيمى خواند. يادم هست يك بار دكتر ''عقيلىِ شب‏`` امتحان سختى گرفت كه همه ما سر آن دست‏وپا زديم. روز اعلام نتيجه در كلاس گفت: ''خوشبختانه يك نفر توانسته است مسئله را كاملاً صحيح حل كند``، و به توران خدابنده اشاره كرد.

دانشكده هنرهاى زيبا كه آندره گودار معمار شهير فرانسوى اداره‏اش مى‏كرد به لحاظ نداشتن ساختمان تا زمان ساخته‏شدن آن دانشكده، دو سه سالى كلاسهايش را در زيرزمين شمالى دانشكده فنى تشكيل مى‏داد. به خاطر تعداد افزون‏تر دانشجويان دختر در هنرهاى زيبا، معمولاً پسران دانشكده فنى هنگام فراغت و هواخورى وارد محوطه هنرهاى زيبا مى‏شدند تا از لطافت آن محيط استفاده كنند.

در سال دوم دانشكده، من به همراه 28 نفر ديگر از دوستانم رشته راه و ساختمان را براى ادامه تحصيل انتخاب كردم. يكى از كارهاى خوب و خاص دانشكده كه در عين حال خيلى هم برايش هزينه‏بردار بود، تشكيل كلاس معدن بود، در شرايطى كه آن سال رشته مهندسى معدن سه داوطلب بيشتر نداشت. از جمله استادان سال دوم ما مهندس ابوالحسن بهنيا بود كه طرقِ عمومى ساختمان تدريس مى‏كرد. عمرش درازتر باد.


مهندس بازرگان اصول تأسيسات مى‏گفت. نكته قابل توجه در مورد كلاس بازرگان اين بود كه ايشان اولين استادى بود كه اجازه جزوه‏نويسى نمى‏داد و نمى‏گذاشت دانشجو تبديل به ماشين جزوه‏نويسى شود. نكته بعد اينكه عرصه سياست را از علم دور نگه مى‏داشت و معتقد بود وظيفه اصلى يك معلم خوب آن است كه هر سال با سال گذشته‏اش تفاوت داشته باشد، همچنان مطالب سالهاى قبل را به خورد بچه‏ها ندهد و اهل مطالعه و نوآورى باشد.

اهرم فعاليت سياسى آن سالها دو جا بود: بازار و دانشگاه. دانشگاه عموماً از طريق سازمان دانشجويان، قبضه حزب توده بود. اصلاً شايد دانشگاه سياست‏زده شده بود. مهندس بازرگان كتابى با عنوان بازى جوانان با سياست نوشت كه در آن نصيحت مى‏كرد وظيفه اصلى دانشجو درس‏خواندن است و احتراز از سياست، گرچه بعد از كودتا خود او هم تغيير سياست داد و، در پاسخ به منتقدانش، با استدلالى ظريف مى‏گفت آن حرف براى جامعه‏اى درست است كه هركس كار خودش را بكند؛ در جامعه‏اى كه آتش گرفته است اول بايد آتش را خاموش كرد و بعد به كار خود رسيد.

شوراى دانشگاه در يك تصميم غيرموجه در مهرماه 1327 بخشنامه‏اى صادر كرد كه دانشجويان بايد تعهدنامه‏اى امضا كنند كه دو محور اصلى داشت: اولاً در محيط دانشگاه در سياست دخالت نكنند و ثانياً شهريه بپردازند. اما پس از اعتراضها و اعتصابهاى فراوان دانشجويان كه نشانگر قدرتشان بود، اين تصميم لغو شد. تنها نكته منفى در خلال آن اعتراضها، تندروى‏اى بود كه در جريان محاصره اتاق شوراى دانشگاه رخ داد. به قدرى محاصره جلسه شوراى دانشگاه (كه در محل دانشكده ادبيات دانشسراى عالى نزديك مجلس قرار داشت) طولانى شد كه تعدادى از استادان مسن حاضر در جلسه مجبور شدند از گلدان رايى كه در اتاق بود براى ادرار كردن استفاده كنند. اين شكسته‏شدن حرمت استاد و معلم در جامعه سنتى از آن روز ايران خوشايند نبود.

تعامل با دانشكده‏هاى ديگر عموماً از طريق سازمان دانشجويان دانشگاه تهران انجام مى‏شد. ما نيز در دانشكده فنى در هر كلاس يك نفر را به عنوان نماينده انتخاب مى‏كرديم. دوستان توده‏اى ما از موقعيت خوبى در آن شورا برخوردار بودند. برخلاف دانشكده‏هاى ديگر كه معمولاً تضاد دانشجويان ملى‏گرا و توده‏اى به برخورد و درگيرى مى‏انجاميد، در دانشكده فنى كه مغز متفكر فعاليتهاى دانشجويى بود تعامل ما با دوستان توده‏اى منطقى و دوستانه و از طريق مباحثه و گفتگو پيش مى‏رفت. ولى مثلاً در دانشكده حقوق بين دوستان پان‏ايرانيست ما نظير داريوش فروهر و پزشكپور از يك سو و توده‏اى‏ها از سوى ديگر، درگيريهاى حاد و شديدى رخ مى‏داد كه گهگاه به ضرب و شتم فيزيكى مى‏انجاميد.

از همان سال اول، ما اندك‏اندك شروع به شكل‏دادنِ انجمن اسلامى دانشجويان دانشكده فنى كرديم. پيش از ما از سال 1321 فعاليت انجمن اسلامى در دانشكده پزشكى آغاز شده بود. ابتدا جلسات خود را در سالن دارالفنون تشكيل مى‏داديم. وقتى عذرمان را از آنجا خواستند، به مدرسه نظامى در گذر تقى‏خان و بعد به سالن موزه ايران رفتيم. مدتى هم جلساتمان را در حجره آقايان دكتر حسين عالى و سيد جعفر شهيدى كه آن زمان معمم بود و تازه از نجف آمده بود برگزار مى‏كرديم. آن روزها هنوز اميرآباد محل اردوگاه آمريكايى‏ها بود و وزارت فرهنگ حجره مدارس قديمى علميه تهران نظير صدر و سپهسالار را به‏عنوان خوابگاه در اختيار دانشجويان مى‏گذاشت.

