سازش يا غلبه: اختلافهاى كشدار خرده‌‏فرهنگ‌‏ها

در اسفند 57 چندين اختلاف فرهنگى همزمان در جامعۀ ايران ظهور كرد، يا بار ديگر بيرون زد.  دست‏‌كم يكى از آنها سريعاً حل شد، برخى همچنان ادامه دارد و بعضى مسكوت مانده.  با كنارهم‏‌گذاشتن آن نكات مى‌توان به تصويرى از برخى موارد اختلاف و نكات مشترك خرده‏‌فرهنگ‏‌هاى ايران رسيد.

نخستين فتوای امام راحل پس از ورود به ايران، تحريم گوشت يخزده بود (نخستين حكم حكومتی: من دولت تعيين مى‏‌كنم و نخستين اقدام شخصی: عزيمت به قم).

 
 

  

تا انتهاى دهۀ 30 و رواج مرغدارى ِ صنعتى، خوردن مرغ محلى (با گوشتی معمولاً تيره‌‏رنگ و سفت كه بايد ساعتها مى‌‏جوشيد، و بويی به شامۀ امروزيها نه‌چندان اشتهاآور) براى بسيارى از مردم جزء مراسم شب عيد نوروز، و گهگاه گوشت‏‌قرمزخوردن به برّه محدود بود.   تا اواخر دهۀ 40، قصابى گاوى فقط در محلات فقيرنشين ديده مى‏‌شد و خوردن گوشت گاو نشانۀ تنگدستى به حساب می‌آمد.

بزرگترشدن دائمى شهرها، بالارفتن قدرت خريد و عادت جديد ِ سه وعده غذا سبب شد در نيمۀ دهۀ 50 مصرف رستورانها، بيمارستانها، كارخانه‌‏ها و سربازخانه‌‏ها با گوشت وارداتى تأمين شود.  مصرف گوشت منجمد گاو به‏‌عنوان ضرورتى اقتصادى، و به توصيۀ پزشكان،  عادى شد.  در سال 57، چلوكباب برگ از گوشت گوسالۀ منجمد وارداتى در رستوران معمولى ِ تهران 130 تا 150 ريال، و مزد روزانۀ كارگر ساده در همين شهر 1000 ريال بود.

گوشت گوسفندِ وارداتى كه معمولاً از كشورهاى سردسير مى‌آمد پر از لايه‌‏هاى ضخيم چربى است، طعم آن به ذائقۀ ايرانى خوش نمى‌‏آيد و سالهاست ورودش كلاً متوقف شده.  گوشت برّۀ تازه تجمّـلـى خانگى و مجلسى بود و هست.  گوشتِ پسند ذائقه ايرانى از گوسفندى به دست مى‌‏آيد كه در دامنۀ كوهپايه گياهان تازه خورده باشد، نه علف خشك و مواد ديگر در سالن سيمانى زير نور فلورسنت.  اما چنان روشى نابودكنندۀ محيط زيست است و مسئولان حفظ جنگلها و مراتع همواره كوشيده‌‏اند آن را منع كنند.

روزگار روغن كرمانشاهى و گوشت برّۀ تازه براى جامعۀ ايران نوستالژيك است و جماعتى در حسرت آن آه مى‏‌كشند.  اندوه مهدى اخوان‌‏ثالث برای شكوه ازدست‏‌رفتۀ ميهن آريايى، دل به يادِ برّه‏‌هاى فرّهى در دشتِ ايّام تهى بسته، شايد برخى حسرتخواران ِ گذشته‏‌هاى خوب را به ياد گوسفندان مرغزار و روغن كرمانشاهى بيندازد.  با تمام دريغ‌ و ‌حسرت‌‏ها، روغن حيوانى در صدر نه!هاى اكيد پزشكان است كه عادت دارند مصرف موادى را بيرحمانه ممنوع كنند.  نقرس، بيماری رايج در ميان اعيان قديم، از نتايج گوشت برّۀ فراوان و روغن حيوانی بود. ‌