در انجمن اسلامى، مجلات فروغ علم و گنج شايگان را منتشر مى‏كرديم. يك اتاق كوچك را در سرسراى طبقه همكف به نمازخانه اختصاص داديم و مهندس بازرگان هم يك قالى از منزل خود به ما هديه كرد و مخارج شستشو و نظافت آن را برعهده گرفت. ما هم در جوّى كه نمازخواندن نشان از ارتجاع و عقب‏ماندگى داشت اداى فريضه مى‏كرديم. مجموعه فعاليتهاى ما در چنان فضايى مى‏تواند قابل توجه بخشى از حاكميت مستقر فعلى باشد كه مدام ما را بى‏دين و مرتد و غيره مى‏خواند.

بخش كوچكى از دانشجويان فنى را دانشجويان افسرى و بورسيه ارتش تشكيل مى‏دادند كه حتى از سال دوم با لباس فرم و درجه نظامى‏شان سركلاس مى‏آمدند. بعدها عده‏اى از آنها از سازمان نظامى حزب توده سر درآوردند و دو تن از اين افسران در زمره 26 افسرى بودند كه از سازمان نظامى اعدام شدند: سروان محقق دوانى، افسر توپخانه در دانشكده فنى مهندسى مكانيك خواند و از لحاظ ورزيدگى و استوارى شخصيت نظير خسرو روزبه بود، گرچه تا آن حد مشهور نشد. ديگرى سروان مختارى يك سال از مإ؛3 ص‏ص پائين‏تر و همدوره آقاى عزت‏اللَّه سحابى بود.

به‏زودى آن فضاى فكرى نسبتاً آزاد به دنبال حادثه سعى در ترور شاه در پانزده بهمن 1327 از دست رفت و بازسازى آن تا زمان نخست‏وزيرى مصدق به طول انجاميد. شاه در سالگرد افتتاح دانشگاه تهران براى سخنرانى و استماع نظرات دانشگاهيان به دانشگاه مى‏آمد و آن سال جلو محوطه دانشكده حقوق خبرنگارى به نام ناصر فخرآرايى به او پنج تير شليك كرد. گرچه صورت شاه فقط زخمى سطحى برداشت، به همين بهانه، حزب توده تعطيل اعلام شد و اختناق دوره رضاشاه دوباره شكل گرفت.

در جريان ملى‏شدن صنعت نفت، اعتراضات دانشجويى نقشى مهم بازى كرد. همزمان با نطقهاى آتشين حسين مكى در مجلس كه بخش عمده آنها را دكتر كاظم حسيبى، استاد دانشكده فنى، تهيه مى‏كرد، ما دانشجويان نيز بيرون مجلس با نصب پرچم ايران به صورت نوارى روى سينه‏مان در حالى كه در قسمت سفيدرنگ پرچم نوشته شده بود ''صنعت نفت در سرتاسر كشور ايران بايد ملى شود``، به تظاهرات و راهپيمايى مى‏پرداختيم.

فارغ‏التحصيلى ما در سال 1330 مصادف شد با نخست‏وزيرىِ مصدق و شرايطى كه مملكت به سبب تحريمهاى اقتصادى تحت فشار قرار گرفته بود. سال 31 به خدمت نظام رفتم و سال 32 براى كار در شركت نفت آبادان كه رياست آن را مرتضى‏قلى بيات بر عهده داشت عازم آن ديار شدم. هنوز يك روز از ورودم به آبادان نگذشته بود كه از تهران خبر كودتا عليه دولت مصدق رسيد.

بعدها در بانك ساختمان به عنوان مهندس ناظر مشغول كار شدم. سال 1338 به دنبال آشنايى و همكارى با گروه مهندسى ژاپنى كه براى بررسى زلزله 1957 مازندران به ايران آمده بودند، از سوى پروفسور تاچى نايتو، استاد برجسته زلزله و طراح و سازنده برج توكيو، براى دوره‏اى تحقيقاتى در مهندسى زلزله به دانشگاه واسدا دعوت شدم.
بعد از بازگشت از توكيو و به دنبال زلزله بوئين زهرا در سال 41، مقدمات تهيه كد زلزله در ايران را فراهم كردم. از سال 1965، به عنوان عضو افتخارى انجمن اروپايى مهندسين زلزله به تحقيق و مطالعه در زمينه زلزله ادامه دادم. مدتى هم به‏عنوان استاد پاره‏وقت در مقطع فوق‏ليسانس به تدريس مهندسى زلزله در دانشگاه پلى‏تكنيك پرداختم.

شرح باقى ماجراها بماند براى مجالى ديگر. با همه مصيبتهاى فعلى، همچنان فكر مى‏كنم كه آينده مملكت در دست دانشجويان ما و جنبش دانشجويى است. نبايد نااميد بشويم.
        از نسيمى دفتر ايام بر هم مى‏خورد    از ورق‏گرداني ِ ليل و نهار انديشه كن

 

  

2. 

  عزت‏اللَّه سحابى
مهندسى الكترومكانيك، 1331 - 1327

   رئيس سازمان برنامه و بودجه (1358)

از آنجا كه پدرم استاد دانشگاه بود، از دوره دبستان با دانشگاه آشنا بودم. در سال 1327 ديپلم رياضى گرفتم و همان سال در كنكور قبول شدم. دانشكده فنى حدود صد و ده نفر مى‏پذيرفت؛ تعداد داوطلبان هم در همان حدود بود.

سال اول درسهاى عمومى تدريس مى‏شد: رياضى، شيمى، فيزيك، نقشه‏كشى، مكانيك و كارگاه. در همان سال نخست با يك تفاوت كيفى ميان دانشگاه و دبيرستان مواجه شدم. درسهاى دانشگاه بسيار گسترده‏تر و سخت‏تر بود و ناچار بوديم نسبت به دبيرستان جدى‏تر درس بخوانيم. از طرفى در زمان ما كتاب به زبان فارسى بسيار كم بود و تنها كتاب فارسى، كتاب فيزيكى بود كه مهندس رياضى نوشته بود. بعضى درسها پلى‏كپى داشتند، اما عموماً آنها هم كهنه و قديمى بودند. دانشجويان اين كمبودها را با حضور در كتابخانه جبران مى‏كردند. از ساعت پنج بعدازظهر كه دانشكده تعطيل مى‏شد تا ساعت هفت كه كتابخانه هم تعطيل مى‏شد در كتابخانه مى‏مانديم و درس مى‏خوانديم. علاوه بر دانستن زبان انگليسى، در مدرسه رازى كه من از آن فارغ التحصيل شده بودم درسها به فرانسه تدريس مى‏شد و به زبان فرانسه مسلط بودم. خيلى وقتهإ؛ نقش مترجم دوستان را هم بر عهده مى‏گرفتم. شش هفت‏نفرى سر يك ميز مى‏نشستيم و من متن كتابها را براى دوستان ترجمه مى‏كردم.

در دورۀ ما اكثر استادان فارغ‏التحصيل فرانسه بودند. فارغ‏التحصيلان فرانسه در زمينه تئورى قوى‏تر و مسلطتر از زمينه عملى بودند. معدود استادان انگليس‏رفته هم داشتيم، و دو استاد فارغ‏التحصيل آلمان كه، برخلاف گروه فرانسه‏رفته، در كارهاى عملى بسيار ماهر بودند.

در سال اول فقط نقشه‏كشى و كارگاه نجارى جنبه مهندسى داشتند. از استادان شاخص علوم پايه در سال اول، دكتر جودت، از سران حزب توده بود. دكتر جودت درس فيزيك حرارت را تمام كرده بود و مى‏خواست فيزيك الكتريسيته را شروع كند كه با تيراندازى به شاه در دانشگاه تهران در 15 بهمن 1327 و غيرقانونى‏شدن حزب توده، فرارى شد. مهندس عبداللَّه رياضى كه بعدها رئيس دانشكده فنى شد به همه درسها مسلط بود. هرگاه استادى نمى‏توانست سر كلاس حاضر شود، مهندس رياضى به جاى او مى‏آمد. برادرش دكتر مجتبى رياضى هم بسيار قوى و منضبط بود. استادان ديگر، جمال افشار، رياضى و مهندس سعيدى، شيمى درس مى‏دادند.

در آغاز سال دوم بايد انتخاب رشته مى‏كرديم. تمايل داشتم مكانيك بخوانم اما پدرم مى‏گفت معدن بخوانم، شايد براى اينكه به تخصص خود او، يعنى زمين‏شناسى، نزديك‏تر بود. اما آن سال هيچ كس داوطلب مهندسى معدن نشد. با اينكه دانشكده پذيرفته بود اين رشته را براى يك نفر هم داير كند، نهايتاً من بر پدر فائق آمدم و به همراه 27 نفر ديگر وارد رشته الكترومكانيك شدم. فقر كتاب در الكترومكانيك شديدتر از ساير رشته‏ها بود و فقط سال چهارم بود كه يك كتابِ در دستِ چاپ به صورت فورمهاى شانزده‏صفحه‏اى به دست ما مى‏رسيد.

درس رياضى سال دوم را محمدعلى مجتهدى تدريس مى‏كرد. دكتر مجتهدى رياضى را خيلى خوب مى‏فهميد اما خيلى آشفته درس مى‏داد. درس را حين حل مسئله مى‏گفت و گاهى اوقات خودش هم نمى‏توانست مسائل را حل كند و با كمك دانشجويان مسئله را حل مى‏كرد. خلاصه كلاسش خشك و رسمى نبود.

استاد فيزيك مدرن دكتر فاضل زندى بود كه بسيار خوب درس مى‏داد. درس حساب عددى را مهندس احمد زيرك‏زاده، از كادر مركزى حزب ايران، مى‏گفت. حساب ترسيمى را مهندس رياضى درس مى‏داد و بسيارى از بچه‏ها در اين درس نمره نمى‏آوردند.

در سال سوم، الكترومكانيك به چند شاخه تقسيم مى‏شد؛ من وارد رشته برق ضعيف (الكترونيك امروزى) شدم. رشته برق ضعيف نسبت به استاندارد رايج دنيا واقعاً ضعيف بود. سال سوم، درس هيدروليك و ماشينهاى آبى را مهندس رياضى ارائه مى‏كرد و درس ترموديناميك را مهندس بازرگان مى‏گفت. مهندس بازرگان و مهندس رياضى دو ستون دانشكده فنى بودند. مهندس بازرگان روش تدريس خاصى داشت: درس را به صورت سؤال و جواب مطرح مى‏كرد. در كلاس درس بازرگان كسى نمى‏توانست حواسش پرت باشد چون هر لحظه ممكن بود مهندس از او سؤال كند.

مهندس رياضى روش تدريس ديگرى داشت. ابتدائاً از بچه‏ها سؤال نمى‏كرد اما وقتى كسى از او سؤالى مى‏كرد، از دل آن سؤال، سؤال ديگرى درمى‏آورد و از دانشجوها مى‏پرسيد. مهندس رياضى در امتحان بسيار سختگير بود و مثلاً در درس هيدروليك از فيزيك و رياضى هم سؤال مى‏داد و هميشه تعداد زيادى از بچه‏ها سر درس او لت‏وپار مى‏شدند.

مهندس بازرگان در دوره‏اى كه رئيس دانشكده بود، از آنجا كه روى كار عملى بچه‏ها هم تأكيد زيادى داشت، در تجهيز آزمايشگاههاى دانشكده بسيار كوشش كرد و مثلاً شركت نفت ايران و انگليس وسايل آزمايشگاهىِ زيادى به دانشكده اهدا كرد.

مهندس بازرگان و مهندس رياضى معتقد بودند كه بايد درس دانشگاه مهندسى دو دوره باشد: يك دوره عملى و يك دوره تئورى تا نياز كشور به مهندسان ماهر برطرف شود. آنها موفق نشدند و هنوز هم اين مشكل در كشور ما برطرف نشده است. امر دومى كه آن دو بر آن تأكيد داشتند تأسيس مدارس فنى بود كه اين كار هم عملى نشد. هر مدرسه‏اى‏مانند دانشسراى عالى، پلى‏تكنيك و علم و صنعت‏كه با اين برنامه تأسيس شد بعدها با فشار دانشجويانش تبديل به دانشگاه شد. مهندس رياضى خدمات زيادى به دانشكده فنى و آموزش عالى ايران انجام داد و مرد نيكى بود كه پس از انقلاب به نادرست اعدامش كردند. خدايش بيامرزد. مهندس بازرگان هم در سال سوم درس ما كه ماجراى خلع يد پيش آمد، به دستور دكتر مصدق به‏عنوان رئيس اولين شركت نفت ايران براى خلع يد انگلستان به آبادان رفت و مجبور شد از رياست دانشكده انصراف دهد و مهندس خليلى جايگزين ايشان شد.