تصور عوام و بلكه تلقى عمومى اين بود، و همچنان تا حد زيادى هست، كه آن مرغها و برّه‏‌ها را امپرياليسم ِ گرگ‌‏صفت و سگ‌پدر به غارت برد تا ما را وابسته و مصرفى كند، و كمتر به تغيير عادات غذايى مردم بين دهه‌‏هاى 30 تا 50 توجه مى‌‏كنند.  وقتى ندا رسيد گوشت يخزده نجس و حرام است و فقط به درد مصارف كشاورزى مانند كود مى‌‏خورد، حرف دل تقريباً تمام مردم بود.  اما مملكت به هم ريخت زيرا بازگشت به شرايط پيشين يعنى الغاى چلوكباب و چلوخورش ارزان.  كسى حاضر به بازگشت به عصر نان و ماست و خرما نبود.

 

  

تلاش براى بازگشتى عملاً ناممكن به خويشتن ِ خويش (دست‏‌كم در حيطۀ تغذيه، كه اگر موفق مى‌‏شد لابد در مرحلۀ بعد نوبت حذف روغن نباتى بود) در عادت چلوكباب‌‏خورىِ شهرنشينان تغييرى نداد اما نخست وزير را بسيار رنجاند.  مهدى بازرگان در نطقى تلويزيونى گفت:
 

''از بالاى سر ما اعلاميه و دستور صادر مى‌‏فرمايند و دست‏‌وپاى ما را در پوست گردو مى‏‌گذارند: برق و آب را مفت كنيد، گوشت يخزده داده نشود و از اين حرفها.  شب جمعۀ اخير صاف و پوست‏‌كنده گفتيم شما هم كه ما را كلافه كرديد، شما هم كه مثل ساير مردم [رفتار مى‌‏كنيد].  اقلاً فرمايشتان را به ما بفرماييد تا من بگويم چه بايد كرد.''
 

اين آخرين اشاره به اعلام برائت از گوشت يخزده بود.  بحث فتواى گوشت منجمد سر و صدا به پا كرد اما خيلى زود فيصله يافت و هيئتى به سرپرستى يك معمّم براى نظارت بر ذبح گوسفند به نيوزلاند اعزام شد.  خود آيت‌‏اللَّه هم ديگر ذكرى از آن نكرد و گذاشت فراموش شود.

 

  

جايى كه پيشنهاد دربارۀ موضوعى مورد توافق همگان، چه سنتى و چه متجدد، اين چنين به سد واقعيتها برخورد مى‌‏كند، در زمينه‌‏هايى كه اختلاف سليقه‌‏هاى عميق وجود دارد نبايد انتظار فيصلۀ قطعى داشت.


زمزمه‌‏هاى كاهش تعطيلات نوروز هم از ابتداى اسفند به گوش رسيد و وزير آموزش و پرورش دولت موقت گفت تعطيلات نوروزى كمتر از گذشته خواهد بود.  اول گفتند سه روز و بعد به پنج روز رضايت دادند.  در همان ماه، حجت‌‏الاسلام محمد مفتح در مصاحبه‌‏اى به  آيندگان گفت:

 

نوروز را به‏‌عنوان يك روز شادمانى قبول داريم، اما چهارشنبه‌‏سورى جنبۀ خوشحالى ندارد.  چهارشنبه‌‏سورى و سيزده به‌‏عنوان يك سنت باستانى را ما ارتجاع مى‌‏دانيم.  يك سنت ايرانى و واقعاً مسخره مثل چهارشنبه سورى، اين را مى‏‌گوييم نخير، روشنفكرى است.
 

تصميم خلق‌‏الساعۀ وزارت آموزش و پرورش و شلتاق عضو شوراى انقلاب و رئيس بعدی دانشكدۀ الهيات، با لحن فاتحان دنياى قديم، افكار عمومى را تكان داد و شكاف ميان ايران و اسلام را پررنگ‌‏تر از هر زمان ديگرى به رخ كشيد: اين عادات ارتجاعى و مسخره‏ قرنها پيش با فتح ايران تمام شد و ما هيچ حوصلۀ اداهای روشنفكرى  نداريم.