سال 1327 كه من وارد دانشكده شدم شرايط جامعه مانند امروز ملتهب بود. هيئت حاكمه وقت در تلاش بود تا شرايط سياسى كشور را به استبداد رضاخانى برگرداند. به دنبال سقوط رضاخان در شهريور بيست و ورود متفقين، شرايط سياسى آزادى به وجود آمد و طى همان دوره ملت ترقى اجتماعى زيادى كرد. احزاب و روزنامه‏هاى زيادى تشكيل شدند. پس از خروج متفقين و شكست فرقه دموكرات آذربايجان، خفقان و سركوبى دوباره در حال شكل‏گيرى بود. اما حزب توده هنوز نفوذ زيادى داشت و جوّ سياسى‏فرهنگى دانشگاه دست حزب توده بود. از طرفى به خاطر اشغال مملكت از سوى متفقين، ناسيوناليسم در كشور رشد زيادى پيدا كرد. نهضت ملى براى مبارزه با استعمار انگليس و مقابله با بازگشت استبداد شكل گرفت. كارگردان اوضاع سياسى مملكت رزم‏آرا بود كه با همه گروه‏ها بده‏بستان داشت و حتى تا سالها تصور بود كه ترور شاه را رزم‏آرا ترتيب داده، تا بعدها كه مشخص شد حزب توده نقش‏آفرين اصلى بوده است.


سال اول دانشكده خيلى سياسى نبودم؛ با انجمن اسلامى همكارى مى‏كردم و جزو دومين سرى از اعضاى آن بودم. انجمن اسلامى را محمد نخشب، دكتر حسين عالى و معصوم‏بيگى تأسيس كرده بودند. از 250 دانشجوى دانشكده، پنج نفر عضو انجمن اسلامى دانشكده فنى بوديم: آقايان معين‏فر، كتيرايى، طاهرى، فروزان‏مهر و سحابى. بحث عمده آن روزگار، تفكيك بين مذهبى و غيرمذهبى بود. فضاى فرهنگى دست حزب توده، و تبليغات ضدمذهبى فراوان بود، طورى كه اگر كسى در دانشگاه اسم خدا را مى‏آورد بايد پاسخ مى‏داد كه يعنى چه، و مگر به خرافات معتقد است؟ البته مذهبيونى هم بودند اما جرئت اظهار مذهبى بودنشان را نداشتند. من نه تنها مذهبى بودنم را اظهار مى‏كردم بلكه با ديگران در اين زمينه‏ها به بحث و مناظره هم مى‏پرداختم. اما اين مباحث هيچ‏گاه از حوزه نظرى خارج نمى‏شد و به پرخاش و خشونت نمى‏كشيد.

يكى از دانشجويان بورسيه ارتش، ستوان يكم مختارى بود. مختارى كتابهاى دكتر تقى ارانى را مى‏خواند و با من بحث مى‏كرد. اواسط سال دوم، مختارى از دانشكده فنى به دانشكده نيروى هوايى رفت. موقع خداحافظى به من گفت ''براى تو احترام بسيارى قائلم چون ايمان دارى.`` نظرش را نسبت به چيزى كه به آن ايمان دارم پرسيدم. گفت ''كدام انسان با وجدانى منكر وجود حقيقتى در جهان است؟`` ديگر او را نديدم تا زمانى كه در زندان زرهى بودم و وقتى او را براى اعدام مى‏بردند يك لحظه صدايش را شنيدم.


در سال دوم تحصيل من، به دنبال انحلال حزب توده پس از تيراندازى به شاه، فضاى خفقان حاكم شد. تحليل جبهه ملى اين بود كه بايد شاه را از رزم‏آرا و هژير جدا كرد. در اين دوران حزب توده بر مبناى سياستهاى جهانى بلوك شرق شعار صلح مى‏داد و مركزى تحت عنوان خانه صلح تشكيل داده بود. اينها در دانشكده‏ها انتخابات برگزار مى‏كردند و كميته صلح تشكيل مى‏دادند. توده‏اى‏ها به دانشكده فنى هم آمدند و انتخاباتى ميان دانشجويان متمايل به حزب برگزار كردند تا كميته صلح دانشكده فنى تشكيل دهند. پس از اين واقعه، دانشجويان ملى‏گرا و اعضاى انجمن اسلامى نامه‏اى به امضاى دانشجويان رسانديم كه اين كميته منتخب همه دانشجويان نيست و مشروعيت ندارد و نامه را براى شوراى دانشگاه، رئيس دانشكده و رئيس دانشگاه فرستاديم. اين مقدمه‏اى براى تشكيل جبهه ملى دانشجويى در دانكشده فنى شد و حاكميت حزب توده با مسالمت شكست.

اما در دانشكده حقوق كه بزرگتر بود و بيش از هزار دانشجو داشت برخوردهاى شديدى رخ داد. داريوش فروهر، محسن پزشكپور و مسعود حجازى سر انتخابات كميته صلح با دانشجويان توده‏اى درگير شدند و حتى كار به چاقوكشى كشيد. از آنجا كه حاكميت وقت غيرمذهبى بود و دانشگاه نيز با انجمن اسلامى موافق نبود، فعاليت انجمنهاى اسلامى با دشوارى مواجه بود. سال 1327، مهندس بازرگان كه رئيس دانشكده فنى بود يك اتاق در طبقه همكف به نمازخانه اختصاص داد. بچه‏هاى دانشكده‏هاى ديگر هم چون جايى براى نمازخواندن نداشتند به آنجا مى‏آمدند. نمازخانه ما اتاق كوچكى بود و بوى بد جوراب و پا و نزديكى به توالت فضاى غيرقابل تحملى فراهم مى‏آورد. منتها، شوراى دانشگاه به همين هم اعتراض داشت و مهندس بازرگان را توبيخ كرد كه بى‏طرفى مذهبى را رعايت نكرده است.

از تفاوتهاى انجمن اسلامى آن دوره با بعد از انقلاب در اين بود كه آن زمان انجمن اسلامى مستقل از حاكميت بود. ما در انجمن دو مجله هم منتشر مى‏كرديم؛ يكى به اسم فروغ علم كه هر پنج شش ماه درمى‏آمد و من تقريباً سردبير آن بودم. داخل دانشگاه خيلى خريدار نداشت ولى نوگرايان دينى در خارج از دانشگاه به آن توجه پيدا كردند. صاحب امتيازش سيدجعفر شهيدى بود كه بعد از مدتى با ما اختلاف پيدا كرد و مجله تعطيل شد. از سال 1331، مجله   گنج شايگان را منتشر كرديم كه صاحب امتيازش ابوالفضل مرتاضى (پدر خانم دكتر پيمان) بود. آن مجله هم پنج شماره منتشر شد و پس از كودتاى 28 مرداد امتيازش را لغو كردند.

تابستان سال سى و يك فارغ‏التحصيل شدم. پس از كودتاى 28 مرداد، نهضت مقاومت ملى تشكيل شد كه مهمترين پايگاهش دانشگاه و بخصوص دانشكده فنى بود. در آن زمان آقاى عباس اميرانتظام، چمران و آقاى دكتر بهادرى (استاد دانشگاه شيراز) عضو انجمن اسلامى فنى و نهضت مقاومت ملى بودند و با ما ارتباط داشتند. دكتر چمران كه از دوستان نزديك اميرانتظام در دانشكده بود پس از فارغ‏التحصيلى دو سالى را كه در ايران بود با ما در شركت ياد1 همكارى مى‏كرد.  مصطفى چمران و برادرش دكتر عباس چمران، كه استاد برق دانشگاه صنعتى آريامهر بود، از نظر علمى بسيار برجسته بودند. معروف است كه مهندس بازرگان در عمرش به كسى بيست نداد ولى به چمران بيست پلاس2 داد.  چمران در همۀ زمينه‏ها برجسته بود، نقاش بسيار خوبى بود، خيلى خوب كشتى مى‏گرفت؛ كار كارگاهش تا مدتها در دانشكده نمونه بود و به نمايش گذاشته مى‏شد.

دانشكده فنى از همان بدو شكل‏گيرى‏اش نقش پيشتاز داشت. اولين اعتراضى صنفى دانشگاهى را دانشجويان دانشكده فنى در سال 1315 راه انداختند.3  در واقعه 17 آذر 1321 كه منجر به سقوط قوام شد، دانشجويان دانشكده فنى حاضر بودند. در جريان 16 آذر 1332 و نهضت مقاومت ملى هم باز دانشكده فنى پيشتاز بود. سال 1339 هم كه اعتصاب سه‏روزه دانشگاه انجام شد باز هم دانشكده فنى در رأس قرار داشت. در دهه‏هاى چهل و پنجاه هم برجسته‏ترين رهبران سازمان‏هاى چريكى مجاهدين و فدائيان خلق
ــــ ‏مثل اصغر بديع‏زادگان، سعيد محسن و حميد اشرف‏ ـــــ از دانشكده فنى بودند.

انجمن اسلامى دانشكده فنى بعدها مبدأ انجمن اسلامى مهندسين شد كه در دولت موقت نقش‏هاى برجسته‏اى يافت. مهندس بازرگان، مهندس تاج، مهندس معين‏فر، مهندس كتيرايى، مهندس طاهرى، دكتر چمران، مهندس اميرانتظام، دكتر اسلامى، مهندس هاشم صباغيان و اينجانب از جمله فارغ‏التحصيلان دانشكده فنى بوديم كه سعادت خدمت در دولت موقت مهندس مهدى بازرگان را يافتيم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  به دنبال امضا و انتشار نامه‏اى عليه قرارداد كنسرسيوم نفت در مهر ماه 1333 از سوى 70 تن از شخصيتهاى سياسى و ملّى، شاه شخصاً از دكتر سياسى خواستار اخراج 12 تن از استادان امضاكننده بيانيه از دانشگاه تهران شد. اين 12 نفر عبارت بودند از: مهندس بازرگان، دكتر عبداللَّه معظمى، دكتر سحابى، دكتر قريب، دكتر عابدى، دكتر جناب، مهندس عطايى، مهندس خليلى، مهندس انتظام، دكتر نعمت الهى، دكتر بيژن و دكتر مير بابايى، و پس از اخراج از دانشگاه، شركتى با نام ياد تأسيس كردند. (يوسفى اشكورى، در تكاپوى آزادى، ج‏1، ص 220).

2    + 20 [ ييست  plus]،‌ به سياق روشى كه در نمره‏دهى از A تا D مرسوم است؛ يعنى ممتاز.

3  در ارديبهشت 1316، پليس 53 نفر را به اتهام تشكيل سازمان مخفى اشتراكى، انتشار بيانيه ماه مه (روز كارگر)، سازماندهى اعتصابات دانشكده فنى و كارخانه نساجى اصفهان و ترجمه ''كتابهاى الحادى‏`` از قبيل كاپيتال ماركس و مانيفست كمونيست دستگير كرد. (يرواند آبراهاميان، ايران بين دو انقلاب، نشر نى، ص 193).

 

  

3.
دكتر مهدى قاليبافيان
مهندسى راه و ساختمان، 1338 ـ 1334
دانشيار گروه مهندسى عمران دانشكده فنى

با ورود ارتشهاى متفقين به ايران در سال 1320، زندگى آرام و رؤياهاى دوران كودكى من پايان يافت. پس از آن، بى‏آنكه از دنياى كودكى خود كاملاً رها شده باشم، در فضايى ديگر قرار گرفتم كه از عالم كودكى من بسيار فراتر مى‏رفت. در اين فضا بزرگترها مى‏نشستند و حول محور ''وطن‏`` و اينكه چه خواهد شد و چه بايد كرد گفتگو مى‏كردند. من صحبتهايشان را مى‏شنيدم، به ذهن مى‏سپردم و آنچه در زادگاه تحت اشغالم، تبريز، مى‏گذشت برايم به نوعى سرگرمى تبديل شده بود.

تحصيلات ابتدايى من در چنين فضايى پايان يافت و هنگامى كه وارد دبيرستان شدم، برادرم به دانشكده پزشكى دانشگاه تهران رفت. از طريق آن زنده‏ياد بود كه با محيط دانشگاه آشنا شدم. در دوره امتحانات، در فضاى آرام دانشگاه به مطالعه مى‏پرداختم و به تدريج با دانشكده‏هاى مختلف آشنا مى‏شدم. ابتدا متمايل به تحصيل پزشكى، و سرانجام به دانشكده فنى علاقه‏مند شدم.

در سال 1338 فوق‏ليسانس گرفتم، در سال 1340 به‏عنوان دانشجوى ممتاز دانشكده فنى به فرانسه اعزام شدم، در سال 1343 در مهندسى ساختمانهاى بتن آرمه دكترا گرفتم و در خرداد 1344 به ميهن بازگشتم.

از دوران تحصيل در دانشكده، تقريباً تمامى استادانم را به ياد دارم و از آنها، صرف‏نظر از اعتقادات سياسى و اجتماعى‏شان با احترام ياد مى‏كنم. نقش آقايان مهندس خليلى، دكتر رياضى، مهندس حامى و مهندس بهنيا در شكل‏گرفتن شخصيت حرفه‏اى من بيشتر از ساير استادانم مؤثر بوده است.