 

در واقع امر، چهارشنبهسوری بازی ِ خردسالان و نوجوانهاست و به روشنفكرها، حتی اگر حال و حوصله‌اش را داشته باشند، ارتباط چندانی ندارد.  محصلها با ‌دركردن ترقــّه و شعار ''تعطيلى پنج‌‏روزه/ توطئۀ آمريكاست‏ به استقبال آمرانگى رفتند و كلاسها تا 14 فروردين تق‏‌ولق و نيمه‌‏تعطيل ماند.

در همان ماه اعلام كردند مدرسۀ مختلط غيرقابل تحمل است.  علاوه بر مدرسه‌‏هاى ايرانيان ارمنى، آسوری، كليمى و زردشتى كه منحصراً از ميان پيروان همان آئينها دانش‌‏آموز مى‌‏پذيرند، در چند مدرسۀ ديگر تهران دختر و پسر همكلاس بودند: مهران، ايران زمين، ژاندارك (فرانسه‏‌زبان)، مريم (مشهور به ميس مرى، با تأكيد بر آموزش زبان انگليسى)، و مدرسۀ آلمانيها.  دانشگاه شيراز هم دبيرستان مختلط داشت.  مدرسۀ انديشه را ايتاليائيها بنياد كرده بودند اما مختلط نبود.

والدين دانش‏‌آموزان اين مدارس جمع شدند و نامه نوشتند تا از حق آزادی انتخاب دفاع كنند.  به آنها گفته شد چنين موضوعى قابل مذاكره نيست و بهتر است بى‌‏سروصدا پى كارشان بروند (مصدق خيلی هم در مورد‌ بازرگان اشتباه نكرده بود، گرچه حالا دولت موقت كاره‌ای ‌نبود و همه جا را گرفته بودند).  مديران برخى از آن مدرسه‌‏ها استدلال كردند نوآموزان كودكستان با هم تا سطح دبيرستان بزرگ مى‌‏شوند، به حضور همديگر عادت دارند و براى همزيستى بار می‌آيند.  بحثها بى‌‏اثر ماند.  خرده‌‏فرهنگ بازارـ حوزه مصمم بود به چنين حرفهايى محل نگذارد.

 

  

منظور از اطلاق تركيب خرده‌‏فرهنگْ كم‌‏اهميت‌انگاشتن طرز فكرهاى مختلف نيست؛ اين است كه اقليتهاى فرهنگى ِ پرقدرتى وجود دارد اما فرهنگ بى‌‏چون‌‏وچراى 99 يا حتى 51 درصدىِ مسلطى وجود ندارد، تا چه رسد به اتفاق‌‏نظر در سليقه.  اينكه در سير تحول اجتماعى از چه زمانى، چرا و چگونه چنين شده موضوع بحثهاى طولانى و كتابهاى بسيار است.  در هرحال، خرده‌‏‌فرهنگ‏‌ها بر معدود اصولى اتفاق نظر دارند، در بسيارى جنبه‌‏هاى احوال شخصى و زندگى اجتماعى نه.

 

استفاده از واژۀ طبقه، در مفهوم اقتصادى، براى توضيح تكـثــّر فرهنگى شايد به ايجاد تصويرى دقيق نينجامد.  بازار كه قابل دسته‌‏بندى در طبقۀ بورژوازى تجارى است با اعزام كفن‌پوش و قمه‌زن و بسيج روستائيان مهاجر، اقشار شهرى را مرعوب می‌كند تا به سلطۀ فرهنگ سنتى تن دهند.  بنابراين در تحليل اين نوع حملۀ گازانبرى، صِرف تكيه بر درجۀ برخوردارى طبقاتى ممكن است براى توضيح جامعه‏‌اى مانند ايران كافى نباشد.

هيجان‏‌انگيزترين، پرمناقشه‌‏ترين و كشدارترين اختلاف خرده‌‏فرهنگ بازارـ حوزه و خرده‌‏‌فرهنگ شهرنشينان متجدد، يعنى حجاب، در همان اسفند 57 بيرون زد.  خاطرۀ اسيدپاشی به زنان را نسل دهۀ ‌20 فراموش نكرده بود و بيت امام محكم اطلاعيه داد: گروهى جنايـتكار و خيانت‌‏پيشه تحت عنوان كميته مزاحم بانوان محترم شده‏‌اند و به ايشان توهين می‌كنند.