ارتباط دانشجويان دانشكده فنى در آن زمان با يكديگر خوب و در عين حال متأثر از تعصبهاى سياسى و اجتماعى بود. در ارتباط با دانشجويان ديگر دانشكده‏ها از تعصبهاى دانشكده‏اى هم رنگ مى‏گرفت. با اين وجود، از زمان تحصيل در دانشكده بسيارى دوستان خوب را به ياد دارم. بعد از چهل و چند سال، همچنان هر ماه برايشان دعوتنامه ناهار مى‏فرستم و ''دونگى‏`` دور هم جمع مى‏شويم. در رستوران، اغلب براى اينكه سروصدايمان مزاحم ديگران نباشد، ما را در گوشه‏اى قرنطينه مى‏كنند.

گرچه شانزدهم آذر 1332 را هيچ‏گاه از ياد نمى‏برم، با آنچه شاهدان عينى اين واقعه نگاشته‏اند، من نمى‏بايست چيزى بگويم. با هر سه تن از نزديك آشنا بودم. با احمد قندچى چهارسال همكلاس بودم. با مصطفى بزرگ‏نيا هم‏محلى و دوست بودم و با آذر (مهدى) شريعت رضوى، اگرچه چند ماهى بيشتر از آشنائى‏مان نمى‏گذشت، بسيار نزديك بودم. او دوستى داشت كه با هم از مشهد به تهران آمده بودند و اين شخص با من همخانه شده بود. به اين مناسبت چندين بار در هفته يكديگر را مى‏ديدم.

تا آنجا كه به ياد دارم، هميشه از شانزدهم آذرماه به‏عنوان روزى تاريخى ياد مى‏شد، چنانكه، در سالهاى بعد از اين رخداد نيز، در دوران قبل از انقلاب، هرساله بدون استثنا دانشجويان كلاسها را تعطيل مى‏كردند و پس از اداى احترام به شهيدان، دانشكده را ترك مى‏گفتند.

اما درباره امروز دانشكده. تعلم خشك در دانشگاه كمتر شده بدون اينكه به آرامش خاطر افزوده شود. بعلاوه احترام به حرفه مهندسى، در دانشكده كم‏وبيش خدشه‏دار شده و با اقدامهاى غيرفنى و غيراصولى، به دانشجويان بدآموزى مى‏شود. مهندسان پياده نظام بشريت‏اند و بايد راه را براى حركت جوامع به جلو باز كنند. كسانى كه به تحصيلات دانشگاهى مى‏پردازند بايد به رسالت و وظايف خودآگاه باشند و متعهدانه به كار بپردازند و در عين آنكه براى تأمين شرايط بهتر زندگى و كار ديگران تلاش مى‏كنند، خود را هم فراموش ننمايند؛ اما زياده‏خواه نباشند و انتظار قدرشناسى هم نداشته باشند.

ما به اين مملكت مديونيم زيرا براى ايجاد تمام امكاناتش، فردفرد ملت زحمت كشيده‏اند. من مخالفتى با رفتن ندارم، چرا كه شهروندى‏ام معتقد به اعلاميه جهانى حقوق بشر كه بند اول آن، آزادى انسان را در انتخاب محل زندگى‏اش ضمانت مى‏كند. پس اينكه كجا زندگى مى‏كنيد مسئله‏اى است شخصى. اما اگر رفتيم، آنها حق دارند به ما به چشم غريبه نگاه كنند. چرا كه رفته‏ايم تا از امكانات آنان سوءاستفاده كنيم. شايد بگويند كه امروز شرايط در اينجا بسيار سخت است. به ياد داشته باشيم: در فرانسه، ژاندارك را كه ناجى مملكت بود سوزاندند. ديديم كه ماندند و فرانسه را درست كردند.

 

  
4.
لطف ‏اللَّه ميثمى
مهندسى استخراج نفت، 1342-1338

به انتظار قبول‏شدن در امتحان بورسى براى تحصيل در رشته مهندسى راه و ساختمان و معمارى در ايتاليا، روى كنكور چندان حساب نكردم. بعداً خدا را شكر كردم كه لااقل در كنكور شركت كرده‏ام. پس از آنكه جزو پنج‏هزار نفر قبولى مرحله اول قرار گرفتم، در كنكور اختصاصى دانشكده فنى كه صد و بيست نفر مى‏پذيرفت در رشته مهندسى معدن قبول شدم.

از روى علاقه‏اى كه از دوران كودكى به دكتر مصدق و قهرمانان خلع يد داشتم، در دانشكده فنى، رشته اختصاصى مهندسى، اكتشاف و استخراج نفت را انتخاب كردم. بعدها فهميدم رشته نفت در دوره دكتر مصدق و در زمان رياست مهندس بازرگان در دانشكده فنى دانشگاه تهران تأسيس شده است.

سال اول همه درسها عمومى بود؛ سال دوم درسهاى عمومى معدن تدريس مى‏شد و سال سوم و چهارم درسهاى اختصاصى مربوط به رشته نفت را مى‏خوانديم. محيط دانشكده فنى واقعاً سازنده بود. آدم را منظم و منضبط مى‏كرد. از هشت صبح تا شش بعد از ظهر كلاس داشتيم. برنامه چنان فشرده بود كه براى انجام كارى ادارى هم وقت نداشتيم. وقتى مى‏خواستم از عمويم در بازار پول بگيرم، ظهر بلافاصله بعد از اتمام كلاس، تا پائين دانشگاه مى‏دويدم، سوار يكى از اتوبوسهاى توپخانه مى‏شدم و از آنجا به مقصد بازار اتوبوس عوض مى‏كردم و دوباره سريع برمى‏گشتم تا به كلاس برسم.

سال اول و دوم غذاخوردن هم مسئله‏اى بود. ظهرها دسته‏جمعى در خيابان سى‏مترى (كارگر) ديزى مى‏خورديم و روزهاى بى‏پولى با نان بربرى و كره سر مى‏كرديم. سال 41 اولين سلف‏سرويس دانشگاه تهران در زيرزمين ساختمان هيدروليك آغاز به كار كرد و ظهرها غذايى با قيمت مناسب مى‏داد.

از سال دوم، به دنبال فعاليتم در جبهه ملى، نهضت آزادى و انجمن اسلامى، درس‏خواندن برايم مشكل شد، اما براى آنكه در كنار مسئوليت اجتماعى و سياسى از درس عقب نمانم، شيوه‏اى براى خود ابداع كرده بودم، طورى كه شاگرد اول شدم. درسها را سر كلاس ياد مى‏گرفتم. هرچه استاد مى‏گفت يادداشت مى‏كردم، زنگ تفريح آنها را تنظيم مى‏كردم، دور مطالب مهم با خودكار قرمز خط مى‏كشيدم. مطالب از قلم‏افتاده را از دوستان مى‏پرسيدم و اصل مطلب را با سماجت از خود استاد.

يك بار سر كلاس مكانيك، دكتر مجتبى رياضى برآشفت و به من گفت: ''مسئله مكانيك، خيكِ شيره نيست كه در دهانتان بريزند. دانشجو بايد زور بزند تا قضيّه را بفهمد.`` وقتى همان مطلب را از دو دانشجوى دوساله و سه‏ساله هم پرسيد و آنها هم نمى‏دانستند، نگاه ملاطفت‏آميزى به من كرد و دوباره توضيح داد. از آن به بعد با مهربانى بيشترى به سؤالها جواب مى‏داد.

يكى از تفاوتهاى بنيادين جنبش دانشجويى آن سالها با امروز، پيوند قوىِ آن با بدنه جامعه و شركت در حركات اجتماعى، توده‏اى و كاملاً مردمى بود. در بهار سال 40 به دنبال جارى‏شدن سيل در محله جواديه تهران و خرابى پلها و خانه‏ها، بچه‏ها از طريق تشكيلات جبهه ملى با سازماندهى مخصوصى به كمك مردم جواديه شتافتند. با پاچه‏هاى بالازده نهرهاى جواديه را لايروبى مى‏كرديم. بچه‏هاى دانشكده فنى كه محاسبات پل‏سازى بلد بودند بازسازى پلهاى نهر را بر عهده گرفتند.

در شهريور 1341، به دنبال زلزله بوئين زهرا، دانشجويان در قالب جبهه ملى و نهضت آزادى به يارى زلزله‏زدگان شتافتند و روستاى حسين‏آباد بوئين زهرا را براى بازسازى انتخاب كردند. مطالعه و طراحى اوليه انجام شد و افرادى همچون دكتر عباس شيبانى، سعيد محسن، اصغر بديع‏زادگان و رادنيا در اين ستاد بازسازى نقش مؤثرى داشتند. اصغر و سعيد كه چاه مى‏كندند از بس خاك بر سر و صورتشان ريخته بود شناخته نمى‏شدند. حركت به قدرى تأثيرگذار بود كه علاوه بر محبوبيت بچه‏ها بين روستاييان، شريف امامى، نخست‏وزير پيشين كه در آن زمان رئيس بنياد پهلوى بود و مسئوليت ستاد بازسازى زلزله را هم برعهده داشت، اسم نهضت آزادى را در فهرست افراد و جمعيتهايى كه قرار بود دهكده‏ها را بازسازى كنند آورد و از آن طريق، نام نهضت آزادى در روزنامه‏ها مطرح و تلويحاً به نظام تحميل شد.

دانشجويى كه پا به دانشكده فنى مى‏گذاشت از همان روز اول فضاى ديگرى برايش ترسيم مى‏شد. بچه‏هاى قديمى‏تر جاى گلوله‏هاى 16 آذر و آثار باقيمانده خون دانشجويان روى موزاييكهاى سالن سرسرا را نشانش مى‏دادند. با ديدن آن صحنه‏ها، تمام فرهنگ مبارزه دانشكده در ذهن مى‏نشست. سال اول كه محيط خيلى سياسى نشده بود، 16 آذر تنها با يك دقيقه سكوت در تالار برگزار شد. از سال دوم حركت وسيع‏تر شد، كسى به كلاس نرفت و تظاهرات مختصرى هم برپا شد. مهندس رياضى، رئيس دانشكده با تك‏تك بچه‏ها كه در محوطه غربى دانشگاه جمع شده بودند، صحبت كرد و از آنها خواست به كلاس بروند. اما آنها به او پشت كردند و به حرفش گوش ندادند. سال 40 كه دولت امينى روى كار آمده بود و آزادى قدرى بيشتر شده بود، مراسم خيلى مفصل‏تر برگزار شد. بچه‏ها به محوطه وسيع جنوب شرقى دانشگاه رفتند و با پرچم و پلاكارد، تظاهرات سياسى ترتيب دادند. يكى از سه سخنران آن جلسه، پروانه اسكندرى بود كه بعدها همسر داريوش فروهر شد.

سال 1340، جوّ دانشگاه در دست مبارزان بود. يك روز دكتر اقبال، رئيس حزب مليّون و رئيس قبلى دانشگاه تهران، به دانشگاه آمد و اتومبيلش را مقابل دانشكده دندانپزشكى پارك كرد تا به ديدن دكتر سيّاح، رئيس آن دانشكده، برود. دانشجويان خبردار شدند و در آن‏جا تجمع كردند. حتى عده‏اى به طرفش رفتند و به او آب دهان انداختند. محافظانش كه هوا را پس ديدند از در پشتىِ دانشكده فرارى‏اش دادند. بچه‏ها پارچه‏اى داخل باك بنزين اتومبيلش كردند، روى لاستيك‏ها بنزين ريختند و ماشين را آتش زدند. بعد هم تكه‏اى از ماشين را بالاى سر در دانشگاه گذاشتند و روى آن نوشتند: ''اين است نتيجه خيانت!``


چون اين حركت دسته‏جمعى بود نتوانستند هيچ كداممان را به عنوان مسبب معرفى كنند. از آنجا كه برمى‏گشتم، مهندس رياضى مرا ديد و با عصبانيت گفت: ''تو كه آدم درسخوانى هستى، قاطى اينها نشو."

مهندس عبداللَّه رياضى آدم خيلى منظمى بود كه حتى به تى‏كشيدنِ كف دانشكده هم توجه داشت. در آن زمان هنوز مؤسسه ماد (تركيب‏شده از حروف اول مؤسسه اعتبارى دانشگاهها) تشكيل نشده بود كه وام و بورس در اختيار دانشجويان بگذارد. گاهى مهندس رياضى به شاگردان خوب دانشكده مبلغى قرض‏الحسنه مى‏داد. يك بار به خود من ماهى دويست تومان داد و وقتى در پايان سال براى تسويه حساب رفتم گفت آن وام بلاعوض بوده و مرا بى‏نهايت خوشحال كرد. مهندس رياضى گرچه، برخلاف برادرش دكتر مجتبى، خيلى مذهبى نبود، در جشن نيمه شعبان كه ما دانشجويان ترتيب داده بوديم، سالن بزرگترى در اختيارمان گذاشت و دستور داد به حاضران شيركاكائو بدهند. خودش هم قبل از مهندس بازرگان سخنرانى مختصرى كرد. راز تغيير جهت مهندس رياضى بعد از سال 42 براى ما ناگشوده ماند.