 

خائنانه يا خادمانه، به‏‌كرسى‏‌نشاندن همين يك‌‏وجب روسرى تا مرداد 59 به درازا كشيد.  در آن ماه برخى زنان كارمند پس از درگذشت شاه مخلوع سياه پوشيدند.  متجاسران، شامل زنانى شاغل در ادارات ارتش، بيدرنگ اخراج شدند و به بقيه دستور داده شد از روز بعد با چادر در محل كار حاضر شوند.  در مجموع، مى‌‏توان گفت ماجراى ظاهراً پايان‌‏ناپذير حجاب به فيصله‌‏اى پنجاه‌ـ‌‌ ‏پنجاه اما ناپايدار رسيده است.  حتى همين حد از روسرى هم بايد با سر و صدا و بگير و ببند يادآورى شود تا از خاطرها نرود.

دربارۀ حق رأى و حق رانندگى زنان حرفى علنى مطرح نشد.  برخى زنان خانواده‏‌هاى بازارى و حتى معمّم رانندگى مى‌‏كردند و شخصاً اتومبيل داشتند.  در جز اين صورت، قابل تصور بود كه فرمان دهند زنان فقط با حضور مردان محرم در اتومبيل حق رانندگى دارند. درهرحال، دربارۀ حق رأى زنان كه فقط يك دهه پيشتر اسباب چنان جنجالى شده بود حرفى نزدند، تا حدی شايد چون رأى‏دادن عملاً در حكم بيعت است، نه دخالت در سياست.

 

  

يك اختلاف نظر ديگر، آوازخواندن زنان و حتى پخش تصوير نواختن ساز از تلويزيون بود. پس از چندين سال مجادله، راديوتلويزيون سرانجام طبق نظر امام راحل عمل كرد كه صداى ساز خودبه‌‏خود حرام نيست مگر اينكه به قصد افساد باشد.  اما اين فقط بخشى از مسئله بود. تار و طنبور همچنان موضوعى است بحث‏‌انگيز.  آيا مى‏‌توان نوازندۀ نواى غيرمفسد (يعنى ايجادكنندۀ صداى مشكوك) را در حال هنرنمايى به مؤمنان نشان داد؟ اندكی پس از ارتحال، وقتى اركستر وزارت ارشاد در مراسمى دولتى قطعاتى مجاز اجرا كرد، جرايد ِ ارزشى به نوازش ويولن و زنان نوازنده در اماكن متعلق به مسلمين ــــ و، بدتر از آن، آوازخواندن يك زن براى جمعى مؤنث در جايى ديگر ــــ شديداً تاختند و وزير ارشاد مرخص شد.

امروز نوازندگان مؤنث همان اركستر رسمى را در تلويزيونهاى خارجى نشان مى‏‌دهند اما در خود ايران نه.  و وقتى بازيگر فيلمی خارجى قطعه‌‏اى حتى محزون مثلاً با گيتار يا پيانو مى‏‌نوازد يا می‌خواند، آن صحنه را هنگام نمايش در تلويزيون وطنى حذف مى‌‏كنند (در مواردى كه در آن قطعه يا در كلمات خواننده پيامى باشد، اين كار البته به فيلم لطمه مى‌‏زند).

همچنان كه حق رأى با گذشت زمان و تغيير اوضاع و احوال از فهرست مناقشات خارج شد و حق رانندگى زنان اصلاً موضوع بحث نشد، مى‌‏توان انتظار داشت اينكه زنان علاوه بر ايفاى نقش و حرف‏‌زدن در فيلم و تئاتر و نوازش ويولن و شركت در گروه همسرايان، حق تك‏‌خوانى هم دارند جا بيفتد.

 

  

از مقايسۀ اين چند مورد شايد بتوان نتيجه گرفت وقتى هم، مانند خلاص‌‏شدن از شرّ گوشت منجمد، اتفاق نظر اجتماعى وجود دارد، ممكن است اجراى اين خواست عمومى، حتى با فتواى فردی قدرتمند، عملى نباشد زيرا واقعيات اقتصادى اجازۀ چنين كارى نمى‏‌دهد.  دوم، غلبۀ يك خرده‏‌فرهنگ لزوماً به معنى پيروزى قطعى و قاطع و يكباربراى‏‌هميشه نيست.  يك قرن پيش، بازارـ‌ حوزه به افتتاح مدرسۀ دخترانه همان گونه برخورد مى‌‏كرد كه امروز طالبان در همسايگان شرقى ايران برخورد می‌كند.  شايد يك قرن ديگر تلقى نسبت به مدرسۀ مختلط و آوازخواندن زنان به همان اندازه متفاوت از امروز باشد.

در روستاهاى كوچك و در مدارس عشايرى پسر و دختر با هم درس مى‌‏خوانند و نزد متجددان چنين اختلاطى طبيعى و بلكه سودمند است.  كسى كه به نی‌زن پول مى‌‏دهد تعيين مى‏‌كند چه آهنگى نواخته شود و وقتى نسلى جديد در قشر بازارى به عرصه برسد اهل حوزه هم به تبعيت از آنها نه تنها كوتاه مى‌‏آيند بلكه ممكن است، مانند بسيارى موارد، حتى ادعا كنند نخستين مدارس مختلط در صدر اسلام تأسيس شد.  براى جوازدادن به تماشاى نواختن آلات موسيقى هم رواياتی حاضر و آماده است.

گذشت زمان از شدت مقاومت در برابر آواز زنان و نشان‌‏دادن تصوير نوازندگان هم خواهد كاست، همچنان كه مقاومت جدی‌ در برابر چهارشنبه سوری و نوروز جایش را به قدری مخالفت بی‌اثر و غرولند داده است.  ناباورى و حيرت عموزاده‏‌هاى افغان ما وقتى اولين بار زنهای ايران را مى‌‏بينند كه اتومبيل شخصى دارند و به تنهايى رانندگى مى‌‏كنند نشان مى‌‏دهد آدميزاد تا چه حد انعطاف‌‏پذير است و اخلاق و فكر تا چه اندازه دنباله‌‏رو واقعيات زندگى‏اند.  تفاوت ايران و افغانستان در پول نفت و در ميزان تأثيرپذيرى از فرهنگ غرب است.  افراد وقتى بتوانند مالك اتومبيل شخصى باشند فكرشان هم عوض مى‌‏شود.  و وقتى براى تهيۀ كباب برگ هفتادسانتى، راسته و فيلۀ گوسفند وطنى كفاف ندهد يا مناسب نباشد، گوسالگان سرزمين‏‌هاى دوردست كفـّار هم خودى مى‏‌شوند.

در جامعه‌‏اى ناپايدار مانند ايران، پيروزى خرده‌‏فرهنگ‌‏ها موفقيتی است غيرقطعى و بيشتر متكى به قهر و غلبه تا سازش.  پس از اين همه بگومگو طى دهه‌‏ها، هيچ يك از مواردى را كه به آنها اشاره شد نمى‌‏توان پايان‌‏يافته تلقى كرد جز همان يكى كه بر سر آن اتفاق‏‌نظر وجود داشت و، شگفتا، آن هم در كمتر از يك هفته از دستور بحث و كار حكومت حذف شد.

انگار خرده‏‌فرهنگ‏‌ها با اختلاف‌‏نظرها خوشترند تا با اشتراكاتشان، و ابناى روزگار به اختلاف زنده‌‏اند.

از كتاب دردست نگارش  داستان آيندگان

 

 

صفحۀ‌‌‌ اول   كتاب مقاله / گفتگو/ گفتار            فهرست مطالب  سرمقاله ها

 

دعوت از نظر شما

 

 

 

 

نقل مطالب اين سايت با ذكر ماخذ يا با لينك آزاد است.

X