سال 1340 واقعه‏اى در دانشگاه تهران رخ داد كه شكاف بين مردم و حاكميت را كه پس از قيام 30 تير و كودتاى 28 مرداد ايجاد شده بود عميق‏تر كرد. صبح روز اول بهمن كه به دانشگاه رفتم متوجه شدم كلاسها تعطيل است و قرار است در قسمت جنوبى دانشگاه تهران تظاهرات كنند. ظهر كه تظاهرات بالا گرفت، چتربازان و كماندوها وارد عمل شدند و بعد از شليك تعداد زيادى گاز اشك‏آور هجوم آوردند و دانشجويان را، چه پسر و چه دختر، بيرحمانه كتك زدند. من كه در خط مقدم بودم و در جيبم تعداد زيادى تراكت داشتم به همراه 15 نفر ديگر با شكستن شيشه باشگاه در سه توالتى كه آنجا بود چپيديم و سكوت كاملى برقرار كرديم و حتى چوب‏هايى زير دستگيره گذاشتيم تا از بيرون فكر كنند درها قفل است. اين وضعيت ما تا يك بعد از ظهر كه سوت آتش‏بس كشيده شد و اجازه دادند هركس در هر جا پنهان شده از دانشگاه خارج شود، ادامه يافت.


بعد از اين واقعه، دانشگاه تهران تا 14 فروردين 1341 تعطيل بود و كميسيون سه‏نفره‏اى از استادان كه مهندس بازرگان هم عضو آن بود براى تهيه گزارش تشكيل شد. دكتر فرهاد، رئيس وقت دانشگاه تهران، به دنبال اولين نقض حريم دانشگاه بعد از واقعه 26 آذر 32، در اعلاميه‏اى خلاصه‏اى از جنايت چتربازها را توضيح داد و به همين خاطر بين دانشجويان و استادان محبوبيت كسب كرد.

اشاره‏اى هم به آن عده‏اى از دوستانم در دانشكده فنى بكنم كه بنيانگذار سازمانى چريكى شدند كه بعدها مجاهدين خلق نام گرفت. من نيز چند سالى از زندگى‏ام در آن تشكيلات گذشت. اصولاً به نظر من در كنار خفقانى كه بعد از كودتاى 28 مرداد ايجاد شد و بعد از 15 خرداد 42 تشديد شد، سه ويژگى مهم در دانشكده فنى وجود داشت كه زمينه راديكال و زيرزمينى‏شدن جنبش دانشجويى را فراهم كرد: اول منطق استدلالى كه دانشجويان مهندسى و رياضى داشتند؛ دوم برخاستن اكثر اين دانشجويان از طبقات محروم؛ سوم وجود استادان مبارزى همچون مهندس بازرگان، مهندس حسيبى، دكتر شفيعى‏ها، مهندس قاسمى و ديگران كه عده قابل‏ملاحظه‏اى از آنها پس از جريان كودتا براى مدتى از دانشگاه اخراج شده بودند. اين ويژگى‏ها در كنار خون ريخته‏شده دانشجويان فنى در سال 32 باعث مى‏شد بچه‏هاى فنى نسبت به سايرين پرشورتر و راديكال‏تر باشند.

بعد از گذشت مدتى از ورودم به دانشكده با اصغر بديع‏زادگان و سعيد محسن كه يك سال از من بزرگتر بودند و در رشته‏هاى شيمى و مكانيك تحصيل مى‏كردند آشنا شدم. با همشهرى‏ام بديع‏زادگان ابتدا در صفوف انجمن اسلامى، نهضت آزادى، جبهه ملى دوم و كانون مسجد هدايت همراه بوديم و در جريان دادگاه نهضت آزادى و مهندس بازرگان در سال 42، در بيرون دادگاه در كارهاى مربوط به دفاعيات و تايپ و تكثير آنها بسيار فعال بوديم. در جريان آن دادگاه مهندس بازرگان گفت: ''ما آخرين جريانى هستيم كه در چهارچوب قانون اساسى مشروطه مبارزه سياسى مى‏كند. نسل پس از ما اين‏گونه نخواهد بود.``

سعيد محسن و دو تن از دوستانش، كامران مهشيد و مهدى روئين، گروهى موسوم به ''سه تفنگدار دانشكده فنى‏`` را تشكيل مى‏دادند كه دانشكده را روى سرشان مى‏گذاشتند، قفل هر سوراخ‏سنبه‏اى را باز مى‏كردند و متخصص به اصطلاح جُوكهاى عملى بودند. مهشيد كه براى فوق‏ليسانس به امريكا رفته بود حين كوهنوردى سقوط كرد و چشم از جهان فرو بست. روئين هم به سرطان درگذشت و ما از همان زمان به سعيد محسن مى‏گفتيم تو فقط لايق گلوله هستى تا سرنوشت سه تفنگدار تكميل شود.

پس از فارغ‏التحصيلى و با اتمام سربازى، در شركت نفت و در جزيره لاوان مشغول كار شدم. بعد از مدتى مرا براى دوره‏هاى تكميلى به انگلستان و آمريكا فرستادند. اين سفرها در كنار كار تشكيلاتى مخفى‏ام باعث شد تا دوره فوق ليسانس مديريت دانشگاه تهران كه هجده واحدش را گذرانده بودم رها كنم. دو ماه بعد از بازگشت از سفر، به همراه ساير اعضاى سازمان مجاهدين دستگير شدم و دو سال در زندانهاى مختلف بودم. در همان دوره و در فروردين و خرداد سال 51، شمارى از عزيزترين دوستان همدانشكده‏اى را از دست دادم: سعيد محسن، اصغر بديع‏زادگان، على (بهروز) باكرى، ناصر صادق، على ميهن‏دوست. زير غيرانسانى‏ترين شكنجه‏ها پايدارى كردند، در دادگاه خروشيدند و درخشيدند. از مرگ نهراسيدند و اسطوره شدند.

 

ادامه در صفحۀ 2

 

 دانشكدۀ فنى دانشگاه تهران: مهندسي ِِ خونين ِ اجتماعى  و مهندسى ِ خاموش ِ صنعتى

 

 

 

دعوت از نظر شما

 

نقل مطالب اين سايت با ذكر ماخذ يا با لينك آزاد است.

 

X